چرا سوسیالیسم؟     

 

 

 

 آلبرت انیشتین (1879-1955) مقاله زیر را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگی برای اولین شماره مجله مانتلی ریویو نوشت. در این هنگام از زمانی که او درجه دکترای خود را در فیزیک با طرح نظریه نسبیت و برابری ماده و انرژی گذراند 44 سال می‌گذشت. تئوری نسبیت اینشتین تاثیر عظیمی بر علم گذاشت و نتایج جدیدی و عمیقی را درباره طبیعت و فضا، زمان، حرکت، ماده، انرژی و روابطی که بر آنها حاکم است، عرضه کرد. به زبان ساده، تئوری او از جمله مطرح می‌کرد که میزان حرکت ساعت در فضا با افزایش سرعت کاهش می‌یابد و اینکه انرژی و ماده برابر و قابل تبدیل به یکدیگرند. این فرمول فرصتی برای تحقیقات بعدی روی اتم فراهم کرد و سرانجام با انفجار اتم به اثبات رسید.

 

اطلاعات به دست آمده از امکان دسترسی هیتلر به بمب اتمی، نگرانی زیادی را در آستانه جنگ جهانی دوم ایجاد کرده بود. اینشتین به عنوان یک شهروند آلمانی، همراه با عده دیگری از دانشمندان اروپایی از چنگ هیتلر گریخته بود. تردیدی نداشت که اگر بمب به دست دیکتاتور آلمان بیفتد، برای رسیدن به اهداف خود کوچکترین تردیدی در تخریب جهان به خود راه نخواهد داد. از این رو وقتی دانشمندان فیزیک مهاجر، نامه‌ای را در مورد استفاده از بمب اتمی به اینشتین دادند و از او خواستند که وی از شهرت خود استفاده کرده و آن را با امضای خود برای فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا بفرستد، او چنین کرد.

 

تصور انیشتین این بود که ایالات متحده و بریتانیا جوامعی دموکراتیک هستند و دستیابی به بمب اتمی از طرف آنها فقط برای آزادی انسان به کار خواهد رفت. دولت ایالات متحده با استفاده از فیزیکدانان مهاجر و دانشمندان بریتانیایی، طرح محرمانه «مانهاتان» را در سال 1939 پی ریخت و دانشمندان به کار مطالعه و ساخت بمب اتمی پرداختند. سرانجام ایالات متحده در 16 ژوئیه 1945 اولین بمب اتمی را در کشاکش جنگ در صحرای الاموگوردو در نیومکزیکو آزمایش کرد. با انفجار این بمب، دمای سطح زمین در محل انفجار به صدمیلیون درجه فارنهایت، یعنی سه برابر حرارت داخل خورشید و ده‌هزار برابر دمای سطح آن، رسید. تمامی اشکال حیات، از روییدنی‌ها تا جانداران، به شعاع 5/1 کیلومتری مرکز انفجار کاملا نابود شدند. پس از انفجار، ژنرال لزلی گرووز مدیر طرح مانهاتان به معاون خود گفت: «جنگ به پایان رسید. یک یا دو بمب اتمی کار ژاپن را تمام خواهد کرد.»

 

پرزیدنت هاری ترومن که در کنفرانس پتسدام شرکت کرده بود، از موفقیت این انفجار مطلع شد و متعاقب آن به ژاپن اولتیماتوم داد. کمتر از دو ماه بعد، ایالات متحده دو بمب اتمی خود را به ترتیب در روزهای 6 و 9 اوت در هیروشیما و ناگازاکی منفجر کرد. نتایج دهشتناکی که این بمبها به جا گذاشتند تا آن زمان برای بشریت ناشناخته بود.

 

انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبینانه اینشتین نسبت به دولتمردان ایالات متحده و بریتانیا مقارن بود. اینشتین که شاهد نادیده گرفتن درخواستهای دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمی علیه ژاپن بود، عمیقا دریافت که اگر دانشمندان به دور و برکنار از فعالیت اجتماعی، تنها به کشفیات علمی خود دل خوش کنند، به ابزار خطرناک و بی اراده ای در دست سیاستمداران بی تقوا و بازیگر تبدیل خواهند شد. اینشتین از آن پس با همه شهرت جهانی، بیشترین تلاش خود را معطوف به استقرار یک دولت جهانی کرد. او توصیه می کرد که نمایندگان این دولت، مستقیما از طرف ملتها انتخاب شوند و امیدوار بود از طریق چنین سازمانی بتوان صلح و امنیت جهان را تامین کرد.

 

در عین حال وی از این امر غافل نبود که حاکمیت سرمایه در جهان سرمایه داری،‌کنترل اطلاعات و دخالت تعیین کننده در انتخابات، نهادها و سازمانهای اجتماعی را به گونه ای شکل می دهد تا سود بیشتری به دست آورد. و نیز به صور پیچیده ای، به طور مستقیم یا غیر مستقیم از آگاه شدن مردم برای استفاده از حقوق طبیعی شان جلوگیری می کند. در نتیجه فقر، فحشا و فساد را گسترش می دهد و با نهادینه کردن جهل، به فلج کردن وجدان و آگاهی افراد جامعه می پردازد.

 

اینشتین به جز استقرار نظام سوسیالیستی، راهی برای نجات انسان از فاجعه نظام سرمایه داری، که انسان را در تمام سطوح به ابزار بی اراده ای تبدیل می کند، نیافت. از این رو در سال 1939 در میان طوفانی از تهمت‌ها و حملاتی که به اتهام کمونیست بودن در ایالات متحده به وی نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسیالیسم برای اولین شماره مانتلی ریویو نوشت. مقاله زیر ترجمه ای از این نوشته است.

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱

 

جنگ جلولا یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام که بین ایران و اعراب در سال شانزدهم هجری قمری مطابق با سال ۶۳۷ میلادی به وقوع پیوسته‌است. این جنگ چون در محلی موسوم به جلولااتفاق افتاده، به همین اسم معروف‌است..

پس از جنگ تیسفون و سقوط پایتخت ساسانیان، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی تیسفون را ترک گفته رهسپار حلوان که شهر کوچکی در نزدیک خانقین کنونی بود، شد تا مقدمات اعزام نیرویی را فراهم آورد. بعد از چندی به سعد بن ابی وقاص خبر رسید که یزدگرد سوم در حلوان قشونی جمع کرده، در صدد جنگ‌است. سعد کسى نزد عمر فرستاد تا از وی دربارهٔ تعقیب یزدگرد اجازت کند. عمر در پاسخ دستور داد خود سعد در مدائن بماند ولی هاشم ابن عتیبه با دوازده هزار نفر تن از سپاهیان را بدانجا بفرستد.  خره‌زاد فرخزاد که در این زمان سپهسالار ایران بود چون از تیسفون بیرون آمد به جلولا که رسید به صوابدید بعضی از سرداران دیگر در صدد برآمد پیش از آنکه لشکرش پراکنده شوند و هر یک بجایی بروند، یکبار دیگر پیش هجوم عرب درایستد و در دفع بلای آنها جهدی بکار برد. در زمانی که یزدگرد در حلوان بود فرخزاد نامه‌ای به او نوشت و از او مال و لشکر مدد خواست. یزدگرد مال و سپاه جهت وی فرستاد و حتی از اصفهان نیز لشکر به یاری وی فراز آمد. بموجب یک روایت دیگر مهران رازی بود که در این واقعه فرماندهی داشت. ایرانیان در جلولا خندق کندند و آمادهٔ جنگ شدند.سعد نیز به دستور خلیفه عمر با سپاهش عازم حلوان بود که در سر راه خود در جلولا با نیروهای ایران روبرو شدند. جنگ سختی روی داد و ایرانیان مغلوب شدند. گروه بسیاری از ایرانیان و از جمله مهران رازی کشته شدند و گروهی نیز روی به هزیمت نهادند. هزیمتیان را اعراب تا حلوان و قصر شیرین دنبال کردند. پس از جنگ اعراب وارد حلوان شده دست به یغما گشودند و اموال و نفایس هنگفتی را به غارت بردند. بموجب نوشتهٔ مورخان سهم هر یک از سپاهیان از غنائم بدست آمده، هزار درهم بود کثرت اسیران، خاصه زنان و دختران چندان بود که گویند وجود اسیران جلولا برای عمر مایهٔ نگرانی گشت و مکرر می‌گفت «از فرزندان این زنان که در جلولا اسیر شده‌اند به خدا پناه می‌برم.» بعد از این فتح سعد بن ابی وقاص می‌خواست یزدگرد را تعقیب کند ولیکن عمر به او نوشت که «میانرودان برای اعراب کافی است و کاش مابین میانرودا و ممالک آنطرف کوه‌ها (مقصود کوه‌های زاگرس است.) سدی بود که نه ایرانی‌ها می‌توانستند از آن بگذرند و نه اعراب.» بنابراین در سال ۱۶ هجری یا ۶۳۷ میلادی، سعد به تسخیر شهرهای دیگر میانرودان پرداخت و کاملاً موفق شد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ جلولا

 

جنگ اُلیس (به انگلیسی: Battle of Ullais) این جنگ به نهر الدم نیز مشهور است. در ماه صفر (در صحت این تاریخ جای تردید است.‌) سال دوازدهم هجری ۶۳۳ میلادی و در زمان خلافت ابوبکر، بین سپاه ایران و اعراب در حمله اعراب به ایران در منطقهٔ الیس در عراق در ناحیهٔ البادیه در نزدیکی رود فرات اتفاق افتاد. در این جنگ افراد قبیلهٔ بکر بن وائل به دوقسمت تقسیم شدند، قسمتی به سپاهیان ایران کمک می‌کردند، و قسمت دوم به لشکر خالد بن ولیدیوستند...

در اثنای جنگ مذار یا جنگ رودخانه گروه زیادی از اعراب بکر بن وائل و بنی عجل بر خاک هلاکت افتادند. از آنجا که بخش عظیمی از این کشته شدگان مسیحی بودند، ترسایان اهواز و حیره و موصل به دربار ایران نامه نوشته اظهار داشتند که «ما در خاک ایران بسر می بریم و آماده‌ایم تا دولت را در امر نبرد یاری کنیم و با مسلمانان بجنگ برخیزیم.» و از ایران خواستند که آنها را از لحاظ نیرو و نفر یاری کند. یکی از سرداران ایرانی بنام بهمن جادویه که در جنگ ولجه حضور داشت، از این قضیه آگاه شد و از دربار خواست تا وی را دربارهٔ رفتاری که می‌بایستی با مسیحیان مزبور در پیش گیرد، راهنمایی کنند.. پادشاه ساسانی پیامی به بهمن جادویه که در (قسیاثا) بود، نوشت که در هر صورت با لشکرت همراه با اعراب بکر بن وائل و بنی عجل متحد شده به سوی الیس حرکت کن. «بهمن جادویه» همراه با یکی دیگر از فرماندهان سپاه بنام بهمن جاپان به سوی الیس حرکت کردند، در نیمه راه مابین دو راهی «حیره» و «آبله» خبر بیماری پادشاه به بهمن رسید، بهمن جاذویه به‌ناچار از سردار بهمن جاپان جدا شد و به تیسفون برگشت............جنگ الیس []

بهمن جاپان راه آلیس را در پیش گرفت. در ناحیهٔ آلیس جنگ شدیدی مابین ایرانیان و مسیحیان اعراب که با ایرانیان هم‌پیمان بودند و لشکر مسلمانان به فرماندهی خالد بن ولید در گرفت، خالد بهمن جاپان را بکشت، با آنکه تعداد سپاهیان فارسی از مسلمانان بیشتر بودند، اما باز هم مسلمانان در این جنگ نیز پیروز شدند. همچنین سردار مسیحیان نصرانی عرب، عبدالأسود العجلی نیز کشته شد و باقی ماندهٔ لشکر عبدالأسود العجلی به اسارت خالد در آمدند. خالد نذر کرده بود که اگر در جنگ پیروز شد، تمام اسیران جنگی مسیحیان عرب را که به یاری سپاهیان پارسیان شتافته بودند، در رودخانه گردن بزند، سواران گروه گروه از آنها که همراه لشکر پارسیان جنگیده بودند می‌آوردند و خالد کسانی را معین کرده بود که گردنشان را در رود می‌زدند، چنانکه تمام آب رودخانه خون‌آلود شده‌بود، لذا نام این رود نهر الدم گذاشته شد.بعد از جنگ الیس خالد به امغیشیا رفت که در واقع شهری بود در آن حدود و اُلیس قریه‌ای یا قلعه‌ای از مضافات آن بشمار می‌آمد. آنجا را خود مردم تقریباً خالی کرده بودند. با اینهمه غنیمت بسیار در آنجا بچنگ خالد و اعراب افتاد و خالد شهر را که خود تا حدی متروک مانده بود، ویران کرد و از آنجا آهنگ حیره نمود. پیش از حرکت چنانکه از روایت بلاذری بر می‌آید با مردم این حدود صلحی کرد، بر آنکه مسلمانان را یاری و راهنمایی کنند و در بین ایرانیان به سود اعراب جاسوسی نمایند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ اُلیس

 

جنگ انبار یا ذات العیون، یکی از جنگ‌های منجر به اشغال ایران توسط اعراب است که در دوران خلافت ابوبکر و در ماه دسامبر ۶۳۳ میلادی به وقوع پیوسته‌است. این جنگ به فرماندهی خالد بن ولیدرخ داده‌است..

این شهر در زمان ساسانی به پیروز شاپور مشهور بود و در غرب نهر فرات و در ۶۲ کیلومتری  غرب شهر بغداد قرار داشت. این شهر یکی از شهرهایی است که شاپور یکم مورد بازسازی و تجدید بنا قرار داد و در آن انبارهای بزرگ اسلحه و موادغذائی برای سپاهیان ساسانی ایجاد کرد. اهمیت شهر انبار بدان جهت بود که در سر اولین نهر بزرگی که قابل کشتی‌رانی بود و از فرات جدا می‌شد و به دجله می‌ریخت، واقع بود. پیروز شاپور یا انبار در حملهٔ اعراب دچار صدمات و خرابی‌های فراوانی گردید.. این شهر بسبب موقعی که داشت در ضبط و نظم امر آبیاری سواد بسیار مهم شمرده می‌شد. از این رو در کار لشکر کشی نیز برای ایران و روم هر دو اهمیت تمام داشت. شهر از جهت نظامی انبار ذخایر بود: دخایر گندم و جو برای لشکریان و هم ذخیرهٔ مهمات جنگ در هنگام ضرورت از این جهت در ردیف حیره بشمار می‌آمد. گذشته از ایرانیان که در آنجا به مرزداری و نگهبانی می‌نشستند اعراب نصارا هم در آنجا فراوان بودند. هم نسطوری در آنجا کلیسا و دستگاه داشتند و هم مسیحیان یعقوبی بعلاوه از یهود نیز کسانی در شهر می‌زیستند........جنگ انبار []

چنانکه از روایت طبری و بلاذری بر می‌آید، در ماه دسامبر ۶۳۳ میلادی، خالد بن ولید پس از تسخیر حیره، پایتخت خاندان لخمی آهنگ انبار کرد. مردم انبار وقتی از مقصد خالد باخبر شدند، دور تا دور شهر خندق کندند، و در درون و پشت خندق‌ها سنگر گرفتند. گویند مقدمهٔ سپاه خالد در آن روز در فرمان اقرع بن حابس پهلوان عرب بوده‌است. خالد چون دید که لشکر شیرزاد سر تا پا در جوشن و کلاه آهنین فرو رفته‌اند به سربازان و تیراندازان خود دستور داد تا همه چشم‌های سربازان را هدف قرار دهند. در اثر این تیراندازی‌ها تیر به چشم تعدادی از سربازان سواد اصابت کرد. در مورد تعداد این سربازان، در منابع مختلف اختلاف وجود دارد. بدین سبب این جنگ را (ذات العیون) نام دادند.. پس از آن شیرزاد فرماندهٔ ایرانی ادامهٔ جنگ را ممکن نیافت و فرستاده‌ای نزد خالد فرستاد و پیشنهاد صلح داد. پیشنهاد موافق میل خالد نبود و آن را رد کرد. شهر به محاصره افتاد و خالد بعضی از نواحی آن را آتش زد. در کنار شهر خندق بود، خالد فرمان داد تا شترهای فرتوت را هر چه در لشکر بود بکشند و گوشه‌ای از خندق را از این لاشه‌ها انباشته کرد و از خندق بگذشت. در خندق بین سپاه خالد با یاران شیرزاد تلاقی روی داد. آخر شیرزاد کس نزد خالد فرستاد و به شرایط صلح رضایت داد. روایت خالی از گزاف به نظر نمی‌آید و در اینکه اقرع بن حابس دراین جنگ حاضر بوده باشد نیز جای تردید هست. گمان می‌رود این واقعه از روایات حماسه آمیز بنی تمیم در عراق رنگ گرفته باشد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ انبار

 

جنگ تیسفون یا جنگ مداین (به عربی: معرکة طیسفون) (فتح المدائن) یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام که بین ایران و اعراب در سال شانزدهم هجری قمری مطابق با سال ۶۳۷ میلادی به وقوع پیوسته‌است. با سقوط این شهر و دیگر شهرهای مدائن پایتخت چهار صد سالهٔ ساسانیان دست اعراب افتاد..

شهر‌های هفتگانهٔ مداین []

 

مداین یا چنانکه در آن روزگار به زبان سریانی گفته می‌شد مدیناثا یعنی شهرها و مجموعهٔ هفت شهر بود نزدیک به هم و در دو جانب دجله که آنها را ماحوزه و ماحوزه ملکا می‌خواندند. حصارهای بلند برگرد مجموعهٔ این شهرها کشیده بودند و دروازه‌های استوار در آنها تعبیه کرده بودند. این حصارها و دروازه‌ها در پایان روزگار ساسانیان بارها تجدید و ترمیم گشته بود. این هفت شهر عبارت بودند از:

  • تیسفون در مشرق دجله.
  • اسبانبر در مشرق دجله.
  • ویه اندیو خسرو هم در مشرق دجله و دورتر از تیسفون واقع بود.
  • سلوکیه در مغرب دجله بود و آنرا ویه‌اردشیر یا وه اردشیر نیز می‌خواندند.در زنیذان شهری کوچک بود در شمال ویه اردشیر.
  • ساباط که ولاش آباد نیز خوانده‌می‌شد و در مغرب ویه اردشیر قرار داشت.
  • ماحوزا شهری بود نزدیک ویه‌اردشیر که دره‌ای آن را از این شهر جدا می‌کرد.تیسفون پایتخت امپراتوری ساسانی بود و یکی از زیباترین شهرهای آن دوران گویند تاریخ این شهر به بیش از پنج هزار سال بر می‌گردد، مؤرخین نوشته‌اند که تیسفون یا (طیسفون) بمعنای : «المدینة البیضاء» یعنی (شهر سفید) می‌باشد. گویند تمام ستون‌ها وکاخ‌های این شهر زیبا را از مرمر سفید ساخته بودند. برای رسیدن به تیسفون از قادسیه عبور از دجله لازم بود. شاه در کاخ سفید تیسفون اقامت داشت که به شط نزدیک بود. کاخ مداین یا ایوان مدائن در اسبانبر واقع شده‌بود و ویرانه‌های باقی ماندهٔ آن هنوز در این مکان باقی و برجای مانده‌است.

محاصره مداین []

در شانزدهمین سال هجری قمری سعد بن ابی وقاص پس از پایان جنگ قادسیه دو ماه در همانجا ماند. دستور از عمر رسید که زنان و کودکان را به عده‌ای از لشکریان در عتیق بگذارد و خود با سایر لشکر آهنگ مداین کند. لشکر سعد بن ابی وقاص که به جانب مداین می‌آمد، نزدیک حصار بزرگ مداین رسید. اعراب شهرهای غربی را در حصار گرفتند و در بیرون حصار خیمه زدند. مدت این محاصره را دو سال ذکر کرده‌اند که در مورد صحت آن جای شک است. از مداین گاه‌گاه مردم بیرون می‌آمدند و با آنها جنگ می‌کردند. در مداین قحطی افتاد و عاقبت مردم مداین به ستوه آمدند. شیرزاد دهقان ساباط از در صلح درآمد و قبول جزیه کرد. در همین حدود مقدمهٔ لشکر سعد با یک فوج از سپاه ایران برخوردند که نام بوران دخت را بر خود نهاده بودند. آنها هر روز ظاهراً در سرود خویش سوگند می‌خوردند که تا آنها زنده‌اند، کشور و دولت باقی خواهد ماند. اما اینها نیز نتوانستند جلوی سیل هجوم این اعراب را بگیرند و بعد از آن سعد با اعراب، شبی به ناگاه به ویه‌اردشیر درآمد. مردم گرسنه شهر را رها کرده بودند و رخت به تیسفون کشیده بودند. کاخ سفید کسری از دور در آنسوی دجله پدید بود اما پل‌هایی را که بین ویه اردشیر و تیسفون بود، بریده یافتند. دجله نیز طغیان داشت و عبور از آن آسان نبود. .........گریز یزدگرد سوم []

درین هنگام در تیسفون یزدگرد سوم آخرین شاهنشاه ساسانی با وحشت و اضطراب مرزبانان و بزرگان را بخواند و عمدهٔ گنج و خواسته‌هایی را که در خزاین داشت، به آنها بخشید. نامه‌ها و پیمان‌ها نیز درین باب نوشت و گفت اگر این ملک از دست ما برود، شما ازین تازیان بدین مال‌ها ارزانی‌ترید و اگر ملک به دست ما باز آید، شما نیز این مال‌ها را باز پس خواهید داد. آنگاه شاه با دربار و حرم خویش تیسفون را بگذاشت و راه حلوان پیش گرفت و خره‌زاد فرخزاد را که برادر رستم فرخزاد بود سپهسالاری لشکر داد و تیسفون را بدو سپرد. ..........سقوط تیسفون [

سعد که یکچند در ویه اردشیر توقف کرده‌بود، ملول شد. آخر بزرگان نزد وی آمدند و او را به موضعی از دجله راه نمودند که آب آن اندک بود و عرب را گذشتن از آن آسان دست می‌داد. سعد که می‌ترسید با گذشت زمان در تیسفون چیزی درخور تاراج و غنیمت باز نخواهد ماند، یاران را گفت «خود را به آب بزنند و از دجله بگذرند.»  نگهبانان تیسفون چون تازیان را نزدیک دروازه‌های شهر دیدند، بانگ برآوردند که «دیوان آمدند!» خره‌زاد فرخزاد با مهاجمان در جنگ شد اما شکست خورد و به شهر پناه برد پس اعراب بر دروازهٔ شهر فرود آمدند. فرخزاد را یارای مقاومت نبود و نیمه شب با لشکریان خویش از دروازهٔ شرقی بیرون آمد و شهر را فرو گذاشت و راه جلولاء پیش گرفت. سعد چون به تیسفون درآمد، بشکرانهٔ فتح هشت رکعت نماز خواند. در آن هنگام جز عده‌ای اندک که پاسداری کاخ‌ها را مانده بودند، دیگر در تیسفون کسی نبود. سعد با اعراب خویش که از رفعت و کثرت غنایم خیره شده‌بودند، در کوچه‌های خلوت و متروک شهر گردش کردند..........غنایم []

از گنج و خواستهٔ خزاین کسری آنچه باز در تیسفون مانده بود، هنوز غنیمتی هنگفت بود.

  • تخت طلای خسرو و دوازده ستون مرمر تالار عظیم و مخصوصاً سقف آن که برج‌های آسمان را با ستاره‌های زرین مجسم ساخته بودند، باعث تعجب عرب شد.
  • فرش بهارستان که بهار خسرو نیز نامیده می‌شد را در یکی از تالارهای کاخ مداین یافتند که ۱۴۰ متر طول و ۲۸ متر عرض داشت و با جواهرات گرانبها، انواع گل‌ها را در روی آن مجسم ساخته بودند. برگ گل‌ها از زمرد وغنچه‌ها از مروارید و یاقوت و جواهرات دیگر ساخته شده‌بود. خلیفه عمر امر کرد فرش را پاره‌پاره کردند و به یاران رسول داد. آورده شده‌است که یک قطعه از آن بعدها به بیست هزار درهم بفروش رفته‌است.
  • در خزینه اسبی یافتند، از طلا دارای زین و لجام نقره و مزین به انواع جواهر، همچنین شتری دیده از نقره با کرهٔ آن از طلا. گفته شده‌است که در هنگام تقسیم غنایم به هر نفر از ۶۰ هزار جنگجوی عرب دوازده هزار درهم رسیده‌است. بسیاری از خزاین را اهل تیسفون خود به غارت برده و راه فرار پیش گرفته بودند. این فراریان را اعراب تا پل نهروان دنبال کردند و بیشتر مال‌ها را به غنیمت گرفتند و اشیاء بسیار نفیسی بدست آوردند. از جمله:
  • زره‌ها و شمشیرهای هراکلیوس قیصر روم، خاقان ترک، داهر پادشاه هند و زرهٔ بهرام چوبین و نیز سلاح‌های پیروز یکم قباد یکم، هرمز چهارم و نعمان سوم. شمشیر نعمان سوم و شمشیر خسرو پرویز را پیش عمر فرستادند و شمشیر هراکلیوس را به یابندهٔ گنج بخشیدند.
  • سلاح‌های خاص خسرو اول که عبارت از خود، زره واسلحه‌های زرین مروارید نشان
  • تاج خسرو پرویز را نیز نزد عمر فرستادند و عمر تاج را در کعبه آویخت. ........تیسفون بعد از حمله اعراب []
 

سعد فرمان داد تا در کهندز تیسفون مسجدی بسازند و دیگر هرگز در آنجا آیین مغان تجدید نشد. اندک‌اندک شهر نیز از اهمیت افتاد و با رونق یافتن بصره و کوفه از مداین و آن عظمت و حشمت دیرینه‌اش، جز شهری کوچک و بی‌اهمیت نماند. با اینهمه ایوان آن سال‌ها همچنان خالی اما با جلال و شکوه گذشته باقی ماند و حتی ویرانه‌های آن هنوز از شکوه و عظمت مردهٔ ایران کهن رازها می‌گوید

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ تیسفون یا جنگ مداین (به عربی: معرکة طیسفون) (فتح المدائن) یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام که بین ایران و اعراب در سال شانزدهم هجری قمری مطابق با سال ۶۳۷ میلادی به وقوع پیوسته‌است. با سقوط این شهر و دیگر شهرهای مدائن پایتخت چهار صد سالهٔ ساسانیان بدست اعراب افتاد..

شهر‌های هفتگانهٔ مداین ]

 

مداین یا چنانکه در آن روزگار به زبان سریانی گفته می‌شد مدیناثا یعنی شهرها و مجموعهٔ هفت شهر بود نزدیک به هم و در دو جانب دجله که آنها را ماحوزه و ماحوزه ملکا می‌خواندند. حصارهای بلند برگرد مجموعهٔ این شهرها کشیده بودند و دروازه‌های استوار در آنها تعبیه کرده بودند. این حصارها و دروازه‌ها در پایان روزگار ساسانیان بارها تجدید و ترمیم گشته بود. این هفت شهر عبارت بودند از:

  • تیسفون در مشرق دجله
  • اسبانبر در مشرق دجله.
  • ویه اندیو خسرو هم در مشرق دجله و دورتر از تیسفون واقع بود.
  • سلوکیه در مغرب دجله بود و آنرا ویه‌اردشیر یا وه اردشیر نیز می‌خواندنددر زنیذان شهری کوچک بود در شمال ویه اردشیر.
  • ساباط که ولاش آباد نیز خوانده‌می‌شد و در مغرب ویه اردشیر قرار داشت.
  • ماحوزا شهری بود نزدیک ویه‌اردشیر که دره‌ای آن را از این شهر جدا می‌کردتیسفون پایتخت امپراتوری ساسانی بود و یکی از زیباترین شهرهای آن دوران گویند تاریخ این شهر به بیش از پنج هزار سال بر می‌گردد، مؤرخین نوشته‌اند که تیسفون یا (طیسفون) بمعنای : «المدینة البیضاء» یعنی (شهر سفید) می‌باشد. گویند تمام ستون‌ها وکاخ‌های این شهر زیبا را از مرمر سفید ساخته بودند. برای رسیدن به تیسفون از قادسیه عبور از دجله لازم بود. شاه در کاخ سفید تیسفون اقامت داشت که به شط نزدیک بود. کاخ مداین یا ایوان مدائن در اسبانبر واقع شده‌بود و ویرانه‌های باقی ماندهٔ آن هنوز در این مکان باقی و برجای مانده‌است.

محاصره مداین []

در شانزدهمین سال هجری قمری سعد بن ابی وقاص پس از پایان جنگ قادسیه دو ماه در همانجا ماند. دستور از عمر رسید که زنان و کودکان را به عده‌ای از لشکریان در عتیق بگذارد و خود با سایر لشکر آهنگ مداین کند. لشکر سعد بن ابی وقاص که به جانب مداین می‌آمد، نزدیک حصار بزرگ مداین رسید. اعراب شهرهای غربی را در حصار گرفتند و در بیرون حصار خیمه زدند. مدت این محاصره را دو سال ذکر کرده‌اند که در مورد صحت آن جای شک است. از مداین گاه‌گاه مردم بیرون می‌آمدند و با آنها جنگ می‌کردند. در مداین قحطی افتاد و عاقبت مردم مداین به ستوه آمدند. شیرزاد دهقان ساباط از در صلح درآمد و قبول جزیه کرد. در همین حدود مقدمهٔ لشکر سعد با یک فوج از سپاه ایران برخوردند که نام بوران دخت را بر خود نهاده بودند. آنها هر روز ظاهراً در سرود خویش سوگند می‌خوردند که تا آنها زنده‌اند، کشور و دولت باقی خواهد ماند. اما اینها نیز نتوانستند جلوی سیل هجوم این اعراب را بگیرند و بعد از آن سعد با اعراب، شبی به ناگاه به ویه‌اردشیر درآمد. مردم گرسنه شهر را رها کرده بودند و رخت به تیسفون کشیده بودند. کاخ سفید کسری از دور در آنسوی دجله پدید بود اما پل‌هایی را که بین ویه اردشیر و تیسفون بود، بریده یافتند. دجله نیز طغیان داشت و عبور از آن آسان نبود.........................گریز یزدگرد سوم []

درین هنگام در تیسفون یزدگرد سوم آخرین شاهنشاه ساسانی با وحشت و اضطراب مرزبانان و بزرگان را بخواند و عمدهٔ گنج و خواسته‌هایی را که در خزاین داشت، به آنها بخشید. نامه‌ها و پیمان‌ها نیز درین باب نوشت و گفت اگر این ملک از دست ما برود، شما ازین تازیان بدین مال‌ها ارزانی‌ترید و اگر ملک به دست ما باز آید، شما نیز این مال‌ها را باز پس خواهید داد. آنگاه شاه با دربار و حرم خویش تیسفون را بگذاشت و راه حلوان پیش گرفت و خره‌زاد فرخزاد  که برادر رستم فرخزاد بود سپهسالاری لشکر داد و تیسفون را بدو سپرد. .......................سقوط تیسفون []

سعد که یکچند در ویه اردشیر توقف کرده‌بود، ملول شد. آخر بزرگان نزد وی آمدند و او را به موضعی از دجله راه نمودند که آب آن اندک بود و عرب را گذشتن از آن آسان دست می‌داد. سعد که می‌ترسید با گذشت زمان در تیسفون چیزی درخور تاراج و غنیمت باز نخواهد ماند، یاران را گفت «خود را به آب بزنند و از دجله بگذرند.»  نگهبانان تیسفون چون تازیان را نزدیک دروازه‌های شهر دیدند، بانگ برآوردند که «دیوان آمدند!» خره‌زاد فرخزاد با مهاجمان در جنگ شد اما شکست خورد و به شهر پناه برد پس اعراب بر دروازهٔ شهر فرود آمدند. فرخزاد را یارای مقاومت نبود و نیمه شب با لشکریان خویش از دروازهٔ شرقی بیرون آمد و شهر را فرو گذاشت و راه جلولاء پیش گرفت. سعد چون به تیسفون درآمد، بشکرانهٔ فتح هشت رکعت نماز خواند. در آن هنگام جز عده‌ای اندک که پاسداری کاخ‌ها را مانده بودند، دیگر در تیسفون کسی نبود. سعد با اعراب خویش که از رفعت و کثرت غنایم خیره شده‌بودند، در کوچه‌های خلوت و متروک شهر گردش کردند.................غنایم []

از گنج و خواستهٔ خزاین کسری آنچه باز در تیسفون مانده بود، هنوز غنیمتی هنگفت بود.

