america_20

اتفاقاتی در جهان رخ داده که ناخوشایند هستند و انسان دوست دارد در باره آنها کاری انجام دهد. برای این کار هم  دلیل منصفانه ای وجود دارد. ولی فرهنگ ما آنچنان مستعد جنگ است که  بی درنگ از «این دلیل خوبی است» به «این دلیل سزاوار یک جنگ است» می رسیم. حرکتی که به هیچ وجه انسانیت ما را آزار  نمی دهد. انقلاب استقلال آمریکا از انگلستان، یکی از این دلایل منصفانه بود. چرا مستعمره های اینجا باید از سوی انگلستان اشغال شوند و تحت سرکوب قرار گیرند؟ اما آیا به این دلیل ما باید  وارد جنگ انقلابی می شدیم؟ در این جنگ انقلابی، چند نفر کشته شدند؟

 

هیچ کس تاکنون نمی داند که دقیقاً چند نفر در این جنگ ها کشته شدند، اما احتمال دارد تعداد آنها بیست و پنج تا پنجاه هزار نفر باشد.  بیایید رقم پایین تر بیست و پنج هزار نفر را از میان جمعیتی سه میلیون نفری،  رقم درست فرض کنیم. در مقایسه با جمعیت امروزی ایالات متحده،  این تعداد معادل دو و نیم میلیون نفر است که برای پایین کشیدن انگلستان از گرده خود جان دادند.

 

کانادا از انگلستان مستقل است، این طور نیست؟ من که چنین می اندیشم. جامعه بدی هم نیست. وضعیت مراقبت های درمانی کانادایی ها مطلوب است. آنها دارای بسیاری چیزها هستند که ما فاقد آنها هستیم. آنها یک جنگ خونبار را پشت سر خود ندارند.  چرا ما  فرض را بر این می گیریم که برای خلاص شدن از شر انگلستان،  باید یک جنگ خونین به راه می انداختیم؟

 

در سال قبل از آن،  تیرانداز های معروف ـ کشاورزان در ماساچوست غربی ـ  دولت انگلیس را بدون حتی شلیک یک گلوله بیرون راندند. آنها  هزار هزار در اطراف دادگستری ها و دفاتر استعماری گرد آمدند و آنها را سرنگون کردند و فقط به مقامات انگلیسی خداحافظ گفتند. این انقلابی غیر خشونت آمیز بود که صورت گرفت. اما بعد «لگزینگتون» و «کنکورد» از راه رسیدند و انقلاب به خشونت آمیخت و این انقلاب نه از سوی کشاورزان بلکه توسط پدران بنیان گذار رهبری می شد. کشاورزان نسبتاً فقیر و پدران بنیان گذار نسبتاً ثروتمند بودند.

 

چه کسی عملاً از پیروزی بر انگلستان منتفع شد؟ این پرسش مهمی است که در ارتباط با هر سیاستی و به ویژه در باره جنگ باید عنوان شود. چه کسی از چه چیزی منتفع شد؟ این نیز بسیار حائز اهمیت است که تفاوت های بین بخش های مختلف مردم را مد نظر داشته باشیم. این نکته ای است که در این کشور  به آن عادت نکرده ایم،  چرا که از نقطه نظر طبقاتی به مسائل نگاه نمی کنیم. ما فکر می کنیم که «درست است، منافع همه ما یکی بود». مثلاً ما فکر می کنیم که در استقلال از انگلستان،  منافع همه ما یکی بود. ولی به هیچ وجه این طور نیست.

 

آیا فکر می کنید که برای سرخ پوست ها،  استقلال از انگلستان اهمیتی داشت؟ نه. در واقع وقتی ما به استقلال از انگلستان دست یافتیم، سرخ پوستان ناراحت نیز شدند، چرا که  انگلستان در بیانیه سال 1763 در جایی قید کرده بود که ما به سمت غرب و به طرف قلمرو سرخ پوستان نخواهیم رفت. آنها به این خاطر این نکته را قید نکرده بودند که علاقه ای  به سرخ پوستان داشتند؛ به این خاطر این کار را کرده بودند که نمی خواستند برای خودشان دردسر ایجاد کنند. وقتی انگلستان در جنگ انقلابی شکست خورد، این بند از قرارداد حذف شد و اکنون راه برای مستعمره نشینان باز بود تا به طرف غرب این قاره حرکت کنند، کاری که در طول صد سال بعد انجام دادند و در این مسیر نسل کشی ها کردند و با اقداماتشان اطمینان حاصل کردند که تمدن سرخ پوستان را به کلی از بین برده اند. بنابراین در ارتباط با انقلاب آمریکا واقعیتی وجود دارد که باید آن را مد نظر داشت؛ سرخ پوستان در این انقلاب منفعتی نداشتند.

