باید به عواملی پرداخته شود که در شکست ایران از قوای روسیه تاثیرگذار بودند؛: در تکاپوی‌ هرج‌ و مرجی‌ که‌ با برافتادن‌ سلسله‌‌ صفویه‌ و از بین‌ رفتن‌ اقتدار مرکزی‌ نادرشاه‌، بر سراسر ایران‌ سایه‌ افکنده‌ بود، آقا محمد خان‌ که‌ از سال‌ 1193ق‌/1779م‌ رهبری‌ خود را مرحله‌ به‌ مرحله‌ بر ایل‌ قاجار مسجل‌ کرده‌ بود، به‌ دنبال‌ کشمکش‌هایی‌ که با خاندان‌ زندیه‌ و دیگر مدعیان‌ حکمرانی‌ بر ایران‌ را داشتند و برای‌ ایجاد آرامش‌ و یکپارچگی‌ ولایت‌های‌ ایران‌، در سال‌ 1210ق‌/1796م‌ سلسله‌‌ قاجاریه‌ را رسماً در کل‌ سرزمین‌ ایران‌ بنیان‌ گذاشت‌ و به‌ دنبال‌ آن‌، به‌ فرو نشاندن‌ آشوب‌های‌ محلی‌ و گشایش‌ روابط‌ با دیگر کشورها بر پایه‌‌ وضعیت‌ تازه‌ به‌ وجود آمده‌ پرداخت‌. در میانه‌‌ آشفتگی‌ ایران‌ و بر اساس‌ مسایلی‌ که‌ میان‌ حاکم‌ گرجستان‌ ـ ارایکلی‌ ـ و حکومت‌ ضعیف‌ ایران‌ به‌ وجود آمده‌ بود، وی‌ خود را در سال‌ 1214ق‌/1800م‌ به‌ تحت‌الحمایگی‌ امپراتوری‌ روسیه‌ ـ کاترین‌ کبیر ـ درآورد؛ (برای اطلاع بیشتر، ر.ک: کارترین کبیر، جان ت. الگزندر، ترجمه حسن افشار) این‌ مساله‌ موجب‌ آغاز درگیریهایی‌ شد که‌ با جنگ‌های‌ ایران‌ و روسیه‌ در زمان‌ فتحعلی‌ شاه‌ در سال‌ 1243ق‌/1828م‌ به‌ قرارداد گلستان‌ و سپس‌ قرارداد ترکمنچای‌ و از دست‌ رفتن‌ مناطق‌ وسیعی‌ از سرزمین‌ ایران‌ ختم‌ شدند. با روی کار آمدن الکساندر اول روسیه عملا گرجستان را تحت حکمرانی خود گرفت و در سال 1218/1803م دستور حمله به ایران صادر شد. این حمله موجب شد تا روسها در منطقه اصلاندوز، ایران را مجبور به انعقاد عهد نامه گلستان در قره باغ کنند. برای این که در این عهد نامه مرزهای ایران دقیقا تعیین نشده بود، این مساله بهانه آغاز مرحله دوم جنگهای روسیه شد و اختلافات تازه ای سر برآوردند. اقدامات‌ متجاوزانه‌‌ کاترین‌ و تزار پاول‌ که‌ بخشی‌ از سرزمین‌های‌ قره باغ- گنجه- شکی- شیروان- بادکوبه- گرجستان‌ ـ داغستان‌ و قفقاز را در تصرف‌ خود داشتند و در صدد ایجاد آشوب‌ در دیگر مناطق‌ همجوار با ایران‌ بودند، منجر به‌ شروع‌ جنگ‌های‌ منظم‌ و دامنه‌دار در 1217ق‌/1803م‌ گردید. مرحله‌ دوم‌ جنگ‌های‌ ایران‌ با روسیه‌ به‌ دنبال‌ تحریکات‌ صاحب‌ منصبان‌ نظامی‌ روسیه‌ و تائید این‌ اقدامات‌ از سوی‌ تزار پاول‌ تا سال‌ 1241ق‌/1826م‌ بود. در این‌ دوران‌، قوای‌ ایرانی‌ با شجاعت‌ جنگیده‌، ولی‌ به‌ واسطه‌‌ ضعف‌ در توازن‌ نظامی‌ و خیانت‌ بعضی‌ از سران‌ قشون‌ و حاکمان‌ محلی‌، تن‌ به‌ انعقاد قرارداد ترکمنچای‌ دادند.