  • تخت طلای خسرو و دوازده ستون مرمر، تالار عظیم و مخصوصاً سقف آن که برج‌های آسمان را با ستاره‌های زرین مجسم ساخته بودند، باعث تعجب عرب شد.
  • فرش بهارستان که بهار خسرو نیز نامیده می‌شد را در یکی از تالارهای کاخ مداین یافتند که ۱۴۰ متر طول و ۲۸ متر عرض داشت و با جواهرات گرانبها، انواع گل‌ها را در روی آن مجسم ساخته بودند. برگ گل‌ها از زمرد وغنچه‌ها از مروارید و یاقوت و جواهرات دیگر ساخته شده‌بود. خلیفه عمر امر کرد فرش را پاره‌پاره کردند و به یاران رسول داد. آورده شده‌است که یک قطعه از آن بعدها به بیست هزار درهم بفروش رفته‌است.
  • در خزینه اسبی یافتند، از طلا دارای زین و لجام نقره و مزین به انواع جواهر، همچنین شتری دیده از نقره با کرهٔ آن از طلا. گفته شده‌است که در هنگام تقسیم غنایم به هر نفر از ۶۰ هزار جنگجوی عرب دوازده هزار درهم رسیده‌است. بسیاری از خزاین را اهل تیسفون خود به غارت برده و راه فرار پیش گرفته بودند. این فراریان را اعراب تا پل نهروان دنبال کردند و بیشتر مال‌ها را به غنیمت گرفتند و اشیاء بسیار نفیسی بدست آوردند. از جمله:
  • زره‌ها و شمشیرهای هراکلیوس قیصر روم، خاقان ترک، داهر پادشاه هند و زرهٔ بهرام چوبین و نیز سلاح‌های پیروز یکم قباد یکم، هرمز چهارم و نعمان سوم. شمشیر نعمان سوم و شمشیر خسرو پرویز را پیش عمر فرستادند و شمشیر هراکلیوس را به یابندهٔ گنج بخشیدند.
  • سلاح‌های خاص خسرو اول که عبارت از خود، زره واسلحه‌های زرین مروارید نشان
  • تاج خسرو پرویز را نیز نزد عمر فرستادند و عمر تاج را در کعبه آویخت. ........تیسفون بعد از حمله اعراب []
 

سعد فرمان داد تا در کهندز تیسفون مسجدی بسازند و دیگر هرگز در آنجا آیین مغان تجدید نشد. اندک‌اندک شهر نیز از اهمیت افتاد و با رونق یافتن بصره و کوفه از مداین و آن عظمت و حشمت دیرینه‌اش، جز شهری کوچک و بی‌اهمیت نماند. با اینهمه ایوان آن سال‌ها همچنان خالی اما با جلال و شکوه گذشته باقی ماند و حتی ویرانه‌های آن هنوز از شکوه و عظمت مردهٔ ایران کهن رازها می‌گوید

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ ثنی (به عربی: موقعة الثنی) یا (موقعة المذار)، وثنی در لغت عرب بمعنای (نهر) یعنی رود خانه است. این جنگ در سال دوازه دهم هجری (۶۳۳ بین سپاه ایران و اعراب در حمله اعراب به ایران به فرماندهی سردار نامی مسلمانان خالد بن ولید رخ داده‌است. بعد از پیروزی خالد در موقعه ذات السلاسل «هرمز» فرمانده پارسیان از اردشیر درخواست کمک نمود. اردشیر سپاهی به فرماندهی «قارن بن قارن بن قریانس» به کمک هرمز فرستاد. جیش قارن به سوی «المذار» از مدائن خارج شد. همین که به موقعهٔ (ثنی) یا «المذار» رسید، سربازانی که از جنگ (ذات اللاسل) یا زنجیر فرار کرده بودند به وی پیوستند، وأردوگاه جنگ را بر پا کردند. جیش خالد نیز به «الثنی» (المذار) رسید وآمادهٔ جنگ شدند. جنگ آغاز شد و خالد «قارن» را بکشت و اعراب بر ایرانیان تاختند و فاتح شدند. تاریخ نویسان نوشته أند که در این جنگ ۳۰ هزار تن از سربازان ایرانی کشته شدند که بیشتر آنان در «الثنی» (یعنی النهر)، «آب رودخانه» غرق شدند. وکشاورزان آن ناحیه به دادن جزیه به مسلمانان تن در دادند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ ثنی

 

جنگ حیره (به عربی: معرکة الحیرة) این جنگ در سال دوازدهم هجری مطابق با ۶۳۳ میلادی بین سپاه ایران و اعراب در حمله اعراب به سواد (عراق) به فرماندهی خالد بن ولید رخ داده‌است. محل این جنگ در نزدیکی حیره از شهرهای قدیم میان‌رودان است که در نزدیکی ۶٫۵ کیلومتری جنوب شهر نجف کنونی قرار گرفته بوده‌است . این شهر پایتخت ملوک لخمی بود که آنها نیز خود فرمان‌بردار پادشاهان ساسانی بودند. این منطقه از مراکز مهم فرهنگی ایرانیان باستان بوده‌است. این شهر همچنین از شهرها و استحکامات مهم مرزی ایران بود...

آخرین پادشاه لخمی‌ها، نعمان سوم (ابوقابوس نعمان بن منذر) به دستور خسرو پرویز زندانی شده و به قتل رسید سپس خسرو ایاس بن طائی را به جای وی والی حیره قرار داد که قریب ۹ سال با نظارت و همدستی یک نمایندهٔ ایرانی به نام نخوردگان حکومت می‌کرد. پس از ایاس یک حاکم ایرانی به اسم آزادبه قریب ۱۷ سال در آن خطه حکومت داشت.  قتل نعمان منجر به سلسله حوادثی شد که در نهایت جنگ ذوقار و شکست در این جنگ را در پی داشت. در آنزمان شکست در جنگ ذوقار ظاهراً نبایستی خیلی مهم محسوب شده‌باشد و در بادی نظر، خطیر بنظر نیامد. لکن داستان شکست سپاه ایران، در نزدیکی پایتخت، از یک قبیلهٔ عربی، چنان انعکاس عظیمی در تمام عربستان پیدا کرد که در عرض و طول شبه جزیره، نقل مجالس و موضوع حماسه‌ها و افتخارات عرب شد و یوم ذی قار از بزرگترین حوادث ایام عرب گردید و هیجان ناشی از این پیروزی، موجب تجری و تشویق اعراب بر ضد ایران گردید. در واقع خبط سیاسی خسرو پرویز، در بر انداختن حائل، بین قلمرو ایران و اعراب بادیه، برخلاف سیاست دیرینه و مستمر دولت‌های قبلی، عاقبت در انقراض دولت ساسانی، بی‌تأثیر نبود.از سوی دیگر برکنار شدن خاندان باستانی بنی‌لخم دوستی دیرین مردم آن سرزمین را به دشمنی تبدیل کرد، این است که با درآمدن عرب به حیره هیچگونه پایداری از آنان دیده نشد و بی‌چون و چرا خود را به عرب‌ها سپردند. اگر باز خاندان لخمی سرکار بود و به آن دوستی دیرین، گزندی نرسیده بود، به این آسانی اعراب در آنجا رخنه نمی‌کردند و به تیسفون راه نمی‌یافتند.. اگر چه جنگ ذوقار جنگ کوچکی بود ولی نخستین مرتبه‌ای بود که اعراب ایرانیان را شکست داده، دانستند که با حملات بی‌باکانه می‌توان قشون منظم ایران را درهم شکست..........پیشینه جنگ []

مقارن شروع ضعف و انحطاط ایران دو تن از سران قبایل بکر بن وائل بنام مثنی بن حارثه شیبان در حدود حیره و سویدبن قطبه در نزدیک ابله پیوسته در کناره‌های خاک ایران تاخت و تاز می‌کردند و چون با پریشانی‌ها و بی‌سامانی‌هایی که بود تعقیب آنها ممکن نمی‌شد، جسارتشان هر روز می‌افزود. مثنی جسورتر بود و هشیارتر به همین جهت در این غارت‌های سرحدی از سوید بن قطبه شهرت و آوازهٔ بیشتری یافت. بعلاوه مقارن پایان جنگ‌های ارتداد اسلام آورد و در مدینه خرابی اوضاع ایران را برای خلیفه ابوبکر باز نمود و او را به جنگ ایران تشویق کرد. با قبول اسلام مثنی خود را به مسلمین بست تا در تاخت و تازها و راهزنی‌های خویش مدینه را پشت سر خود داشته باشد. ابوبکر هم که او را به جنگ رخصت داد، در دنبال او خالد بن ولید را روانه کرد و به مثنی نوشت که در برخورد با ایرانیان از خالد فرمانروایی کند. کار عمده‌ای که خالد در عراق انجام داد فتح حیره بود. .......فتح حیره []

چنانکه ابن کلبی و بلاذری آورده‌اند، خالد پس از جنگ الیس آهنگ حیره کرد. سپاه آزادبه در خارج شهر با سپاه خالد رویاروی شدند و خالد پیش از آن که به دروازهٔ حیره رسد، پسر مرزبان حیره را که برای دفع او رفته بود، مغلوب کرده و کشت. مرزبان حیره چون از قتل پسر آگاه شد، روی مقاومت ندید، از ناامیدی بگریخت.مردم حیره شهر را بستند و در قلعه‌های خویش آمادهٔ مقاومت شدند. خالد شهر را محاصره کرد و کار بر اهل شهر سخت شد. خالد بن ولید بفرماندهانش دستور داد که ایشان را به اسلام دعوت کنند، اگر پذیرفتند که خوب و اگر نه یک روز دیگر مهلت دهند. آنها نیز ایشان را به یکی از سه کار، اسلام، جزیه یا جنگ دعوت کردند. مردم جنگ را برگزیدند و فریاد زدند که گلوله‌های سفالین به شما پرتاب می کنیم. دیری نپائید که روی دیوارهای کاخ و دژ پر از مردمی شد که با توبره‌های پر از گلولهٔ سفالین ظاهر شدند و عرب ها را هدف آنها قرار دادند. عرب‌ها نیز آنها را به تیر بستند و سر دیوارها را از مردم خالی نمودند. سپس دست به تاراج زدند و خانه‌ها و دیرها را گشودند و بسیاری از مردم را کشتند کم‌کم مردم به ستوه آمدند.  بزرگان قوم که مسیحی بودند، به قلعه‌های خویش پناه جسته بودند و عامه را به جنگ می‌فرستادند، مورد نفرت و خشم عامه شدند. مردم هر روز در اطراف قلعه‌ها جمع می‌شدند و از ضرورت صلح و تسلیم دم می‌زدند و کشیشان و راهبان فریاد می‌زدند که شما ما را به کشتن می‌دهید. عاقبت کسانی که در دژها بودند، دست از مقاومت کشیدند و حاضر به مصالحه شدند. قرار بر آن شد که اهل حیره جزیه‌ای بدهند، سالیانه هشتاد و چهار هزار و به قولی دویست و نود هزار درهم، بر مسلمانان نشورند و از کار دشمنان هر چه آگاهی یابند به مسلمانان باز نمایند. صلح نامه‌ای هم در این باب امضاء شد. در ماه ربیع‌الاول سال دوازهم هجری. خالد مژدهٔ فتح را با جزیه و هدایا به مدینه نزد ابوبکر فرستاد.این پول نخستین جزیه‌ای بود که به مدینه فرستادند.  خالد بن ولید یکسال در حیره ماند و در اطراف حیره پیشروی کرد تا به شام رفت. بعد از رفتن خالد از عراق اهالی حیره از پرداخت باقی جزیه سرفرو پیچیدند چنانکه سعد بن ابی وقاص با آنها دگر بار صلحنامه‌ای دیگر منعقد کرد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ حیره

 

جنگ دومه جندل (به عربی: معرکة دومة الجندل)، منطقهٔ «دومة الجندل» یکی از مراکز تجارتی مهم جزیره عرب در آن دوران بود، و بر سر راه ونقطهٔ التقاء راه تجارتی «جزیرة عرب» و عراق و سوریه قرار داشت. مردم «دومة الجندل» بت‌های مختلفی می‌پرستیدند، أما در نزدیکی ظهور اسلام دیانت مسیحیت و یهودیت نیز در منطقهٔ (دومة الجندل) رایج یافت. ولیکن بیشتر مردم این منطقه تا ظهور اسلام بت‌های گونا گونی می‌پرستیده أند. یکی از این بت‌ها به نام (صنم ود) بود، چنانکه مؤرخ: «الکلبی» در کتاب خود (الأصنام) ذکر آن را آورده‌است که قبیله کلب از بنی قضاعه آن را می‌پرستیده أند. این بت بعد از غزوه تبوک به دستور پیامبر خالد بن ولید آن را شکست.

در واقع چهار بار مسلمانان در منطقهٔ دومه جندل نبرد کرده بودند، بار أول در سال پنجم هجری بود که خود پیامبر محمد(ص) به نبرد (دومة الجندل) آمده بود، هنگامی که رسید دید منطقه تخلیه شده‌است وکسی از ساکنان آن وجود ندارند، بار دوم در سال ۶ هجری ، ۶۲۶ میلادی، هنگامی که پیامبر (ص) عبدالرحمن بن عوف بر سر آنها فرستاد، چونکه ساکنان «دومة الجندل» کاروان‌های تجارتی را غارت می‌کردند. بار سوم در سال ۹ هجری ۶۳۰ میلادی بود که پیامبر محمد (ص) خالد بن ولید به سر پرستی ۴۲۰ نفر برای احضار شاه دومه جندل اکید بن عبدالملک الکندی فرستاده بود، سپس «اکید بن عبدالملک الکندی» شاه دومة الجندل در حضور پیامبر (ص)ایمان آورد و مسلمان شد. بار چهارم در سال ۱۲ هجری ، ۶۳۳ میلادی ابوبکر خالد به همراه عیاض بن غنم برای فتح دومه جندل فرستاد. بین سپاهیان مسلمانان و مسیحیان جنگ شدیدی در گرفت ومسلمانان فاتح شدند. خالد گردن «جودی بن ربیعة» با شمشیر زد.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ شوشتر به یکی از رشته جنگ‌های حملهٔ عرب‌ها به ایران که در سال ۱۷ هجری بین ایرانیان و عرب‌ها در شوشتربه وقوع پیوسته است، اشاره دارد.

بعد از جنگ قادسیه و جنگ مداین، شهر تیسفون که تا آن زمان پایتخت ایران بشمار می‌آمد، مقر سپاه عرب‌ها گشت.چنانکه گویند عمر خلیفهٔ دوم، از جنگ با ایرانیان اندیشناک بود و در دو مورد اظهار داشت «مایلم بین ما وایرانیان کوهی از آتش باشد که نه دست ما به آنها رسد، ونه دست ایشان بر ما.» لیکن نه ایرانیان که در عراق سواد بلاد مهم و آباد خویش را از دست داده بودند راضی به وضع موجود می‌شدند و نه سرداران عرب که بوی غنیمت آنها را بیخود کرده بود، قانع به سواد می‌بودند..تا انتهای سال ۱۶ هجری قمری تسلط عرب از نینوا تا حدود شوشتر رسید. هرمزان که گویند خویشاوند یزدگرد سوم و رییس یکی از هفت خاندان ممتاز ساسانی بود، پس از جنگ قادسیه بجانب اهواز حوزهٔ فرمانروایی خویش شتافت و وجودش برای عرب‌ها بصره مایهٔ نگرانی بود. در واقع یزدگرد و هرمزدان بصره را که ظاهراً قوای کافی برای مقاومت نداشت، برای حمله به عرب‌ها نقطهٔ مناسبی پنداشته بودند. لیکن عرب‌ها در این حدود نیز حمله های هرمزدان را دفع کردند. در ۱۷ هجری قمری هرمزان در دو جنگ شکست خورده، مجبور گردید شهر اهواز و یک قسمت از زمین‌های خوزستان را از دست بدهد و عاقبت در شوشتر هرمزان به تعبیهٔ کار پرداخت. حصار آنجا را عمارت کرد و در قلعه لشکر و ذخیرهٔ بسیار گرد آورد. .........جنگ شوشتر []

در جنگ شوشتر فرماندهٔ لشکر ایرانیان، هرمزان و لشکر عرب‌ها ابوموسی اشعری بود. عرب‌ها در چند مرحله جنگیدن موفق شدند شوشتر را (احتمالاً در سال ۲۰هجری) فتح کنند. ابتدا در خارج از شوشتر به موانع مصنوعی که ایرانیان کار گذاشته بودند برخوردند. سپس در یک جنگ نفس گیر در خارج از شوشتر دو طرف کاری از پیش نبردند و ایرانیان به داخل شهر برگشتند و عرب‌ها مدت‌ها پشت حصار شهر به محاصره شهر پرداختند. در نهایت پیرمردی ایرانی از راه مخفی به بیرون شهر رفته و در قبال امان یافتن برای خود و خانواده، راه‌های ورود و حمله به شهر را به لشکر عرب‌ها نشان داد. بسبب این خیانت شوشتر به دست عرب‌ها افتاد. فاتحان به شهر درآمدند و شمشیر در مردم نهادند و عدهٔ بسیاری از مردم را بقتل آوردند. با ورود عرب ها به اینسوی حصارهای شهر، هرمزان به داخل قلعه‌ای در درون شهر عقب‌نشینی می‌کند و پس از مدتی مقاومت، هرمزان با شرط امان یافتن، تسلیم می‌شود. ابوموسی هم پذیرفت که او را نکشد و به مدینه نزد خلیفهٔ دوم عمر فرستاد. در مدینه چنانکه مشهورست هرمزان بحیله از کشته شدن نجات یافت و اسلام پذیرفت.  پس از واقعهٔ کشته شدن خلیفهٔ دوم عمر، هرمزان به تهمت آن که در قتل عمر دست داشته‌است، به دست عبیدالله پسر عمر کشته شد. با اسارت و شکست هرمزدان، نوبت فتح شوش و شهر جندی شاپور رسید. شوش با جنگ و جندی شاپور به صلح گشوده شد و بدینگونه خوزستان بدست مسلمین بصره افتاد و پس از چندی فارس نیز جولانگاه عرب‌ها شد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ شوشتر

 

جنگ عین‌التمر (به عربی: معرکة عین التمر) این جنگ در عراق رخ داده‌است و یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام است که بین ایران و اعراب در سال ۶۳۳ میلادی به وقوع پیوسته‌است. «عین تمر» نام مکانی است در نزدیکی انبار و بر جانب غربی فرات با نخلستان‌ها و قریه‌هایی چند در کنارهٔ صحرا. این شهر در اختیار ساسانیان بود و ایرانیان در آنجا سلاح‌گاه داشتند.بعد از سقوط حیره به دست خالد بن ولید، خالد رهسپار ناحیهٔ «عین التمر» شد. گویند پسر بهرام چوبین بنام «مهران بن بهرام» در آن ناحیه فرمانروا بوده‌است. مهران فرمانده سربازان پارسی بود‌. عرب‌های مسیحی که با ساسانیان هم‌پیمان بودند و مشتمل بودند از، قبیله‌های «النمر» و «تغلب» و «ایاد» تحت فرماندهی عقه بن ابی عقه در آنجا فراوان بودند.«عقه» به «مهران» سردار ساسانی پیشنهاد کرد که در این جنگ خود به تنهایی و بدون کمک قشون پارسیان با مسلمانان بجنگد، وی به «مهران» گفت که ما عرب‌ها بیشتر از دیگران با نبرد عرب‌ها آشنا هستیم، مهران چون دید این مسئله به نفع سربازان ایرانی است واگر سربازان در جنگ شرکت نکنند آسیبی نمی‌بینند، با رأی عقه موافقت کرد. «عقه بن ابی عقه» با لشکر خود به تنهایی به ملاقات خالد رفت، جنگ بین دو طرف در گرفت، ولی دیری نگذشت که خالد توانست عقه را اسیر کند، پس از اسارت عقه بدست خالد سپاه عقه فرو پاشید و خالد در جنگ پیروز شد. . مهران چون این خبر را شنید جای درنگ ندید و راه گریز را پیش گرفت. یاران عقه نیز گریختند و در شهر حصاری شدند. خالد شهر را در حصار افکند و کار بر آنها تنگ گرفت. اعراب امان خواستند، خالد نپذیرفت آخر شهر را به جنگ گرفت و عقه و یارانش را هلاک کرد و اسیر و غنیمت بسیار بدست آورد.درون قلعه خالد دید که ۴۰ کودک از کودکان مسیحیان در اتاقی در حال آموزیدن انجیل هستند، و درب اتاق را بروی ایشان بسته‌اند، درب را شکست و کودکان بیرون آورد. از بین این کودکان یکی «سیرین» پدر محمد ابن سیرین بود که یکی از نامدارترین خواب‌گزاران مسلمان در سده‌های میانه بود. ودیگری «نصیر» بود، پدر موسی بن نصیر فاتح اندلس بود

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ فراض (به عربی: موقعة الفراض ) یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام است که بین ایران و اعراب به وقوع پیوه‌است، گفته می‌شود که این جنگ در ماه ذوالقعده سال ۱۲ هجری قمری برابر ۶۳۴ میلادی به فرماندهی خالد بن ولید رخ داده‌است. خالد در ماه رمضان به سوی ناحیهٔ شام و عراق و «جزیره» حرکت کرد، رومیان از این تحرک خالد و ورود وی به «الفراض» باخبر شدند، خشمگین شدند، رومی‌ها از همسایگان پارسی خود درخواست کمک نمودند، همچنین مسیحیان اعراب «تغلب» و «ایاد» و «نمر» به یاری رومی‌ها شتافتند، ودر ساحل رود فرات گرد آمدند، قشون روم و فارس وهمپیمان‌های شان از اعراب به خالد

پیغام دادند که برای جنگ دو راه پیش رو دارد یا اینکه از رودخانه فرات عبور کند

وبه سوی آنها رود، یا اینکه اجازه دهند که لشکریان پارسیان به سوی آنها عبور کنند، در اینجا جنگی خونینی مابین قوای رومی‌ها و سپاهیان ایرانی واعراب که به رومیان کمک می‌کردند از یک طرف، و خالد بن ولید از طرف دیگر درگرفت که باز مسلمانان فاتح شدند.


در مورد این جنگ طبری می‌نویسد: کشته شدگان پارسیان و رومیان از صد هزار نفر تجاوز کرده‌است، خالد پس از جنگ ۱۵ روز در «فراض» ماند، در ۲۵ ذی القعده به طرف حیره حرکت کرد.

أما «مستر مویر» در کتاب (الخلافه) چاپ ۱۹۴۲ هنگام ذکر نبرد فراض در صفحهٔ ۶۱ عدد کشته شدگان رد می‌کند، و می‌گوید که این شمار عدد قابل تصدیق نیست، گرچه تعداد قشون پارسیان و رومیان ومسیحیان اعراب زیاد بودند، بعضی مؤرخین عرب نوشته أند که پارسیان و رومیان با جیشی بزرگ با خالد وارد جنگ شدند، اما هیچ کدام از آنان عدد افراد این جیش را ذکر نکرده أند. اما نوشته أند که قوای دشمن از ۳ جیش تشکیل می‌شده بوده أست: جیش پارسیان، رومیان و اعراب مسیحیان. لذا گفته أند که تعداد کشته شدگان زیاد بوده‌است. بنا براین طبری نوشته‌است که تعداد کشته شدگان از ۱۰۰ هزار نفر تجاوز کرده بوده‌است. در این باره قعقاع بن عمرو در مورد پیروزی مسلمانان در (موقعهٔ الفراض) سروده أست:

 

لَقیَنا بالفراض جُمُوع روم   وَفُرس غَمها طُول اَلسَلام
بدنا جَمعُهُم لَمَا اَلتَقیَنا   وبیتنا بجمع بَنی رزام
فَما فتئت جُنود السلم حَتی   رَأینا اَلقَومُ کَالغَنم السوام

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ فراض

 

جنگ قادسیه
زمان سال ۱۴ هجری
۱۶ نوامبرتا ۱۹ نوامبر ۶۳۵ سدهٔ هفتم میلادی
مکان سرزمین قادسیه
نتیجه پیروزی اعراب
جنگندگان
امپراتوری ایران اعراب مسلمان
فرماندهان
یزدگرد سوم رستم فرخزاد
هرمزان
عمر بن خطاب
سعد بن ابی‌وقاص
قعقاع بن عمرهلال بن علقمه
نیروها
۶۰٬۰۰۰ بین ۳۰٬۰۰۰  تا ۶۰٬۰۰۰

جنگ قادسیه، در ۱۴ هجری قمری ۶۳۵میلادی) بین سپاه ایران و اعراب مسلمان در حمله اعراب به ایران در سرزمین قادسیه ( در نزدیکی کربلای کنونی) اتفاق افتاد.

پس از اینکه ابوبکر اولین خلیفه از خلفای راشدین، به جنگ‌های ارتاد پایان داد. در محرم سال دوازدهم هجری قمری خالد پسر ولید را مأمور رفتن به عراق ساخت. در آن اوقات المثنی بن حارثه الشیبانی به اجازهٔ خلیفه در آن حدود بود، به خالد پیوست. چون این اخبار به «هرمز» مرزبانِ ایرانی آن اطراف رسید، وقایع را به دربار اطلاع داده، در مقابل دشمن شتافت. در حفیر که یکی از مناطق مهم سرحدی ایران نزدیک خلیج فارس بود، جنگی واقع شد که معروف به جنگ زنجیر است. «هرمز» در مبارزه با خالد پسر ولید کشته شد و بر لشکر او شکست وارد آمد.

پس از آن در الیس واقع در ساحل رود فرات، جنگی بنام جنگ الیس رخ داد. چون فتح نصیب خالد شد، خالد متوجه حیره گشت. مرزبان آنحدود، آزادبه بدون اینکه اقدام بجنگ کند، در مقابل لشکر عرب فرار اختیار کرد. و پیروزی از آن لشکر خالد شد. در جنگ انبار نیز شیرزاد فرماندهٔ ایرانی شهر مجبور به صلح شد.

سال بعد در سال ۶۳۴ میلادی، ابوبکر، خالد را با نصف لشکرش مأمور شام ساخت و نصف دیگر لشکر در عراق تحت فرماندهی المثنی بن حارثه الشیبانی باقی ماند. ابوبکر هم در همین سال فوت کرد و عمر برجایش نشست.

عمر مجدداً المثنی بن حارثه الشیبانی را که که موقع بیماری ابوبکر به مدینه آمده بود، با ابوعبید مسعود ثقفی و گروهی دیگر به عراق باز فرستاد. المثنی به حیره آمد و پس از یک ماه ابوعبید مسعود ثقفی نیز به او پیوست.

تهدید ایران از طرف اعراب باعث شد که دربار ایران رستم فرخزاد حاکم خراسان را خواسته، اختیارات تامه به او برای مقابله با حملات بدهد. رستم فرخزاد، کشاورزان فرات را بر علیه اعراب بشورانید و در جنگی معروف به جنگ پل در ساحل فرات لشکر اعراب شکست فاحشی خورد و ابوعبید مسعود ثقفی زیر پای فیل لگدمال شد و المثنی بن حارثه الشیبانی مجروح گردید و با زحمت زیاد لشکر اعراب توانست با دادن چهار هزار نفر تلفات عقب‌نشینی نماید. بهمن جادویه عزم تعقیب آنان را داشت ولی اوضاع در ایران طوری بود که بهمن مجبور گردید از آن خیال منصرف شود. .......داستان جنگ []

.

در چهاردهمین سال هجری قمری برابر با ۶۳۵ میلادی یزدگرد سوم شهریار ایران، سرداری لشکر را به رستم فرخزاد واگذاشت. رستم در این وقت نایب‌السطنه حقیقی ایران محسوب می‌گشت، مردی مدیر و با تدبیر و سرداری دلیر بود. او کاملاً از خطر عظیمی که در نتیجه حمله اعراب به کشور ایران روی آورده بود، اطلاع داشت پس فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و در دفع دشمن جدید کوششی دلیرانه کرد، سپاهی بزرگ در پیرامون پایتخت حاضر شد اما خلیفه عمر دست پیش انداخت.در همان احوال المثنی بن حارثه الشیبانی سردار عرب بواسطهٔ زخمی که در جنگ پل برداشته بود، درگذشت. از سوی خلیفه عمر بن خطاب، سعد پسر ابی وقاص به جانب عراق مأموریت یافت و با زحمت زیاد سی هزار لشکر در سواد (عراق) گرد آورد. سعد پسر ابی وقاص در قادسیه خیمه افراشت و رستم فرخزاد از فرات عبور کرده، داخل سواد شده، مقابل لشکر عرب صف‌آرائی نمود. جنگ قادسیه که مانند نبرد ایسوس در شمار جنگ‌های قطعی دنیا بشمار می‌آید، این هنگام رخ داد. این جنگ در چهار روز متوالی دوام داشت. در آن روز به علت بیماری تب سعد پسر ابی وقاص قادر بر جنگ نبود و خالد بن عرفطه را مأمور این کار ساخت.

  • در روز اول اسب‌های عرب از فیلان که آنها را جلو نگاهداشته بودند فرار کردند. چنین به نظر می‌آمد که فتح با لشکر ایران است، جناحین لشکر اعراب در مضیقه افتاده و روی هم‌رفته خسارت لشکر اعراب بیش از ایرانیان بود.
  • در روز دوم لشکر امدادی اعراب که از شام رسیده بود، وارد میدان شد و نبردهای تن به تن بین پهلوانان دو سپاه صورت گرفت. هنگام مبارزه سه نفر از سرداران ایرانی که از آن جمله بهمن جاذویه و «بندوان» بودند، کشته شدند. ولی نتیجهٔ قطعی بدست نیامد. چند نفر از فراریان لشکر ایران به اعراب آموختند که هرگاه خواسته باشند، دفع فیلان را نمایند، بهترین تدبیر آنست که خرطوم یا چشم آنهارا هدف گیرند.
  • در روز سوم بار دیگر فیل‌ها در خط جنگ ظاهر شدند، اعراب به همان طریق فیلان را زخمی کرده، آنها را از میدان کار زار بدر بردند. بالاخره فیل‌ها برگشته در لشکر ایران باعث اختلال شدند. دو لشکر به یکدیگر نزدیک شده تا زوال آفتاب با شمشیر و نیزه جنگیدند و فتح نصیب هیچیک از طرفین نشد. پس از جنگ رستم فرخزادبرای آسایش افراد لشکر خویش، از (نهر العتیق) به آنطرف عبور کرد. اعراب به سبب رسیدن قوای عمده‌ای از شام قویدل شده و شب هنگام روحیهٔ مسلمانان بهتر از روحیهٔ لشکر ایران بود. چون اعراب خیال ایرانیان را دریافتند که شب مایل به استراحت هستند، دسته‌ای از سربازان عرب، همراه دو تن از سرداران لشکر مسلمان هر کدام جداگانه در تاریکی شب به لشکر ایران شبیخون زده، عده‌ای را کشتند، و جنگ در تمام شب جریان داشت.
  • در روز چهارم یعنی روز آخر جنگ باد تند و سوزانی وزیدن گرفت و ریگ سوزان بر روی ایرانیان می زد چنانکه نمی توانستند همدیگر را ببینند. اعراب در مرز و بوم خود با اینگونه گردباد آشنا بودند و بیشتر تاب و توان داشتند. رستم فرخزادبه ناچار به زیر پای شتری به سایه پناه برد. عربی به نام هلال بن علقمه که می‌دانست بار بر شتر درم و دینار است، با ضربت شمشیر بدون اینکه بداند زیر آن بار کیست، طناب آن را برید. لنگه‌ای از بار قطع شده، رستم را صدمه رساند. رستم خودرا در رود انداخت و بنای شنا گذاشت. عرب نیز که گویی او را شناخته بود، پشت سر او در آب جست و او را از آب بگرفت و سرش را برید و بر سر نیزه کرد. سپس بانگ بر آورد که، به خدای کعبه رستم را کشتم. . با کشته شدن رستم، در قلب سپاه ایران شکست افتاد، عده‌ای راه هزیمت پیش گرفتند و عده‌ای دیگر همچنان در جنگ پای می‌افشردند و تا پای مرگ ایستادند. ......غنائم جنگی []

از جمله غنائمی که بدست اعراب افتاد، درفش معروف کاویانی بود. ایرانیان این درفش مقدس را تنها در جنگ‌های بزرگ و در روزهای سخت بیرون می‌آوردند. در قادسیه آن را بر پشت پیل سفید کوه پیکری برافراشته بودند و سرانجام به دست اعراب افتاد. از افتادن این درفش که هماره نشانهٔ پیروزی‌های ایران و گویای سرافرازی‌های جنگاوران آن در پهنهٔ کارزار بود، پشت رزم‌آوران شکست. این درفش را از قادسیه به نزد عمر فرستادن، خلیفه امر کرد تا گوهرهای آن را برداشتند و پوست چرمین آن را سوزاندند. پس از جنگ قادسیه، ساحل یسار فرات بکلی بدست اعراب افتاد. دربار ایران قصد تغییر پایتخت تیسفون را نمود ولی اقامت در استخر (شهر) یا شهر دور دست دیگری را صلاح ندانستند، وبیم آن می‌رفت که تغییر پایتخت دلالت برضعف دولت ساسانی نماید و برجسارت اعراب بیفزاید. عجب اینجاست که در مدت یکسال ونیم پس از جنگ قادسیه که اعراب در جای دیگر اشتغال داشتند، یزدگرد سوم اقدامات جدی برعلیه آنان نکرد..حقیقت مسئله این است که یزدگرد بی‌تجربه بود. به روایت دینوری به هنگام بر تخت نشستن پانزده سال و به روایت طبری بیش از بیست ویک سال نداشت. حوادث بعد نیز چنان به سرعت روی داد که مقابله با آن برای پادشاه بی‌تجربه‌ای مثل یزدگرد ممکن نشد. پس از شکست ایران در قادسیه سعد بن ابی وقاص، تیسفون پایتخت ایران را هدف بعدی قرار داد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ قادسیه

 

جنگ مصیخ (به عربی: معرکة المصیخ ) یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام است که بین ایران و اعراب به وقوع پیوه‌است، این جنگ در ماه رمضان سال ۱۲ هجری قمری برابر با سال ۶۳۳ میلادی به فرماندهی خالد بن ولید رخ داده‌است. در بادی الأمر (ابو لیلی الخنافس) یکی از فرماندهان خالد، بدستور خالد به سوی «منطقهٔ الحصید» حرکت کرد، هنگامی که به آنجا رسید دید قشون پارسیان مکان را تخلیه کرده أند. سربازان پارسیان به همپیمانان خود مسیحیان اعراب پیوسته بودند و راهی منطقه «المصیخ» شده بوده أند و در آنجا اردوگاه زدند. خالد از پیک خبری مخصوص اطلاع یافت که پارسیان در منطقهٔ «المصیخ» گرد آمده أند.

خالد تمام سربازان تحت امر خود جمع نمود و رهسپار «المصیخ» شد. نقشه خالد مبنی برآن بود که لشکر باید در شب حرکت کند که لشکر دشمن متوجه تحرک آنان نشود، لشکر به ۳ قسمت تقسیم نمود، قسمت أول به سر پرستی «قعقاع بن عمرو و أبی لیلی» وقسمت دوم به فرماندهی «أعبد بن فدکی وعروة بن الجعد» وقسمت سوم به فرماندهی خالد بود. دستور داد که جیش همزمان در یک وقت از ۳ طرف به سوی «المصیخ» حرکت کنند. نقشهٔ از پیش کشیدهٔ خالد ابن بود که هر ۳ قسمت از جیش در نقطه أی به نام (الثنی والزمیل) به هم برسند وهنگام شب به لشکر پارسیان شبیخون زنند. آنگاه خالد بطرف مصیخ برفت و از حوران و رنق و حماه گذشت، خالد از ثنی آغاز کرد و با یاران خویش فراهم آمدند و شبانگاه از سه طرف بر لشکر پارسیان حمله بردند و شمشیر در جمع نهادند و کسی از قوم جان به در نبرد و نوسالان را اسیر گرفتند و خمس خدا را همراه نعمان ابن عوف شیبانی پیش ابوبکر فرستادند، و اموال غارتی و اسیران را تقسیم کردند، و علی بن ابی طالب علیه السلام دختر ربیعهّ بن بجیر تغلبی را خرید و به خانه برد و به زنی گرفت، و دو فرزندش «عمر» و «رقیه» را از او آورد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ مصیخ

 

جنگ نهاوند ، در روز پنجم ربیع الاول سال بیست ویکم هجری، برابر با ۲۵ بهمن ۲۰ خورشیدی و ۱۴ فوریه سال ۶۴۲میلادی بین سپاه ایران و اعراب در حمله اعراب به ایران در نزدیکی نهاوند که در منطقه‌ای کوهستانی واقع شده، اتفاق افتاد. جنگ نهاوند که مسلمین آن را فتح‌الفتوح نامیدند یکی از مهم‌ترین جنگ‌هایی است که بین اعراب مسلمان و ایرانیان اتفاق افتاده‌است. ابن اثیر در خصوص علت این نام‌گذاری می‌نویسد «مسلمین فتح نهاوند را «فتح‌الفتوح» نامیدند زیرا بعد از آن ایرانیان نتوانستند جمع شده و در برابر اعراب بایستند، و پس از این جنگ بود که مسلمین سراسر کشور ایران را تصرف کردند، وامپراتوری  ساسانیان فروپاشید..