 

تا قبل از استقلال، برده داری در آمریکا وجود داشت. بعد از آن نیز ادامه یافت. نه تنها ادامه یافت بلکه برده داری به درون  قانون اساسی نیز وارد شد. ما به آن مشروعیت دادیم. در مورد تقسیم بندی طبقاتی چه؟

 

آیا کشاورزان سفید پوست عادی همان منافعی را در انقلاب داشتند که یک «جان هانکوک» یا «موریس» یا «مدیسون» یا «جفرسون» یا برده داران یا صاحبان اوراق قرضه داشتند. اصلاً این گونه نبود.

 

تمامی مردم عادی نیز در کنار یکدیگر به جنگ با انگلستان نرفتند. سازمان دهندگان انقلاب در تشکیل یک ارتش با دشواری های بسیاری مواجه بودند. آنها افراد فقیر را جذب کردند و به آنها وعده زمین دادند. آنها مردم را ارعاب کردند و بله، با اعلامیه استقلال به مردم الهام بخشیدند. این قاعده همیشه جواب داده است که برای کشاندن مردم به جنگ، باید مدرک قابل قبولی به آنها نشان بدهید و حرف های زیبایی بر زبان آورید: زندگی، آزادی و جست و جوی خوشبختی. البته زمانی که آنها قانون اساسی را می نوشتند، بیشتر نگران اموال جامعه بودند تا حیات و جست و جوی خوشبختی. شما باید متوجه این نکات ریز شوید.

 

در این کشور تقسیم بندی طبقاتی وجود داشت. وقتی که می خواهید یک جنگ یا سیاست را مورد ارزیابی و برآورد قرار دهید،  باید بپرسید: چه کسی چه چیزی به دست می آورد؟

 

ما از ابتدا جامعه ای طبقاتی داشتیم. آمریکا به عنوان جامعه ای مرکب از فقیر و غنی تشکیل شد، جامعه ای  با اعطای زمین های بسیار بزرگ به افرادی که هیچ زمینی نداشتند. شورش هایی نیز صورت گرفت، شورش هایی بر سر نان در بوستون و شورش ها و طغیان هایی در سراسر مستعمره ها رخ داد؛ شورش فقرا علیه اغنیا، شورش اجاره دارانی که برای آزاد کردن افرادی که به دلیل عدم پرداخت بدهی های خود به زندان افتاده بودند،  به زندان ها یورش بردند. کشمکش طبقاتی در آمریکا وجود داشت.  در این کشور ما می کوشیم وانمود کنیم که همه ما یک خانواده خوشبخت هستیم. اما چنین نیست.

 

زمانی که به انقلاب آمریکا می نگرید، باید از نقطه نظر طبقاتی به آن بنگرید. آیا می دانید که  در ارتش انقلابی آمریکا،  سربازان علیه افسران تمردهایی کرده اند؟ افسران  لباس  خوب و غذای خوب و دستمزدهای بالای دریافت می کردند و سربازان نه کفش و پوشاک مناسبی داشتند و نه پولی دریافت می کردند. آنها تمرد کردند. هزاران هزار از آنان. بسیاری از سربازان  در جبهه پنسیلوانیا دست به تمرد زدند، به گونه ای که جرج واشنگتن نگران شد و به همین دلیل  با آنها به سازش هایی دست زد. ولی بعداً زمانی که در جبهه نیوجرسی تمردی نه هزاران نفری بلکه صدها نفری صورت گرفت،  واشنگتن دستور داد تا رهبران این تمرد را اعدام کنند و آنها به دستور افسرانشان،  سربازانی را که تمرد کرده بودند اعدام کردند. انقلاب آمریکا  صرفاً ایستادگی همگی ما در برابر آنها نبود. هیچ کس هم فکر نمی کرد که همگان از انقلاب منتفع خواهند شد. ما باید مجدداً در ارتباط با مسأله جنگ بیندیشیم و به این نتیجه گیری برسیم که جنگ نمی تواند فارغ از دلایلی که موجب آن می گردد،  امری قابل قبول یا دستاویز آزادی یا دمکراسی باشد. بر اساس تعریف، جنگ کشتن بدون تبعیض تعداد زیادی از انسان ها در جهت اهدافی غیر حتمی است. قضیه هدف و وسیله را در نظر آورید و آن را در مورد جنگ به کار گیرید. بی تردید وسایل هولناک هستند و اهداف غیر حتمی. تنها همین یک استدلال باید انسان را در ارتباط با جنگ به دودلی بکشاند.

 

زمانی که واقعه  ای تاریخی به وقوع می پیوندد، مشکل می توان تجسم کرد که بتوان از  طریقی دیگر به یک نتیجه برسید. وقتی اتفاقی در تاریخ رخ می دهد، به ناگزیر در یک فضای مشخص رخ می دهد. آیا این تنها راه وقوع آن اتفاق است. خیر. ما از جهات مختلف باهوش هستیم. مطمئناً ما می توانیم این مطلب را درک کنیم که بین جنگ و انفعال،  انتخاب های بسیار دیگری نیز وجود دارد.

/ 0 نظر / 2 بازدید