در این‌ گیرودار، سفارت‌ انگلیس‌ به‌ فعالیت‌های‌ میانجیگرایانه‌ پرداخت‌ و سرانجام‌ فعالیت‌های‌ سر گور اوزلی در طراحی قرارداد گلستان و سر جان‌ ماکدونالد ـ وزیر مختار بریتانیا در تهران‌ ـ در انعقاد قرارداد ترکمانچای نتیجه‌ داد و وی‌ با اطمینانی‌ که‌ از طرف‌ ژنرال‌ پاسکویچ‌ مبنی‌ بر رعایت‌ شرایط‌ قرارداد به‌ دست‌ آورده‌ بود، میرزا ابوالقاسم‌ قائم‌ مقام‌ را در ماه‌ رجب‌ 1243ق‌/1828م‌ از تهران‌ به‌ سمت‌ ترکمنچای‌ راهی‌ کرد. مذاکرات‌ اولیه‌ میان‌ صاحب‌ منصبان‌ ایران‌ و روسیه‌ در منطقه‌‌ دهخوارقان‌ نزدیکی‌ تبریز آغاز و با طی‌ چندین‌ مرحله‌ سرانجام‌ در روستای‌ ترکمنچای‌ ـ که‌ بنابه‌ نوشته‌‌ شمیم‌ «قرارگاه‌ اردوی‌ پاسکیویچ‌ بود» ـ به‌ انعقاد قرارداد ترک‌ مخاصمه‌ میان‌ قوای‌ روسیه‌ و ایران‌ در سرمای‌ زمستان‌ شب‌های‌ 21 و 22 فوریه‌ 1828/5 و 6 شعبان‌ 1243 در روستای‌ ترکمنچای‌ نزدیک‌ میانه‌ انجامید. (برای آگاهی از پیشینیه نظامیگری روسها در سرحدات ایران که به قرارداد گلستان و ترکمانچای انجامید، ر.ک: سیاست نظامی روسیه در ایران- 1790- 1815، خانک عشقی)
با انعقاد این‌ قرارداد که تکمیل کننده قرارداد گلستان و در ادامه تجاوزات روسیه به ایران بود:
1) بخش‌ وسیعی‌ از سرزمین‌های‌ حاصلخیز ایران‌ نظیر ایروان‌، نخجوان‌، بخشی‌ از دشت‌ مغان‌ و... از دست‌ رفت‌.
2) غرامت‌ سنگینی‌ به‌ مبلغ‌ 000/000/5 تومان‌ عاید امپراتوری‌ روسیه‌ تزاری‌ گردید.
3) موقعیت‌ تازه‌ای‌ برای‌ قدرت‌های‌ خارجی‌ در امور تجاری‌ و سیاسی‌ ایران‌ گشوده‌ شد.
4) در سیاست‌ خارجی‌ این‌ قرارداد باعث‌ شد تا نظام‌ حق‌ قضاوت‌ کنسولی‌ یا کاپیتولاسیون‌ به‌ ایران‌ تحمیل‌ شود.
5) حق‌ کشتی‌رانی‌ در دریای‌ خزر منحصر به‌ روسیه‌ شد.
6) ادوات‌ و مقرهای‌ جنگی‌ ایران‌ در منطقه‌‌ قفقاز در دست‌ نیروهای‌ روسیه‌ ماند.
7) موجب‌ کاهش‌ قدرت‌ حکومت‌ ایران‌ در مهار امور کشور شد.
پیامدهای‌ بعدی‌ این‌ قرارداد نیز عبارت‌ بودند از:
8) تجار روسی‌ از بهره‌‌ کم‌ گمرکی‌ برخوردار شدند.
9) افزایش‌ دخالت‌های‌ سفارت‌ روسیه‌ در دربار و رژیم‌ تزاری‌ در معاهدات‌ و قراردادهای‌ خارجی‌ ایران‌.
10) زمانی‌ که‌ محمد علی‌ شاه‌ بعد از به‌ توپ‌ بستن‌ نخستین‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ ایران‌ و پس‌ از آن‌، اعاده‌‌ مشروطیت‌ به‌ دست‌ مجاهدان‌ مشروطه‌خواه‌، به‌ پشتوانه‌‌ ماده‌‌ هفتم‌ قرارداد ترکمانچای به‌ سفارت‌ روسیه‌ پناهنده‌ شده‌ و با خارج‌ شدن‌ از کشور، در ماههای‌ بعدی‌ با کمک‌ و پشتیبانی‌ دولت‌ روسیه‌، برای‌ بازگرداندن‌ تاج‌ و تخت‌ خود دست‌ به‌ اقدامات‌ آشوب‌طلبانه‌ زد.