پس از پیروزی در جنگ قادسیه و ورود عرب‌ها به مدائن (تیسفون) خبر رسید که مهران رازی در جلولاء (نزدیک حلوان) سپاهی گرد آورده‌است و بر حسب نامهٔ عمر به سعد بن ابی وقاص در تیسفون که بتازگی تسخیر شده بود اقامت گزید و برادر زادهٔ خود هاشم بن عتبه را با دوازده هزار نفر به جانب جلولا نزدیک (شهر باستانی حلوان) گسیل ساخت و پس از جنگ سختی که در آنحدود رخ داد، فتح تصیب لشکر عرب شد. جلولا و حلوان بدست اعراب افتاد و خزاین اطراف بیغما رفت.

عزل سعد []

سعد بن ابی وقاص در کوفه بنای عمارت عالی نهاد، و از آن مکان متصرفات آنحدود را اداره می‌کرد. در همین هنگام شکایات متوالی از «سعد» نزد عمر شد و بالاخره خلیفهٔ دوم امر داد قصر کوفه را ویران سازند و سعد را احضار کرده عمّار پسر یاسر را بجای او گماشت. عزل سعد بن وقاص یزدگرد را به این خیال انداخت که متصرفات از دست رفتهٔ خود را مجدداً بچنگ آورد، و همینطور سرداران عرب که همواره مایل بودند که اسلام راپیشرفت دهند خلیفه را اماده کردند

نبرد نهاوند وفروپاشی امپراتوری ساسانی []

سرانجام برای مواجهه با خطری که ایران را تهدید می کرد پادشاه ایران یزدگرد سوم که از مدائن گریخته بود و در شهرهای غربی ایران آواره گشته بود تصمیم گرفت یک بار دیگر تمام قوای خود را تجهیز کند تا مگر اعراب را از مدائن و عراق براند و دست آنها را از تعرض ببلاد غربی کوتاه نماید. . از طرفی دیگر پیروزی در این جنگ می‌توانست راه ورود اعراب را به مناطق داخلی ایران هموار کرده و غنایم زیادی نصیب مسلمانان سازد. نهاوند شهر بزرگی است که در سمت جنوب شرقی استان همدان واقع است و بین این شهر تا همدان۱۴ فرسخ راه است. امروزه این شهر میان چهار شهر بروجرد، همدان، اراک و کرمانشاه قرار دارد. یزدگرد در سال بیست ویکم هجری قمری گماشتگان خود را از ری به خراسان، گرگان، طبرستان، مرو، سیستان، کرمان و فارس فرستاده حکام را بجمع آوری لشکر تشویق و ترغیب نمود، و به قولی که خالی از اغراق نیست، قریب یکصد هزار نفر در نهاوندگرد آمدند. نقشه آن بود که حلوان و تیسفون را فتح کرده، کوفه و بصره را که مهمترین سنگرهای عرب در آنحدود بود تسخیر سازند.

گرد آمدن این سپاه انبوه در نهاوند البته بار دیگر برای اعراب کوفه خطر و تهدید بزرگی بود. بهمین جهت عمار بن یاسر که درین زمان بنا بر مشهور به جای سعد بن ابی وقاص امارت کوفه داشت نامه ای به خلیفه نوشت و او را از این ماجرا آگاه کرد و در دفع این خطر از او کمک خواست. خلیفه که ازین خبر سخت بوحشت افتاده بود یک لحظه اندیشید که بتن خود آهنگ عراق کند اما عاقبت از آن خیال بیرون رفت و نعمان بن عمرو بن مقرن مزنی را که در آن زمان عهده دار خراج استان کشتگر (کسکر) بود به امارت لشکر نامزد کرد. فرمان هم داد که از شام و عمان و بصره و دیگر اقطار نیز قسمتی از سپاه مسلمین بوی بپیوندند. نعمان با این لشکر از کوفه بیرون آمد و در جایی نزدیک نهاوند اردو زد. چند روزی دو لشکر مقابل یکدیگر بودند و جنگ و تلاقی روی نمی‌داد. آخر اعراب به دروغ آوازه در افکندند که خلیفه مرده است و آنها قصد بازگشت دارند. باین حیله ایرانیان را از سنگر بیرون کشیدند و در صحرا با آنها دست بجنگ زدند. جنگی که روی داد سخت و خونین بود و سه روز طول کشید. نعمان در جنگ کشته شد. ایرانیان شکست خوردند و بسیاری فرار کردند. اهل نهاوند حصاری گشتند اما عاقبت به صلح راضی شدند.  غنائم بیشماری بدست عرب افتاد واز آنجمله ‌است دو صندوق بزرگ پر از مروارید (لؤلؤ) و زبرجد و یاقوت که شخصی در مقابل طلبیدن امان آنرا به اعراب نشان داد. پس از نهاوند همدان بدست عرب افتاد.

یزدگرد سوم پس از جنگ نهاوند []

جنگ نهاوند امید یزدگرد سوم را مبدل به یأس کرد، ولی این پادشاه ساسانی دست از مطالبه تاج‌وتخت خود برنداشت و تازنده بود، کوشش نمود تا شاید کاری از پیش ببرد، پس از اینکه خبر «جنگ نهاوند» به او رسید، از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان رفت، ودر آخر در مرو اقامت گزید، و از دولت‌های همجوار کمک خواست. ماهوی حکمران ایرانی مرو با نیرنگ قراولان او را نابود ساخت و قصد کشتن یزدگرد را داشت. یزدگرد چاره جز ترک آنحدود ندید ودر همان نزدیکی، بقولی بدست آسیابانی که طمع در جامهٔ زرین وفاخر او نمود، کشته شد. خانوادهٔ یزدگرد پس از مرگ او به چین پناهنده شدند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

حملهٔ اعراب به ایران به مجموعه حملاتی به امپراتوری ساسانی در قرن هفتم میلادی اشاره دارد که از زمان ابوبکرشروع شده، اما در زمان عمر به اوج خود رسید. پیامد این حملات سقوط کامل دولت ساسانی در سال ۶۵۱ میلادی و کشته شدن یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانیان، بود. این حملات همچنین باعث افزودن ایران به قلمرو اسلامی شد و سرآغاز فرایند تدریجی گرویدن ایرانیان به اسلام که چندین قرن طول کشید، بود. از میان حمله‌هایی که اقوام دور و نزدیک در طول تاریخ به خاک ایران کرده‌اند، حملهٔ اعراب بیشترین تاثیر را بر ایران گذاشت.مورخان دلایل متعددی را در مورد انگیزه و نقطه شروع حملات اعراب به ایران ذکر کرده‌اند: دورنمای کسب ثروت و زمین، گرسنگی و فقر، اعتقادات مذهبی، تلاش برای رها کردن اعراب بین‌النهرین از سلطه ساسانیان، پان‌عربیسم، تغییرات آب و هوایی، گسترش شبکه تجاری و غیره.اندکی پس از وفات محمد، ابوبکرلشکری را جهت فتح عراق به سمت حیره در غرب قلمرو ساسانیان (عراق کنونی) فرستاد و آنجا را فتح کرد. پس از بازپس گیری و جابجا شدن این شهر میان مسلمانان و ساسانیان در زمان عمر، سرانجام لشکر سلطنتی ایران تحت فرماندهی رستم فرخ‌زاد در نبرد قادسیه با اعراب درگیر شد که نتیجه آن پیروزی اعراب بود. پس از نبرد قادسیه تیسفون (در جنوب بغداد کنونی)، پایتخت ساسانیان، پس از یک محاصره کوتاه تسخیر و غارت شد. برخی مورخان ذکر می‌کنند که پس از تصرف عراق عمر علاقه‌ای به اینکه جنگ را به فلات ایران گسترش بدهد نداشت اما بدلایل مختلف از جمله ترس از حمله یزدگرد یا یکی از مدعیان سلطنت او نهایتا تصمیم به حمله گرفت. در سال ۶۴۲ آخرین مقاومت منسجمِ ایرانِ ساسانی در نهاوند رخ داد (نبرد نهاوند که پس از نبردی خونین اعراب پیروز شدند. یزدگرد متواری شده و عاقبت در سال ۶۵۱ میلادی به دست آسیابانی در مرو کشته شد.مورخین دلایل مختلفی را برای سقوط ساسانیان بیان کرده‌اند: نزاع مذهبی و طبقاتی، فقدان حمایت مردمی، نزاع میان اشراف، بی ثباتی سیاسی، و هزینه جنگ‌های اخیر طولانی و ناموفق با امپراتوری روم شرقی، اپیدمی طاعون، آشفتگی مربوط به جانشینی تخت پادشاهی، ایدئولوژی اسلام، اختلافات میان طبقات جامعه و عدم هماهنگی میان آنها، باور ایرانیان به سرنوشت و پذیرش شکست، وجود پیروان فرقه‌های غیرارتدکس و مسیحیان که در دفاع از معابد آتش و خانواده ساسانی اخلال ایجاد می‌کردند و عوامل دیگر.فتوحات اعراب به سمت شرق ادامه یافت. ولایت‌های شرقی ایران شامل سیستان و خراسان هم سقوط کردند. با این حال نواحی غربی طبرستان و نیز کل ولایت گیلان تا یکی دو سده تحت سلطه اعراب در نیامد و افرادی از اشراف ایران در آنجا حکومت می‌کردند. جنگ نهروان مقاومت دولت مرکزی را در هم شکست، و از این زمان به بعد پیشروی اعراب مقاومت‌های محلی بود که در برخی موارد شدید بودند. اعراب پس از فتح هر شهری قراردادی با سران آن شهر می‌بستند که در آن میزان مالیاتی که قرار است که از شهر اخذ شود را مشخص می‌کرد. روال کلی این بود که شهرها پس از عقد قرارداد صلح شهرها قیام می‌کردند. قیام‌ها مخصوصا تا زمانی که یزدگرد زنده بود بیشتر رایج بود و مقاومت‌های محلی قوی و مکرر بود. در برخی موارد مخالفان نیروی بزرگی نیز فراهم کرده بودند مورخان در مورد انگیزه قیام‌ها نظرات مختلفی دارند.اعراب معمولا در امور داخلی مردمان محلی که مالیات خود را می‌پرداختند دخالت نمی‌کردند در قرون اول اسلامی، سران محلی مسولیت اداره محلات و شهرها را بر عهده داشتند. پس از فتح یک ناحیه، اعراب در پادگان‌هایی که ساکن می‌شدند که یا خود تبدیل به شهر می‌شدند یا اینکه در نزدیکی شهرهای دیگر قرار داشتند. در زمان فتح و دوره بلافاصله پس از آن ارتباط و ادغام کمی بین اعراب و ایرانیان محلی وجود داشت. این خط مشی هم توسط خلیفه و هم توسط علمای زرتشتی حمایت می‌شد. با گرویدن زرتشتیان به اسلام تماس‌ها زیادتر شده، و قوانینی برای ارتباط بین آنها وضع شد.. تا زمان قتل عثمان، فتح ایران کامل شده بود و پادگان‌های اعراب در چند منطقه جهت اطمینان از اخذ مالیات برقرار شده بود. از زمان معاویه به بعد برنامه اسکان دائمی برخی اعراب در ایران اجرا شد. در زمان امویان اعراب از آمودریا فراتر رفته و وارد کوه‌های افغانستان شدندزرینکوب رفتار اعراب با ایرانیان را «مضحک، شگفت انگیز، و ظالمانه» خوانده و اعراب را مردمانی «خشن و ساده دل» می‌داند و می‌نویسد که بجز کسانی که بشدت تحت تاثیر تعالیم اسلامی قرار گرفته بودند، بقیه نسبت به اعراب احساس کینه و نفرت داشتند. از طرف دیگر ستپنینت حقیقت را چیزی میان دو قرائت متضاد «چپاول مادی و معنوی ایرانیان توسط اعراب» و «تاثیر گذاری اسلام و برخورد ملایم اعراب» می‌داند و معتقد است که موارد خشن که در هر جنگی اتفاق می‌افتند نباید اغراق شده تا حدی که ملایمت نسبی اعراب نادیده گرفته شود. کلود کائن می‌نویسد که تحت تاثیر جنبش‌های ملی گرایانه دوران مدرن، تمایل به سمت نمایش ایرانیان و اعراب به عنوان دو گروه متخاصم رفته‌است در حالی که این دیدگاه با حقایق تاریخی سازگار نیست.نوشته‌های مورخین در مورد تاثیرات مثبت و یا منفی حمله اعراب آمیخته بوده‌است..

قدیمی ترین منبع عربی موجود که به شرح فتوحات مسلمانان پرداخته کتاب فتوح‌البلدان بلاذری (مرگ: سال ۲۴۰ هجری قمری) می‌باشد.الاخبار الطوال دینور (مورخ ایرانی عربی نویس. مرگ: سال ۲۸۲ هجری قمری) و تاریخ یعقوبی (قرن سوم هجری) قدیمی ترین کتب تاریخی به دست ما رسیده هستند که روایت به هم پیوسته از تاریخ «جهانی» اعراب را نوشته‌اند که در این میان دینوری بیشتر از یاقوتی به تاریخ ساسانیان پرداخته‌است. اما مهمترین منبع تاریخ حجیم طبری می‌باشد که اگر چه رشته روایتی پیوسته به هم را ارائه می‌کند، اما محتویات آن متشکل از نقل قول‌ها و قطعه‌هایی از منابع پیشینش اس.منابع متعدد دیگری نیز موجود است. فارس‌نامه ابن بلخی (دهه اول قرن ششم هجری) قدیمی ترین تاریخ بدست رسیده از فارس می‌باشد و بشکل عمده‌ای به تاریخ ایران پیش از اسلام پرداخته‌است..گزارش‌های تاریخی به دست رسیده اغلب با هم در تناقض بوده و ترتیب دقیق وقایع مشخص نیست. حتی تعیین تاریخ دقیق وقایع حوادث اصلی هم دست نایافتنی و تعیین دقیق اندازه سپاهیان دشوار می‌باشد. با این حال از بررسی منابع به نظر می‌آید که تعداد سپاهیان ایران در جنگ‌های اصلی قادسیه و نهاوند بیشتر از سپاهیان اعراب بوده، ایرانیان با شجاعت جنگیده‌اند و تا جای ممکن جلوی پیشرفت اعراب را گرفته‌اند، و پس از شکست هم تلاش در کنار گذاشتن ترتیبات پرداخت مالیات را داشته‌اند............از فتح حیره تا سقوط ساسانیان []

 
انگیزه

در مورد انگیزه و نقطه شروع حملات اعراب به ایران مورخان دلایل متعددی را ذکر کرده‌اند.

  • هورانی و روتون دورنمای کسب ثروت و زمین را یک انگیزه و اعتقادات مذهبی را نوع دیگری از انگیزه ذکر می‌کنند.ابونصربن مطهربن طاهر مقدسی در مورد دلیل حمله مسلمانان روایتی از عمر خلیفه دوم مسلمین نقل می‌کند که بر اساس آن قبل از حمله به ایران گفته بود که خدا شما را به زبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده‌است برخیزید و جنگ با فارس را ساز کنیدپ.عبدالحسین زرینکوب با بیان گرسنگی و فقر اعراب، روایتی نقل می‌کند که در آن محمد قول «گنج خسروان و قیصران» را به اعراب داده بود.به گفته هما کاتوزیانپ نقطه شروع جنگ اعراب و ایران، قیام اعراب به اسلام گرویدهٔ بین النهرینپ تحتِ کنترل ساسانیان بود که می‌خواستند خود را از سلطه ساسانیان خارج کنند. سرکوب این قیام توسط ساسانیان باعث گسترده شدن نزاع و ورود تمامی توانایی نظامی مسلمانان شد. کاتوزیان همچنین نقش ایدلوژی اسلامی را در انرژی بخشی به اعراب و همچنین ایرانیان شکست خورده متمایل پررنگ می‌کند.توماس نوبل معتقد است که از آنجایی که یورش و غارت در میان اعراب مرسوم بود، پس از اینکه اسلام خشونت را میان مسلمانان ممنوع کرده بود، اعراب به روزنه جدیدی برای بروز این خشونت سنتی نیاز داشتند و این دلیل نظامی گری آنها می‌باشد.زرینکوب معتقد است که ارسال اعراب به سرزمین‌های خارج از عربستان باعث محدود شدن نزاع‌های داخلی در درون جامعه اعراب می‌شد.برخی مورخین ظهور و گسترش اسلام را اجزای یک فرایند دیده که خود ناشی از تغییرات آب و هوایی و افول منابع آب در عربستان می‌باشد. دیدگاهی که ویلیام مونتگمری وات معتقد است شواهد کافی برای آن وجود ندارد.به گفته دوکر و سپیلوگل فرضیه دیگر این است که طبقه حاکم مکه می‌خواستند که شبکه تجاری خود را گسترش بدهند.به گفته پیتر ویلیام آوری هدف اولیه مسلمانان برقراری امنیت در مسیرهای تجاری و ارتباطی در عربستان بود. در حین انجام این کار، جنگ بر سر منابع آب، چراگاه‌ها و شترها به جنگی بین‌المللی گسترش پیدا کرد. ویلیام آوری همچنین ماهیت حمله به ایران را پان‌عربیسم می‌داند........شرح وقایع
.
 

اندکی پس از فوت محمد، ابوبکر لشکری را جهت فتح عراق به سمت حیره در عراق (که تحت نفوذ ساسانیان بود) فرستاد که منجر به فتح این شهر گشت. ریچارد فرایپ معتقد است که انگیزه اولیه حمله اعراب به عراق فتح و یا حکومت کردن نبوده بلکه کسب غنایم بوده‌است؛ و انگیزه گسترش دین اسلام در مقاطع بعدی ظاهر می‌شود. چشم‌انداز کسب غنایم باعث شد که برخی از اعراب عراق و عربستان به مسلمانان بپیوندند. اما اعراب اکثریت مسیحی درون شهر حیره در مقابل مسلمانان مقاومت کردند که به عقیده فرای دفاع از خود بوده و نه طرفداری آنها از ساسانیان. در زمان خلافت عمر ایرانیان لشکری فراهم کرده و در جنگ پل مسلمانان را به سختی شکست داده و در سال بعد حیره را مجددا بازپس گرفتند. عمر نیروی جدیدی برای یورش به عراق اعزام کرد که منجر به بازپس گرفتن حیره شد. ساسانیان که نسبت به خطر اعراب آگاهی پیدا کرده بودند لشکر سلطنتی را تحت فرماندهی رستم فرخ‌زادپ به نبرد با اعراب فرستادند (نبرد قادسیه). تخمین میزان لشکریان دو گروه آسان نیست. بگفته ریچارد فرای احتمالا ایرانیان از اعراب بیشتر بودند اما نه در آن حدی که منابع می‌نویسند. در این جنگ اعراب پیروز شده و رستم فرخ‌زاد کشته شد.چندین هزار نفر از ایرانیان در جنگ علیه ساسانیان همراه اعراب بودند. پس از نبرد قادسیه که نواحی جنوبی بین‌النهرین را در اختیار اعراب قرار می‌داد، تیسفون (مداین)، پایتخت ساسانیان، پس از یک محاصره کوتاه تسخیر و غارت شد و یزدگرد سوم به شمال شرق ایران فرار کرد. بگفته زرینکوب «کسانی که نمک را از کافور نمی‌شناختند، و توفیر بهای سیم و زر را نمی‌دانستند از آن قصرهای افسانه آمیز جز ویرانی هیچ برجای ننهادند.» این غارت فاتحان دنباله غارت لشکریان یزدگرد هنگام گریز بود مقاومت‌های محلی در عراق کم و کوتاه مدت بود. بسیاری از اعراب از شبه جزیره عربستان به مناطق حاصلخیز عراق مهاجرت کردند. در بسیاری از موارد مالیاتی که اعراب وضع می‌کردند از مالیات دوره ساسانی کمتر بود. اعراب سپس به آرامی خوزستان را فتح کردند، که مقاومت محلی بیشتری از خود در مقایسه با نواحی دیگر بین النهرین نشان داد خوزستان در سال ۶۴۲ سقوط کردبگفته التون دانیل عمر علاقه‌ای به اینکه جنگ را به فلات ایران گسترش بدهد نداشت.بگفته عبدالحسین زرینکوب فتح ایران و دنبال کردن یزدگرد گزینه‌ای غیر قابل اجتناب برای اعراب بود زیرا ترس از این می‌رفت که یزدگرد یا یکی از مدعیان سلطنت او لشکری تازه نفس آماده کرده و عراق را باز پس بگیرد التون دنیل اضافه می‌کند که برخی از رهبران محلی ساسانی ارتش عمر را اذیت می‌کردند و بعلاوه برخی از لشکریان عمر بدنبال کسب غنایم بیشتر بودند.در سال ۶۴۲ آخرین مقاومت منسجمِ ایرانِ ساسانی در نهاوند رخ داد که پس از نبردی خونین اعراب پیروز شدند و ولایت ماد (یا عراق عجم) سقوط کرد. یزدگرد به پارس بازپس نشست.پس از نبرد نهاوند، حکومت مرکزی ساسانی قابلیت مقاومت در مقابل اعراب را نداشت، اگر چه یزدگرد هنوز در تلاش برای جمع‌آوری سپاه بود. از طرف دیگر با ورود اعراب به ایران، ایرانیان زیادی به لشکر آنها می‌پیوستند.با کشته‌شدنِ عمربه دست یکی از اسیران به‌بردگی‌گرفته‌شدهٔ ایرانی به نام پیروز، وقفه‌ای چندساله در فتوحات اعراب پدید آمد. سرانجام پارس به سال ۶۵۰ میلادی گشوده شد. یزدگرد که نتوانسته بود کاری از پیش برد به ولایت شرقی‌تر خراسان گریخت. مرزبان مرو حضور یزدگرد را گرامی نداشت و در صدد جانش بر آمد. یزدگرد متواری شد. عاقبت، چنان که در تاریخ معروف است پادشاه درماندهٔ ساسانی، به‌نشناس، بر دست آسیابانی در مرو کشته شد؛ به سال ۶۵۱ میلادی. کشته شدن یزدگرد به معنی سقوط کامل ساسانیان بودپ.فتوحات اعراب به سمت شرق ادامه یافت. ولایت‌های شرقی ایران شامل سیستان و خراسان هم سقوط کردند. با این حال نواحی غربی طبرستان و نیز کل ولایت گیلان تا یکی دو سده تحت سلطه اعراب در نیامد و افرادی از اشراف ایران در آنجا حکومت می‌کردند. باقیماندهٔ خاندان یزدگرد به چین گریختند. امپراطور چین مر ایشان را گرامی داشت و دولت در تبعید را به رسمیت شناخت. کوشش‌های پسران یزدگرد در بازپس‌گیری ملکِ پدری راه به جایی نبرد. جملگی در چین ماندگار شدند، آتشکده‌ها بر آوردند و عاقبت در غربت بمردند. گورهای شماری از ایشان و دیگر ایرانیانی که مهاجرت کرده بودند امروز در چین باقی‌است.در زمان امویان اعراب از آمودریا فراتر رفته و وارد کوه‌های افغانستان شدند...............مقاومت‌های محلّی پس از تسلط اعراب []

فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه‌ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند............دلایل سقوط ساسانیان []

در طول یک دهه، مسلمانان موفق به فتح سرزمین‌های وسیعی از امپراتوری ایران و روم شده بودند. آنچه بیش از همه چیز شگفتی محققان غربی هنگام مطالعه فتوحات را بر می‌انگیزد سرعت و موفقیت آن است؛ سنت اسلامی آن را نشانه‌ای از حقیقت ادعای اسلام و هدایت خدا تفسیر کرده‌اند مورخین دلایل مختلفی را برای سقوط ساسانیان بیان کرده‌اند:

  • بگفته مورونی دلایل سقوط عبارت بودند از نزاع مذهبی و طبقاتی، فقدان حمایت مردمی، نزاع میان اشراف، بی ثباتی سیاسی، و هزینه جنگ‌های اخیر طولانی و ناموفق با امپراتوری روم شرقی به گفته هما کاتوزیان تاریخ ایرانیان به کرات نشان داده که هر زمانی که حکومت بدلیل عوامل داخلی و یا خارجی تضعیف می‌شود جامعه - که معمولا مخالف حکومت است - از سقوط حکومت حمایت کرده و یا خنثی باقی می‌ماند. هما کاتوزیان همچنین معتقد است که ایرانیان خودشان با کمک اعراب فرمانروایان ظالم و ناتوان خود را به زیر کشیدند؛ ساسانیان در جنگ‌های قادسیه و نهروان خیلی ضعیف ظاهر شده و حتی سران نظامی و شهری یزدگرد هم او را تنها گذاشتند.هورانی و روتون از جمله دلایل ضعیف شدن ایران از اپیدمی طاعون و ریچارد فرای از آشفتگی مربوط به جانشینی تخت پادشاهی در ایران نیز نام می‌برندآن لمبتون بخشی از دلیل سرعت فتوحات را به ایدولوژی اسلام نسبت می‌دهد که توده مردم را از طبقه پایینی که در ساختار طبقاتی داشتند رها می‌کرد.به گفته عبدالحسین زرینکوب از جمله دیگر عوامل اختلافات میان طبقات جامعه و عدم هماهنگی میان آنها، باور ایرانیان به سرنوشت و پذیرش شکست، وجود پیروان فرقه‌های غیرارتدکس و مسیحیان که در دفاع از معابد آتش و خانواده ساسانی اخلال ایجاد می‌کردند، تنفر مردمی نسبت به طمع و فساد موبدان و دخالت‌های آنها در سیاست، جنگ‌های بی‌هدف خسرو دوم و تضعیف اقتصادی و سیاسی دولت، و نهایتا ورشکستگی سیاسی و روحانی طبقه حاکم به گفتهٔ عبدالحسین زرین‌کوب در پایانِ سلطنتِ نوشروان، ایران وضعی سخت متزلزل داشته‌است. سپاه یاغی بوده‌است و موبدان قدرت و نفوذ پیدا کرده بودند و در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. سپاهیان و روحانیانِ اواخر دورهٔ ساسانی را پروایِ مملکت‌داری نبود و جز سودجویی و کامرانی خویش، اندیشه‌ای دیگر نداشتند. پیشه‌وران و کشاورزان نیز، که بارِ سنگین مخارج آنان را بر دوش داشتند در حفظِ اوضاع سودی گمان نمی‌بردند، بنابراین مملکت بر لب بحر فنا رسیده بود و یک ضربت کافی بود که آن را به کام طوفان حوادث بیفکند. سواتپلک سوکک با مقایسه سرعت فتح ایران و فتح دشوار و طولانی ماوراالنهر، دلیل سریعتر بودن فتح ایران را تفاوت ساختار سیاسی آنها میداند: در ایران تنها یک حکومت مرکزی واحد وجود داشت.در رابطه با چگونگی نفوذ اعراب به درون ایران تورج دریایی می‌نویسد که اصلاحات قباد یکم و خسرو یکم لشکر را به چهار بخش تقسیم کرده و هر کدام را در یک مرز از امپراتوری قرار می‌داد. به همین دلیل شکست هرکدام از لشکرها مرکز ایران را بدون دفاع می‌گذاشت.از طرف دیگر عباس میلانی تصویری پویا از ایران قبل از ورود اعراب ارائه می‌دهد که ویژگی اصلی آنها پذیرا بودن فرهنگ‌های دیگر و اخذ و بومی سازی هر آنچه در آن فرهنگ‌ها مفید بوده‌است. میلانی شکست ایرانیان را به جنگ‌های طولانی خونین نسبت می‌دهد و معتقد است که پس از اتمام مقاومت نظامی، ایرانیان به مقاومت فرهنگی رو آوردند.دلایل حمله اعراب در بخش بالا پوشش داده شده‌است. دلایل موفقیت نهایی مسلمانان نیز عزم و سازمان یافتگی، اثر مذهب بر روحیه آنها، توانایی استخدام و همکاری با نیروهای جدید در هنگام گسترش و تحرک بیشتر ذکر شده‌است.عبدالحسین زرین‌کوب بجز ذکر گرسنگی و فقر اعراب و نیرویی که به مهاجمان می‌داده می‌نویسد که برای مسلمانان کشته شدن در هنگام جنگ بسیار از نظر مذهبی باارزش بوده، چنانچه سربازان خود را کشته شده در راه گسترش اسلام می‌دیدند و بهشت را تضمین شده.دوکر و سپیلوگل از جمله عوامل دیگر موفقیت اعراب را اتحاد آنها تحت حکمرانی جانشینان محمد می‌دانند که باعث شد انرژی‌ای که بر علیه هم استفاده می‌کردند را بصورت جهت دار بر علیه امپراتوری ایران و روم استفاده کنند.........روابط با مردمان محلی []
 

اصلی ترین منبع تاریخی برای فتوحات پس از نهاوند در ایران البلاذری است که اصلیتش ایرانی است. نوشته‌های دیگری که در دست است در تکمیل مشاهدات بلاذری مفید هستند.جنگ نهاوند مقاومت دولت مرکزی را در هم شکست، و از این زمان به بعد پیشروی اعراب مقاومت‌های محلی بود که در برخی موارد شدید بودند. اعراب پس از فتح هر شهری قراردادی با سران آن شهر می‌بستند که در آن میزان مالیاتی که قرار است که از شهر اخذ شود را مشخص می‌کرد. ریچارد فرای با اشاره به پیمانی که میان اعراب و مرزبان آذربایجان بسته شده بود می‌نویسد که این پیمان علاقه اصلی اعراب به اخذ غنیمت را نشان می‌دهد. پس از یک جنگ سخت میان اعراب و مرزبان آذربایجان که در آن اعراب پیروز بودند، مالیات زیادی بر ساکنان شهر تحمیل شد. در ازای آن اعراب تضمین دادند که کسی از مردم آذربایجان را نکشته و یا برده نگیرند، آتشکده‌ها را خراب نکنند، از اهالی آذربایجان در مقابل حمله کردها حفاظت کنند، و به مراسم مذهبی مردم کاری نداشته باشند.به زرتشتیان، مسیحیان و یهودیان اهل ذمه گفته شده و به آنها این امکان داده می‌شد که به اسلام بگروند، و یا دین خود را حفظ کرده و جزیه بپردازند.زرین‌کوب می‌نویسد.

  ... استیلای عرب بدون غارت و انهدام و کشتار انجام نیافت.[...]دختران و زنان ایرانی را در بازار مدینه فروختند و سبایا و اسرا خواندند. از پیشه وران و برزگران که دین مسلمانی را نپذیرفتند باج و ساوگران بزور گرفتند و جزیه نام نهادند. همه این کارها را نیز عربان در سایه شمشیر و تازیانه انجام می‌دادند.[...] حد و رجم و قنل و حرق، تنها جوابی بود که عرب خاصه در عهد امویان بهرگونه اعتراضی می‌داد.[...]خشونت و قصاوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بی اندازه بود.[...]بیداد و فشار دستگاه حکومت سخت مایه نگرانی و نارضایی مردم بود. مولی نمی‌توانست بهیچ کار آبرومند بپردازد. حق نداشت سلاح بسازد و بر اسب بنشیند. اگر یک مولی نژاده ایرانی، دختری از بیابان نشینان بی نام و نشان عرب را بزن می‌کرد، یک سخن چین فتنه انگیز کافی بود که با تحریک و سعایت، طلاق و فراق را بر زن و تازیانه و زندان را بر مرد تحمیل نماید. حکومت و قضا نیز همه جا مخصوص عرب بود و هیچ مولی ای باینگونه مناصب و مقامات نمی‌رسید. حجاج بن یوسف بر سعید بن جبیر که از پارساترین و آگاه ترین مسلمانان عصر خود بود منت می‌نهاد که او را با اینکه از موالی است، چندی به قضا کوفه گمارده‌است. نزد آنها اشتغال به مقامات و مناصب حکومت در خور موالی نبود؛ زیرا که با اصل سیادت فطری نژاد عرب منافات داشت.  
  • اعراب معمولا در امور داخلی مردمان محلی که مالیات خود را می‌پرداختند دخالت نمی‌کردند.در قرون اول اسلامی، سران محلی مسولیت اداره محلات و شهرها را بر عهده داشتند. پس از فتح یک ناحیه، اعراب در پادگان‌هایی که ساکن می‌شدند که یا خود تبدیل به شهر می‌شدند یا اینکه در نزدیکی شهرهای دیگر قرار داشتند. در زمان فتح و دوره بلافاصله پس از آن ارتباط و ادغام کمی بین اعراب و ایرانیان محلی وجود داشت. این خط مشی هم توسط خلیفه و هم توسط علمای زرتشتی حمایت می‌شد. با گرویدن زرتشتیان به اسلام تماس‌ها زیادتر شده، و قوانینی برای ارتباط بین آنها وضع شد.دلیل اینکه عمر علاقمند به مخلوط شدن اعراب با ایرانیان نبود بخشی از دو سیاست اصلی حکومتی او پس از فتح بود: (۱) بادیه نشینان از آسیب رساندن به جامعه کشاورزی بازداشته شوند (۲) حاکمان مسلمان با روسا و نامداران نواحی فتح شده همکاری کنند و مردمان محلی تا جای ممکن پریشان نشوند. به همین دلیل اعراب تلاشی برای گرواندن ایرانیان به اسلام نکرده (بگفته لاپداس در زمان فتح اعراب اسلام را دینی عربی و برای خودشان در نظر می‌گرفتند)، و علاقه‌ای بر به هم زدن نظم اجتماعی و اداری نداشتند. اما با گذشت زمان اعراب کنترل خود را بر شهرها بیشتر کردند.از زمان معاویه به بعد برنامه اسکان دائمی برخی اعراب در ایران اجرا شد.نویسندگان مسلمان مکررا در مورد مقررات مربوط به اهل کتاب به متنی به نام عهد عمر (العهدة العمریة) اشاره می‌کنند که به عمر نسبت داده می‌شود. بر اساس آن محدودیت‌های بر پوشش، حیواناتی که بر آنها سوار می‌شوند، و ساختمان و محل‌های پرستش آنها اعمال می‌کند. عموم مورخین غربی به دلایل مختلف این انتساب را جعلی می‌دانند..به گفته برنارد لوئیس این متن در هر حال نحوه تکامل سیاست مربوط به جدا سازی گروه غالب از گروه‌های تحت سلطه را مشخص می‌کند. لوئیس معتقد است که در ابتدای فتوحات اعراب اقلیت کوچکی بودند و نیاز به تضمین امنیت خودشان را داشتند. به همین دلیل قوانینی را در این جهت وضع می‌کردند. اما مسلمانان بعدی این محدودیت‌های امنیتی را به محدودیت‌های اجتماعی و حقوقی تفسیر کردند.لاپدس می‌نویسد که با گذشت زمان مالیات‌ها فشار زیادی بر ساکنان شهرها وارد می‌کرد چنانچه مالیات کشاورزان حالت استعماری پیدا کرده و تا پنجاه درصد محصولشان می‌رسید.بعقیده فرای اگر چه بلاذری و دیگران مقادیری برای مالیات شهرهای مختلف ذکر کرده‌است، اما میزان واقعی آن مشخص نیست و حداکثر اعتمادی که به این گزارش‌ها می‌توانیم به آن بکنیم تشخیص میزان نسبی آبادی و ثروت بخش‌های مختلف نسبت به همدیگر است.به گفته مکدونالد، سرعت فتح ایران به حدی بود که از قدرت مرکزی سقوطی واقعی نداشت، و مسلمانان اخذ مالیات‌های شخصی و زمین را به دست گرفتند. به عقیده مکدونالد مسلمانان احتمالا مالیات‌ها را نیز اضافه کردند. مکدونالد به نقل قولی از یک کشیش در مصر رجوع می‌کند که می‌گوید مسلمانان در مصر مالیات را سه برابر کردند.از طرف دیگر ادوارد لوتاک معتقد است که در زمان فتوحات، مالیات‌ها کاهش یافتند هر چند سامانه مالیات تبعیض آمیز بود چون فقط مالیات (کمتر از گذشته) را از غیرمسلمانان می‌گرفتند.مارک کوئن می‌نویسد که محافظت از اهل ذمه (زرتشتیان، مسیحیان و یهودیان) وظیفه‌ای مذهبی بوده و احادیث خیلی زیادی در این مورد وجود دارد که یک نمونه معمولی آن جملاتی است که به عمر در هنگام مرگ نسبت داده شده که به جانشینش گفته که به پیمان‌های با اهل کتاب وفادار بوده، مالیات بیش از توان آنها از آنها نگیرد و با کسانی که به آنها حمله می‌کند بجنگد.روال کلی این بود که شهرها پس از عقد قرارداد صلح شهرها قیام می‌کردند. این مورد خصوصا در مورد فارس درست بود که مکررا در آن قیام صورت می‌گرفت. در این میان آذربایجان با بقیه استان‌ها تفاوت داشت که بصورت کلی آرام بود و تنها چند شورش کوچک در آن اتفاق افتاد قیام‌ها مخصوصا تا زمانی که یزدگرد زنده بود بیشتر رایج بود و مقاومت‌های محلی قوی و مکرر بود. برخی از نواحی چند بار شورش کردند. در برخی موارد مخالفان نیروی بزرگی نیز فراهم کرده بودند. تا زمان قتل عثمان، فتح ایران کامل شده بود و پادگان‌های اعراب در چند منطقه جهت اطمینان از اخذ مالیات برقرار شده بود. در زمان خلافت عثمان و علی قیام‌های محلی و یا امتناع از پرداخت مالیات سریعا تلافی می‌شد. ابن بلخی در فارس‌نامه می‌نویسد که قیام مردم اصطخر در زمان عثمان و علی بصورت خونینی سرکوب شد. ابن بلخی می‌گوید: «خبر رسید کی مردم اسطخر عهد بشکستند و عامل او را بکشتند... عبدالله بن عامر سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر که خون براند. به اصطخر آمد و به جنگ بستد.... خون همگان مباح گردانید و چندانک می‌کشتند خون نمی‌رفت پس آب گرم بر خون می‌ریختند پس برفت.تغییری که علی در زمان خلافتش انجام داد این بود که جنگجویان مسلمان را از غارت و اخذ غنیمت و تقسیم آن میان خود پس از فتوحات منع کرد. بجای آن مالیات اخذ شده از شهرها را به عنوان حقوق و نه غنیمت جنگی و به میزان ثابتی میان جنگجویان پخش می‌کرد. بر اساس گزارشی این اولین مورد اختلافی بود که میان علی و خوارج پیش آمد. در میان گفته‌های منسوب به علی، نامه او در مورد حکومت صالحانه به مالک اشتر مورد توجه زیادی قرار گرفته‌است.[ریچارد فرای عقیده دارد که بدلیل تعداد افراد محلی که به اسلام گرویده بودند مقاومت‌ها عموما جنبه مذهبی در مخالفت با اسلام نداشته، بلکه بیشتر عوامل اقتصادی و اجتماعی محرک آن بوده‌اند. از آنجایی که اعراب عموما امور مالی و اداره سیاسی محلی را به دهقانان محلی ایرانی واگزار کرده بودند، بسیاری از قیام‌های کوچک بر علیه حکومت مسلمانان در واقع قیام بر علیه حاکمان ستمگر غیرعرب بود، تا بر علیه اعراب.زرینکوب معتقد است که شورش‌ها و قیام‌ها برای بازگشت به دوره ساسانی نبوده، بلکه برای سر فرود نیاوردن در مقابل اعراب و قبول نکردن مالیات سنگین آنها بود. زرین‌کوب همچنین معتقد است که بجز کسانی که بشدت تحت تاثیر تعالیم اسلامی قرار گرفته بودند، بقیه نسبت به اعراب احساس کینه و نفرت داشتند. سربازان و جنگجویان ایران حس تحقیر نسبت به اعراب نیز داشتند و آنها را پست ترین مردم می‌دانستند.کلود کائن می‌نویسد که تحت تاثیر جنبش‌های ملی گرایانه دوران مدرن، تمایل به سمت نمایش ایرانیان و اعراب به عنوان دو گروه متخاصم رفته‌است. به عقیده ایشان، اگر چه خطوط تمایز میان ایرانیان و اعراب مشخص بود و ایرانیان حاملان یک سنت بزرگ تاریخی و فرهنگی بودند که آن را نسل به نسل منتقل می‌کردند، اما قیام‌هایی که توسط گروه‌هایی خاص از ایرانیان و مکان‌هایی خاص اتفاق می‌افتاد بیشتر مذهبی بوده و هیچگاه ماهیت جنبش ملی گرایانه گسترده را نداشتند. همچنین ظهور حکومت‌های نیمه ملی پذیرای اسلام محدوده مخالفت‌ها را مشخص می‌کند. کائن همچنین این گفته را که ایرانیان در مقابله با اعراب مذهب شیعه را برگزیدند را رد کرده و آن را مغایر با شواهد تاریخی می‌داند که در دوران قرون وسطی ایران اکثریت سنی داشت .فرهنگ رجایی معتقد است که پاسخ ایرانیان در پذیرش حکومت اعراب یکنواخت و یکسان نبود.[به عقیده هورانی و روتون پذیرش حکومت اعراب توسط ایرانیان وجود داشته و به این دلیل بود که اکثر آنها به اینکه حاکمشان ایرانی یا یونانی و یا عرب باشد اهمیت نمی‌دادند؛ از میان ساکنان شهرها تنها به این اهمیت می‌دادند که امنیت و آرامش داشته باشند و میزان معقولی مالیات از آنها اخذ شود؛ تنها روسا و طبقه‌ای که منافعشان با آنها پیوند خورده بود و همچنین برخی از طبقات برخی جوامع مذهبی بودند که در این میان استثنا بودند. روستانشینان هم تحت رهبری سران خود زندگی می‌کردند و خیلی از حکومت تاثیر نمی‌پذیرفتند. نهایتا برخی از ساکنان (مانند اقلیت‌های مذهبی) به استقبال تغییر حکومت رفتندبرخورد اعراب با اقلیت‌های مذهبی از برخورد ساسانیان خیلی بهتر بودبگفته ریچارد فرای علیرغم قیام‌ها، تا زمان امویان ایران دیگر در خطر جدا شدن از حکومت مسلمانان نبود.مورخان اسلامی به موارد بسیار از کشتار و خونریزی عربان مهاجم اشاره کرده‌اند. به عنوان نمونه اعراب دست‌کم دو بار به خون اسیران آسیاب گردانیدند، گندم آرد کردند و نانش را خوردند. یک بار در الیس به فرماندهی خالد پسر ولید که از محمد لقب سیف‌الله گرفته بود. یک بار در زمان امویان در گرگان به فرماندهی یزید بن مهلب بگفته ستپنینت، دو قرائت متضاد از اولین برخورد اعراب با زرتشتیان ساکن ایران وجود دارد. یکی از آنها صحبت از چپاول مادی و معنوی ایرانیان توسط اعراب می‌کند و دیگری صحبت از تاثیر گذاری اسلام و برخورد ملایم اعراب می‌کند. ستپنینت معتقد است که امکان دارد حقیقت چیزی میان این دو باشد. اگر چه بسیاری از بخش‌های ایران تخریب شده و ساکنان آنها غارت یا کشته شدند، آن دسته از زرتشتیانی که حکومت اعراب را پذیرفتند و به آنها مالیات پرداختند از امنیت برخوردار بودند. بدون شک موارد زیادی از خشونت و اجبار به پذیرش اسلام وجود داشت - این پدیده مشترک در تمام جنگ‌ها است - اما بگفته ستپنینت موارد خشن نباید اغراق شده تا حدی که ملایمت نسبی اعراب نادیده گرفته شود. ملایمت در برخورد هم ریشه در تعلیمات اسلامی و هم توجیه اقتصادی داشته‌است. در زمانی که مرزهای خلافت عرب گسترش یافته و تعداد زیادی غیرمسلمان تحت پوشش آن در آمده بودند، همراهی ساکنان غیرمسلمان آن اهمیت داشت............اسلام آوردن ایرانیان []
  • گرایش ایرانیان به اسلام فرایندی پیچیده و تدریجی تاریخی بوده که چندین قرن به طول انجامیده و از ناحیه به ناحیه تفاوت می‌داشته و انگیزه و نیرو محرکه آن مورد به مورد تفاوت داشته‌است. فرایند اسلامی شدن ایرانیان از زمان محمد در عربستان شروع شد (ایرانیان بسیاری در یمن ساکن بودند). در زمان حمله اعراب اولین گروندگان به اسلام، سربازان ایرانی و سران محلی بوده‌اند که بگفته التون دانیل این گرایش تنها اسمی بوده و به منظور حفظ موقعیت و جایگاه در حکومت جدید صورت گرفته‌است.پذیرش اسلام در زمان فتوحات توسط بخش یا تمامی یک شهر آنچنان که در قزوین گزارش شده بسیار نایاب است.اکثر ایرانیان در زمان حمله هیچ آشنایی با زبان عربی نداشتند و نه می‌دانستند که در قرآن چه نوشته شده و محمد دقیقاً چه می‌گوید و اسلام چه آداب و مراسمی دارد. از این رو عمدتاً یا در دفاع از شهر در مقابل اعراب کشته شدند یا پس از فتح شهر کشته شدند و یا به دادن جزیه با حفظ دین خود تن دادند. بگفته التون دانیل اولین تلاش منظم برای ترویج گسترده اسلام در میان ایرانیان در زمان امویان بود. در آن زمان قتیبه بن مسلم در ماوراءالنهر با تخریب مکان‌های مذهبی محلی، ساختمان مساجد و اجبار مردم سعی در گرواندن مردم به اسلام داشت که حرکتی ناموفق بود زیرا پس از خروج ارتش عرب ساکنان شهر از اسلام باز می‌گشتند. البته عموم مورخین معتقد هستند که بصورت کلی استفاده از زور در ترویج اسلام در قرون اولیه اسلامی بسیار کم بوده‌است و مواردی نظیر رفتار قتیبه بن مسلم موارد خاص بوده‌اند. اعراب به ایرانیان تضمین حفاظت و پیروی آزاد از دینشان را می‌دادند. اما موارد پراکنده از استفاده از زور مانند تخریب آتشکده‌ها و به دار آویختن موبدان اتفاق افتاده‌است. بسته به مورد، انگیزه‌های گرایش به اسلام، اقتصای، اجتماعی و همچنین شخصی و روحانی بوده‌است. مسلمانان در مقایسه با زرتشتیان مالیات کمتری می‌پرداختند و این انگیزه‌ای برای گرویدن به اسلام بود. اعراب مهاجرت کرده به ایران در گرویدن ایرانیان به اسلام نقش داشتند. به عنوان مثال جمعیت کوچکی از اعراب که در اطراف قم ساکن شده بودند و در این شهر تبلیغ می‌کردند آن ناحیه را به یک پایگاه شیعه تبدیل کردند.به گفته برنارد لوئیس دلیل افول دین زرتشتی این بود که روحانیت زرتشتی از نزدیک با ساختار قدرت در ایران باستان در ارتباط بوده‌اند. از دست دادن این پایگاه و نداشتن دوستانی در خارج از ایران و همچنین نداشتن مهارت‌های خیلی قوی بقا همانند یهودیان باعث دلسردی و کاهش تعداد آنها شد. زرتشتیان پس از این نقش کمرنگی در احیای فرهنگی و یا سیاسی ایران بازی کردند.به گفته آمورتی، اینکه اعراب دین خود را بر ایرانیان تحمیل نکردند و به آنها آزادی عمل دادند ویژگی دموکراتیکی است، اما این را نباید فراموش کرد که اعراب با دادن مشوق‌های اقتصادی و حقوقی مشخص به نتیجه مورد نظرشان رسیدند.به گفته سید حسین نصر، بوجود آمدن تعداد زیاد محققان ایرانی بزرگ مسلمان نشان از تحول درونی، و نه زور و فشار اجتماعی است، زیرا با فشار نمی‌توان مشارکت خلاقانه و برجسته را انتظار داشت.به گفته التون دنیل، از عوامل مهم دیگر گرویدن ایرانیان به اسلام نقش صوفیان بوده‌است. گزارش‌های زیادی از تحول درونی افراد هنگام برخورد با صوفیان - و متعاقب آن گرویدن آنها به اسلام - وجود دارد........سامانه مالیاتی []

اعراب از واژه‌های جزیه و خراج برای مالیات استفاده می‌کردند. متون قدیمی این دو کلمه را بجای هم و برای یک معنا استفاده می‌کنند، اگر چه بعدها استعمال آنها متفاوت شد تاریخچه و نحوه تکامل مالیات جزیه بسیار پیچیده‌است. اما چیزی که واضح است این است که اعراب از ساکنان شهرهای فتح شده انتظار داشتند به آنها مالیات بپردازند. دریافت مالیات از نقطه نظر فاتحان اثباتی مادی بر تسلط بر مناطق فتح شده بود، و از نقطه نظر ساکنان ادامه فرایند پرداخت مالیاتی بود که به رژیم‌های قبلی می‌دادند، بود.[بگفته مورخین مسلمانان تا حد زیادی سامانه مالیاتی ساسانیان و امپراتوری روم شرقی را حفظ کردند؛ واژه جزیه از واژه پهلوی گزیتک گرفته شده که مالیاتی بود که بر طبقه‌های اجتماعی پایین در زمان ساسانیان اعمال می‌شد و اشراف، روحانیون، دهقانان، و دبیران از آن معاف بودند کلود کائن معتقد است که این لغت ریشه آرامی دارد..تنها اشاره مبهم قرآن به «خراج» در آیه مؤمنون۷۲است، و تنها اشاره آن به «جزیه» آیه توبه  ۲۹ است: «با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمی‏آورند و آنچه را خدا و فرستاده‏ اش حرام گردانیده‏اند حرام نمی‏دارند و متدین به دین حق نمی‏گردند کارزار کنید تا با [کمال] خواری به دست‏خود جزیه دهند». بگفته پال هک و کلود کائن این آیه شکل اخذ مالیات بصورت جمعی را پیشنهاد می‌کند و نه مالیات بر تک تک افراد (اگرچه روایات از زمان محمد نشان می‌دهد که میزان این مالیات کلی می‌توانست به تعداد افراد جامعه بستگی داشته باشد. پال هک معتقد است که اعمال مالیات بر تک تک افراد، و نه بصورت جمعی از تاثیرات سامانه مالیاتی ساسانیان بوده‌است. منطق دریافت جزیه علامت تسلیم بودن غیرمسلمانان و همچنین تعهد فاتحان بر محافظت نظامی از مردم در مقابل حملات گروه‌های دیگر بود. تغییری که اعراب نسبت به دوره ساسانیان ایجاد کردند عدم اجبار اقلیت‌های مذهبی به خدمت در ارتش بود.همچنین به نظر می‌آید که در ابتدا میان پرداخت مالیات جزیه و طبقه اجتماعی رابطه‌ای بوده و پرداخت آن شخص را در طبقه پایین کشاورزان قرار می‌داده‌است و بنابراین پرداخت این مالیات حالت تحقیرآمیز داشته‌است. در واقع بخش انتهایی آیه ۲۹ سوره توبه «با خواری به دست‏خود جزیه دهند» بصورت تاریخی بگونه‌های مختلفی تعبیر شده و برخی از مفسرین متاخر روش‌های تحقیرآمیزی را در هنگام دریافت مالیات ذکر کرده‌اند. اما در زمان فتوحات و در اوایل اسلام که حکومت در قدرت بود و خطری آن را تهدید نمی‌کرد، فقها برخوردی انسانی تر داشته و بیشتر به بخش مالی و عملی دریافت مالیات اهمیت می‌دادند. در مورد اینکه معنی آیه ۲۹ سوره توبه برای اولین مخاطبانش چه بوده و به چه گروه افرادی اعمال میشده اختلاف نظر است، اما برداشت سنتی مسلمانان آن را به تمامی زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان اعمال می‌کرد.در ابتدای فتوحات مالیات اکثرا از طریق اجناس و یا برده پرداخت می‌شد، و نه از طریق پول.............کتابسوزی اعراب مسلمان در ایران []

نویسندگان ایرانی از جمله محمد معین و عبدالحسین زرین کوب  در مورد کتابسوزی در جندی شاپور پس از فتح ایران توسط اعراب سخن رانده‌اند. از جمله منابع مورد اشاره همه این نویسندگان، کتاب مقدمه ابن خلدون است. در کتاب مقدمه که مهم ترین تاریخ اسلامی درباره جهان پیش از دوران مدرن است درباره کتابسوزی مسلمانان در ایران چنین آمده‌است:

  از آنجایی که سلسله‌های ایرانی قدرتمند بودند و بدون وقفه حکومت کردند، در میان ایرانیان علوم عقلی نقش بزرگ و با اهمیتی ایفا می‌کرد. گفته می‌شود علوم عقلی، زمانی که اسکندر داریوش را کشت و کنترل امپراتوری هخامنشی را به دست گرفت، از ایرانیان به یونانیان رسید. در آن زمان او کتابها و علوم ایرانیان را نگه داشت. با اینحال زمانی که مسلمین ایران را فتح کردند و به تعداد غیر قابل توصیفی کتاب و جزوات علمی رسیدند؛ سعد بن ابی وقاص در نوشته‌ای از عمر بن خطاب درخواست کرد اجازه دهد تا این کتابها به عنوان غنیمت جنگی میان مسلمین تقسیم شود؛ در آن زمان عمر پاسخ داد: آنها را به آب بیانداز؛ اگر آنچه در آنها است رهنمودهای درستی است؛ خداوند برای ما رهنمودهای بهتری فرستاده و اگر نادرست است خداوند ما را از آنها نجات داده‌است. بنابر این مسلمانان کتابها را به آب یا آتش انداختند و دانش ایرانیان از میان رفت و به ما نرسید  


فرانز رزنتال استاد پیشین زبانهای سامی و زبان عربی در دانشگاه ییل، اسلام شناس.و مترجم کتاب مقدمه، در پانوشت این گفته ابن خلدون می‌نویسد «این روایت دیگری از یک افسانه معروف است که بر طبق آن عمر دستور ویرانی کتابخانه اسکندریه را داد.. همینطور برنارد لوئیس در مقاله‌ای ضمن بی اعتبار خواندن کتابسوزی اعراب در اسکندریه با اشاره به تشابه این روایت ابن خلدون با روایتی که در آن نقل شده عمر فرمان به تخریب کتابخانه اسکندریه داده‌است، می‌گوید: «تاریخنگار قرن چهاردهم، ابن خلدون، داستان تقریبا یکسانی را راجع به ویران کردن یک کتابخانه در ایران به دستور خلیفه عمر مطرح کرده که نشان از ویژگی عامیانه آن دارد» .عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت (۱۳۳۶)، درباره کتابسوزی اعراب در ایران می‌گوید.

  ... شک نیست که در هجوم اعراب بسیاری از کتابهاو کتابخانهٔ ایران دستخوش آسیب فنا گشته‌است. این دعوی را از تاریخها می‌توان حجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید می‌کنند. با اینهمه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند. این تردید چه لازم است. برای عرب که جز با کلام خدا هیچ سخن را قدر نمی‌دانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می‌توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام شواهد نشان می‌دهند که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده‌است فایده‌ای نمی‌برده‌است. در این صورت جای شک نیست که در آنگونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمی‌دیده‌است. از اینها گذشته، در دوره‌ای که دانش و هنر به تقریب در انحصار موبدان و بزرگان بوده‌است، با از میان رفتن این دو طبقه ناچار دیگر موجبی برای بقای آثار و کتابهای آنها باقی نمی‌گذاشته‌است. مگر نه این بود که در حمله اعراب، موبدان بیش از هر طبقه دیگر مقام و حیثیت خود را از دست دادند و تار ومار و کشته و تباه گردیدند؟ با کشته شدن و پراکنده شدن این طبقه پیدا است که دیگر کتابها و علوم آنها که بدرد اعراب نیز نمی‌خورده موجبی برای بقا نداشت.  

زرینکوب در کتاب کارنامه اسلام (۱۳۴۸) کتابسوزی اعراب در تیسفون را نفی می‌کند:

  روایتی هم که گفته‌اند کتابخانه مدائن را اعراب نابود کردند ظاهرا هیچ اساس ندارد و مآخذ آن تازه‌است  

 

او نهایتا در کتاب روزگاران (منتشره در سال ۱۳۷۳) با باز تأیید این امر که روایت کتابسوزی در تیسفون چندان قدمت ندارد، با اشاره به روحیات هیجانی فاتحان، احتمال رخ دادن این مساله را منتفی نمی‌داند.در دانشنامه کتابخانه و دانش اطلاعات، جلد سیزدهم، درباره کتابسوزی کتابخانه‌ها در ایران چنین آمده:.

  حمله عرب در سال ۶۴۱ فرا رسید. عربها تعصب زیادی به خرج دادند و هر آنچه غیر قرآنی بود ریشه کن کردند. کتابخانه‌های معروف در متصرفاتشان از میان رفت. گفته می‌شود مهاجمان عرب باور داشتند که محتوای یک کتاب یا با قرآن همخوانی دارد اما از آن برتر نمی‌تواند باشد یا از آن بدتر با قرآن مقدس همخوانی ندارد. در هر دو صورت سزاور نابودی است. و نابود شدند. کتابخانه‌های ایرانیان نابود شدند. کتابها در آب ریخته شدند یا آنها را سوزاندند.  

محمدعلی همایون کاتوزیان در مصاحبه‌ای با رادیو فرانسه تحت عنوان «توهم توطئه در ایرانیان»، درباره کتابسوزی اعراب در تیسفون می‌گوید.

  این فقط یک افسانه‌است که بعد از اشغال تیسفون اعراب کتابخانه قصر سلطنتی را آتش زده و بنابر این آثار مکتوب ایران قبل از اسلام از بین رفته‌است. چنین مسئله‌ای اولا حقیقت نداشته و ثانیا حتی در صورت حقیقت داشتن بدیهی است که در امپراطوری بزرگ ساسانی تنها همین یک کتابخانه وجود نداشت که بدین ترتیب همه آثار از بین برود. چنانچه با وجود حمله سهمگین مغول‌ها هیچ کدام از آثار مکتوب از بین نرفته و بدست ما رسیده‌است. در صورتی که حملات مغول‌ها به مراتب شدیدتر از اعراب بوده‌است.  

او با اشاره به کتابها و نویسندگان ایران پیش از اسلام همچون کلیله و دمنه، مانی و مزدک، که به طور مستقیم یا غیر مستقیم آثارشان به دست ما رسیده‌است، معتقد است در ایران پیش از اسلام در علوم عقلی آثار چندانی نوشته نشده‌است. و یا اگر در ادبیات و تاریخ کتابهایی نوشته شده قابل مقایسه با آثار نوشته شده در ایران بعد از اسلام نیست.

تاثیرات حمله اعراب []

تأثیراتِ حملهٔ اعراب به ایران از نظرِ مورخین، خاورشناسان و نویسندگان:

دین و مذهب []

  • عبدالحسین زرینکوب در بارهٔ تأثیر مذهب در حملهٔ اعراب به ایران می‌نویسد:

نبردی که ایرانیان در طی این دو قرن با مهاجمان عرب کردند همه در تاریکی خشم و تعصب نبود. در روشنی دانش و خرد نیز این نبرد دوام داشت و بازار مشاجرات و گفتگوهای دینی و فلسفی گرم بود. بسیاری از ایرانیان، از همان آغاز کار دین مسلمانی را با شور و شوق پذیره شدند. دین تازه‌ای را که عربان آورده بودند، از آیین دیرین نیاکان خویش برتر می‌یافتند و ثنویت مبهم و تاریک زرتشتی را در برابر توحید محض و بی شایبهٔ اسلام، شرک و کفر می‌شناختند. آن شور حماسی نیز که در طبایع تند و سرکش هست و آنان را وا می‌دارد که هر چه را پاک و نیک و درست است، ایرانی بشمارند و هر چه را زشت و پلید و نادرست است غیر ایرانی بدانند، در دلهای آنها نبود. از این رو آیین مسلمانی را دینی پاک و آسان و درست یافتند و با شوق و مهر بدان گرویدند. با این همه در عین آنکه دین اعراب را پذیرفتند، آنان را تحت نفوذ و تأثیر فرهنگ و تربیت خویش گرفتند و به تمدن و فرهنگ خویش برآوردند. اما ایرانیان همه از این گونه نبودند. بعضی دیگر، همان گونه که از هر چیز تازه‌ای بیم و وحشت دارند، از دین عرب هم روی برتافتند و آن را تنها از این رو، که چیزی ناآشنا و تازه و ناشناس بود نپذیرفتند. بهتر دیدند که دل از یار و دیار برکنند و در گوشه و کنار جهان آواره باشند و دین تازه را که برایشان ناشناس و نامأنوس بود نپذیرند. حتی سرانجام پس از سالها دربه دری در کوه و بیابان، رنج هجران بر دل نهادند و به سند و سنجان رفتند تا دینی را که از نیاکان آموخته بودند و بدان سخت دل بسته بودند ترک نکنند و از دست ندهند. اگر هم طاقت درد و رنج دربه دری و هجران را نداشتند، رنج تحقیر و آزار مسلمانان را احتمال کردند و ماندند و جزیه پرداختند و از کیش نیاکان خویش دست برنداشتند. برخی دیگر، هم از اول با آیین مسلمانی به مخالفت و ستیزه برخاستند، گویی گرویدن به این دینی را که عرب آورده بود اهانتی و ناسزایی در حق خویش تلقی می‌کردند. از این رو اگر نیز در ظاهر خود را مسلمان فرا می‌نمودند، در نهان از عرب و آیین او به شدت بی زار بودند و هر جا نیز فرصتی و مجالی دست می‌داد سر به شورش برمی آوردند و عربان و مسلمانان را از دام تیغ می‌گذرانیدند. این اندیشه که عرب پست ترین مردم است چنان ذهن آنان را مشغول کرده بود که هرگز مجال آن را نمی‌یافتند تا حقیقت را در پرتو روشنی منطق و خرد ببینند. هر روزی به بهانه‌ای و در جایی قیام و شورش سخت می‌کردند و می‌کوشیدند عرب را با دینی که آورده‌است از ایران برانند. بعضی دیگر هم بودند که اسلام را نه برای آنکه چیزی ناشناس است و نه برای آنکه آوردهٔ تازیان است، بلکه فقط برای آنکه دین است رد می‌کردند و با آن به مبارزه برمی خاستند. زنادقه و آزاداندیشان که در اوایل عهد عباسی عدهٔ زیادی از آنها در بغداد و شهرهای دیگر وجود داشت از این گروه بودند. به هر حال وجود این فرقه‌ها و آرای مختلف، بازار بحثها و جدلهای مذهبی را بین اعراب و ایرانیان گرم می‌داشت و نبردی سخت را در روشنی عقل و دانش سبب می‌شد که بسی دوام یافت و نتایج مهم داشت. .به گفته برنارد لوئیس ظهور اسلام همانند انقلابی بود که فقط تا حدی موفقیت آمیز بود. دلیل این امر تنش‌هایی بود که بین مذهب جدید و ساختارهای اجتماعی موجود در سرزمین‌های فتح شده توسط مسلمانان وجود داشت. یک حوزه عمده تنش ناشی از ماهیت تساوی گرایانه عقاید اسلامی بود. اسلام از ابتدا اختلافات طبقاتی و مزیت‌های طبقه اشرافی را رد کرد و روشی را برگزید که در آن ورود به شغل‌های مختلف برای افراد مستعد باز بود. لوئیس می‌گوید که البته برابری کامل در اسلام محدود به مسلمانان مرد آزاد بود ولی حتی همین پیشرفت بسیار قابل ملاحظه‌ای در مقابل آنچه در ایران باستان، یونان و رم مرسوم بود، به حساب می‌آمد. لوئیس معتقد است که در اکثر مسائل سیاسی و عمومی سنت‌های قدیمی در لباس مبدل اسلامی جان سالم به در برده و تداوم یافتند، به ویژه در تداوم شکل پادشاهی و استبدادی حکومت به گفته برنارد لوئیس حمله اعراب در ایران به طرق مختلف دیده شده: توسط برخی به عنوان واقعه‌ای بابرکت، ورود دین صحیح، و پایان عصر جاهلیت و بت پرستی؛ توسط دیگران به عنوان یک شکست ملّی تحقیرآمیز، فتح و تسلط نیروهای بیگانه بر کشور. البته هر دو دیدگاه، بسته به نقطه نظر، معتبر هستند... ایران در واقع اسلامی شد، اما عربی نشد. ایرانیان ایرانی ماندند. پس از بازه‌ای سکوت، ایران به عنوان بخشی مجزا و متفاوت در درون اسلام ظهور کرده و نهایتا بُعد جدیدی به خود اسلام افزود. مشارکت فرهنگی، سیاسی - و چشمگیرتر از همه - مذهبی ایرانیان در تمدن اسلامی دارای اهمیت خارق العاده‌است... به معنایی، اسلام ایرانی ورود مجدد اسلام است، اسلامی جدید که برخی اوقات با نام اسلام عجم از آن یاد می‌شود. این اسلام ایرانی - و نه اسلام عربی - بود که به نواحی جدید و مردمان جدید برده شد.

  • به گفته التون دانیل، حمله اعراب به ایران به همان میزان که محرک خلاقیت بود، فاجعه‌ای تخریب آمیز بود. بعلاوه ایرانیان حداقل به همان میزان بهره‌ای که دریافت کردند، در شکل دادن تمدن اسلامی مشارکت کردند، چنانچه می‌توان صحبت از فرهنگ مجزای ایرانی-اسلامی کرد. فرایند عبور از دوره ساسانی به دوره اسلامی ترکیبی از پیوستگی و تحول است.ریچارد فرای تاثیرات اسلام (که آن را «مذهب برابری» می‌خواند) بر ایران شگرف میداند. این تأثیر علیرغم زیاده روی‌ها و سواستفاده اعرابی که آن را به ایران آورده بودند، اتفاق افتاد. بگفته او تاکید مورخان اخیر بر عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در حملات اعراب، باعث کم توجهی به قدرت و تاثیرگذاری ایدولوژی جدید اسلام بر ایران شده‌است. ریچارد فرای معتقد است که تعامل و یکی شدن حوزه‌های فرهنگی شرق و غرب ایران تحت اسلام اتحادی ایجاد کرد که از زمان هخامنشیان در ایران وجود نداشت و بعلاوه پیوستگی زمان هخامنشیان با اتحاد همه مشمول تحت اسلام در ایران قابل مقایسه نیست. بگفته فرای «فقط تحت اسلام بود که ادبیات حماسی کلی ایرانیان، ترکیبی از داستان‌های قهرمانانه شرقی و تاریخ نثری اکثر غرب ایران، شکل گرفت. فقط تحت اسلام بود که درک اتحاد و هویت ایرانیان، متمایز از اعراب، بوجود آمد. می‌توان فرض کرد که در قرن پنجم میلادی یک ایرانی تحصیل کرده در فارس یک سغدی از دره فرغانه را کاملا بیگانه محسوب می‌کرد. پنج قرن بعد یک ایرانی تحصیل کرده در فارس یک سغدی از دره فرغانه را کاملا همخویش خود محسوب می‌کرد، در حالی که اعراب از متمایز از خود.پروانه پور شریعتی دانشیار دانشگاه اهایو و نویسنده کتاب افول ساسانیان با اشاره به تاریخ به هم پیوسته هزار ساله  در ایران که در آن اشکانیان و سنن آنها به طور مداوم حضور دارند، معتقد است :«اصولا تاریخ ما را اگر بخواهید به صورت ساختاری نگاه بکنید، یک تاریخ هزار ساله‌ای میشه که اشکانیها و سنن اشکانی ادامه پیدا می‌کنه و این یه تاریخیه که هزار سال ادامه پیدا می‌کنه؛ حمله اعراب به اصطلاح افول یک فرهنگی نیست و در نتیجه دو قرن سکوت تقریبا میشه گفت نیست؛ این فرهنگ ادامه پیدا می‌کنه»...........علم و فرهنگ []
  • ادوارد براون می‌نویسد[بنابراین به هیچ وجه صحیح نیست که گفته شود دو یا سه قرن پس از فتح ایران توسط مسلمانان، صفحه خالی در فعالیت علمی مردم آن بوده‌است. بر عکس، این دوره زمان به هم آمیختن کهنه و نو، دگردیسی قالب‌ها و فرا کوچ نظر گاه‌ها بود. ولی مطلقاً دوره رکود و مرگ نبود. از نظر سیاسی، درست است که ایران استقلال ملی خود را برای مدتی از دست داد، و به امپراتوری بزرگ مسلمانان پیوست، ولی در میدان علم بزودی به برتری‌ای رسید که شایسته زیرکی و قابلیت مردم آن بود. اگر نقش ایرانیان را از آنچه که به نام علوم عربی نامیده می‌شود تفریق کنیم بهترین قسمت آن رفته‌است.
 