با این مقدمات بایستی عامل اصلی شکستهای ایران را در عدم آگاهی دولتمردان ایرانی از دگرگونی روش دیپلماسی جهان دانست که به دنبال انقلاب صنعتی، نظام مالیه را به سیستمی یکپارچه و جهانی تبدیل کرد و با هجوم به سرزمینهای شرقی و کشف و اکتشاف منابع آنان ( همان نگره فرانسیس بیکنی در سلطه بر جهان یا روحیه فاوستی مدرنیته)، آزمندانه چهره ای نوین از تمدن و ارزش صنعت و مالیه در روابط بین المللی عرضه نمود؛ از طرفی ضعف ملموس قوای نظامی ایران در مقابل ارتش پیشرفته روسیه هم از دیگر عوامل شکست در جنگ بشمار می رود؛  اولین نوگرای ایرانی که متوجه این دگرگونی و ظهور دیپلماسی مدرن در جهان و روابط بین المللی شد، میرزا ملکم خان ناظم الدوله بود که از خطرات آن برای ایران زمین هشدار داد و اهمیت همسویی و ادغام فعالانه در آن را از سران کشور خواستار شد؛ اما با این حال زمان گذشته بود و ایران باستانی در چنبره آموزه های سنتی گرفتار و یارای درک و دریافت شرایط نوین جهانی را که در گسست از دنیای سنتی و مبادلات خارجی معنی می داد، نداشت.

 عنصر پادشاهی با همه اهمیتی که در اجتماع آن روز ایران داشت، یکی از علل عقب ماندگی بود؛ ناآشنایی با اصول دیپلماسی نوین، غلبه فرهنگ سنتی عیاران و سیطره دینمداری که جنگها را به جهاد علیه کفار تعبیر می کردند، از دیگر عوامل عقب ماندگی ایران در عصر قاجاریه و آغاز رویارویی با تمدن مدرن بودند؛ بنابراین سخن از علل و عوامل عقب ماندگی ایران، سخنی فراتر از عوامل شکست ایران از روسیه است و به تعبیری، تحلیل علل شکست در آن جنگها، بخشی از تأمل در عوامل عقب ماندگی ایران بشمار می رود. روحیه قضاوقدری از دیگر عوامل شکست ایران از روسیه و فراتر از آن، عقب ماندگی ایران زمین از کاروان مدنیت و مدرنیته بود؛ عارضه ای که در دویست سال گذشته گریبانگیر فرهنگ و اجتماع ایرانی بوده و راه برون رفت از آن، دستیابی به فردیت و اختیار آدمی بر پایه آموزش مدنیت و شناخت مؤلفه های اندیشگی مدرنیته را می طلبد. اگر در همان سرآغازها، ندا و سخن نخبگان آگاهی چون میرزا قائم مقام و عباس میرزا و... را وجدان نگون بخت ایرانی می شنید و به کار می بست، نه در جنگ با روسیه، تاوان سنگینی می پرداخت و نه در دویست سالی که بر این سرزمین گذشته است، شاهد به حاشیه رانده شدن اندیشه های مدنی نوین می شدیم؛ بنابراین با گذار از مقطع تاریخی جنگهای مورد گفتگو که به واقع یکی از عوامل شکست، وجود سست عنصری پادشاه بود، هراس از نوگرایی و ترس از ورود به مدنیت جدید، با زیرساختهای فرهنگی و فکری و سیاسی آنها را می توان به صورت فهرستی از علل عقب ماندگی ایران عصر قاجاریه تا دوره معاصر بشمار آورد.

همچنان که تا دهه هایی بعد از آن جنگها، تلقی درست و واقع بینانه ای از هیچ کدام از مؤلفه های تمدن مدرن در عرصه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی در میان ایرانیان به وجود نیامد. داده های تاریخی نشان می دهند که همان جنگها، اولین تکانه های آگاهی از دیپلماسی نوین را برای دربار ایران به ارمغان آوردند؛ در کنار آن ظهور مردان سیاسی که آشنایی از مناسبات جدید به هم رسانده بودند، در دهه های بعدی کم کم توانستند دیپلماسی نوین را به کار گیرند و البته باید از نظر دور نداشت که کشورمان به لحاظ شرایطی که به وجود آمده بود و تحمیلهای سیاسی که از سوی روسیه و بریتانیا بر آن در قراردادهای گلستان- ترکمانچای و قرارداد پاریس وارد شد، به صورت منفعل در صحنه جهانی حضور داشت؛  می دانیم که 1- قدرت مالی (اقتصاد)، 2- قدرت نظامی، 3- دانش پیشرفته، 4- منفعت ملی و 5- تدبیر سیاسی، عواملی هستند که با به آزمون گذاشتن آنها می توان از فعال یا منفعل بودن کشوری در عرصه دیپلماسی سخن گفت. و از دیدگاهی که من دارم، برخورد تمدنها بر اساس سیطره قوی بر ضعیف منجر به عقب ماندگی اندیشه می شود و انحطاط و زوال جامعه و فرهنگ را باعث شده و در نهایت به حذف جغرافیایی سرزمینی می انجامد! با لحاظ این موارد ایران زمین نیز از آن دوران به انفعال غلتیده و حضوری منفعل در روابط بین المللی داشته است؛ حضوری که تا سده ای بعد و تاکنون نیز از آن نتوانسته است رهایی یابد؛ می دانیم که دیپلماسی نوین بدنبال انعقاد پیمان وستفالی و عصر صلح دائمی شروع می شود که بر اساس آن همانطور که گفتم، کشورهای صنعتی – که به صورت دولت- ملت درآمده و رسمیت یافته اند- به گسترش قدرت خود برای دستیابی به بازارهای تازه و منابع دیگران (شرق در عصر استعمار) روی می آورند؛ این هجوم ریشه در تحول ذهنیت، وقوع انقلاب صنعتی و ظهور اقتصاد سیاسی داشت که روابط بین المللی را مبتنی بر نظام مالیه ای قرار داد که رشد آن در بازاریابی در شرق و حفظ منافع آن کشورها بود؛ در رابطه با ایران که در معادلات جدید جهانی، از موقعیت ژئوپلیتیک برخوردار بود، (برای بریتانیا به علت همجوار بودنش با گنجینه امپراتوری یعنی هند، که ماجرای هرات را به ایران تحمیل کرد؛ و برای روسیه به لحاظ دست یابی به منابع طبیعی ایران و همسایگی با آبهای گرم) دو قدرت اصلی آن زمان به انواع و اقسام روشها، متعرض ایران می شدند؛ گاهی این تعرض با هجوم نظامی و ترفندهای دیپلماتیک بود و گاهی هم با پرورش افرادی در داخل دستگاه حکومتی، خود را نشان می داد. دربار قاجار که از اصول اولیه این دیپلماسی بی اطلاع بود، به لحاظ عدم رشد صنعتی کشور و نبود قوای نظامی تعلیم دیده، در عرصه دیپلماتیک نیز، کشوری منفعل خوانده می شد. این دورانی است که ایران رو به سوی انزواطلبی می آورد. در ادامه این سیاست، ایران دوره ای دیگر بی طرفی (دوران جنگ جهانی اول) پیشه کرد و در دورانی سخن از پایبندی به موازنه منفی ( و موازنه مثبت) راند که متأسفانه هیچ کدام از این روشها به علت ناآشنایی با دیپلماسی نوین نتوانستند ایران زمین را به مقام کشوری فعال در روابط بین المللی برسانند. اولین اثرات این عدم آگاهی-در دوران مورد بحث ما- فریب خوردن از نیروی سوم (فرانسه در مقطعی و بریتانیا در مقطع دیگری) بود و تن دادن به قراردادهای گلستان- ترکمانچای در برابر روسیه بود که از دست رفتن سرزمینهایی از کشور را باعث شد و قرارداد پاریس در مقابل بریتانیا که جدایی هرات را به دنبال داشت.


آنگونه که تحلیلگران مسائل سیاسی و اقتصادی ایران در عصر قاجاریه نوشته اند، ایران در آن دوران از اقتصاد معیشتی برخوردار بود و چونان قرنهای گذشته، همانطور که از نظر فرهنگی و سیاسی راکد مانده بود، از نظر اقتصادی هم از شرایط دنیا، عقب مانده بود و تجار و کسبه ایرانی فقط به معاملات پایاپا و در سطح خرد اکتفا می کردند که از آن به «اقتصاد کوچه» هم نام برده اند؛ برای آگاهی از وضعیت اقتصادی ایران دوران قاجاریه، نگرش ای بر پایه اقتصاد سیاسی لازم است که من ورودی تخصصی در آن ندارم. بنابراین به صورت اجمالی و کوتاه این مساله را از دیدگاه فلسفی و تاریخی برایتان می گویم؛ طبیعی است که وقوع جنگها، بر اقتصاد ضعیف ایران جز ویرانی و رکود، چیز دیگری به ارمغان نداشت و با هر جنگی که درمی گرفت، همانطور که بخشی از خاک کشورمان به یغما برده می شد و گروهی از رعیت ایرانی، به اسیری می رفتند، ارتباطات تجاری چه در داخل و چه با خارج، دچار اختلال می شد و سر بیرون آوردن از آن، توان بالاتری را از تجار و بازرگانان ایرانی میگرفت؛ عنصری که از آن برخی از محققان به عنوان «عامل خارجی» یاد کرده اند و در تحلیل نقش بازدارنده آن به تفصیل نوشته اند؛ یکی از مهم ترین نوشته ها در این زمینه، کتاب «تاریخ اقتصادی ایران» تألیف چارلز عیسوی است که برپایه اسناد و متون اصلی، اقتصاد ایران را در میانه سالهای 1215 تا 1332 قمری به بحث و بررسی گذاشته است؛ آنگونه که از این کتاب و دیگر نوشته هایی نظیر «گنج شایگان» محمد علی جمالزاده و ... برمی آید، عمده ترین محصولات تولیدی ایران، تنباکو و توتون- تریاک- ابرایشم- حبوبات و... بود که تعداد انگشت شماری از تجار ایرانی در سطح محدود و با کشورهای اطراف ایران، از آنها برای صادرات استفاده می کردند و دیگر اجناس روزمره ایرانیان را بازهم به صورت خرد و محدود، وارد می کردند؛ بیشترین تولید اقتصادی ایران در فرش بود و کشاورزی محور اقتصاد سنتی ایران را تشکیل می داد؛ عده ای از آن به عنوان «شیوه تولید آسیایی» نام برده اند که در حقیقت ناظر به نوشتارهای کارل مارکس در رابطه با «فراموسیونهای اقتصادی ماقبل سرمایه داری» است؛ می توان در این راستا، از ماجرای انعقاد قرارداد رژی و لاتاری نام برد که فرصتهای از دست رفته را برای اقتصاد سنتی ایران می توانستند فراهم سازند و تکانی بر چرخ های گرفتار در مرداب ساده زیستی و قناعت ورزی ایرانیان بیاوردند؛ متأسفانه این دو قرارداد در میان هیاهوی سنتگرایان و باز ناآگاهی برخی از نخبگان سیاسی و فرهنگی ایران و دخالت همان عنصر خارجی، به صورتی دیگر ارائه شد و شد آنچه که نمی بایست می شد. طبیعی است که اقتصاد آن دوران ایران در همراهی با فرهنگ و همسویی با سیاست اجرایی آن قرار داشت و در واقع با تغییری که در سیاست و فرهنگ ایران زمین در دهه هایی بعد از آن به وقوع پیوست، اقتصاد ایران هم دچار تحول شد و با ظهور شیوه های تولید و ابزارهای جدید، شکل و شمایلی دیگر به خود گرفت.