  • مورخان قدیمی با استناد به منابع عربی بر ناپیوستگی و تحول وضعیت قبل و بعد از ورود اعراب تاکید می‌ورزیدند. اما مورخان امروزی، خصوصا آنهایی که از منابع غیرعربی نیز استفاده جسته‌اند، بصورت کلی متمایل به این بوده که پیوستگی بیشتری در وضعیت مشاهده کنند. به عنوان مثال ریچارد ایتون می‌نویسد که تعامل و انتظارات جمعیت تحت حکومت اعراب تأثیر زیادی در جهش اعراب از صحرانشینی به حاکمان امپراتوری داشت. به مدت پانزده سال اعراب ضرب سکه به شیوه ساسانی و با عکس پادشاه ایران در یک سمت سکه را ادامه داده؛ خلفای عرب القاب پادشاهان ایران مانند «سایه خدا در روی زمین» را اخذ کرده و سیاست ساسانیان در حمایت از مذهب حکومتی را (با تغییر زرتشتیت به اسلام) به اجرا گذاشتند. حمایت افراطی خلفای عرب از هنر و صنایع دستی ادامه سیاست‌های ساسانیان بود. این پیوستگی پیشزمینه رشد و شکوفایی سریع شهرها که بزودی پس از فتوحات اتفاق افتاد، می‌باشد.به گفته لاپیداس، علیرغم نیت‌های محافظه کارانه، فتوحات اعراب و مهاجرت تعداد زیادی از آنها به سرزمین‌های فتح شده تأثیرات زیادی در بازرگانی، تجارت و کشاورزی داشت. اتحاد سرزمین‌های ساسانی و بخش‌هایی از امپراتوری روم شرقی در یک واحد سیاسی مرزهای تجاری سابق را برداشته و این اتحاد نقش استراتژیکی در رونق تجارت داشت (البته سوریه و آناتولی که قبلا به هم پیوسته بودند از هم جدا شدند). ملاحظات تجاری باعث فتوحات بیشتر به سمت آسیای مرکزی، و همچنین توسعه شهرها شد. در ایران، فتوحات اعراب و مهاجرت‌ها به توسعه شهری و کشاورزی کمک کرد. امنیت، بازرگانی، جمعیت جدید، و سیاست‌های اعراب در مورد اسکان، شهرسازی، و آبیاری باعث تشویق رشد اقتصادی شد. البته در ایران اعراب شهرهای جدیدی نساختند، اما در محل‌های قبلا برپا شده ساکن شدند.اطلاعات ما در مورد ریاضیات در دوره ساسانیان بیشتر از اطلاعات ما در این مورد در اولین صد سال حکومت اعراب است. از دوره خلافت عباسی (در صد سال پس از حمله اعراب) پیشرفت ریاضیات شدت گرفت، اما از دوره خلافت امویان حتی نام یک ریاضی دان که کتابی نوشته باشد و یا یک منجمی که مشاهدات انجام داده باشد ذکر نشده‌است. با این حال ادوارد کندی معتقد است که حتما مطالعاتی در این زمان انجام می‌شده زیرا دقیقا پس از دوره امویان شاهد وجود مترجمان بسیار زیادی هستیم که کتب تخصصی را از زبان پهلوی به عربی ترجمه می‌کردند.......خطّ و زبان []
  • عبدالحسین زرینکوب می‌نویسد که زبان عربی زبان نیمه وحشیان بود و «لطف و ظرافتی نداشت. با اینهمه وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و بخاموشی گرایید... پس چه عجب که این پیام شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فروبندد و خردها را بحیرت اندازد..زرینکوب در کتاب «دو قرن سکوت» می‌نویسد

در طی دو قرن، سکوتی سخت ممتد و هراس انگیز بر سراسر تاریخ و زبان ایران سایه افکنده‌است و در تمام آن مدت جز فریادهای کوته و وحشت آلود اما بریده و بی دوام، از هیچ لبی بیرون نتراویده‌است.[...]آنچه از تامل در تاریخ بر می‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را چون حربهٔ تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، در صدد بر آمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت را در بلاد دور افتاده ایران بخطر اندازد. بهمین سبب هر جا که در شهرهای ایران؛ به خط و زبان و کتاب و کتابخانه بر خوردند با آنها سخت بمخالفت برخاستند.[...]نوشته‌اند که وقتی قتیبه بن مسلم؛ سردار حجاج؛ بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ در امان نمی‌گذاشت و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آنکه مردم رفته رفته امی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان رفت. این واقعه نشان می‌دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حربه‌ای تلقی می‌کرده‌اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیکار بر خیزد. از اینرو شگفت نیست که در همه شهرها برای از میان بردن زبان و خط و فرهنگ ایران به جد کوششی کرده باشند. شاید بهانه دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قران می‌شمرد.هما کاتوزیان معتقد است، نگاه زرینکوب مبتنی بر «دوره سکوت» ایرانیان را می‌توان ناشی از تعصب ملی گرایانه مدرن به ایران دانست که کاتوزیان آن را در تضاد با حقایق تاریخی می‌داند. بگفته کاتوزیان اگر چه درست است که حکومت مستقل ایرانی در این دو قرن وجود نداشت و تقریبا شاهدی از ادبیات نوشتاری در زبان‌های مختلف فارسی وجود ندارد، اما این زبان‌ها توسط ایرانیان استفاده میشده و اگر ایرانیان شهرنشین عربی یاد می‌گرفتند، اعراب ساکن ایران نیز فارسی می‌آموختند. کاتوزیان با بیان اینکه از همان ابتدا ایرانیان در رژیم جدید مشارکت داشتند، و با ذکر مثال‌هایی معتقد است که ایرانیان در همان دو قرن نقش خیلی برجسته‌ای در رشد فرهنگ اسلامی و بین المللی شدن آن بازی کردند.[در زمان ساسانیان ایرانیان پنج زبان مختلف داشتند: زبان پهلوی، دری، پارسی، خوزی و سریانی. از این میان دو زبان ایرانی نبودند؛ خوزی و سریانی. زبان رسمی حکومت و مذهب زرتشتی پارسی بود که زبان موبدان و محققان بود. زبان محاوره‌ای مردم عادی «دری» بود. در اواخر دوره ساسانیان، زبان دری و پارسی دو زبان و یا لهجه متفاوت نبودند؛ بلکه دو فرم مختلف از یک زبان یکسان بودند که استفاده‌های متفاوتی داشتند. از میان زبان‌های رایج تنها پارسی بود که نوشته می‌شد؛ دری تنها محاوره‌ای بود. مهمترین تاثیر قرن‌های اول پس از حمله اعراب گسترش قابل ملاحظه زبان محاوره‌ای دری بود. اگر چه احتمالا در عراق جایگاهش را از دست داد اما در شرق بشدت گسترش یافت، زیرا توسط فاتحان مسلمان در آن منطقه‌ها تحمیل می‌شد. در واقع بخش بزرگی از لشکر «اعراب» در زمانی که به ماوراالنهر‎رسیده بودند، را ایرانیان تشکیل می‌دادند(حدود یک چهارم لشکر اعراب را در این زمان ایرانیان تشکیل می‌دادند. زبان دری به تدریج در این مناطق جایگزین زبان محلی آنها شد. اما از آنجایی که دری نوشته نمی‌شد، در مناطق مختلف تغییرات و لهجه‌های مختلفی پیدا کرد. زبان عربی برای ایرانیان زبان فرهنگی بود، و جایگزین زبان دری نشد. بگفته لازارد، تاثیر حمله اعراب در ایران متحد شدن زبان محاوره‌ای آنها در مناطق مختلف شد که نقشی مهم در ظهور فارسی جدید بازی کردریچارد فرای می‌نویسد که در حالی که ایرانیان انرژی خود را صرف جنبه‌های مختلف فرهنگ کرده بودند، اعراب آن را بصورت یک جنبه‌ای صرف ادبیات کرده بودند. ریچارد فرای معتقد است که شکوفایی شعر فارسی در این سطح و اندازه بدون تاثیرپذیری از ادبیات عرب احتمالا نمی‌توانست اتفاق بیافتد. بگفته فرای لغت‌های غنی و قوائد شعر عرب، و استفاده ماهرانه آنها از کلمات و تصویرنگاری مشوق خلاقیت در ادبیات فارسی بوده‌است. مقایسه سطح ادبیات فارسی میانه و جدید تفاوتی بسیار آشکار را نمایان می‌کند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ ذوقار (به عربی: یوم ذی قار) به جنگی گفته می‌شود که بین سپاه خسرو پرویز و قبایل بکر بن وائل، در جنوب عراق در گرفت. در این جنگ سپاه ایران که متشکل از چند قشون بود، در نزدیکی پایتخت لخمی‌ها، حیره که امروزه شهر کوفه نامیده می‌شود، از چند طایفهٔ عربی شکست خوردند. در مورد زمان این جنگ نقل قول‌های متفاوتی وجود دارد اما به احتمال قوی این جنگ پیش از بعثت پیامبر اسلام رخ داده‌است. علت رخداد جنگ ذوقار کشته شدن نعمان بن منذر، آخرین امیر ملوک لخمی به دست خسرو پرویز و حوادث متعاقب آن بود. ملوک لخمی دست نشاندهٔ ساسانیان و مدافع منافع ایران در بین اعراب محسوب می‌شدند. کشتن و برانداختن نعمان بن منذر که در تمام بادیه حسن شهرت داشت و جایگزینی او با یک والی ایرانی نژاد، ناخوشنودی اعراب را در پی داشت. و در اثر آن دوستی دیرین مردم آن سرزمین با ایرانیان به دشمنی گرائید و همچنین از نظر سیاسی دولت حائل بین ایران و اعراب از بین رفت و مداخلهٔ مستقیم ایران در امور عرب، ناخوشنودی اعراب را قوی‌تر کرد. از سوی دیگر داستان شکست ایران در نزدیکی پایتخت از قبایل عربی، چنان انعکاس عظیمی در تمام عربستان پیدا کرد که نقل تمام مجالس شد. این شکست از نظر روحی موجب تجری و تشویق اعراب بر ضد ایران گردید و تأثیر زیادی در فتوحات بعدی اعراب داشت.

جنگ ذوقار
زمان بین سالهای ۶۰۲ تا ۶۰۸ میلادی
مکان آبگاه ذوقار در نزدیکی شهر کوفه
نتیجه پیروزی قبایل بکر بن وائل
علت جنگ کشته شدن نعمان سوم شاه حیره
جنگندگان
خسرو پرویز قبایل بکر بن وائل
فرماندهان
ایاس بن طائی حنظله بن ثعلبه و هانی بن مسعود
نیروها
۴۰۰۰۰ ۱۰۰۰۰

 ..

لخمی‌ها یا بنی‌لخم یا مناذره نام دودمانی عرب بود که در روزگار ساسانیان و میان سده‌های سوم تا هفتم میلادی بر حیره فرمان می‌راندند. آنان در آغاز کیش بت‌پرستی داشتند، سپس مسیحی نسطوری شدند و پس از چیرگی مسلمانان دین اسلام را پذیرفتند. لخمی‌ها پیرو ساسانیان بودند.

آخرین پادشاه لخمی‌ها، نعمان سوم (ابوقابوس نعمان بن منذر) به دستور خسرو پرویز زندانی شده و به قتل رسید سپس خسرو ایاس بن طائی را به جای وی والی حیره قرار داد که قریب ۹ سال با نظارت و همدستی یک نمایندهٔ ایرانی به نام نخوردگان حکومت می‌کرد. پس از ایاس یک حاکم ایرانی به اسم آزادبه قریب ۱۷ سال در آن خطه حکومت داشت.قتل نعمان منجر به سلسله حوادثی شد که در نهایت جنگ ذوقار را در پی داشت.

علل کشته شدن نعمان از نظر طبری []

طبری می‌نویسد

پس از مرگ منذر بن منذر(منذر پنجم) (مرگ در سال ۵۸۲ میلادی، هشت سال قبل از بپادشاهی رسیدن خسرو) خسرو مردی می‌جست که او را پادشاه عربان کند. مترجم عربی دربار خسرو عدی بن زید عبادی که کار تربیت و پرورش نعمان از کودکی به او سپرده شده بود، ترتیبی فراهم کرد که از بین یازده پسر بر جای مانده، از منذر، نعمان، به پادشاهی برسد. بعد از پادشاهی نعمان، به سبب فتنه و بدگویی اطرافیان نعمان که با عدی دشمنی داشتند و می‌گفتند «عدی بر نعمان منت می‌گذارد و می‌گوید که او بوده که نعمان را پادشاه کرده» با این سخن چینی‌ها کینهٔ عدی کم‌کم به دل نعمان افتاد و او را به حیره فراخواند. عدی بن زید عبادی که در خدمت خسرو بود از وی اجازه خواسته و پیش نعمان رسید. وی بی درنگ عدی را زندانی کرد تا هنگامی که خسرو فرستاده‌ای برای جویا شدن از وضع عدی به حیره فرستاد. نعمان که از شکایت عدی در نزد خسرو و خشم آتی خسرو بیمناک بود، دستور قتل عدی را صادر کرد. چندی نگذشت که نعمان از مرگ عدی پشیمان شده و پسر او، زید بن عدی را همراه نامه‌ای، به خدمت خسرو، بجای پدر فرستاد. از این پس کار ترجمهٔ نامه‌هایی که به سرزمین عرب و به سوی نعمان می‌رفت، با زید شد. چنان بود که ملوک پارسیان از ولایت‌ها طلب زنانی می‌کردند که وصف آن نوشته شده بود ولی از دیار عرب چیزی نمی‌جستند و نمی‌خواستند. زید بن عدی که کینهٔ قتل پدر، بدست نعمان را بر دل داشت و مورد علاقه و اعتماد خسرو بود، به او خبر داد که «وصف زنانی که شما می‌جویید را خوانده‌ام و دانم که در پیش بندهٔ تو نعمان بن منذر از دختران وی و عمانش و کسانش بیشتر از بیست زن بر این صفت هست.» خسرو همراه وی فرستاده‌ای نزد نعمان بفرستاد. نعمان در جواب خواست خسرو، به زید گفت «مگر در زیبا رویان سواد (عراق) و دیارش حاجت خویش نمی‌یابید؟» و به جای زیبا روی کلمهٔ «عین» به کار برد که استعاره از زیبا روی باشد. فرستاده از زید پرسید «عین چیست؟» زید گفت «به معنی گاو است.» نعمان نامه‌ای همراه آن دو کرد و نوشت که آنکه شاه می‌خواهد نزد من نیست و به زید گفت «به نزد شاه عذری شایسته بگو.» چون به نزد خسرو بازگشتند، زید گفت «من شاه را گرامی‌تر از آن می‌دانم که گفتهٔ او را بر زبان آورم» و از فرستادهٔ همراهش خواست، جواب نعمان را به شاه بگوید. فرستاده گفت «نعمان به ما گفته‌است که مگر گاوان سواد (عراق) او را بس نیست که به طلب زنان ما برآمده‌است؟»در تاریخ ابن خلدون بجای کلمهٔ «عین»، «عیر» آمده‌است و نوشته شده که «عیر بمعنی گاو است و منظور نعمان زنان سیه چشم بوده‌است.»خسرو به سختی خشمگین شد و این سخن در دل او کارگر افتاد ولی گفت «بسیار بنده که بدتر از این گوید و آنگاه توبه کند.» این سخن شایع شد و به نعمان رسید و خسرو ماهها چیزی نگفت و نعمان در انتظار می‌برد تا نامهٔ خسرو بدو رسید که بیا که شاه ایران را به تو نیاز است. چون نامه به نعمان رسید سلاح و مال خویش برگرفت و فرار کرد ولی هیچکس نعمان را نپذیرفت چون از خشم خسرو می‌ترسیدند. نعمان پنهانی به دشت ذوقار پیش قبیلهٔ بنی شیبان رفت و خانواده و اموال خود را به هانی بن مسعود بزرگ قبیلهٔ بنی شیبان سپرد. سپس نعمان سوی خسرو رفت. در راه زید بن عدی مترجم عربی دربار خسرو را دید و به وی گفت «این کار تو کردی، بخدا اگر جستم، با تو همان کنم که با پدرت کردم.» زید بن عدی گفت «نعمانک! برو، چنان اخیه‌ای (میخ آخوری) برای تو بسته‌ام که اسب چموش، بریدن آن نتواند.» (چنان اسباب گرفتاریت را فراهم کرده‌ام که رهایی نخواهی یافت.) چون خسرو خبر رسیدن نعمان را شنید، وی را به بند کرده و به زندان خانقین فرستاد و به زندان بود تا طاعون بیامد و در آنجا بمرد. همچنین از ابوعبیده معمر بن مثنی روایت کرده‌اند که «وقتی نعمان عدی را بکشت، برادر و پسر عدی مترجم خسرو بودند و نامه‌ای که نعمان به خسرو نوشته بود را، تحریف کرده، خسرو به خشم آمده و بگفت تا نعمان را بکشند.» .در تاریخ بلعمی آمده‌است که نعمان بن منذررا بازداشتند و بعد از چهار روز در پای فیلان انداختند.نظریه‌های مختلف دربارهٔ علل و تاریخ مرگ نعمان و جنگ ذوقار []

در مورد تاریخ و علل کشته شدن نعمان و تاریخ این جنگ، اطلاعات متناقضی در کتاب‌های تاریخی ذکر شده‌است. بطور کلی چهار نظریه در مورد علت کشته شدن نعمان، مطرح شده‌است.

عوامل احتمالی کشته شدن نعمان []

۱. خودداری نعمان بن منذر از فرستادن دختر خود به حرمسرای خسرو پروی۲. دسیسه‌ها و دروغ‌های مترجم عربی دربار خسر/ حس بی‌نیازی دولت ایران از ملوک لخمی، بواسطهٔ انعقاد صلح ممتد، بین خسرو و پدر زن او موریکیوس. این قرارداد صلح، در سال ۶۰۲ میلادی، بعلت قتل موریکیوس ملغی شد. طبق این نظریه قتل نعمان باید پیش از این تاریخ بوده‌باشد.۴. اختلاف و رقابت مذهبی، بین نعمان که مسیحی نسطوری و شیرین زن خسرو، که مسیحی یعقوبی (مونو فیزیت) بود. دسائس این دو فرقه مسیحی بر ضد یکدیگر، در عهد خسرو، بسیار شدت گرفته بود. شاید خسرو تحت نفوذ زن محبوب خویش شیرین و طبیب مخصوصش گابریل و یا یکی از قدیسین پرنفوذ مسیحی بنام سرجیوس که خسرو او را حامی خود می‌دانست و هر سه یعقوبی مذهب بودند، با نعمان که دین نسطوری داشت، بی‌مهر شده باشد.زمان احتمالی کشته شدن نعمان و جنگ ذوقار

در در تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، نوشتهٔ عبدالحسین زرین کوب، تاریخ وقوع جنگ ذوقار سال ۶۰۴ (میلادی) ذکرشده‌است.کریستین سن، در کتاب ایران در زمان ساسانیان نوشته‌است، در فاصلهٔ سالهای ۵۹۵ (میلادی) تا ۶۰۴ (میلادی) خسرو پرویز، نعمان را به زندان انداختحسن تقی زاده حدود سال ۶۰۴ (میلادی) و قبل از ۶۱۱ (میلادی) را سال احتمالی وقوع جنگ می‌دانددر تاریخ باستانی ایران، نوشتهٔ حسن پیرنیا آمده‌است که جنگ اول اعراب با ایرانیان را باید جنگ ذوقار دانست چون گرچه این جنگ کوچک بود ولی اثرات مهمی داشت. جهات و کیفیات جنگ این است که در زمان قشون کشی خسرو به بیزانس در سال ۶۱۰(میلادی) او شنید که نعمان دختری بسیار وجیهه‌ای دارد و خواست با او ازدواج کند ولی نعمان بواسطهٔ دسیسه‌ای که شده‌بود، راضی نشد و قبل از اینکه قشون خسرو به او برسد، تمام دارائی خود را رئیس طایفهٔ شیبانی (یکی از تیره‌های بکر بن وائل سپرد.

در تاریخ ابن خلدون آمده‌است که ایاس بن طائی به جای نعمان فرمانروای حیره شد. ایاس نه سال در آن کار بماند. در سال هشتم فرمانروایی او، بعثت پیامبر اسلام (۶۱۰ میلادی) رخ داد. بنابراین ایاس در تاریخ ۶۰۲ (میلادی) به فرمانروایی حیره رسیده‌است و قتل نعمان، همزمان یا قبل از این زمان بوده‌است. همچنین در همین کتاب آمده‌است که نعمان سوم بیست و دو سال پادشاهی کرد. هشت سال در زمان هرمز چهارم و چهارده سال در زمان خسرو پرویز. بدین ترتیب نعمان در سال ۶۰۴ (میلادی) به قتل رسیده‌است..حدیثی از پیامبر اسلام دربارهٔ جنگ ذوقار []

حدیثی از پیامبر اسلام هم در کتاب ابن خلدون نقل شده‌است که رسول خدا در ایام جنگ ذوقار در مدینه بود، فرمودند «امروز عرب از عجم، داد خویش گرفتند و پیروز شدند.» آن روز را بخاطر سپردند، روز نبرد ذوقار بود. هجرت از مکه به مدینه در سال ۶۲۳ (میلادی) صورت گرفته‌است.در تاریخ بلعمی آمده‌است در هنگام جنگ ذوقار، مصطفی (ص) به مدینه آمده بود و هجرت کرده و با مشرکان جنگ بدر جنگ کرده و ظفر و نصرت او را بود. پیامبر حدیث جنگ بشنید و گفت این اول روز بود که عرب داد از عجم ستانیدند. در اینجا بلعمی، تاریخ وقوع جنگ ذوقار و تاریخ این حدیث را بعد از جنگ بدر یعنی بعد از ۶۲۴ (میلادی) دانسته‌است.  در تاریخ طبری تاریخ این حدیث همزمان با جنگ ذوقار و بعد از مبعث ۶۱۰ (میلادی) ذکر شده‌است هر چند لازم به ذکر است که این حدیث ضعیف الإسناد میباشد.

حوادث بعد از کشته شدن نعمان و مقدمات جنگ []

خسرو بعد از کشتن نعمان ایاس بن طائی را عامل حیره و همه ولایت‌هایی کرد که به دست نعمان بود. ایاس قریب ۹ سال نظر به روایات با نظارت و همدستی یک نمایندهٔ ایرانی به نام نخورگان حکومت می‌کرد.

خسرو به ایاس نامه نوشت که اموال و سلاحهای نعمان را نزد او بفرستد. ایاس پاسخ داد که ترکهٔ نعمان نزد طایفهٔ بنی شیبان (یکی از تیره‌های بکر بن وائل است. ایاس بن طائی کس پیش هانی بن مسعودبزرگ طایفه فرستاد که اموال را پس بگیرد ولی هانی نخواست که اموال را پس بدهد. چون هانی ابا کرد، خسرو خشمگین شد و گفت که طایفهٔ بکر بن وائل را نابود خواهد کرد و خواست سپاه بفرستد. ایاس به وی گفت که «گروه بنی شیبان و گروه بنی بکر و بنی عجل مردمانی بسیارند و در زمستان پراکنده هستند، سپاه بزرگ لازم است.» قرار بر این شد که هنگام تابستان که هانی بن مسعود و همهٔ بنی شیبان بر سر آب ذوقار جمع شدند، سپاه برای جنگ فرستاده بشود خسرو فرستاده‌ای نزد اعرابی که در فصل گرما نزدیک آبگاه ذوقار ساکن شده‌بودند، فرستاد که یا تسلیم شاه شوید یا از این دیار بروید یا برای جنگ آماده باشید.

 

قوم به مشورت نشستند و حنظله بن ثعلبه را سالار خویش کردند. حنظله گفت «اگر تسلیم شوید، شما را بکشند و زن و فرزند به اسیری برند و اگر بروید، از تشنگی هلاک شوید، پس برای جنگ شاه آماده باشید.»

فرماندهٔ سپاه ایران در این جنگ با ایاس بن طائی بود. در طرف دیگر چند قبیله از طایفهٔ بکر بن وائل (بکریان)، در جنگ شرکت داشتند. سپاه خسرو از قشون زیر تشکیل شده بود.

۱. سپاه قیس بن مسعود، کاردار خسرو در سواد عراق، مرکب از ده هزار نفر عرب.سپاه هامرز تستری، فرمانده سپاه خسرو، مرکب از دوازده هزار نفر.

۳. سپاه هرمز خرداد، مرکب از هشت هزار نفر.

۴. سپاه جلابزین، فرمانده سپاه خسرو.

چون سپاه ایران نزدیک شد. هانی به بکریان گفت «ای گروه بکریان شما، تاب سپاه خسرو وعربان همراهشان را ندارید، سوی بیابان شوید» اما حنظله بن ثعلبه به دشت ذوقار خیمه‌ای بپا کرد و قسم خورد که تا خیمه نگریزد او نگریزد. پس برای یک نیمهٔ ماه آب ذخیره کردند.

تبانی و همکاری قیس بن مسعود، فرماندهٔ سپاه عرب خسرو با سپاه بکر بن وائل []

قیس بن مسعود کاردار خسرو در عراق، خود از قبیلهٔ شیبانی بود و جنگیدن با هم خویشان برای وی سخت بود. شب قبل از شروع جنگ قیس بن مسعود پنهانی فرستاده‌ای، نزد سپاه بکر بن وائل فرستاد و پیغام داد که «مرا از دل و جان با شما پیوند است و می‌خواهم پیروزی و ظفر از آن شما باشد، نه سپاه عجم که ایشان بیگانه‌اند و شما خویش من هستید.اگر شما صلاح می‌دانید، امشب ما از سپاه خسرو می‌گریزیم و آنها هم ناچار به هزیمت می‌شوند یا اگر شما بخواهید، فردا هنگام جنگ، ما هزیمت کرده تا ایرانیان غافلگیر شدند.» هانی بن مسعود و حنظله بن ثعلبه دو سالار قبیله، گفتند «فردا در میانهٔ جنگ، اگر به جبهه پشت کرده، هزیمت کنید، برای ما بهتر است.» لشکر عرب چون خبر قیس بن مسعود را شنیدند، میل به جنگ در ایشان افزوده شد و گفتند «فردا از جان گذشته و می‌جنگیم.» .نبرد ذوقار []

جنگ در روزی بسیار گرم آغاز شد و سپاه ایران به اندازهٔ دو روز آب همراه داشتند. در روز نخست، در مراسم گشایش جنگ و نبرد تن به تن، هامرز تستری، یکی از چهار فرماندهٔ قشون ایران، نخستین کسی بود که کشته شد. لشکر عرب شادی کردند و آن را به فال نیک گرفتند.

در روز دوم ایاس بن طائی آب کافی برای نیاز سپاه خود نیافت. از طرف دیگر طبق تبانی قبلی، قیس بن مسعود، در هنگام نبرد، سپاه خود را از میدان بیرون کشید و ایاس تنها بماند. ایرانیان چون هزیمت ایشان بدیدند، از تشنگی بیطاقت بودند و دل شکسته. اعراب به کمین نشسته، ناگهان به سپاه ایران حمله برده، جنگ شدت گرفت. از پیش و پس، لشکر اعراب از ایشان می‌کشتند تا چندان کشته شدند که هیچ حربی این مقدار کشته نشده‌بودند.ابن خلدون می‌نویسد، ایرانیان به هزیمت رفتند و در گرمای طاقت سوز نیمروز، همه یا کشته شدند یا از تشنگی مردند.نتایج شکست ایرانیان در جنگ ذوقار []

در حالی که اردوهای ایران، همانوقت در داخل خاک روم شرقی فتوحات شایانی کرده‌بودند، شکست در جنگ ذوقار ظاهراً نبایستی خیلی مهم محسوب شده‌باشد و در بادی نظر، خطیر بنظر نیامد. لکن داستان شکست سپاه ایران، در نزدیکی پایتخت، از یک قبیلهٔ عربی، چنان انعکاس عظیمی در تمام عربستان پیدا کرد که در عرض و طول شبه جزیره، نقل مجالس و موضوع حماسه‌ها و افتخارات عرب شد و یوم ذی قار از بزرگترین حوادث ایام عرب گردید و هیجان ناشی از این پیروزی، موجب تجری و تشویق اعراب بر ضد ایران گردید. در واقع خبط سیاسی خسرو پرویز، در بر انداختن حائل، بین قلمرو ایران و اعراب بادیه، برخلاف سیاست دیرینه و مستمر دولت‌های قبلی، عاقبت در انقراض دولت ساسانی، بی‌تأثیر نبوداز سوی دیگر برکنار شدن خاندان باستانی بنی‌لخم دوستی دیرین مردم آن سرزمین را به دشمنی تبدیل کرد، این است که با درآمدن عرب به حیره هیچگونه پایداری از آنان دیده نشد و بی‌چون و چرا خود را به عرب‌ها سپردند. اگر باز خاندان بنی لخم سرکار بود و به آن دوستی دیرین، گزندی نرسیده بود به این آسانی دشمن در آنجا رخنه نمی‌کرد و به تیسفون راه نمی‌یافت

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ ذوقار

 

 
جنگ پل یا جنگ جسر
زمان سال ۱۴ هجری
۶۳۴ میلادی سدهٔ هفتم میلادی
مکان بابِل در عراق
نتیجه پیروزی ایران
جنگندگان
امپراتوری ساسانی خلفای راشدین
فرماندهان
بهمن جاذویه ابوعبید مسعود ثقفی
نیروها
۱۰۰۰۰ ۹۰۰۰
تلفات
۶۰۰ ۴۰۰۰

جنگ پل یا جنگ جسر به یکی از رشته جنگ‌های صدر اسلام که بین ایران و اعراب به وقوع پیوست، گفته‌می‌شود. وقوع این جنگ در سال ۶۳۴ میدی بوده‌است..

در ماه محرم سال سیزدهم هجری خالد بن ولید از عراق به شام رفت. کار عمده‌ای که خالد در عراق انجام داد فتح حیره بود. . گفته می‌شود که قبل از رفتن به شام خالد در جنگ فراض سپاه روم و سپاه ایران را که با یکدیگر متحد شده بودند، شکست داده‌است. در روایات قدیمی از این جنگ فراض و بعضی دیگر از جنگ‌های خالد ذکری نیست. ابن ‌اسحاق جنگ عین التمر را در وقت مسافرت خالد به شام ذکر کرده و موجب روایات بلاذری و مداینی جنگ‌های حصید و مصیخ هم در همین دورهٔ مسافرت خالد به جانب شام روی داده‌است. پس از رفتن خالد مثنی بن حارث شیبانی در عراق به امارت لشکریان اسلام ماند. با عزیمت خالد بیشتر شهرها و آبادی‌هایی که بتاراج رفته بودند و یا تن به پرداخت جزیه و خراج داده بودند باز این فرمان مردم عرب سر فرو پیچیدند. مثنی که نیمی از سپاه اسلام را از دست داده بود همه جا مواجه با مقاومت و مخالفت شد و همه جا مردم زندگی گذشته را از سر گرفتند.. تهدید حدود ایران از طرف مسلمین باعث شد که دربار ایران رستم فرخزاد حاکم خراسان را خواسته اختیارات تام به او برای جنگ با اعراب داد و او لشکری آراست و در تحت سرکردگی بهمن جادویه(یا بهمن دراز ابرو)، به حدود فرستاد. رستم فرخزاد که در این زمان کسب قدرت کرده بود دهقانان سواد را به دفع اعراب واداشت و به هر آبادی کسی را فرستاد تا مردم را بر عرب بشوراند و همه را آمادهٔ جنگ بدارد. همه جا لشکر گسیل کرد و در هر جا که لشکر بود آن را تقویت کرد. مثنی بن حارث شیبانی چون این احوال سخت را بدید بتن خویش آهنگ مدینه کرد. در مدینه ابوبکر بیمار بود و در بستر مرگ سفارش کرد که مسلمانان عراق را ضایع نگذارند. بعد از وفات ابوبکر خیلفهٔ تازه عمر بن الخطا مردم مدینه را وعدهٔ پیروزی و غنیمت داد و به آهنگ عراق برآغالید. مردم در قبول این دعوت، دعوت به جنگ با ایران، در تردید بودند و از حشمت وعدت ایرانیان وحشت داشتند. گویند مثنی بن حارث شیبانی برای مردم سخن گفت. ضعف و فتور خسروان را بیان کرد و جنگ با ایران را آسان فرا نمود. خلیفه که در واقع می‌خواست کاری برای بیکاران مدینه پیدا کند و فارغ از بوالفضولی‌ها به خلافت پردازد آنها را زیاد بدین کار دل داد. خلیفه عمر، ابوعبید مسعود ثقفی را که زودتر از دیگران داوطلب شده بود به امارات این لشکر برگزید. .جنگ پل []

چون ابوعبید مسعود ثقفی به عراق رسید در حدود حیره فرود آمد و به امر او که سرکردهٔ لشکر اسلامی بود، مسلمین پلی از قایق‌ها ساخته برای جنگ با ایرانیان از فرات گذشتند. فیل‌های جنگی‌ای که در قشون ایران بودند، باعث وحشت اسب‌های اعراب گردیدند، بطوریکه آنها اطاعت سواران خود نکردند، با این حال اعراب مجبور شدند، پیاده جنگ کنند و ابوعبید حمله به فیل سفیدی برده او را زخمی کرد و فیل او را در زیر پای خود گرفت و او را هلاک کرد. پس از آن بهره‌مندی با ایرانیان شد و سرکردگان لشکر عرب کشته شدند. در این حال عربی فریاد زد «باید تماماٌ کشته شویم یا فتح کنیم» و اتصال قایقی را با قایق‌های دیگر قطع کرد چون این اقدام بی‌رویه و خطرناک بود، مثنی بن حارث شیبانی همراه با قسمتی از سپاه عرب به صفوف ایرانیان زدند و قسمتی دیگر به تعمیر پل و حفظ آن شتافتند، تا مسلمین با عجله عقب‌نشینی نمایند. در این جنگ تلفات مسلمین چهار هزار نفر بود. این یگانه جنگی بود که به فتح ایرانیان تمام شد و موسوم به جنگ پل است، به مناسبت پلی که در روی فرات از قایق‌ها ساخته بودند. بهمن جاذویه در بادی امر می‌خواست لشکر عرب را تعقیب کند ولیکن در این احوال خبر رسید که در تیسفون اغتشاشی شده، این بود که باعجله به آنجا شتافت. چندی بعد مثنی بن حارث شیبانی از زخمی که در جنگ پل برداشته بود، فوت کرد.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

جنگ وَلَجَه (به انگلیسی: Battle of Walaja) سومین جنگ از رشته جنگ‌های صدر اسلام است که بین ایران و اعراب به وقوع پیوسته‌است. این جنگ در ماه آوریل سال ۶۳۳ میلادی در محلی به نام ولجه و به فرماندهی خالد بن ولید رخ داده‌است. این جنگ بعد از جنگ زنجیر و جنگ رودخانهبه وقوع پیوسته‌است.