 عباس میرزا یکی از آگاه ترین تمامی سلسله قاجاریه بود و حضور در دارالسلطنه تبریز که در آن زمان، یکی از مراکز تجددخواهی ایران بود و درگیری او با عناصر سازنده تمدن مدرن، او را یکی از پیشگامان نوسازی کشور معرفی می کند؛ با این حال چه در دوران جنگهای ایران با روسیه و چه در دوران غیر جنگی، بازیگر اصلی در حکومت شخص شاه بود. فراموش نکنیم که یکی از دلایلی که در تضعیف قوای عباس میرزا برشمرده اند، خست و بی مایگی فتحعلی شاه است که قوای نظامی کشور را در تأمین هزینه هایش به فلاکت کشانده بود؛ حوزه نفوذ عباس میرزا بیشتر در هدایت و نوسازی قوای نظامی رسمیت می یافت و با توجه به ساختار حکومتی قاجاریه، قدرت اصلی و تصمیم گیرنده نهایی در امور حکومتی و نظامی، شخص پادشاه بود؛ در حقیقت عباس میرزا بیانگر روح زمانه ای بود که در تلاقی دنیای سنتی ایران و جهان مدرن غرب، به هم رسیده بودند و شناختی که عباس میرزا از این وضعیت بدست آورده بود، او را به یکی از پیشگامان عصر بیداری و نخبگان سیاسی مدرن اندیش ایران تبدیل کرده بود؛ عباس میرزا در همان گفتگوی مشهور خویش با فرستاده فرانسوی آمده ژوبر می گوید: «مردم به کارهای من افتخار می کنند؛ ولی چون من از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم؟ یا چه شهری را تسخیر کرده ام و چه انتقامی توانسته ام از تاراج ایالت خود بکشم؟... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی (روسی) سرگرم داشته مانع پیشرفت کار می شوند... نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر من مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتیه را در نظر می گیریم. مگر جمعیت و حاصل خیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است، یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما، به ما می تابد، تاثیرات مفیدش در سرما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است، خواسته شما را بر ما برتری دهد؟گمان نمی کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هوشیار نمایم؟» این سخنان عباس میرزا گذشته از اینکه حکایت موقعیت منحصر بفرد اوست در شرایط بحرانی ایران زمین، سرآغاز تلاطماتی است که عصر بیداری و از آن پس عصر مشروطیت را به ارمغان آورد و شاهزاده عباس میرزا را به عنوان یکی از سرآمدان آگاه عصر خویش ثبیت کرد؛ دوره ای که دوست همشهری ام دکتر طباطبایی از آن با عنوان «مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی» ایرانیان نام می برد. به تعبیری که ایشان در رابطه با دوران و مکان مورد بحث و گفتگوی ما به آن اشاره کرده اند؛ «سبب اینکه در بررسی این دوره توجهی ویژه به جایگاه تبریز در دگرگونی های فکری خواهیم داشت، و آن دوره را «مکتب تبریز» خواهیم خواند، آن است که به دنبال شکست ایران در جنگهای ایران و روس، اصلاحات و نوسازی ایران از تبریز، دارالسلطنه ولیعهد ایران، عباس میرزا، آغاز شد و در همین شهر جنبش مشروطه خواهی مردم ایران به پیروزی رسید و حکومت قانون برقرار شد. بدین سان، «تبریز» به این معنا نه اسم خاص، بلکه مفهومی عام به عنوان «آستانه» دوران جدید، آزادیخواهی و حکومت قانون است. بدیهی است که نه اندیشه تجددخواهی، در آن دوره، به تبریز اختصاص داشت و نه همه پیشگامان فکری جنبش تجدد و آزادیخواهی از تبریزیان بودند، بلکه تبریز خاستگاه این جنبش بود، تجددخواهی در آن شهر آغاز شد و دوره ای از آن با پیروزی مشروطیت به انجام رسید.»(برای تفصیل بیشتر،ر.ک: مکتب تبریز، تأملی درباره ایران، جلد دوم، جواد طباطبایی) بنابراین اهمیت عباس میرزا از این لحاظ است که اقدامات اصلاحی را در امر سپاه بر عهده گرفت. برای نوسازی سپاه و دیگر مراکز اجرایی، نخستین محصلان ایرانی را برای آشنایی با علوم وفنون جدید، روانه غرب کرد. اهتمام به عمران و آبادانی کشور را در دستور کار خود قرار داد. برای اولین بار وضع مالیات را به صورت تازه ای درآورد و محاکم را به سوی قوانین عرفی کشاند. 