مکان ولجه [ویرایش]

«ولجه» موضعی بوده‌است، میان استان کشتگر (شکل عربی‌شده: کسکردر ناحیه خشکی و در جانب شرقی نهروان. در ولجه و مجاور نهر آبی که به رود دجله می‌ریزد، جنگ ولجه در گرفته‌است.

مقدمات جنگ []

دربار ایران با آگاهی از شکست سپاه ایران در جنگ مذار به یکی از امرای عرب حیره به نام اندرزگر که تبعیت ایران را پذیرفته بود، دستور داد تا خود را برای رویاروئی با خالد آماده سازد..بعد از جنگ مذار کسانی از اعراب که مسیحی نصرانی و جزو رعیت ایران بشمار می‌آمدند درین زد و خوردها طبعاً جانب ایران را گرفتند و این نکته عصبیت قومی اعراب را تجدید کرد. باری خالد از مذار به جانب استان کسکر رفت و در آنجا در موضعی بنام ولجه که در حدود واسط بود با دسته‌ای از سپاهیان ایران که سالارشان اندرزگر بود برخورد. در این محل گذشته از لشکریان ایران عده‌ای از اعراب بکر بن وائل که در بحرین نیز با مسلمین جنگیده بودند، خاصه کسانی از بنی عجل که دین نصاری داشتند، با خالد به جنگ برخاستند..جنگ ولجه []

اندرزگر با پنجاه هزار سپاهی خود را به عراق رسانید و در کنار رود دجله فرود آمد. یکی دیگر از سرداران ایرانی بنام هزارسوار نیز از مدائن آهنگ عراق کرد. جنگ سختی روی داد و خالد هزار سوار را بکشت. گویند بعد از کشتن او هم در میدان جنگ خوردنی خواست، از آنکه سه روز بود تا از این اندیشه که با چنین دلاوری در جنگ چه خواهد کرد، هیچ نخورده بود. جنگ ولجه سخت و خونین شد. کسانی که خالد به کمین نشانده بود، برآمدند و هزیمت بر ایرانیان افتاد. گویند از ایرانیان، بسیاری درین جنگ کشته شدند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ ولجه

 

جنگ زنجیر (به عربی: ذات السلاسل) به اولین جنگ از رشته جنگ‌های صدر اسلام که بین ایران و اعراب به وقوع پیوست، گفته می‌شود..

جنگ های خالد بن ولید در عراق []

در باب جنگ‌های خالد بن ولید در عراق خاصه در توالی و ترتیب آنها بین اخبار اختلاف هست. در واقع نه نامه‌هایی که بر حسب روایات گویند بین خالد و ابوبکر رد و بدل شده‌است، چندان معتبر می‌نماید نه تاریخ آمدن خالد به عراق خالی از اشتباه به نظر می‌رسد. بعلاوه تسخیر شهرها و آبادی‌های سواد و عراق بی‌گمان برای اعراب به یک بار حاصل نشده است و در مدتی که هنوز دولت ساسانی باقی بوده‌است، این شهرها مکرر دست بدست گشته و فاتحان غالباً ناچار می‌شده‌اند که هر شهر را مکرر بگشایند و از این روست که اخبار این فتوح در روایات گاه به صورت‌های گوناگون آمده‌است و گشودن بعضی جاها را به چند تن نسبت داده‌اند و در بعضی جاها بیش از یک بار اشارت به وقوع جنگ کرده‌اند. [.جنگ‌های خالد ولید را با ایرانیان باید جنگ‌های سرحدی دانست زیرا جنگ مابین مرزبانان و مستحفظین مرزی ایران با اعراب بود، از این زمان به بعد بود که محل جنگ‌ها به نواحی داخل مرزی ایران کشیده‌شد..آمدن خالد به عراق []

سبب آمدن خالد به عراق چنانکه از قراین برمی‌آید تنبیه اعراب عراق و هم پیمانان اهل رده بوده‌است لیکن ناچار منتهی به تصادم با لشکریان ایران شده و جنگ‌ها و فتح‌های اسلام از آنمیان پدید آمده‌است. گفته اند که مقارن اواخر خلافت ابوبکر که جنگ های رده پایان یافته بود، مثنی بن حارث شیبانی به خلیفه نامه نوشت و او را از هرج و مرج عراق و ضعف و فتور دولت ساسانی آگاه کرد. ابوبکر او را نمی‌شناخت از حال و کار او پرسید گفتند که از نامداران و دلاوران عرب است. چندی بعد مثنی بن حارثه بتن خویش آهنگ مدینه کرد و در آنجا با خلیفه دیدن کرد و برای دستبرد به ایران از جانب او استظهار یافت. مقرر شد که ابوبکر عده‌ای از سپاه مسلمانان را به عراق گسیل دارد و از بکر بن وائل کسانی را که در فرمان مثنی بودند، در نشر اسلام یاری کند. اما برخلاف انتظار مثنی خلیفه امارت مسلمانان عراق را به او که تازه مسلمان بود وانگذاشت و خالد بن ولید را که در آن زمان تازه فتنهٔ اهل رده را در یمامه و بحرین فرو نشانده بود، بدین مهم فرستاد. . البته در آن زمان اندیشهٔ فتح ایران و جنگ منظم با دولت ساسانی بیشک به خاطر خلیفه نمی‌گذشت لیکن این امر نتیجه‌ای بود که رفته رفته از پیشرفت اعراب در حدود فرات و عراق به حصول پیوست. نقش مثنی بن حارث شیبانی []

مثنی بن حارث شیبانی یکی از سردسته های قبایل وابسته به بکر بن وائل بود که در پایان جنگ های رده اسلام آورد. شک نیست که مثنی با قبول مسلمانی پای اعراب حجاز را به نواحی عرب نشین عراق باز کرد و آنها را برای سعی در نشر آیین تازه در بین اعراب عراق دل داد و گرفتاری‌های ساسانیان را در امور داخلی برای آنها روشن نمود. لیکن اهتمام او ظاهراً فقط این مایه تأثیر داشت که خلیفه خالد را جهت امارت مسلمانان و تنبیه بقایای اهل رده در آنجا گسیل دارد، کاری که بعدها منجر شد به زد و خوردهای سرحدی با طلایه‌ها و پادگان‌های سپاه ایران و ضعف شدید امپراتوری ساسانیان شد.جنگ زنجیر []

در سال ۶۳۳ میلادی، خالد بن ولید بطرف شمال حرکت کرده، وارد نقطه‌ای شد که در نزدیکی خلیج فارس و کویت امروزه واقع و در آن زمان سرحد ایران شناخته شده و موسوم به حفیر بود. . درین زمان مرزبان این نواحی یکی از اسواران بود نامش هرمز. هرمز در سمت بیابان با رهزنان عرب سروکار داشت و در جانب دریا با دزدان دریایی که از اقیانوس هند به حدود خلیج فارس می‌آمدند. هرمز چون از آمدن خالد آگاه شد از تیسفون کمک خواست و خود با لشکری که داشت به جانب حفیر و به جلوگیری خالد رفت.. در اینجا خالد به هرمز سرحددار محل تکلیف کرد که یا اسلام را قبول کند یا جزیه دهد. جنگ مابین ایرانیان و مسلمین درگرفت و هرمز، خالد را به جنگ مردومرد یعنی مبارزهٔ دو سردار طلبیده، بدست وی کشته شد بعد اعراب بر ایرانیان تاختند و فاتح شدند. خالد ایرانیان را تعقیب کرد ولی به قشون ایرانی کمک رسید و کار خالد مشکل شد. در این احوال او به جنگ تدافعی پرداخت ولی دیری نگذشت که به او نیز کمکی رسید و جنگ سختی روی داد که باز مسلمین فاتح شدند. بعد خالد ساحل فرات را گرفت و به فیراز که شهر رومی و در طرف راست رود مزبور واقع بود، رسید. در اینجا جنگی مابین قوای رومی و سپاهیان ایرانی که به رومیان کمک می‌کردند از یک طرف و خالد ولید از طرف دیگر درگرفت و باز مسلمین فاتح شدند.  این جنگ را جنگ زنجیر یا ذات السلاسل نامیده‌اند زیرا بطوریکه اعراب نوشته‌اند پای بعضی از سربازان ایرانی را زنجیر کرده بودند که فرار نکنند. البته این احتمال می‌رود که اگر در واقع زنجیری در کار بوده‌است، نوعی آرایش جنگی بوده‌است که برای اعراب بکلی تازگی داشته‌است

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
تگ ها : جنگ زنجیر

 

جنگ رودخانه یا جنگ مذار دومین جنگ از رشته جنگ‌های صدر اسلام است که بین ایران و اعراب به وقوع پیوسته‌است. این جنگ را چون نزدیک نهری واقع شده است بعضی وقعهٔ ثنی خوانده‌اند یعنی وقعهٔ نهر و بعضی به سبب مجاورت با مذار وقعهٔ مذار نام داده‌اند. این جنگ در سال ۶۳۳ میلادی مطابق با صفر سال دوازه دهم هجری، بین سپاه اعراب به فرماندهی خالد بن ولید و سپاه امپراتور ساسانی و به فرماندهی کارن پسر قریانس، در محلی به نام مذار در نزدیکی تلاقی دو رود دجله و فرات رخ داده‌است. این مذار تا بصره چهار روز راه بود و در واقع کرسی ولایت میسان بشمار می‌آمد و در محل کوة‌العمارهٔ امروز واقع بود.

پیشینه جنگ []

قبل از شروع نخستین درگیری مابین ایران و اعراب در صدر اسلام یعنی جنگ زنجیر «هرمزد» مرزبان و فرماندهٔ ایرانیان از شاهنشاه ساسانی، درخواست کمک نموده بود. از طرف دربار ایران سپاهی به فرماندهی کارن پسر قریانس به کمک هرمزد فرستاده شد اما تا رسیدن سپاه کمکی، هرمزد بدست خالد بن ولید کشته شد و نخستین جنگ با پیروزی سپاه اعراب پایان یافت. با کشته شدنِ هرمزد بسیاری از سپاهیان ایرانی از محل جنگ گریختند و در حدود مذار نزدیک نهری فرود آمدند و سپاه کارن هم که از مدائن به کمک هرمزد آمده بود به آنها پیوست واردوگاه جنگ را بر پا کردند. سپاه خالد نیز که در دنبال هزیمتیان بود، بدین جایگاه در رسید. جنگ مذار []

جنگ سختی آغاز شد و در طی جنگ کارن و دو سردار دیگر ایرانی به نام انوشگان و قباد کشته شدند. تاریخ‌نویسان نوشته‌اند که در این جنگ ۳۰ هزار تن از سربازان ایرانی کشته شدند که بسیاری از آنان در آب رودخانه غرق شدند.. پس از جنگ زن و فرزندان جنگاوران ایرانی و کسانی که به آنها کمک کرده بودند، به اسارت گرفته شدند اما کشاورزانی که در جنگ شرکت نکرده بودند، به دادن جزیه به مسلمانان تن در دادند

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸

 

شاه عباس بزرگ یا شاه عباس یکم (۹۹۶-۱۰۳۸ه‍. ق / ۱۵۸۷-۱۶۲۹م) نامدارترین شهریار دوران صفوی است. او فرزند شاه محمد خدابنده و پنجمین شاه از دودمان صفوی است که بر ایران به مدت بیش از ۴۲ سال با اقتدار آمیخته با استبداد شهریاری نمود.

 

شاه عباس در هجده سالگی قزوین را متصرف شد و خود را شاه ایران خواند. او برای آنکه خیالش از جانب عثمانی آسوده گردد، قرارداد صلحی با آن کشور بست و غرب کشور را به آنان واگذارد. سپس به اصلاح امور داخلی و فرو نشاندن شورش ولایات مختلف کشور مشغول شد.

او ازبکان را شکست داد و وارد جنگ با عثمانی شد. او در سه نوبت با عثمانی جنگید و در هر سه بار پیروز شد. همچنین دو بار به گرجستان حمله کرد و آن را غارت کرد.

از آخرین لشکرکشی‌های او می‌توان به فتح قندهار و آزادسازی جزایر و بنادر خلیج فارس از دست پرتغال نام برد. در زمان شاه عباس درآمد نقدی و غیر نقدی کشور بالا رفت و همچنین تجارت با کشورهای خارجی افزایش یافت. او بسیاری از نقاط کشور را آباد کرد و بناهای بسیاری ساخت که هنوز برخی از آنها پابرجاست.

شاه عباس در طول حیاتش یکی از فرزندانش را کشت و دو تن دیگر را کور کرد و دو پسر دیگرش نیز در کودکی مردند؛ بدین ترتیب در هنگام مرگ جانشین شایسته‌ای از خود باقی نگذاشت و به ناچار نوه او با نام شاه صفی به پادشاهی رسید.

  • تاج گذاری: ۹۸۹ هجری قمری
  • مکان تاج گذاری: شهر هرات در ایالت خراسان (اکنون در افغانستان)
  • جانشین: شاه صفی (سام میرزا پسر صفی میرزا)

شرح مختصر زندگی

شاه عباس بزرگ شب دوشنبه اول ماه رمضان سال ۹۷۸ هجری در هرات از فخرالنساء بیگم (دختر میرعبدالله خان والی مازندران) زاده شد.

شاه تهماسب با الهام گرفتن از بیت زیر نام نوزاد را عباس نهاد:

عباس علی است شیر غازی   سر دفتر لشکر حجازی

در کودکی به عباس میرزا معروف بود و در دو سالگی والی هرات شد؛ شاه اسماعیل دوم صفوی که مردی خشن و نا نجیب بود؛ همانند دیگر برادر زادگان و برادران فرمان قتل او و پدرش (سلطان محمد خدابنده) را صادر کرده بود ولی این امر وقتی که شاه اسماعیل دوم به قتل رسید کان لم یکن باقی ماند.

شاه عباس قبل از طلوع آفتاب روز جمعه بیست و چهارم جمادی الاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری در کاخ اشرف درگذشت. عالم آرای عباسی درباره علت مرگ او می‌نویسد:

«چند روز قبل از آن در شکارگاه، پادشاه در خوردن و آشامیدن طعام افراط کرد و در بازگشت، به سبب سنگینی بار معده دچار تب شد و در اندک مدتی ار اوج کمال به حضیض وبال رسید.»

به گفته برخی منابع شاه عباس قبل از مردن وصیت کرد که نعشش را جایی دفن کنند که بر همه کس مجهول باشد. برخی منابع نیز مدعی اند جسد او به نجف منتقل و در آنجا دفن شد. اما بسیاری منابع می‌گویند شاه عباس در مازندران درگذشت و تصمیم بر آن بود که جسد وی به اصفهان منتقل شود ولیکن به دلایلی در میانه را جسد در کاشان دفن شد. هم اکنون نیز مقبره‌ای منسوب به شاه عباس در کاشان وجود دارد که به احتمال زیاد مقبره واقعی او است.

فعالیت‌های سیاسی

تاج‌گذاری در ۱۴ سالگی

 آغاز پادشاهی شاه عباس اول‎

عباس میرزا به یاری علیقلی خان شاملو در خراسان تاج گذاری کرد و حکومت خراسان در زمان شهریاری پدرش در دست وی بود تا آنکه مرشد قلی خان استاجلو با غلبه بر علیقلی و با مساعدت‌های خویش؛ قزوین را فتح نمود و در آن شهر عباس میرزا در سن ۱۸ سالگی به تخت سلطنت ایران نشست و پدر او را خلع نمودند. شاه عباس همانند بسیاری از شاهان در ابتدای کار ۱۸ نفر از سران قزلباش را به بهانه خونخواهی کشت و پس از آن مرشد فلی خان را نیز به همین سرنوشت دچار ساخت.

معاهده صلح استانبول

ترکان عثمانی که با استفاده از آشفتگی پس از قتل حمزه میرزا به خاک ایران دست اندازی نمودند و نواحی ارزروم؛ عراق عرب؛ کردستان؛ ارمنستان؛ گرجستان؛ بخش‌هایی از آذربایجان و حتی لرستان و خوزستان را تحت سیطره خویش درآوردند و تا حدود نهاوند و همدان پیشروی کردند. شاه عباس که از همکاری سرداران قزلباش و مساعدت دولتهای هند و روسیه مأیوس شده بود، ناچار تن به قبول شرایط سنگین عثمانی‌ها داد و حاضر به انعقاد قرارداد صلح شد. شاه عباس با این تاکتیک چند سالی برای تجدید قوای ایران و استراداد سرزمین‌های از دست رفته مهلت بدست آورد. مذاکرات دربارهٔ انعقاد پیمان صلح سه ماه به طول انجامید و سرانجام منجر به امضای عهدنامهٔ صلح استانبول در ۲۱ مارس ۱۵۹۰ (۹۹۹ هجری قمری) گردید. به موجب این قرارداد شهر تبریز با قسمت غربی آذربایجان و ایالات ارمنستان و شکی و شیروان و گرجستان و قراباغ و قسمتی از لرستان با قلعه نهاوند در دست عثمانی‌ها باقی ماند و مقرر شد از آن پس ایرانیان از لعن خلفای سه‌گانه خودداری کنند و شاهزاده حیدر میرزا به عنوان گروگان در دربار عثمانی باقی بماند.[۴] سپس شاه عباس با استفاده از فرصت پیش آمده اوضاع آشفته ایران را سر و سامان داد.

اصلاح سازمان‌های لشکری و کشوری

در سال ۱۰۰۰ هجری قمری پایتخت را به اصفهان منتقل کرد و ولایات شرقی را نظم و آرامش داد.

در سال ۱۰۰۷ هجری قمری (۱۵۹۸) دو نفر از نجیب‌زادگان انگلیسی به نام آنتونی شرلی و رابرت شرلی به همراه بیست و پنج نفر انگلیسی دیگر از راه ونیز و حلب و بغداد به قزوین وارد شدند. برادران شرلی که در خدمت آرل‌آف اسکس از سرداران مقتدر انگلستان بودند، مأموریت یافتند برای جنگ با عثمانی‌ها خود را در اختیار دولت ایران قرار دهند، ضمناً برای بازرگانان انگلیسی امتیازاتی بگیرند. هیأت مزبور از طرف دولت ایران به گرمی پذیرفته شد و شاه عباس از وجود آنان برای تجهیز و ایجاد نظم قشون ایران استفاده کرد. همچنین توسط آن‌ها روابط ایران و ممالک اروپایی را با داشتن یک وجه مشترک و آن دشمنی با عثمانی گسترش داد.

هنگامی که شاه عباس به شاهی رسید عده قزلباشان شصت هزار نفر بود که وی آن را به سی هزار نفر کاهش داد.

در مقابل قزلباش‌ها که جز از رؤسای خودشان از هیچکس اطاعت نمی‌کردند، با مشورت برادران شرلی نیرویی مرکب از ده‌هزار سواره نظام و دوازده هزار پیاده نظام از افراد گرجی و ارمنی که به دین اسلام مشرف شده بودند، تأسیس نمود و نام آنها را «شاهسون» (یعنی شاه دوست) گذاشت و فرماندهی آنرا خود به عهده گرفت. عده شاهسون‌ها تا هنگام مرگ شاه عباس به یکصد هزار رسید.

علاوه بر این، فوج دیگری به نام تفنگچیان پدید آورد که بیشتر افراد آن اهل جنوب بودند. اینان نخستین ایرانیانی بودند که از سلاح گرم استفاده کردند.

برادران شرلی را به کمک الله وردی خان گماشت تا توپخانه و اسلحه خانه قدرتمند بسازند.

در عین حال شاه عباس اقداماتی برای تجدید سازمانهای کشوری به عمل آورد. وی اساس حکومت خود را بر تمرکز قرار داد؛ کلیه قوا و اختیارات از شاه ناشی می‌شد و مأمورین دولتی از طرف او عزل و نصب می‌شدند. بعد از شاه صدراعظم مهمترین شخص کشور و وظیفهٔ ادارهٔ امور سیاسی و حکومتی بود و اعتمادالدوله لقب داشت. دیوان بیگی وظیفهٔ وزیر دادگستری را به عهده داشت. واقعه‌نویس مأمور تحریر فرامین سلطنتی و نگهداری سوابق مکاتبات با سلاطین خارجی بود، ایشیک آقاسی ریاست تشریفات سلطنتی دربار را به عهده داشت. قورچی‌باشی، قوللر آقاسی‌باشی و تفنگچی‌باشی امرای ارشد ارتش بودند.

کشتار نقطویان

نقطویان، پیروان محمود پسیخانی گیلانی بودند و او خود ابتدا از مریدان سید فضل الله استرآبادی مؤسس فرقه معروف حروفیه بود و پس از این که از سوی فضل به دلیل خودپسندی و نافرمانی طرد شد، به «محمود مطرود و مردود» نیز شهرت یافت. اگر چه از او و پیروانش در کتب تاریخی عصر او یادی نشده ولی تحقیقات بعدی، او را مردی پرهیزگار، دانشمند و زیرک معرفی کرده‌اند. او با تیمور لنگ معاصر بوده‌است. محمود شانزده کتاب و هزار و یک رساله نوشته و هر یک را نامی مخصوص داده‌است.

بنابر عقاید ایشان: «مادر و برادر و خواهر و پسر و دختر و تمام منهیات مباح دانسته شده‌اند.»

تعقیب و کشتار آنان از زمان سلطنت شاه تهماسب اول شروع شده و در زمان شاه عباس به اوج خود رسید. شاه عباس آنقدر در کشتار آنان افراط کرد که جلال الدین محمد اکبر، پادشاه هندوستان، برای آنان میانجی شده ولی سودی نداد.

شورش خان احمد گیلانی

خان احمد گیلانی که در لاهیجان خراجگزار شاه بود علم طغیان برافراشت. بدین ترتیب شاه با سی هزار نفر به گیلان لشکر کشیده و آنجا را گرفت. خان احمد نیز به عثمانی پناهنده شد و در سال ۱۰۰۵ هجری در بغداد درگذشت.

شورش شاه وردی خان لر

شاه وردی خان والی لرستان نسبت به شاه عباس طغیان کرد و خراج نپرداخت. شاه عباس در رأس سی هزار سوار به خرم آباد تاخت و آنجا را تصرف کرد. سپس دوازده هزار گرجی تازه مسلمان را مأمور یافتن شاه وردی خان کرد. آنان والی لرستان را یافته نزد شاه آورده و او به دستور شاه اعدام شد.

لشکرکشی شاه عباس به طبرستان

در سال ۱۰۰۵هجری که سال دهم جلوس شاه‌عباس بود، شاه عباس که از طرف مادری شجره‌نامه‌اش به میر قوام‌الدین مرعشی می‌رسید، طبرستان را ملک موروثی خود می‌دانست برهمین اساس تصمیم گرفت که سراسر آن سرزمین را به اختیار خود درآورد.[۱۰] شاه عباس به نقل از کتاب عالم آرای عباسی چنین میپنداشت: «چون طبرستان که مشمول مازندران بهشت نشان است ملک طلق شرعی موروث اولاد و احفاد میرعبدلله‌خان جد مادری حضرت اعلی شاهی ظل‌اللهی است که نسبت او به سید قوام‌الدین معروف به میربزرگ که در طبرستان خروج به سیف کرده مالک آن مملکت گردید در صدر صحیفه اول رقم تسطیر یافته و در این عهد و اوان از آن سلسله رفیعه اولاد ذکور که شایسته تصرف ملک موروث باشد نبود لاجرم آن عرصه ارم تزیین ارثأ و اکتسابأ شایسته تصرف شهریار سعادت قرین و حق شرعی سلطان با داد و دین است که در میانه جمعی از امراء آن ولایت به تخصیص سید مظفر مرتضایی(ساری) و الونددیو(سوادکوه) و ملک‌بهمن‌پادوسبانی انقسام یافته بود و به مکرر از ایشان بی‌ادبی‌ها و کفران نعمت به ظهور رسیده هرکدام به ولایتی رقم اختصاص کشیده به تغلب متصرف بودند…» در پایان این جملات نیز مؤلف اینگونه نگاشته که شاه‌عباس می‌خواهد سرزمین آباء و اجدادیش را پس بگیرد. البته در این نگاشته و پنداشته‌ها نقوص بسیار است چنانچه پادوسبانیان صدها سال پیش از مرعشیان در غرب طبرستان ساکن شدند و اصلأ مرعشیان بر سوادکوه واقف نبودند و… که اینها نشا از بی‌اطلاعی شاه و بزرگان ایران در آن روزگار می‌دهد و شاه‌عباس فقط غارت طبرستان (که در نگاشته‌های بالا آن را بهشت نشان خوانده) را در سرداشته و نسبتش از سمت مادر به مرعشیان تنها بهانه‌ای برای این عمل بوده.

ملک بهمن دومدر عالم آرای عباسی آمده‌است: وقتی فرهادخان -که بزرگ لشکر شاه‌عباس بود- به آمل رسید، مردم عوام آن شهر جهت استحکام قلعه آماده شدند و از قلعه شهر محافظت نمودند. این زمان ملک بهمن پادشاه آن روزگار سلسله پادوسبانیان که در لارجان بود، اعلام کرد که نمی‌خواهد قلعه را نگه‌دارد چون آمل از ممالک موروثی وی نبوده و نیاکانش آمل را در اختیار نداشتند. ولی در حقیقت به ملازمانش که در قلعه بودند پیغام می‌داد که دربرابر قزلباشان مردانه دفاع کنند تا پای آن‌ها به لاریجان نرسد. با این‌حال مردم طایفهٔ تکلو در نگهداشتن قلعه اصرار می‌کردند. سید مظفر که یکی از بزرگان شهر ساری بود و گویند به افیون معتاد بود به همراه فرهادخان به محاصره آمل رفته بود در این‌حال که قلعه فتح نمی‌شد وی اردوگاه را ترک کرد و به قلعه شخصی‌اش (ازداره‌کله) رفت ولی چون به افیون معتاد بود، به اجبار به جنگل رفت و درآنجا براثر مریضی و اسهال مُرد. الونددیو نیز که می‌دید قزلباش‌ها می‌خواهند سراسر طبرستان را فتح کنند بر سر دوراهی ماند که به لشکر ملک‌بهمن اضافه شود یا با شاه‌عباس متحد گردد. بر همین اساس شاه‌عباس به این نتیجه رسید که تا وقتی شاهان پادوسبانی در مازندران و حتی در شهری حکومت کنند نمی‌تواند اتحاد مردم را از بین ببرد و طبرستان را فتح کند. پس از مدتی با تلاش‌های فراوان فرهادخان قلعه فتح شد و به دستور شاه‌عباس قزلباش‌ها به همراه فرهادخان به سمت لاریجان یورش بردند. بعضی از بزرگان شهر لاریجان از ترس جانشان به فرهادخان تسلیم شدند و ملک‌بهمن که آن‌ها را در حال خیانت دید همه ریش‌سفیدان را به سیاه‌چال انداخت. مردم لاریجان که از طرفداران این امراء بودند و اصلأ به خاطر ایشان از ملک‌بهمن پیروی می‌کردند، حال با او از در دشمنی برآمدند و راه‌های مخفی قلعه را به قزلباش‌ها نشان دادند. ملک‌بهمن که فردی چرب‌زبان و حیله‌گر بود به اجبار تسلیم شد و فرهادخان و قزلباش‌ها را به مهمانی دعوت نمود ولی فرهادخان قبول نکرد و او را در تاریخ بیست و سوم مرداد ماه سنه ۱۰۰۶هجری نزد شاه‌عباس در اصفهان برد و سرانجام ملک سلطان حسین لواسانی(که خود از فامیلان بسیار نزدیک بهمن بود) به انتقام برادرش(ملک سلطان حسن) ملک‌بهمن را در نقش جهان اصفهان سربرید. طایفهٔ تکلو که از دوستداران پادوسبانیان بودند پیش از به راه انداختن قیام توسط قزلباش‌ها قتل‌عام شدند.

خویشاوندان ملک‌بهمن
هنگامی‌که ملک بهمن عازم اصفهان و در حال ترک جهان بود اولاد او در قلعه دشمنکور بودند. ملک‌بهمن همه ثروتش را در این قلعه پنهان کرده‌بود. پسر ملک‌بهمن که کیخسرو نام داشت آن زمان ۱۷ساله بود و آخرین بازماندهٔ ملکان لاریجان بود. وی نیز تسلیم شد و سرانجام در قزوین بدست شاه‌عباس به‌قتلی ناجوانمردانه رسید.
ملک جهانگیر چهارم
دیگر شاخه سلسله پادوسبانیان ملکان کجور نام‌داشت. در زمان حکومت شاه‌عباس شاه این شاخه ملک‌جهانگیر لقب‌داشت. شاه‌عباس پس از اشغال لاریجان و آمل به فکر برانداختن کامل سلسله پادوسبانیان و نابودی آخرین شاه این سلسله افتاد بنابرین لشکری به سرکردگی الله‌قلی بیک‌قورچی باشی را از قزوین به سمت رستمدار روانه ساخت.  پس از مدتی محاصره بودن رستمدار عده‌ای از مردمان شهر نزد قورچی‌باشی رفته و تسلیم شدند و هر روز برای سپاهیان ایران اطعام فراوان آماده می‌کردند و به آن‌ها خدمات بسیار ارائه می‌داشتند. قورچی‌باشی همان ابتدا نامه‌ای به شاه نوشت و او را از شرح ماجرا اطلاع داد. شاه نیز در جواب نوشت که باید بسیار مراقب باشید چون رستمداری‌ها هیچگاه تا به حال از شاهان خود دست‌نمی‌کشند و شاید حیله‌ای در کار باشد ولی قورچی‌باشی پس از مشاهده خدمات ایشان به آن‌ها معتمد شد. روزی که قورچی‌باشی به حمام رفته بود، رستمداری‌ها اسلحه تهیه کردند و در نزدیکی حمام آماده می‌شدند در این وقت سربازان از این اعمال اطلاع یافتند و همه‌کس را دستگیر نمودند. سپس فرمان مرگ همهٔ آن‌ها صادر شد و همهٔ آن‌ها به‌قتل رسیدند. پس از این ملک‌جهانگیر مخفیانه قلعه را ترک کرد و به قلعهٔ دیگری شتافت و از آنجا نیز به بیشه گریخت. روزی که او و چندی از معتمدانش در بیشه می‌گشتند، عده‌ای صوفی آن‌ها را دیده و شناختند. همراهان ملک همگی کشته‌شدند و ملک گریخت سرانجام پس از تعقیب او یکی از صوفیان او را به بند کشید و به نزد قورچی‌باشی بُرد و وی نیز ملک را در قزوین به نزد شاه‌عباس برد و در تاریخ یکشنبه بیست‌ودوم جمادی‌الاخر سال ۱۰۰۶هجری سلسله ۹۸۴سالهٔ پادوسبانیان منقرض گشت.
جنگ با ازبکان

در زمان صفویه ازبکان پیوسته به خراسان می‌تاختند و آنجا را غارت می‌کردند. وقتی شاه عباس به سلطنت رسید ازبکان مشهد را تصرف کرده و دوباره به درون خاک ایران می‌تاختند  و تا اسفراین پیشروی کردند.

در این گیر و دار ناگهان عبدالله خان ازبک درگذشت و پسرش عبدالمومن خان نیز به قتل رسید. 

 بدین ترتیب شاه عباس در ۲۵ ذالحجه سال ۱۰۰۶، «برهنه پای و گشاده پیشانی به همراه سپاهیان وارد مشهد شد». با این وجود هنوز ازبکان به قصد غارت به سر حدات شمال شرقی ایران می‌تاختند تا این که ارتش ایران در نواحی هرات آنان را در هم کوفت. همچنین سر مقتولین را به قزوین فرستادند  که تعداد آن‌ها را از ۱۷۰۰ سر تا ۲۰۰۰۰ سر نوشته‌اند.

شاه عباس برای ایجاد مانع بر سر راه ازبکان چندین هزار خانوار کرد را از آذربایجان غربی و کردستان به خراسان کوچاند.  پس از چندی باز ازبکان به جانب خراسان هجوم آوردند و این بار شاه عباس با هفتاد هزار نفر به خراسان لشکرکشید.

پس از چندی تألم خان برادرزاده عبدالله خان به سرکردگی ازبکان رسید و با سیصد هزار نفر به خراسان حمله کرد و در هرات مقر ساخت. بنابراین سپاه ایران با یکصد هزار نفر سپاهی به هرات حمله کرد و در این نبرد ازبکان شکست خوردند و تألم خان کشته شد. همچنین دوازده هزار نفر از مردان و زنان ازبک به دست ایرانیان اسیر شدند.

شاه عباس در سال ۱۰۳۰ به منظور تصرف قندهار به خراسان آمده و همین که شاه به خراسان نزدیک شد ازبکان طلب عفو کردند و شاه با این شرط که آنان تا ابد از در دوستی با ایران وارد شوند آنان را بخشود.

جنگ اول با عثمانی

شاه عباس پس از آرام ساختن مرزهای شمال شرقی و اصلاحات در ارتش، شرایط را برای باز پس گیری غرب ایران از عثمانیان مساعد دید. ابتدا با روس‌ها ارتباط برقرار کرد و درخواست عملیات همزمان علیه عثمانی نمود که روس‌ها به دلیل جنگ لیون با این خواسته موافقت نکردند و تنها به چند عملیات ایذایی در مرز داغستان دست زدند.  در این زمان مردم غرب (نهاوند، تبریز، ماکو و…) نیز شکایت از ستم عثمانیان به دربار ایران روانه ساختند.