اولا اینکه ارتش به معنای قوای نظام منتظم و دائمی آن زمان در این سرزمین وجود نداشت؛ می دانید که این آرزوی پیشگامان تجدد در زمان رضا شاه پهلوی عملی گردید؛ تفصیل این مطلب را می توان در به صورت مستقل در کتاب ارزنده «سیری در تاریخ ارتش ایران از آغاز تا پایان شهریور 1320» تألیف سرتیپ میر حسین یکرنگیان خواند؛ نویسنده با آگاهی از شرایط آن روز ایران، بدرستی آغاز انحطاط ارتش ایران را با ظهور پادشاهی عیاش و خسیس و بی حال می داند و توالی فاسده آن را در شکست ایران از ارتش روسیه در جنگهای ده ساله به بررسی می گذارد؛ در این کتاب با اشاره به نوشته ای از ناپلئون آمده است:«... همه مردم یکدیگر را لازم دارند، مشرق زمینی، هم ، هوس دارد و هم، شجاعت. ولی آنان از ترقیات امروزه و انضباط که اساس قدرت ارتش است، بی اطلاعند. لذا این امر، آنان را از ارتش اروپا عقب انداخته...» این همان موردی است که از دیدگان ژوبر هم پنهان نمانده و او در بخشی از سفرنامه اش به ارمنستان و ایران، از بی نظم و ضعیفی قوای نظامی ایران سخن گفته است؛ (ر.ک: مسافرت به ارمنستان و ایران، آمده ژوبر، ترجمه علیقلی اعتماد مقدم) در آن دوران نیروهای مسلح به صورت مقطعی و در صورت بروز جنگ برای انجام وظیفه حاضر می شدند و هر وقت جنگی درمی گرفت، با فراخوانی که از ایلات و اقوام و ایالات، افراد قوای نظامی به صفوف جنگی خوانده می شدند؛ قوای جنگی ایران در حد خیلی ساده و سطحی شکل می گرفت و با اتمام جنگ، افراد آن قوا به زیست معمولی خود بازمی گشتند؛ بهر حال، قوای نظامی ایران در دوران مورد گفتگوی ما تا سالیانی بعد از آن، از این افراد و مشخصات برخوردار بود: الف) سواران بومی یا نامنظم که از میان افراد ایلات مختلف برگزیده می شدند؛ ب) چریک که وظیفه دفاع از شهرها را بر عهده داشتند؛ ج) دسته سواران جنگی نامنظم و سواران نیمه منظم؛ که در گروههای 50 نفری یا 100 نفری متشکل می شدند و از میان آنها شناخته ترینشان فوج اصفهان و فوج قزاق بودند. فوج قزاق هم خود شامل افراد طایفه مهاجر و فوج بومی بودند، که با شناسه های سرتیپان و افسران مشغول خدمت موقتی یا دائمی در دستگاه حکومتی می شدند. گذشته از این دسته ها، بخش دیگری از قوای نظامی ایران را افسران اروپایی تشکیل می دادند که بر اساس معاهدات میان ایران و کشور متبوعه؛ برای آموزش، تشکیلات لشکری و سازماندهی قوای ایرانی، به استخدام حکومت ایران درمی آمدند. کلمنت مارکام انگلیسی که در دوران فتحعلی شاه به ایران سفر کرده و دیده ها و شنیده هایش را در کتابی به نام «تاریخ ایران در دوره قاجاریه» تألیف کرده است، ضمن سخن از وضعیت آرایش ساده نیروهای ایرانی در افراد پیاده نظام و توپچی و زنبورک چی، از وجود پردامنه فساد و بی نظمی در آن نوشته و از آرزوی عباس میرزا در داشتن قشونی منظم همانند قشون های دول اروپ گفته است؛ بنابراین داده های تاریخی، نمی توان از ارتباط ارگانیک و دائمی میان ارتش و پادشاه در ایران عصر جنگهای ده ساله با روسیه سخن گفت و همانطور که گذشت، قوای نظامی نامنسجم ایرانی فقط در دوران جنگی و در ارتباط تعیین شده با نایب السلطنه و ولیعهد بودند. از طرفی به خاطر عدم آگاهی نخبگان سیاسی از اهمیت ارتش در معادلات سیاسی و نبود ارتش دائمی در ایران، تا دورانی بعد از آن عصر، ارتش در معادلات سیاسی و اجتماعی ایران دارای جایگاهی بااهمیتی نبود؛ حتی در وقوع انقلاب مشروطیت، دوران جنگ جهانی اول، رویداد شهریور بیست و ماجراهای بعد از آن تا مساله تجزیه آذربایجان و رخداد 28 مرداد 1332 خورشیدی، ارتش ایران تاثیر آنچنانی که مثلا ارتش در سیاست ترکیه داشت، بدست نیاورده بود و بیشتر آلت دست نیروهای مستبد و در مواقعی گریز از مرکز و در حوادثی عنصر یاری دهنده به بیگانگان بود.