بدین ترتیب شاه عباس تصمیم گرفت با عثمانی وارد جنگ گردد. پس از تشخیص ساعت سعد توسط جلال الدین محمد یزدی منجم باشی، ارتش ایران در ۷ ربیع الثانی سال ۱۰۱۲ از اصفهان حرکت کرد. در راه سپاه قزوین و اردبیل به شاه پیوست. شاه عباس با یک حرکت غافلگیرانه به تبریز هجوم برد و آن را متصرف شد.سپس از تبریز به ایروان تاخت؛ زیرا عثمانیان در آنجا تجمع کرده بودند. وقتی سپاه به حوالی ایروان رسید عثمانیان به سوی ایرانیان توپ شلیک کردند و سپاه ایران در جنگل‌های اطراف موضع گرفت. در این مدت قلعه کوزچی فتح شد. همچنین سلطان محمد سوم عثمانی درگذشت و پسر شانزده ساله اش (سلطان احمد اول) به سلطنت رسید. در همین اوان، الکساندر امیر گرجستان کاختی و گرگین خان امیر گرجستان کارتلی نیز به اردوی شاهی آمدند و اظهار فرمانبرداری کردند. سپاه ایران پس از چندی به قلعه ایروان حمله برد و پس از کشتن دو هزار نفر آن را متصرف شد. قلعه عتیق نیز که مقر اصلی عثمانیان به رهبری شریف پاشا بود تسلیم شد.

شاه عباس یکسال بعد (بهار ۱۰۱۵) به گنجه حمله برد و آن را تصرف کرد. سپس با این که عثمانیان پل جوادوا بر رود کر را تخریب کرده بودند، از رود کر گذشت و به سوی شماخی رفته و آن را به محاصره گرفت. قلعه شماخی دارای برج و باروی بزرگی بود و دور تا دور قلعه را خندق کنده بودند و دروازه قلعه نیز پل متحرکی بود که آن را به هنگام هجوم دشمن می‌بستند. سپاه ایران برج و باروهای قلعه را با توپ و سنگ انداز – که سنگ‌های سی منی می‌انداخت – در هم کوفت و پس از آن که عثمانیان حدود ۳۰۰۰ نفر تلفات دادند، شهر به دست ایرانیان افتاد. همچنین از اهالی شهر شش هزار تومان پول جمع شد و بین نظامیان تقسیم گردید.

هنگامی که شاه عباس تصمیم به بازگشت به اصفهان گرفت، دست به کار دوراندیشانه‌ای زد. به این ترتیب که مناطق ارمنستان و نخجوان را به بیابان لم یزرع و خشک تبدیل کرد و چشمه‌ها را مسموم ساخت. این عمل باعث می‌شد که هرگاه عثمانیان از طریق ارزروم به ایران حمله کنند، دچار کمبود آذوقه گردند.

جنگ با گرجستان

شاه عباس در دوم ماه رمضان سال ۱۰۲۲ هجری قمری از اصفهان به اردبیل و قراباغ رفت و از آنجا به گرجستان هجوم برد. پس از تاخت و تاز و غارت گرجستان به ایران بازگشت و برای تفریح به مازندران رفت و از آنجا رهسپار اصفهان شد. سپس به او خبر دادند که عثمانیان می‌خواهند بار دیگر به آذربایجان بتازند. پخش این خبر در گرجستان باعث شد گرجیان علیه ایران شورش کنند و قزلباشان را به قتل برسانند. تهمورس خان (یکی از حاکمان گرجستان) به مقر حکومتی خود بازگشت و با سپاهیان گرجی چندید دژ را از قزلباشان گرفت.

وقتی خبر پیروزی‌های تهمورس خان به شاه عباس رسید، از راه گیلان و سواحل دریای خزر به گرجستان حمله برد و تا کاختی پیشروی کرد. در کاختی نزدیک هفتاد هزار نفر از گرجیان را قتل عام کرد و صد و سی هزار پسر و دختر گرجی را اسیر کرد. سپس به آذربایجان رفته تا جلوی پیشروی سپاه عثمانی را بگیرد.

جنگ دوم با عثمانی

سلطان احمد اول عثمانی در سال ۱۰۲۶ به خلیل پاشا فرمان داد به دیاربکر رود و به جمع آوری سپاه برای حمله به ایران بپردازد. پس از چندی در ۲۲ ماه ذالقعده همان سال، سلطان درگذشت و برادرش سلطان مصطفی به سلطنت انتخاب شد. سلطان جدید در نظر داشت که با ایران صلح کند و بدین منظور سفیر زندانی شده ایران را آزاد کرد.

هنگامی که خبر جمع آوری سپاه در دیاربکر توسط خلیل پاشا به شاه عباس رسید، به قرچغای بیگ، امیر توپخانه و سردار تفنگچیان سپاه، دستور داد ولایات ارزروم و وان را غارت کرده تا سپاه عثمانی با مشکل آذوقه مواجه گردد که این کار به خوبی انجام شد.

دیری نگذشت که سران عثمانی سلطان مصطفی را از سلطنت برداشتند و پسر بزرگ سلطان احمد اول (سلطان عثمان) را که دوازده ساله بود به سلطنت نشاندند. این سلطان نامه‌ای دوستانه برای شاه عباس فرستاد که شاه آن را نپذیرفت.

در سال ۱۰۲۷ هجری قمری خلیل پاشا در رأس سیصد هزار نفر به آذربایجان هجوم برد. قرچغای خان که توان مقابله با او را نداشت به تبریز عقب نشست و به فرمان شاه تبریز را ویران کرده و به طرف اردبیل عقب نشینی کرد. خلیل پاشا تبریز را گرفت و به سوی اردبیل پیش راند. قرچخای خان دستور مبارزه با دشمن نداشت و در این زمان خلیل پاشا ۳۵۰۰۰ سپاهی ترک و ۱۵۰۰۰ سپاهی تاتار را مامور حمله شبانه به اردوی ایران کرد. در این هنگام یکی از سربازان عثمانی به نام علی بیگ که اصلاً ایرانی بود، این خبر را به ایرانیان رساند. قرچغای خان با سی هزار نفر به مقابله عثمانیان رفت و در یک حمله غافلگیرانه قوای آنان را در هم شکست و حدود هشتاد تن از سرداران ترک و تاتار را به اسیری گرفت.

خلیل پاشا پس از این شکست تصمیم به صلح گرفت. همچنین دستوری مبنی بر بازگشت به استانبول از جانب سلطان به او رسید. سپاهیان عثمانی درخواست عبور از مراغه و کردستان را برای بازگشت به کشورشان داشتند که با مخالفت شاه عباس مواجه گشت. سرانجام سپاهیان عثمانی از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند.

جنگ با گورکانیان هند

شاه عباس پس از سرکوب کردن ازبکان و تصرف خراسان میل داشت قندهار را نیز از هندی‌ها طلب کند بدین منظور چندین سفیر با هدایای گرانبها به دربار هند فرستاد و قندهار را طلب کرد ولی جواب درستی به سفیران داده نشد.

شاه عباس که دانست با دوستی نمی‌توان قندهار را به دست آورد، در ربیع الثانی سال ۱۰۳۱ به خراسان رفت و از آنجا به بهانه گردش و شکار عازم قندهار شد. شاه عباس پس از محاصره قندهار در مدت کوتاهی برج‌های آن را با توپ در هم کوفت و شهر را در سه شنبه ۱۳ شعبان سال ۱۰۳۱ مصادف با ۲۰ ژوئن ۱۶۲۲ تصرف کرد.

بازپسگیری خلیج فارس

شاه عباس پس از شکل‌دهی ارتشی نیرومند به نبرد با پرتغالی‌ها که خلیج فارس و جنوب ایران را تصرف کرده بودند پرداخت فرماندهی ارتش ایران در این نبرد به عهده فرمانده دلیر امام قلی خان بود لشگر شاه عباس توانست بندر گمبرون (گمبرون واژه‌ای پرتغالی به معنای خرچنگ است) را پس بگیرد امام قلی خان با حمله به جزیره هرمز و فتح کردن قصر پرتغالی‌ها توانست پرتغال را شکست دهد.

مردم جنوب به پاس این خدمت بزرگ شاه عباس بندر گمبرون را به بندر عباس تغییر دادند تا یادوار دلاوری‌های شاه عباس علیه متجاوزین پرتغالی باشد.

جنگ سوم با عثمانی

در سال ۱۰۳۱ هجری میان ینی چری‌ها اختلاف افتاد؛ نتیجه آن که سلطان مصطفی بار دیگر به سلطنت رسید و سلطان عثمان پس از چهار سال سلطنت توسط ینی چری‌ها به قتل رسید. سلطان در دور دوم سلطنت خود خواهان صلح با ایران شد.

در میان این شورش‌ها و ضعف دربار عثمانی، شخصی به نام بکرسوباشی بر بغداد حاکم شد و از اطاعت عثمانیان بیرون آمد و خواهان پیوستن به ایران شد. سلطان حافظ احمد پاشا را برای سرکوبی شورش بغداد اعزام کرد. در این هنگام صفی قلی خان حاکم همدان شروع به پیشروی در بین النهرین کرد و بدین ترتیب حافظ احمد پاشا ناچار به بازگشت شد ولی در حین رفتن به بکرسوباشی اطلاع داد که حکومت بغداد را به او واگذاشته و درخواست کرد مانع ورود قزلباشان به شهر گردد.

در این هنگام ینی چری‌ها سلطان مصطفی را از سلطنت برداشتند و سلطان مراد را به سلطنت نشاندند. سلطان جدید حکومت بکرسوباشی در بغداد را به رسمیت شناخت. بنابر این جنگی بین سپاه ایران و بکرسوباشی در گرفت و بغداد به تصرف ایران درآمد (یکشنبه ۲۳ ربیع الاول سال ۱۰۳۲ هجری).

شاه عباس از ضعف قوای عثمانی استفاده کرده به موصل لشکر کشید. پس از آن دیاربکر را متصرف شد و تا قلعه آخسقه در گرجستان پیش رفت. این فتوحات باعث شد سلطان، حافظ احمد پاشا را به جنگ صفویان بفرستد. سردار عثمانی پای قلعه بغداد از سپاهیان صفوی شکست خورد.

در سال ۱۰۳۷ هجری شاه عباس، امام قلی خان (بیگلربیگی فارس) را مأمور تصرف بصره کرد. امام قلی خان با سپاه بزرگی به سوی بصره شتافت. اهالی بصره سر به اطاعت گذاشتند و عثمانیان از ترس به قلعه شهر پناه بردند. در این زمان خبر فوت شاه عباس و انتشار آن میان قزلباشان باعث شد سپاه صفوی از بصره عقب نشینی کند.

سیما

جان کارت رایت یکی از جهانگردان خارجی که در سال ۱۰۱۲ هجری قمری شاه عباس را از نزدیک دیده بود، در سفرنامه خود درباره ۳۴ سالگی شاه عباس چنین می‌نویسد:

«این شهریار جوان از لحاظ جسمانی و عقلانی هر دو نمونه‌ای از کمال مطلق است. آدمی است میانه بالا، سیمایی سخت موقر و چشمانی تیز و نافذ دارد، سیه چرده‌است و صاحب سبلتانی دراز. ریشش را می‌تراشد و ظاهرش حکایت از جنگاوری او دارد و طبعی سخت گیر دارد. چنان که در نخستین برخورد، آدمی چنین می‌پندارد که جز بیرحمی و خشونت چیزی در خمیره وجود او ننهاده‌اند، اما در حقیقت طبعی فروتن و مهربان دارد، چنان که به راحتی می‌توان او را دید و با او سخن گفت. روش وی این است که در میان اعاظم امرای درباری آزادانه بر سر طعام می‌نشیند و از شکار و باز پرانی به همراه اعیان درباری و بزرگان و فرستادگان پادشاهان بیگانه حظ فراوان می‌برد.»

دلاواله درباره شاه در میان سالگی می‌نویسد:

«موی و ابرو و سبیلش تا چهل و نه سالگی نیز سیاه بوده‌است و با آنکه رنگ رویش از آسیب سفرها و جنگ‌های بی شمار به سیاهی گراییده بود، زیبایی‌های صورتش بر زشتی‌های آن می‌چربید و بر روی هم قیافه‌ای موقر و جالب و نجیب داشت. دست‌هایش مثل کارگران روستایی کوتاه و ستبر و سیاه بود و آن‌ها را به رسم زمان حنا می‌بست. بر اثر رنج‌ها و تلاش‌هایش در میدان‌های جنگ، بر اثر افراط در شراب خواری و خفت و خیز بسیار با زنان و ابتلای به بیماری‌های گوناگون (مالاریا، آبله، و امراض دیگر) موهای سرش در پنجاه و دو سالگی ریخته بود.»

درآمد و ثروت

در دوران سلطنت پادشاهان صفوی تمام درآمد و عواید کشور در اختیار شخص شاه و تمام مخارج نیز به فرمان و تصویب او صورت می‌گرفت. خزانه دولت و آنچه از مالیات‌های گوناگون و عواید مستقیم و غیر مستقیم و درآمدهای رسمی و اتفاقی به خزانه داخل می‌شد، به شخص شاه تعلق داشت و میان عواید دولت و سلطنت امتیاز و تفاوتی نبود.

شاه از راه‌های گوناگونی برای خود و خزانه درآمد کسب می‌کرد که تعدادی از آن‌ها به شرح زیر است:

  • شاه از قلمرو استان‌هایی که در آن هیچ گونه علاقه ملکی نداشت، بعضی از عواید به نام «رسوم» می‌گرفت.
  • گذشته از مالیات ارضی، مقداری از بهترین محصولات هر ولایت نیز همه ساله برای شاه فرستاده می‌شد. مثلاً از کردستان روغن، از گرجستان شراب‌های گوناگون و غلامان و کنیزان زیبا، از خوزستان اسبان عربی، از گیلان ابریشم. این گونه هدایا به «بارخانه شاه» معروف بود.
  • حقوق اربابی، مثل عوارض حاصل از گله‌ها و عوارض پنبه و ابریشم که معادل یک سوم محصول بود.
  • صدور محصول ابریشم ایران و فروش آن در کشورهای اروپا در انحصار شاه قرار داشت.
  • ثلث عواید معادن و احجار کریمه و صید مروارید و دو درصد عواید مسکوکات و عواید حاصل از عوارض آب، مثلاً از رودخانه‌ها و آب‌های حوالی اصفهان می‌گرفتند و حاصل این عوارض در سال در حدود چهار هزار تومان بوده‌است.
  • جزیه که از غیر مسلمانان چه ایرانی چه خارجی گرفته می‌شد. به طور مثال هر یک از مردان ارامنه و یهود ناگزیر بودند که همه ساله مبلغی به عنوان جزیه بپردازند. میزان سرانه جزیه معادل یک مثقال طلا بود.
  • عوارضی که از پیشه وران و اصناف گرفته می‌شد و به وسیله کلانتران هر شهر وصول می‌شد.
  • حقوق راهداری که نخست برای ساختن و نگاهداری راه‌ها و پل‌ها وضع شد و کم کم افزایش پیدا کرده و منبع درآمد سرشاری برای خزانه گردید.
  • عواید سازمان گمرک که در زمره درآمدهای خاص خزانه شاهی به شمار می‌رفت. مثلاً در سواحل خلیج فارس ده درصد از قیمت اجناسی را که به ایران وارد می‌شد به عنوان عوارض گمرکی می‌گرفتند.
  • عوارضی که از فروش تنباکو گرفته می‌شد. کشت تنباکو، ظاهراً در سال اول قرن یازدهم هجری در ایران متداول شد و در اوایل سلطنت شاه عباس رواج و رونقی نداشت ولی از اواسط سلطنت او کشیدن چپق و قلیان مرسوم شد. شاه عباس در سال ۱۰۲۷ هجری قمری به موجب فرمانی، کشیدن تنباکو و توتون را قدغن کرد. اما پس از مرگ او بار دیگر رونق گرفت.
  • در آمدهای اتفاقی دیگر مانند پیشکش‌هایی که از طرف سفیران بیگانه و مخصوصاً حکام و فرمانروایان ولایات ایران برای شاه فرستاده می‌شد، یکی از منابع سرشار خزانه شاهی بود.
  • برای مثال، دلاواله درباره هدایای دون گارسیا دوسیلوا فیگوئروا در سفرنامه خود می‌نویسد:

«هدایای سفیر نزدیک به صد هزار اکوی اسپانیایی ارزش داشت و از این گذشته، سیصد بار شتر فلفل از هندوستان به رسم پیشکش آورده و در اصفهان به کسان شاه سپرده بود. هدایای او مرکب از مقداری ظرف‌های طلا و نقره و بلور و احجار و جواهر قیمتی بود، از آن جمله در جعبه‌ای شصت زنجیر گوناگون مزین به زمرد و الماس و انواع جواهر که شصت نفر حامل آن بودند، یعنی هر زنجیر را جوانی به دست گرفت، همچنین در میان هدایا، مقداری زین و لگام زر دوزی شده گران بها و تیر و کمان و تفنگ‌های فیتیله‌ای و آلات جنگی مرصع دیگر دیده می‌شد و از آن جمله خنجر و شمشیری تمام مرصع به جواهر گرانبها بود که پادشاه اسپانی آن را تنها در روز عروسی خویش به کمر بسته بود و نیز از جمله هدایا مقداری ادوات گوناگون که در آهن کاری و نجاری به کار می‌برند، به نظر می‌رسید. سایر هدایا مرکب بود از انواع جوشن‌های فرنگی و نیزه‌های هندی و لباس‌های گوناگون و تصاویری چند و از آن میان تصویری از «آن دتریش» ملکه تازه فرانسه و تصویر دیگر از دختر بزرگ پادشاه اسپانی که سفیر از جانب خود تقدیم شاه کرده بود.»

عالم آرای عباسی نیز درباره هدایای یوسف خان بیگلربیگی شیروان، می‌نویسد:

«پیشکش‌های لایق از غلامان غلمان صفت یوسف لقا و حور وشان زلیخا صورت خوش سیما و اسب‌های صبا رفتار و اشتران کوه کوهان باربردار و نقود وافره و اجناس و اقمشه و نفایس هر دیار و پوستین‌های سمور و روسی گرانبها و تفنگ‌های قیمتی و امثال ذالک زیاده از احصاء و شمار از نظر اقدس گذرانیدند.»

ضبط و مصادره اموال کسانی که مورد قهر و غضب قرار می‌گرفتند.

استفاده از کار افراد به عنوان بیگاری، حال بدون مزد و یا با مزد بسیار ناچیز، برای ساختن عمارات، کاخ‌ها، کروانسراها. این رسم تا پایان حکومت صفویه نیز رواج داشته‌است.

سهمی که از غنایم جنگی به دست می‌آمد.  در این باره عالم آرای عباسی درباره فتوحات گرجستان می‌نویسد:

«عساکر منصوره به تاخت و تاز رخصت یافتند و فوج فوج به بیشه و جنگل درآمده قریب به سی هزار اسیر و چهل هزار گاو و گوسفند به دست درآمد، و بعد از افراز خمس که به سرکار پادشاهی متعلق است، تتمه به عساکر اسلام تعلق گرفت.»

خصوصیات و مملکت‌داری

اقدامات در شهرها

نیشابور

شاه عباس سه فرمان تاریخی درباره مردم شهر نیشابور صادر کرد. متن سه فرمان شامل لغو و تخفیف مالیات، رفع مزاحمت عمال دولتی از مردم نیشابور است که بر روی سنگ نوشته هایی در مسجد جامع نیشابور نصب شده است.تعمیر و بازسازی و بنیان نهادن بناهایی در نیشابور به فرمان عباس اول صفوی بوده است.

اصفهان

میدان نقش جهان، مسجد امام (نام پیش از انقلاب آن به مدت چند قرن مسجد شاه بوده)، عالی قاپو، بخش‌هایی از چهل ستون، چهارباغ، پل‌های رود زاینده رود، کانال کشی آب‌های تونل کوهرنگ به سمت زاینده رود از آثار نیک اوست. اگرچه نزدیک به نیم هزاره از زمان او گذشته‌است ولی هنوز اصفهان به بناهای فرهنگی و هنر عصر صفوی می‌بالد چنانچه که در سال ۱۴۲۸ قمری «پایتخت فرهنگی دنیای اسلام» بود.

مشهد

شاه عباس همانطور که بسیاری از جهانگردان و مورخین اظهار داشته‌اند فردی وطن پرست بود، برای همین و برای آنکه فرهنگ زیارت را در بین مردم قرار دهد، در سال ۱۰۰۹ پیاده عزم مشهد کرد و به دستور وی فقط ۹۹۹ کاروانسرا در آن سال و تعداد بسیار بیشتر در سال‌های پس از آن احداث گردید. وی مشهد را به طور رسمی «شهر مقدس ایران» قرار داد تا آنکه مردم به زیارت امام هشتم شیعیان بروند و از رنج و مشقت‌های سفر حج و سخت گیری‌های حکام ولایات عثمانی دیگر خبری نباشد.

مازندران

دیگر سرزمین خوش وقت مازندران است؛ زیرا شاه عباس همیشه به اینکه از طرف مادری مازندرانی بود افتخار می‌ورزید؛ مادر او از اهالی ساری – و یا به روایت برخی، از اهالی اشرف – بود. بدین سان شاه عباس در سال ۱۰۳۲ شهر اشرف (بهشهر امروزی) را به وجود آورد و عمارت‌های کلاه فرنگی و بناهای زیبای عباسی را به وجود آورد و شاه که فردی گردشگر بود همیشه به آن جا برای شکار می‌رفت. در سال ۱۰۳۳ نیز شهر فرح آباد را احداث کرد و آن را مرکز حکومت مازندران کرد – تا پیش از آن بارفروش (بابل امروزی) مرکز مازندران بود – و برای آن شهر کوشش بسیار نهاد – که آن شهر و ساری در هجوم روسها در دوران پطر کبیر در آتش خاکستر شد و ساری باری دیگر مرکز ایالت مازندران گشت- شاه عباس از جاجرم در خراسان تا دشت مغان در اردبیل شاهراهی ایجاد کرد تا به وسیله آن مازندران به رونق سابق بازگردد. همچنین دیواری عظیم در نزدیکی بندر گز ایجاد کرد تا به‌وسیله آن مازندران از هجوم ترکمن‌ها در آرامش بسر برد؛ پیترو دلاواله در سفرنامه خویش از فرهنگ و تمدنی در مازندران وصف می‌کند که تا به آن زمان در هیچ کجای دنیا نظیر آن را ندیده بود.

سایر نواحی ایران

وی راه‌ها را ایمن ساخت و همچنین برای تعمیر و احداث راه‌های جدید همت گماشت؛ گرجی‌ها و ارامنه را که در جنگ گرجستان به اسارت گرفت اختیار داد تا آزادانه در فرح آباد زندگی کنند و همچنین در کنار اصفهان زمین به آنها داد و آنها شهر جلفا را ساختند؛ بندر گمبرون را در سال ۱۰۲۳ و جزیره هرمز را به سال ۱۰۳۱ از تصرف پرتغالی‌ها خارج ساخت. یکی از بزرگترین مشکلات شاه عباس بزرگ حکومت پرقدرت هه لوخان اردلان درکردستان بودکه ارتش شاه عباس نتوانست براوغالب گردد.

اقدامات فرهنگی

او به شعر و نقاشی و موسیقی و معماری توجه داشت؛ و به علما و هنرمندان علاقه می‌ورزید. ملاصدرا؛ میرداماد؛ میرفندرسکی؛ شیخ بهایی و… از فاضلان عهد وی بودند. شاه عباس مردی دیندار بود و به ویژه به حضرت علی علیه السلام سخت ارادت می‌ورزید. گویند نسبت به رعایا و زیر دستان مهربان بود. فرهنگ معماری هنوز نیز متأثر از آن دوره می‌باشد.

اقدامات او در پیشبرد تجارت با دول اروپایی

شاه عباس با خردمندی رقابتی بین مملکت‌های اروپایی در سواحل خلیج پارس ایجاد کرد تا به وسیله آن دولت دیگر نتواند فرمانروای آنجا گردد و نیز به این وسیله بود که دست پرتغالی‌ها را از بندر عباس کوتاه کرد؛ نه فقط آنتونی شرلی را با حسینعلی بیک راهی اروپا کرد که هیچ نتیجه نداد و آنتونی شرلی به فیلیپ سوم پناه برد، بلکه بعد از آن رابرت شرلی و سپس نقدعلی بیک را به نزد شاهان اروپا راهی کرد؛ همچنین او برخلاف اجداد خویش فقط با اهل تسنن دشمنی داشت ولی با مسیحیان و پیروان سایر ادیان با گرمی برخورد می‌کرد و آنها را در انتخاب اسلام آزاد می‌گذاشت و اگرچه بسیاری در زمان او اسلام آوردند دلیل بر آن نیست که با زور به این کار مبادرت می‌ورزید.

سختگیری‌های شاه عباس

شاه عباس اگر چه با مردم و رعایا مهربان بود ولی آنچه که معلوم است حکایت از آن دارد که فردی دقیق و سخت گیر – به ویژه در خانواده اش – بود. پدر خویش را به زندان محبوس ساخت، دو برادرش را نابینا کرد، پسرش را به ظن آنکه علیه وی شورش کند کشت، دو پسر کوچکش را نابینا کرد و پسر دوم او نیز در زمان حیات وی مرد. گویند در جنگ گرجستان، گرجی‌ها را قتل عام کرد، و بیست هزار خانوار گرجی را به اسارت گرفت و در ظرف ۲۰ روز هفتاد هزار تن از آنان را کشت.

خانواده

همسران

شاه عباس در شانزده سالگی با زنی چرکس ازدواج کرد (۹۹۵ هجری).همچنین در هجده سالگی در یک شب با دو زن، «اغلان پاشا خانم» (دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا، برادر شاه تهماسب اول) که قبلاً همسر برادر بزرگ مقتولش حمزه میرزا بود و دیگری «مهد علیا» که دختر عموی خودش بود و هرگز ازدواج نکرده بود، ازدواج کرد.

شاه عباس در سال پنجم سلطنتش با خواهر شاه وردی خان لر – که بر ضدش شورش کرده بود – ازدواج کرد. همچنین در ماه ذی القعده سال ۱۰۰۵ با دختر یکی از نجیب زادگان گرجی به نام عبدالغفار ازدواج کرد.

شاه عباس در ۱۴ ربیع الاول سال ۱۰۱۱ هجری قمری نیز، دختر خان احمد گیلانی را که سیزده سال پیش از آن برای پسر خود صفی میرزا نامزد کرده بود، به بهانه این که پسرش او را دوست ندارد برای خود عقد کرد.

در حرم شاه، زن ایرانی کم بود و بیشتر زنان شاه شاهزاده خانم‌ها یا کنیزکان گرجی و حتی روس بودند.  در سال ۱۰۱۲ هجری شاه عباس با تیناتین، دختر گرگین خان امیر گرجستان کارتلی، ازدواج کرد. تیناتین پس از اسلام آوردن به لیلی سلطان و فاطمه سلطان معروف شد.

پسران

محمدباقر میرزا
محمدباقر میرزا مشهور به صفی میرزا، پسر بزرگ شاه عباس، در چهارشنبه ۱۲ ماه شوال سال ۹۹۵ هجری در مشهد از مادری چرکسی متولد شد. در یکسالگی اسماً حاکم خراسان بود و در پنج سالگی حاکم همدان شد.در اواخر جمادی الاول سال ۱۰۱۰ صفی میرزا با دختر بزرگ شاه اسماعیل دوم عقد کرد.

 

شاه عباس در مورد تمامی پسرانش اعلام کرده بود که کسی نباید با آنان رابطه داشته باشد و حتی صحبت کند، بدین ترتیب شاهزاده اغلب اوقات در حرمسرا بود. شاهزاده صفی میرزا جوانی نیکو رفتار، مهربان و دلیر بود.

شاه عباس همیشه نگران بود پسرانش درصدد تصاحب تاج و تجت برآیند. روزی دو تن از نزدیکان شاهزاده به شاه خبر دادند که صفی میرزا در صدد قتل اوست. چندین نفر از سران چرکس و قزلباش نیز صفی میرزا را به کشتن شاه ترغیب کردند. شاهزاده نیز برای رفع بدگمانی شاه، وقایع را به او گزارش کرد. با این وجود، شاه در باطن بر پسرش بد گمان ماند و شبانه، چندین بار جای خود را تغییر می‌داد.

در همان روزها ملا مظفر گنابادی، از منجمان بزرگ دربار، به شاه گفت خطری متوجه اوست. بدین ترتیب شاه که به رمالی و احکام نجومی اعتقاد کامل داشت، تصمیم به قتل فرزندش گرفت.

شاه برای این منظور بهبود بیگ را برای قتل فرزندش فرستاد و شاهزاده صفی میرزا در روز دوشنبه سوم محرم سال ۱۰۲۴ در یکی از کوچه‌های رشت به سن ۲۹ سالگی مقتول شد.

صفی میرزا دو پسر داشت: سلیمان میرزا از دختر شاه اسماعیل دوم و دیگری سام میرزا از دختری گرجی. پس از مرگ صفی میرزا پسرش سام میرزا با نام صفی شاه اول به سلطنت رسید.

حسن میرزا

حسن میرزا دومین پسر شاه عباس است که در بهار سال ۹۹۷ هجری در لاریجان به دنیا آمد. او در خردسالی در فارس درگذشت.

سلطان محمد میرزا

سلطان محمد میرزا سومین پسر شاه عباس است که در شنبه دهم شعبان ۱۰۰۶ هجری از زنی گرجی به دنیا آمد. دو سال قبل از این تاریخ پدر شاه عباس (محمد خدابنده) درگذشته بود به همین خاطر نام پدرش را بر پسر گذاشت. همچنین در کودکی او را روزک میرزا می‌نامیدند.

او در ۲۲ سالگی اندامی ورزیده، مردانه و با تکبر داشت و همیشه به فرمان پدرش عمل می‌کرد تا از سرنوشت شوم برادرش امان یابد.

شاه نیز پس از آنکه پسرش بزرگ شد سلطنتش را در خطر او دید بدین ترتیب تصمیم گرفت او را بکشد ولی به دنبال بهانه‌ای برای این عمل خود می‌گشت. همچنین شایع شد که مادرش پیش از ازدواج با شاه او را باردار بوده‌است و او شاهزاده نیست.

محمد میرزا نیز به تدریج با پدرش از در دشمنی در آمد و هنگامی که شنید پدرش در فرح آباد مریض شده به خیال این که کار شاه تمام است جشنی به راه انداخت ولی شاه بهبود یافت.

بدین ترتیب در اوایل رجب سال ۱۰۳۰ هجری محمد میرزا را به دستور شاه عباس کور کردند. او تا زمان به سلطنت رسیدن شاه صفی در الموت زندانی بود ولی به دستور شاه صفی کشته شد. دلیل شاه صفی برای این کار این بود: «چون کورند وجودشان بی فایده‌است»

اسماعیل میرزا

چهارمین پسر شاه عباس بود که در روز هشتم ربیع الاول ۱۰۱۰ متولد شد. او در دوازده سالگی در اصفهان بیمار شد و در روز جمعه ۲۹ جمادی الثانی سال ۱۰۲۲ هجری درگذشت.

امام قلی میرزا

پنجمین فرزند شاه عباس بود که در روز سه شنبه ۲۷ جمادی الاول سال ۱۰۱۱ هجری قمری متولد شد.

دن گارسیا، سفیر اسپانیا، که در سال ۱۰۲۸ هجری این شاهزاده را دیده می‌نویسد:

«امام قلی میرزا پسر شاه، بسیار مؤدب و نجیب است. چهره‌ای زیبا و سفید دارد. سنش از هفده یا هجده نمی‌گذرد، ولی زن و چندین بچه دارد»

شاه عباس پس از در گذشت دو فرزندش و کشتن و کور کردن فرزندان بزرگش، امام قلی میرزا را به ولیعهدی برگزید. همچنین پسر بزرگ صفی میرزا را نیز کور کرد تا کسی مدعی جانشینی او نباشد.شاهزاده تا سال ۱۰۳۶ هجری مورد علاقه پدر بود ولی در این سال شاه عباس هنگامی که در سلطانیه بود دستور داد این پسر را نیز کور کنند. دلیل این کار را هیچکدام از مورخان آن دوران ننوشته‌اند. شاهزاده کاملا کور نشد و اندکی از بینایی برخوردار بود. سپس او را در الموت زندانی کردند.

 

وقتی شاه عباس درگذشت، امام قلی میرزا ادعای بینایی و سلطنت کرد. به همین دلیل برخی از سران قزلباش دوباره به چشمانش میل کشیدند.

امام قلی تا سال ۱۰۴۲ در قلعه الموت بود. در این زمان شاه صفی دستور به قتل او و محمد میرزا و پسرش نجف قلی میرزا و سلیمان میرزا (برادر شاه صفی) داد.

دختران
شاهزاده بیگم

شاهزاده بیگم به همسری میرزا محسن رضوی متولی مشهد درآمده و از او دو پسر متولد شد که یکی ابوالقاسم میرزا نام داشت که دختر خلیفه سلطان داماد دیگر شاه را گرفته بود و در شب آخر رجب سال ۱۰۴۱ هجری قمری به دستور شاه صفی کور شد. دیگری را هم که با پدرش در مشهد بود، منوچهر خان حاکم شهر به دستور شاه صفی کور کرد. شاهزاده بیگم در زمان حیات شاه عباس درگذشت.

زبیده بیگم

زبیده بیگم را شاه عباس به عیسی خان قورچی باشی، پسر سید بیگ صفوی شیخاوند داد. او دارای سه پسر شد که بزرگترین آنها سید محمد خان هنگام مرگ شاه عباس هجده ساله بود. در آن زمان پسر بزرگ زبیده بیگم را نامزد سلطنت کردند ولی پدر سید محمد خان با این کار مخالفت کرد. این سه پسر و پدرشان در دوران شاه صفی به قتل رسیدند.

خان آغا بیگم

خان آغا بیگم دختر سوم شاه عباس، همسر میر علاءالدین محمد حسینی، ملقب به سلطان العلما و مشهور به خلیفه سلطان بود. او چهار پسر داشت که همگی در زمان سلطنت شاه صفی کور شدند.