رویارویی ایران با تمدن مدرن که از همان دوران جنگهای ایران و روسیه آغاز شده بود و به تعبیر واقعی، این جنگها، «نخستین آوردگاه برخورد با تمدن مدرن» بشمار می روند؛ ‌؛ از زمانی‌ که‌ نخستین‌ مسافران‌ دیار فرنگ‌ به‌ ایران‌ بازگشتند و بر تفاوت‌های‌ دو دنیای‌ پیشرفته‌‌ غرب‌ و عقب‌ مانده‌‌ ایران‌ آگاه‌ شدند، نزدیک‌ به‌ دویست‌ سال‌ می‌گذارد. در این‌ مدت‌ نه‌ تنها این‌ تفاوت‌ها کم‌ نشده‌ و نظام‌ اندیشگی‌ و زیستی‌ مدرنیته‌ نتوانسته‌ در فرهنگ‌ و جامعه‌‌ ایرانی‌ جایگزین‌ شود، بلکه‌ از یک‌ طرف‌ با شتابی‌ که‌ دنیای‌ مدرن‌ بر ترقی‌ و پیشرفت‌هایش‌ داده‌ است‌ و از طرف‌ دیگر مقاومت‌ نابخردانه‌ای‌ که‌ نیروهای‌ ضد مدرن‌ در اشکال‌ متفاوت‌ ایدئولوژیک‌ از خود نشان‌ می‌دهند، دور نیست‌ که‌ ایران‌ زمین‌ به‌ خاطره‌‌ تاریخی‌ انسان‌ها پیوسته‌ و سرگذشت‌ آن‌ در کتاب‌های‌ تاریخ‌ و باستان‌شناسی‌ خوانده‌ شود. بی‌تردید علت‌ این‌ شکاف‌ و باز شدن‌ آن‌، ریشه‌ در مؤلفه‌های‌ فرهنگی‌ و شاخص‌هایی‌ دارد که‌ بر ذهن‌ و زبان‌ ایرانی‌ از گذشته‌های‌ سنتی‌ سایه‌ افکنده‌ و با برخوردهای‌ ایدئولوژیک‌ و احساساتی‌، واقعیات‌ زندگی‌ در شرایط‌ دنیای‌ معاصر را پس‌ می‌راند؛ با این‌ حال‌ به‌ دنبال‌ آشنایی‌ ایرانیان‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ مدرن‌، از سپیده‌دمان‌ تغییر در اندیشه‌ها و دگرگونی‌ در روابط‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ ایران‌ با جهان‌ نوین‌، بودند اندیشمندان‌ و نخبگان‌ آگاهی‌ که‌ زنگ‌ها را برای‌ شناخت‌ عوامل‌ سقوط‌ و موانع‌ توسعه‌یافتگی‌ در اندیشه‌ و جامعه‌‌ ایرانی‌ به‌ صدا درآوردند و بر وجدان‌ خواب‌ رفته‌‌ ایرانیان‌، بانگ‌ بیدار باش‌ زدند و بر خانه‌ تکانی‌ اذهان‌ پای‌ فشردند، تا قبل‌ از اینکه‌ طشت‌ ویرانی‌ و انهدام‌ ایران‌ زمین‌ بر آفتاب‌ بگسترد، آن‌ را در بازخوانی‌ اندیشه‌ها، بازپرداخت‌ ارزش‌ها و بازسازی‌ اخلاقیات‌ و نهادها، به‌ نوسازی‌ فراخوانده‌ و به‌ راهسپاری‌ در جهان‌ مدرن‌ رهنمون‌ شوند. بنابراین تامل در انحطاط‌ و عقب ماندگی ایران‌ و بازپرداختی‌ از عوامل‌ و مؤلفه‌های‌ آن‌ که‌ از دیدگاه‌ فلسفی‌ طرح‌ شده‌ است‌، پیش‌ از این‌ در ارتباط‌ منطقی‌ و ارگانیک‌ با بحث‌ از عقب‌ ماندگی‌ ایران‌ و پیشرفت‌ غرب‌ قرار داشت‌؛ منورالفکران‌ عصر ناصری‌ و نخبگان‌ سیاسی‌ آن‌ دوران‌ ـ همان‌ طور که‌ اشاره‌ شد ـ به‌ دنبال‌ شکست‌ ایران‌ از روسیه‌ و آگاهی‌ از برتری‌ نظامی‌ ارتش‌ منظم‌ و مکانیزه‌‌ روس‌، بر عقب‌ ماندگی‌ خود شناخت‌ یافته‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ زیر ساخت‌های‌ فکری‌ و تغییرات‌ فرهنگی‌ که‌ پدید آورنده‌‌ صنایع‌ پیشرفته‌‌ نظامی‌ بود، بر