حوا بیگم

چهارمین دختر شاه عباس، حوا بیگم، نخست همسر میرزا رضی شهرستانی صدر سابق بود و پس از مرگ او در سال ۱۰۲۶ هجری قمری، به عقد برادرزاده او، میرزا رفیع درآمد. این دختر از همسر اول خود صاحب یک پسر شد به نام میرزا محمد طاهر و از همسر دوم نیز دارای دو پسر بود. هر سه پسر او را شاه صفی در آخر رجب سال ۱۰۴۱ هجری قمری نابینا کرد. میرزا رفیع نیز پس از آنکه به دامادی شاه عباس مفتخر شد، به مقام بزرگ صدارت رسید ولی شاه صفی پس از کور کردن پسرانش او را از این مقام معزول کرد. حوا بیگم قبل از مرگ پدر فوت کرد.

شهربانو بیگم

این دختر را شاه عباس در ماه رمضان سال ۱۰۲۳ هجری قمری، به میر عبدالعظیم پسر میرحسین خان مازندرانی، از منسوبان مادر خود داده بود.

ملک نسا بیگم

ششمین دختر شاه عباس ملک نسا بیگم، همسر میرزا جلال شهرستانی متولی آستانه رضوی بود و پیش از مرگ پدر درگذشت. میرزا جلال پسر میرزا مؤمن شهرستانی بود و شعر هم می‌گفت

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩

 

انگلیسی‌ها تا زمان جنگ دوم هرات در سال 1856 که منجر به شکست ارتش ایران از ارتش انگلیس شد و پس از امضای معاهده 1857 پاریس که پیامد آن جدایی قسمت‌هایی از خراسان بزرگ، سیستان و بلوچستان از ایران بود، از همه شورش‌های داخلی حمایت می‌کردند.

عمده‌ترین دلیل حمایت انگلیسی‌ها از این شورش‌ها را می‌توان در تضعیف نظام داخلی ایران دانست تا برای امپراتوری انگلیس که شبه‌ قاره و خلیج فارس را در اختیار داشت؛ خطری وجود نداشته باشد. این شورش‌ها که از دوره فتحعلی‌شاه قاجار شروع شده بود به صورت‌های گوناگون ادامه یافت که بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین آن شورش بابیه بود که نیمی از مملکت را در خود فرو برد. انگلیسی‌ها برای دست زدن به این شورش‌ها که بدون شک در منابع خود آنها به عنوان قیام!! (یعنی درخواستی حق‌طلبانه) یاد می‌شود؛ انواع و اقسام حمایت‌های سیاسی و نظامی را به عمل می‌آوردند. یکی از شورش‌ها که ریشه در اختلافات داخلی داشت و از زمان تاسیس سلسله قاجار به وجود آمده بود، شورش اسماعیلیه یا همان آقاخان محلاتی بود.

در مورد بنیادهای این شورش خونین که قسمت‌های شرقی و مرکزی کشور را در خود فرو برد؛ دلایل متعددی بر شمرده‌اند که به جز تحریک خارجی به نظر می‌رسد بقیه آنها بهانه‌ای بیش نباشد. حضور اسماعیلیه در بخش‌های مرکزی کشور بعد از سرکوبی شدید آنها در دوره مغول و سپس تقیه آنها در دوره صفویه که با گرویدن وسیع مردم ایران به مذهب اثنی عشری همراه بود؛ اولین جرقه‌های جنگ مذهبی را میان این دو گروه که هر دو شیعه هم بودند؛ زد. تغییر دین بسیاری از اسماعیلیان به دوازده امامی و مهم‌تر از همه قدرتمندتر شدن آنها، بر رهبران اسماعیلیه بسیار گران آمده و همواره درگیری‌های دینی میان آنها رواج داشت.

ویژگی مهم اسماعیلیان ‌مانند بسیاری دیگر از گروه‌های قومی و مذهبی در کشور، ارتباطات گسترده آنها و در نتیجه هماهنگ بودن آنها بود که این مساله بخصوص در هنگامه حمله آقامحمدخان قاجار به کرمان و نبرد وی با لطفعلی خان زند، خود را نشان داد. در پی حمایت رئیس اسماعیلیه از شاه زندیه؛ روابط میان وی و دربار قاجار برای مدت‌ها تیره بود تا این‌که در زمان فتحعلی‌شاه روابط سلطان و امام از سرگرفته شد. شاه قاجار بعد از مرگ ابوالحسن جانشین و فرزند او خلیل‌الله را گرامی داشت، تا از محبت و پشتیبانی روحانیت، اعم از شیعه و سنی برخوردار باشد. به‌رغم پشتیبانی‌های فتحعلی‌شاه، خلیل‌الله در درگیری با پیروان فرقه اثنی عشری شهر کشته ‌‌شد.1 آقاخان عنوانی است که فتحعلی‌شاه به حسنعلی‌شاه چهل و ششمین امام اسماعیلی ایران داد و پس از آن نیز این عنوان در این مذهب تاکنون مانده است.

متاسفانه در بسیاری از منابع مکتوب، عنوان حرکت مسلحانه آقاخان همان‌گونه که در پیشتر هم آمد، «قیام» عنوان می‌کنند در حالی که یک قیام دارای ساختارها، عوامل و پیامدهای مختلفی است که در هیچ یک از چند شورش آقاخان نمی‌توان آن را یافت

فتحعلی‌شاه برای جبران این واقعه، فرزند خلیل‌الله، حسنعلی‌شاه محلاتی که بعدها عنوان «آقاخان» را یافت مورد پشتیبانی و حمایت قرار داد و یکی از دختران خود را به او به زنی داد و 23 هزار تومان برای هزینه عروسی آنان پرداخت و حکومت ایالت «قم و محلات» را که زمانی از آن اجدادش بود به او واگذار‌کرد. امام اسماعیلی زندگی را با آسودگی در محلات آغاز می‌کرد و پیروان خود را مسلح و آماده نگه می‌داشت. 2

مرگ فتحعلی‌شاه که با حفظ روابط مختلف موفق شده بود قدرت دولت مرکزی را تا اندازه بسیاری ـ به‌‌رغم 2 جنگ خانمانسوز با روس‌ها ـ حفظ کند و روابط خود را با کانون‌های محلی قدرت نیز ادامه دهد، موجب بروز تحولاتی چند در عرصه داخلی و سیاسی کشور شد که شاید مهم‌ترین آن، خارج شدن دست‌های توانا و کهنه‌کار سیاسی مانند خانواده قائم مقام فراهانی باشد که آخرین وزیر با تدبیر آنها نیز به دستور محمدشاه جانشین فتحعلی‌شاه کشته شد. روند سیاسی جدید در کشور با حمله ارتش ایران جهت اعاده حاکمیت خود بر شهر هرات، موجبات دخالت انگلیسی‌ها را فراهم آورد و نخستین جنگ ایران و انگلیس در همین زمان روی داد. عقب‌نشینی ارتش ایران از هرات همزمان شد با شورش‌های متعدد در دوره 14 ساله سلطنت محمدشاه قاجار که برای سرکوب آن ایران دچار هزینه مالی و معنوی بسیاری شد و کشور را در یک رکود کامل فرو برد.

دلایل شورش آقاخان

مورخان بر آن هستند تا اختلافات داخلی را دلیل اصلی شورش آقاخان برشمرده و از این‌رو همواره بر نوع رفتار نامناسب حاجی میرزا آقاسی وزیر محمدشاه تاکید می‌کنند. در مورد دلایل این شورش می‌توان دلایل عمده دیگری هم برشمرد که به سادگی نمی‌توان از آن گذشت. اعتقاد و باور به این موضوع که اختلافات میان میرزا آقاسی و آقاخان عامل شورش وی بوده و تحریکات وزیر بانفوذ شاه عامل این وقایع می‌باشد، نظریه تسلط همه جانبه آقاسی بر محمدشاه را که برخی از مورخان بر آن صحه گذاشته‌اند، زیر سوال می‌برد. چگونه ممکن است حاکم یک منطقه انتخاب شود ولی وزیری چون حاجی میرزا آقاسی در آن حضور و نفوذ نداشته باشد!

 

 

آقاخان، از همان ابتدای رسیدن به حکومت محلات و قم از فرصت پیش آمده استفاده کرد و با تدارک گسترده، کانون‌های همراه خود را به خصوص در کرمان گسترش داد. این کانون‌های قدرت که عبارت بود از هم‌کیشان اسماعیلی وی، با وجود آنکه در اقلیت بودند دست به شورش زدند که بسادگی هم شکست خوردند و این خود می‌‌رساند که آنها در عِدّه بسیار اندک بوده‌اند اما در ساز و برگ و تجهیزات از جای دیگری تامین می‌شده‌اند.

حس انتقامجویی که در آقاخان جوان وجود داشت به همراه انگیزه‌های ناشی از قدرت ـ چنان‌که بعد از خروج از ایران موفق شد این قدرت را با حمایت‌های همه جانبه انگلیسی‌ها گسترش داده و لقب سر را هم از آن خود کند ـ در وهله نخست مهم‌ترین عامل این شورش به شمار می‌رود. اصرار بر شورش و اقدام مسلحانه علیه دولت مرکزی که خود به دلیل ازدواج با خانواده حاکم؛ دخیل در قدرت بود، نیز عامل مهمی در غیرموجه بودن تحریک دولتی‌ها به شمار می‌رود کما این‌که پس از شورش اول، محمدشاه او را بخشید و به حکومت محلات فرستاد، اما انگیزه شورش علیه دولت آن اندازه قوی بود که او را در چندین نوبت وارد اقدام مسلحانه کرد.

دلیل دیگر این شورش را که نمی‌توان چشم از آن برگرفت، باید در تحریکات مقامات انگلیسی جستجو کرد. این‌که آقاخان در هنگام محاصره هرات توسط ارتش ایران، شورش خود را در کرمان شروع کرد، دلیلی بر این مهم است. کما این‌که می‌توان بر این دلیل عوامل دیگری را هم مترتب دانست و آن نیز حمایت‌های همه جانبه انگلیسی‌ها از آقاخان پس از خروج وی از ایران است، که بر هیچ‌کس پوشیده نیست. 3 خدمات بی‌شائبه آقاخان به انگلیسی‌ها را می‌توان در کتاب معروف وی «عبرت‌افزا» به خوبی ملاحظه کرد که چگونه از خدمت کردن به انگلیسی‌ها ابراز خوشنودی می‌کند.

شورش‌های چند گانه

متاسفانه در بسیاری از منابع مکتوب، عنوان حرکت مسلحانه آقاخان همان‌گونه که در پیشتر هم آمد، «قیام» عنوان می‌کنند در حالی که یک قیام دارای ساختارها، عوامل و پیامدهای مختلفی است که در هیچ یک از چند شورش آقاخان نمی‌توان آن را یافت. معمولاً قیام را توده‌های مردم شروع می‌‌کنند و رهبری آن را فردی خارج از قدرت بر عهده دارد، در حالی که در این واقعه، شورش را یکی از افراد حکومتی به قصد انتقام و قدرت شروع کرده و مردم را برای حمایت از خود تحریک می‌کند.

آقاخان در مجموع 2بار سر به شورش برداشت و در هر دوبار هم شکست خورد و پس از شکست آخر، وقتی دید شورش راه به جایی نخواهد برد، ناچار به ترک ایران شد. حامد الگار در مورد شورش اول وی می‌نویسد: در زمان صدارت قائم مقام در زمان محمدشاه، حکومت کرمان و بلوچستان نیز به او اعطا می‌شود. دو سال در این سمت بود تا این‌که حاج میرزا آقاسی که از تمایل شدید آقاخان برای صدارت عظمی اطلاع داشت و به او به چشم رقیب می‌نگریست، به نحوی زشت و توهین‌آمیز او را از کار برکنار می‌کند و به تهران احضار می‌کند. آقاخان که از حکومت کرمان معزول شده بود نخست در بم متحصن شد، ولی بعد به شفاعت فریدون میرزا(حاکم فارس) بخشیده شد، به شرط آن‌که به محلات برود و عزلت گزیند؛ به این نحو اولین شورش آقاخان پایان یافت.4

الگار هم در مورد قدرت‌طلبی آقاخان نظر تایید دارد و نمی‌تواند این ویژگی وی را رد کند. بویژه که وی با خاندان حاکم قاجاری نسبت فامیلی داشت و خود را در مورد صدراعظمی محق‌تر می‌دانست. انگیزه‌های شورش آن اندازه در وی قوی بود که بخشش شاه و قول‌ قرار‌هایی را که با وی گذاشته بود هم فراموش کرد، ابتدا زن و فرزند خود را به بهانه حج از ایران خارج کرد و به عتبات فرستاد و پس از آن مهیای موج دوم شورش شد.

متاسفانه در بسیاری از منابع مکتوب، عنوان حرکت مسلحانه آقاخان همان‌گونه که در پیشتر هم آمد، «قیام» عنوان می‌کنند در حالی که یک قیام دارای ساختارها، عوامل و پیامدهای مختلفی است که در هیچ یک از چند شورش آقاخان نمی‌توان آن را یافت

او ظاهرا مشغول تهیه اسباب سفر حج شد ولی در خفا وسایل و تجهیزات فراوان برای مقابله با دولت و اعلام استقلال را تهیه می‌کرد؛ از جمله 500 راس اسب عربی از گوشه و کنار ایران خرید و با ملازمان و برادران در رجب 1255هجری قمری به طرف کرمان به راه افتاد و برای تسهیل کار خود، نامه‌ای جعل کرد از قول شاه که «ما آقاخان را به حکومت کرمان و بلوچستان تعیین کرده‌ایم و لازم است که مردم از او فرمان برند اما روز دیگر اخبار صحیح شیوع یافت و کارگزاران دولت به فکر اخذ و قید آقاخان افتادند.»5 این‌که آقاخان پس از شورش اول این همه امکانات مالی را از کجا آورده که دست به تجهیز نیروها و تهیه تدارکات شورش شود، سوالی است که باید پاسخ آن را در اسناد انگلیسی جستجو کرد.

دربار قاجار به سرعت دستوری به فضلعلی‌خان قره‌باغی (حاکم کرمان)، در جلوگیری از آقاخان صادر کرد. آقاخان 14 ماه با قوای دولتی جنگید و به جنگ با فضلعلی‌خان، حاکم کرمان و برادرش اسفندیار پرداخت و آنها را شکست داد و خود بسوی «بردسیر» پیش رفت. اسفندیارخان در این جنگ کشته شد. فضلعلی‌خان که از کشته شدن برادر خود خشمگین بود، حمله سهمناکی به بردسیر کرد. آقاخان و پیروانش گریختند وعده زیادی نیز دستگیر شدند. تقدیر چنین خواسته بود که او دیگر نتواند در سرزمین اجدادی خود بماند حتی تجهیزات فراوان و قورخانه زیادی که انگلیسی‌ها در بندرعباس جهت وی فراهم آورده بودند کاری از پیش نبرد و حسنعلی شاه برای بار آخر در حدود نرماشیر کرمان از قوای دولتی شکست خورد. به این ترتیب دومین شورش کرمان که 14 ماه توجه حکومت محمدشاه را به خود جلب کرده بود، خاموش شد. آقاخان بعد از آن از راه کویر لوت به قندهار و بلوچستان رفت و به سپاهیان انگلیسی پیوست و به همراهی آنان با بلوچ‌ها که تسلط انگلیسی‌ها را بر‌نمی‌تافتند به جنگ پرداخت.7‌ شورش آقاخان به این ترتیب تمام شد، اما این شورش مناطق مرکزی ایران بخصوص کرمان را که وضعیت مناسبی نداشت، حداقل از نظر اقتصادی بی‌ثبات‌تر کرد. رها شدن دربار قاجار از این شورش سهمگین و فرار آقاخان از ایران باعث شد تا اسماعیلیان نزاری برای دهه‌ها در آرامش به سر ببرند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩

 

جنبش جنوب ایران عمده مبارزات مردمی جنوب ایران، توسط مبارزان دشتی، دشتستان و تنگستان در بوشهر، عشایر و عرب در خوزستان (نبرد جهاد و نیروهای مبارز در کازرون و فارس می‌باشد. جنبش مردم جنوب بخصوص توسط مبارزان تنگستان، دشتی و دشتستان در عهد دوره قاجار بویژه عصر ناصری در مقابله با نیروهای مهاجم بریتانیا با تاثیرگزاری از مساله هرات شکل یافت. در دوره مشروطیت نقش مشروطه خواهی و آزادی طلبی داشت و در زمان رضاشاه در مبارزه با حکومت مرکزی و مقابله با پلیس جنوب فعال بود..

دوره ناصری []

از دوره فتحعلی شاه حکومت مرکزی درصدد تسلط و تحکیم قدرت بر نواحی شرق ایران را داشت و از سویی چون کامران میرزا از اطاعت دولت مرکزی سرباز می‌زد فتحعلی شاه مجبور به محاصره هرات شد اما آنجا را به تصرف در نیاورد. پس از او محمدشاه قاجار با لشکری در ۱۲۵۳ قمری هرات را محاصره کرد. در حالیکه مکنیل سفیر انگلیس در ایران با این امر مخالفت کرد و دولت وی با ایران قطع رابطه نمود و اعلام کرد درصورت ادامه محاصره با ایران وارد جنگ خواهد شد. تا اینکه دولت انگلیس نیروی نظامی خود را در سواحل بوشهر پیاده کرد دراین جریان، انگلیس با اعزام پنج فروند کشتی جنگی به عنوان اعتراض، جزیره خارک را اشغال کرد و تهدید به تصرف سواحل خلیج فارس و نواحی فارس نمود. سپاه ایران به ناچار در ۱۸ جمادی الثانی ۱۲۵۴ ه.ق (۸ سپتامبر ۱۸۳۸ میلادی) بدون اخذ نتیجه‌ای از محاصره هرات دست برداشت و تمام شرایط انگلیس را پذیرفت. ضعف و بی تدبیری میرزا آغاسی و عدم آگاهی او از اوضاع آن روز در شکست ایران نقش عمده‌ای داشت.

ناصرالدین شاه در زمان حکومت خود توسط حسام السلطنه والی خراسان را با سپاهی هرات را محاصره کرد دولت انگلیس باز هم در اعتراض به اینکار با ایران قطع رابطه کرد و حسام السلطنه پس از ۵ ماه در سال ۱۲۷۳ هرات را کاملا تصرف کرد. دولت انگلیس بار دیگر به لشکرکشی بسوی بوشهر اقدام کرد. نیروهای انگلیسی با متفرق کردن نیروهای ایرانی، ۹ ربیع‌الثانی ۱۲۷۳/ ۷ دسامبر ۱۸۵۶ م. هلیله در دو فرسخی بوشهر را گرفتند و دو روز بعد به طرف قلعه بهمنی در یک فرسخی بوشهر روانه شدند که با مقاومت اولیه مجاهدین به پیشتازی باقر خان تنگستانی مواجه شدند که بعلت غلبه تجهیزات و نیروها این قلعه بدست انگلیسی‌ها افتاد و احمد خان تنگستانی با هفتاد نیروی دیگر کشته شدند. مقاومت نیروهای مجاهدین نتوانست مانع تصرف بوشهر شود و شهر بدست نیروهای انگلیسی افتاد.

ناصرالدین شاه با تدارک سپاهی به فرماندهی شجاع الملک به جنوب اعزام کرد و سپاه خود را به نزدیکی برازجان رساند. قوای انگلیس پیش تاخته و برازجان را گرفتند اما در بازگشتشان به بوشهر در نزدیکی خوشاب در ۳ کیلومتری برازجان مورد هجوم سپاه ایران قرار گرفتند. ولی دست آخر غلبه با نیروهای بریتانیا بود. مجاهدین دشتستانی، دشتی، تنگستان و خشت برای نبرد نهایی هم داستان شدند. انگلیسیها محمره را هم گرفتند و بسوی اهوازپ پیش تاختند. خارک، بوشهر، برازجان، خرمشهر و اهوا  مورد اشغال یا هجوم انگلیسی‌ها واقع گردید. روسیه و فرانسه به ناصرالدین شاه پیشنهاد میانجیگری کردند و از او خواستند که نیروهای ایرانی هرات را تخلیه کند. سرانجام معاهده صلح به نام عهد نامه پاریس در ۷ رجب ۱۲۷۳ ق. بین دو کشور در جنگ منعقد شد و طی آن ایران از هرات و انگلیس از جنوب ایران خارج شدند. در این زمان آقاخان نوری صدراعظم ناصرالدین شاه، سخت و بدون پرده‌پوشی از انگلیس حمایت می‌کرد و خود، دست‌نشانده و عامل انگلیس بود.

مشروطیت و استبداد صغیر []

دیدگاه اول []

در سال ۱۳۲۴ ق./۱۹۰۶ م. فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه پذیرفته و صادر گردید که مورد استقبال آزادی خواهان بلوکات و نواحی ایالت فارس و بنادر جنوب قرار نیز واقع گردید. در دوره محمدعلی شاه که حکومت مرکزی با آزادی خواهی مردم به مبارزه پرداخت رهبری آزادی خواهان در بوشهر بر عهده سید مرتضی اهرمی (علم الهدی) بود وی بدنبال فتوای علما از جمله استاد خود آخوند خراسانی و با توصیه و مشورت آیت‌الله سید عبدالحسین لاری و ملا علی تنگستانی و دیگر علما و تجار بوشهر و استمداد از حکام محلی از جمله خالوحسین بردخونی، رئیس عبدالحسین دشتی و رئیسعلی دلواری با همراهی قوای دشتی، دشتستان و تنگستان در سال (۱۳۲۷ ه.ق/ ۱۹۰۹ میلادی) اقدام به خارج کردن نیروهای طرفدار محمدعلی شاه از بندر بوشهر نمود و امورات آن را بدست گرفت. دولت انگلیس که مخالف آزادی خواهان بود نیز به بهانه دفاع از خارجی‌ها و جهت حفظ منافع خود در بوشهر نیروی نظامی پیاده کرد نه ماه شهر بوشهر در اختیار آزادی خواهان بود. دو ماه پس از موفقیت وی دولت مرکزی احمدخان دریابیگی را جهت سرکوب سید و آزادی خواهان به حکمرانی کل بنادر جنوب تعیین گردید که وی با تحریک پراکنده کردن نیروهای مشروطه خواه نمود و شهر دوباره به کنترل نیروهای محمدعلی شاه قرار گرفت. سید به کنسولگری انگلیس برده شد و بدنبال حساسیت مبارزان منطقه از جمله رئیسعلی دلواری جهت تسخیر بوشهر و آزادی سید، دریابیگی وی را بدستور محمدعلی شاه با کشتی به نجف تبعید نمود..............دیدگاه دوم []

در رابطه با تبعید سید مرتضی اهرمی با موافقت نجف چنین میخوانیم:

"بعد از دستگیری سید مرتضی، دریابگی راجع به رفتار او تلگرافی به نجف فرستاد و خواستار راهنمائی گردید. لذا در روز چهاردهم پاسخی دریافت کرد دایر براین‌که سید مرتضی باید گوشمالی و اخراج گردد.علیمحمد حکمت بوشهری در کتاب خود به نام «گوشه ای از انقلاب مشروطیت در جنوب» می‌نویسد:

« من مدافع دریابیگی نیستم، به سوابق خوب و بد او هم کاری ندارم ولی دریابیگی هرکه بود و هرچه بود کسی نبود که دست التماس‏ به سوی امثال سید خرقانی دراز کند. او یکبار بعد از حکومت مرحوم عماد نظام و بار دیگر پس از عزل میرزا رضا قلی خان سالار اعظم به حکمرانی بوشهر رسید و در هربار دست به کارهای خوب و بدی زد که در این‏جا از موضوع بحث ما خارج است... تصرف بوشهر و تمام دوائر دولتی آن از این نظر بسیار حائز اهمیت بود که در صورت ادامه آن و تجزیه بوشهر از آن روی که نیروهای مسلح و ضعیف دولت وقت‏ توانائی مقابله با سلحشوران انقلابی نداشتند، اقتصاد سایر قسمت‏های دیگر کشور را نیز دچار رکود و فلج می‏کرد و این چیزی بود که سرانجام آن جز کناره‏گیری شاه مستبد چیز دیگری نمی‏توانست باشد. در همین جریان بود که سیاست سیاه چهره کریه خود را آشکار ساخت و مرتضی‏ اهرمی را برانگیخت تا با لجاجت خود پیروزی درخشان«مجاهدین جنوب»را خدشه‏دار کند و چون مهم‏ترین دوائر دولتی آن روز اداره گمرک بود درآمد آن را دیپلماسی محیل‏ انگلیس در قبال قروض خارجی مطمئن‏ترین وثیقه تشخیص داده بود. برای این‏که‏ درآمد آن کاملا محفوظ و از هرگونه دست‏برد مصون بماند مرتضی اهرمی‏ را که گمان خطائی درباره او نمی‏رفت به عنوان«ناظر»و«امین وصول»درآمدها، مأمور حفظ وصولی«گمرک»کردند. ولی سید با«انجمن»و«مجاهدین»طریق خصومت در پیش گرفت. این رفتار باعث شد که فرصت به عوامل استبداد و عاملان بیگانه داده شود تا علیه آزادیخواهان دست به توطئه زنند و موضوع اختلاس وجوه«گمرک»با«بوق‏ و کرنا» بهانه تبلیغ قرار گیرد.»


سپس می‌آورد:

«در همین هنگام مرحوم دریابیگی نیز به بوشهر آمد و مأموریت یافته بود آزادیخواهان جنوب را تنبیه کند و سر جای خود بنشاند. ولی او که‏ مردی زیرک و وقت‏شناس بود بخوبی می‏دانست درافتادن با«انجمن اتحاد اسلامی»و آزادیخواهان غیور جنوب کاری بس صعب و دشوار بلکه امری پرخطر است. ازاین‏رو زهرچشم خود را متوجه سید اهرمی که خشم و غضب زعماء«انجمن»و مجاهدان‏ انقلاب در حق خود برانگیخته بود کرد. با این کار چنین وانمود کرد که هم اوامر مرکز را اطاعت می‏کند و هم از خطری که از ناحیهء«انقلابیون»در صورت درگیر شدن‏ با«زعماء انجمن»ممکن است دامن‏گیر او شود، اجتناب می‏ورزد.»

آنگاه ادامه می‌دهد:

«دریابیگی هوشیارانه سید اهرمی را در فشار گذاشت. سید هم به خیال رسیدن کمک‏ در خانه خود متحصن و حصاری شد و به وسیله نامه از دلواریها و دشتستانیها خواستار کمک گردید. دریابیگی ناچار دستور داد خانه او را به توپ بسته و او را از تحصن خارج‏ و دستگیر سازند. پس از ویرانی خانه از صدمت توپ، مردم که اتلاف وجوه گمرک را مغایر حیثیت انقلابی خود می‏دانستند سید را در میان گرفته و شخصی به نام«سید غریب» با دار و دسته‏اش او را در کوچه و بازار گردانیدند. هنگامی که مأمورین«انجمن» برای نجات او آمدند و از دست مردم عصبانی که عده اوباش و اراذل هم قاطی آنها شده بودند نجاتش دادند، به جای این‏ که اوامر زعماء را اطاعت و خود را در اختیار انجمن قرار دهد از دست نجات‏دهندگان فرار کرد و به زیر بیرق کنسولگری انگلیس‏ گریخت و آن‏جا«بست» نشست.در رابطه با نظر سید مرتضی اهرمی در مقطعی در مورد بالیوزگری انگلیس و برخی نوشته های او به بالیوز چنین میخوانیم:

"در همین اثنا سید مرتضی هم‌ـ که اکنون با قطع نیازمندی‌هایش‌ـ مواضع‌اش متزلزل گردیده نامه‌ای به بالیوز نوشته و از او خواسته باور کند که او تمامی تفنگچی‌های تحت امرش را اخراج کرده و تنها تعداد بسیار اندکی برای نیاز خود، نگه داشته است. ..... بی هیچ تردید در روز پانزدهم سید به یکی دیگر از سران تنگستان نامه فرستاده و تذکر داده که نارضائی‌های کنونی فقط پیروزی نهائی استبداد خواهد شد و بالیوز هم به هیچ وجه مخالف آرمان ناسیونالیست‌ها نیست و هر کسی غیر از این گوید، دروغ محض است. او نامه‌اش را با این درخواست از رئیس تنگستانی به پایان رسانده که از بالیوزگری بیمی به دل راه نداده بلکه برای همکاری با او (باسید) جهت اشغال بوشهر برای آرمان ناسیونالیست، به بوشهر برگردند: او نامه‌های دیگری هم با همین لحن به رؤسای مختلف فرستاده که پیش از این به کمک او آمده اما با پیاده شدنِ تفنگدارانِ دریائی انگلستان از ناوهای جنگی «فاکس» و «اسفینکس»، شهر را ترک کرده بودند.
بالیوز انگلیس در مورد سید مرتضی اهرمی و دریابیگی و چرایی نگه داری تفنگچیان خود در بوشهر چنین میگوید:

"اوضاع شهر و شبه جزیره بوشهر رو به بهبود نهاده و تیراندازی در شب ها تا حدودی پایان یافته است اما اگر تفنگداران انگلیسی شهر را ترک می کردند اوضاع به فوریت به هرج و مرج می گرائید زیرا اولاً سید مرتضی هنوز عنصری خطرناک است و در ثانی ورودِ قریب الوقوع دریابگی – به خاطر تامین منافع شاه – مانع از آن می گردد که اوضاع – از سوی مردم – به شرایط عادی برگردد. به همین دلیل بازار در روز به طور کامل یا جزئی، تعطیل می باشد..................جنگ جهانی اول []

در آغاز جنگ جهانی اول، علیرغم اعلام بی طرفی دولت مرکزی ایران، قوای روس از شمال و نیروهای انگلستان از جنوب، ایران را در معرض هجوم قرار دادند و کشتی‌های جنگی انگلستان در ۲۸ رمضان سال ۱۳۳۳ ه.ق برابر با ۸ اوت ۱۹۱۵/ ۱۷ مرداد ۱۲۹۴ به قصد تصرف بوشهر و نواحی آن در مقابل آن لنگر انداختند. و خارک، بوشهر، برازجان، و ... را بلافاصله به اشغال خود در آوردند. در همین زمان علماء و مجتهدین مقیم «نجف» و «کربلا» از جمله آیت الله شیرازی طی فتواهای جداگانه‌ای علیه بریتانیااعلام جهاد کردند. رئیس علی دلواری در راس قوای تنگستانی با همراهی خالوحسین بردخونی در راس قوای دشتی، شیخ حسین خان چاه کوتاهی و زایرخضرخان اهرمی بر علیه اشغالگران به نبرد پرداختند. در ۳ شوال/ ۱۳ اوت انگلیسی‌ها عملیات حمله به دلوار را آغاز کردند. نیروهای تنگستانی و دشتی دست به شبیخون علیه انگلیسی‌ها زدند و تلفات به آنان وارد آوردند. و آنها را مجبور به عقب نشینی کردند. در ۱۲ شهریور ۱۲۹۴ خورشیدی، شب ۲۳ شوال ۱۳۳۳.ق (۳ سپتامبر ۱۹۱۵) رئیسعلی دلواری در یک حملهٔ شبانه که به مواضع دشمن (انگلیسی‌ها) در منطقه «تنگک صفر» توسط یکی از خودی‌های خائن از پشت موردهدف گلوله قرار گرفت و شهید شد.

پس از کشته شدن رئیسعلی دلواری برای آزادی بوشهر جنگ در منطقهٔ «کوه‌کزی» نزدیکی بوشهر، ادامه یافت. در جنگ کوه‌کزی خالوحسین از خود شجاعت و دلاوری فراوانی نشان داد وی در حال نبرد از ناحیه ران و بازو به شدت مجروح شد. دراین حال فشنگ‌های او نیز به اتمام رسید. و توسط انگلی سی ها دستگیر شد. بلافاصله پس از جنگ کوه کزی شایعه کشته شدن خالوحسین در جنگ، در سرتاسر جنوب و حتی روزنامه‌های شیراز و تهران انتشار یافت. روزنامه «رعد» به سردبیری «سید ضیاءالدین طباطبائی»، نیز در ستون اخبار داخلی کشور با استناد به تلگراف‌های رسیده از برازجان به وزارت داخله، خبر کشته شدن خالو را منتشر کرد.امااین خبر زود تکذیب شد. انگلیسی‌ها پس از محاکمه خالوحسین او را به بوشهر بردند و سوار کشتی نظامی کردند و به شهر «بصره» انتقال دادند. به دنبال بازداشت دکتر لیسترمان قنسول آلمان در بوشهر و بازداشت و تبعید ۱۴ نفر از احرار بوشهر و اسارت خالوحسین، مجاهدین «حزب دموکرات فارس» به رهبری «اورعلیقان خان پسیان» در روز دوم محرم ۱۳۳۴ ق. (۱۰ نوامبر ۱۹۱۵ م.) کودتایی در شیراز ترتیب داده و در اولین اقدام «فردیک اکنورد» کنسول بریتانیا در فارس همراه چند نفر زن و مردانگلیسی را اسیر کردند. انگلیسی‌ها از شنیدن این خبر آشفته شدند و خود را مهیای حمله به اهرم کردند (اسراء در اهرم بودند) ولی بعد از مدتی مذاکراتی بین انگلیسی‌ها و سران تنگستان برای آزادی به طور رسمی آغاز شد. مبادلهٔ نهایی اسراء (۲۰ اگوست ۱۹۱۶ میلادی) به انجام رسید. خالوحسین با کمال میمد در خور خان از کشتی پیاده و مورد استقبال سران دشتی و روحانیون محلی و مردم قرار گرفتند و به وطن برگشتند.

پهلوی اول []

دولت مرکزی با همدستی انگلیس پلیس جنوب ایران را به بهانه خلع سلاح جنوب جهت سرکوب مقاومت جنوب به فرماندهی پرسی سایکس ژنرال انگلیسی، در سال ۱۹۱۶ میلادی تشکیل داد. سایکس به جنوب ایران آمد و با یک سپاه ۱۱هزار نفری هندی، ایرانی و افسرهای انگلیسی مامور سرکوب مبارزان و مقاومت مردم جنوب شد. او مقر فرماندهی خود را شهر شیراز قرار داد و با همکاری عبدالحسین فرمانفرماو دیگر متنفذین هواخواه انگلیس به سرکوبی نهضت جنوب پرداخت.خوانین منطقه در برابر سیاست دولت رضاشاه مبنی بر خلع سلاح جنوب ایران و ایلات و عشایر ایستادگی کردند و بسال ۱۳۰۸ شمسی دست به نبرد مسلحانه با نیروهای ارتش دولت مرکزی زدند. افراد زیادی از یزرگان نهضت جنوب به این وسیله از بین رفتند و یا خلع ید شدند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