هماوردی‌ و توسعه‌یافتگی‌ ایران‌ تاکید داشتند؛ مردان‌ سیاسی‌ و نخبگان‌ آن‌ دوران‌ بر این‌ مساله‌ واقف‌ نبودند که‌ نظام‌ صنعتی‌ غرب‌ برآمده‌ از پیشرفت‌ ذهن‌ انسانی‌ از اسطوره‌گرایی‌ به‌ خردورزی‌ و شکل‌گیری‌ دولت‌ـ ملت‌ و برقراری‌ نظام‌های‌ سیاسی‌ دموکراتیک‌ و... است‌ و در حقیقت‌ پیشرفت‌ صنعتی‌ تابعی‌ از تحول‌ نگاه‌ انسان‌ غربی‌ به‌ آدم‌ و عالم‌ است‌.
با این که در برهه هایی از تاریخ کشورمان در این دویست سال گذشته، بخشهایی از مدرنیته (سیاسی) در عصر مشروطیت اول شکل گرفتند و در برهه ای دیگر، رضا شاه پهلوی، فرایند مدرنیزاسیون (اقتصادی و اجتماعی) را به وجود آورد و در ادواری از دهه های گذشته، شاهد ظهور و رواج مدرنیسم هنری و ادبی در فرهنگ ایران بودیم، اما تا با مشکل مبانی و درک و دریافت الزامات و لوازم تمدن مدرن واقع بینانه و از روی احساس نیاز به آن برخورد نکنیم، تحقق عینی و ملموس مدرنیزاسیون و مدرنیسم هم در خلاء خواهند بود. داده های تاریخی از این فرایند حکایت از این دارد که گزینشی برخورد کردن با تمدن مدرن و یا ارزشداوری بر مقولات و مفاهیم آن، دردی از عقب ماندگی ایران را حل نکرده اند و به تحقیق فرایند مدرنیته در ایران را به کج راهه های نظیر بومی گرایی- ایدئولوژیک کردن سنت- بازگشت به خویشتن و... رانده و آفتی بر آفتهای پیشین افزوده اند.

  وجود عنصر استبداد که در آمیختگی اساسی و بنیانی با فرهنگ سنتی ایران دارد (فر ایزدی شاهی)، مهمترین مانع بروز آن استعدادها در سیاستمداران و اهل فرهنگ ایرانی در عصر بیداری بود. عامل دیگری ..دوری فرهنگ سنتی ایران از نخبه پروری و گرایش آن به عوام گرایی است؛ از دیگر عواملی که می توان در این بحث مورد توجه قرار داد، والایی نخبگان سیاسی بر صاحبان جبه شاهی است که فرمانروایان را به سوی وزیرکشی و نخبه زدایی از فرهنگ و کنش سیاسی می کشاند و راهزن ابراز وجود آزادنه بیان و اندیشه و مانع فرایند اقدامات جدید از سوی نخست وزیران و نخبگان سیاسی می گردید. طبیعی است که درک ودریافت عباس میرزا از مسائل پیرامون خویش و آگاهی او به ابعاد زمانه ای که در آن زندگی می کرد، بالاتر از آگاهی فتحعلیشاه بود که سر در گریبان حرمسرا داشت و دل در گرو خوارق عادات، تا چند صباحی دیگر با دستیازی به تقویت قوه باهیه بر اریکه تخت شاهی تکیه زده و بی اطلاع از دگرگونی و گردش زمانه، در فرایند تجدید مدنیت و رواج آن در ایران زمین مانعی جدی ایجاد نماید. همچنانکه شناخت عبدالحسین تیمورتاش که عمری در دنیای مدرن زیسته و آموخته بود و در فکر اعتلای مشروطیت به دموکراسی حزبی بود، والاتر از شناخت نیم بندی بود که رضا شاه از دوران خود با واسطه برخی از پیرامونیانش به دست آورده بود

/ 0 نظر / 9 بازدید