نهضت سربداران خراسان
نهضت سربداران از دو جناح عمده تشکیل یافته بود:1 - جناح شیخیان . 2 - جناح سربداران .
هر دوى این جناح ها، داراى خصوصیات و خصلت هاى ویژه اى بودند که البته در بعضى نکات نقطه اشتراک داشتند. درونمایه و جوهره ى اصلى قیام سربداران مذهب ، تشیع اثنى عشرى بود. دیدگاه این مذهب در خصوص ‍ حاکمیت مغولان ، صریح و روشن است . شیعیان ، آنان را غاصب مى دانستند و همین عنصر، باعث برخورد شیعیان سربدار، با عنصر مغول گردید ویژگى هاى قیام سربداران را مى توان چنین جمع بندى نمود:
1 - مذهب : همان طور که ذکر شد، سربداران عموما از شیعیان اثنى عشرى بودند و مخالفین آنان نیز به مذهب تسنن وابستگى داشتند.
2 - بیگانه ستیزى : قیام سربداران ، ماهیتا بیگانه ستیز بوده و مبارزه با مغولان را از اهداف اصلى خود مى دانستند. سربداران آخرین بقایاى مغولان (طغاتیموریان ) را در خاک ایران از بین بردند و براى همیشه به سلطه ى سیاسى - نظامى آنان پایان بخشیدند.
3 - ستم ستیزى قیام سربداران ، با بهره گیرى از ایدئولوژى تشیع اثنى عشرى ، قیامى علیه ظلم و ستم هیات حاکمه محسوب مى شد ظلم و ستمى که در این ایام اعمال مى شد، ابعاد گوناگون ، سیاسى اجتماعى و اقتصادى داشت که توسط هیات حاکمه - چه ایرانى و چه مغولى - بر رعایا و توده مردم تحمیل مى شد.
4 - اعتقاد به مهدویت از جمله اصول اصلى تشیع اثنى عشرى ، اعتقاد به مهدویت است ، این مساله در جناح شیخیان و نیز در جناح سربداران وجود داشت آنان با اعتقاد با مهدویت ، توده مردم را علیه مفاسد موجود در جامعه مى شوراندند.
5 - فتوت و جوانمردى : از وجوه عمده ى قیام سربداران ، روح فتوت و جوانمردى بود که نقش عمده اى در جریان قیام ایفا کرد مساله فتوت و جوانمردى ریشه در فرهنگ اصیل تشیع و ایرانیت داشت و اکثر رهبران سربداران از سرچشمه این فرهنگ سیراب شده بودند.
6 - بعد مردمى : یکى از ویژگیهاى اصلى این قیام بعد مردمى آنست که تمام توده هاى زحمتکش و رعایاى بلاخورده و ستمکش را در خود جاى داده بود. اقشار بى چیز و محروم جامعه از این قیام - که آرمان هاى خود را در آن مى جستند - حمایت مى کردند.
7 - بعد شهریگرى : با یک نظر مى توان دریافت که تعداد شهریان در این قیام - خاصه پیشه وران و صاحبان حرف - بیش تر از سیار قشرهاى جامعه است .
8 - مساله حکومت غیرموروثى - این قیام از جمله قیام هایى است که فکر حکومت موروثى در آن رشد نکرده و به جایى نرسید و گرایش هایى دیده شده که متضمن طرفدارى از حکومت موروثى و حکومت مطلقه باشد خصلت مذهبى این قیام و بعد مردمى آن ، مانع از رشد این چنین گرایش ها مى شد، تا آن جا که توانست تا به آخر مردم را در حصنه مبارزه نگه دارد.
9- مساوات طلبى : حس مساوات طلبى و قیام به قسط از جمله آرمان هاى این قیام به شمار مى رفت رهبران سربداران ، خود را جدا از مردم نمى دانستند و خود به راحتى در بین مردم زندگى مى کردند. در منابع ، مطلبى که حاکى از ظلم و ستم رهبران به مردم باشد دیده نمى شود در این قیام همه چیز براى مردم و به خاطر مردم انجام مى گرفت .
10 - کمک به قیام هاى دیگر نظیر قیام هاى سربداران کرمان ، سمرقند، مازندران که تحت تاثیر و همیارى مستقیم قیام سربداران بودند.
علل فروپاشى و زوال سربداران خراسان  
سبب فروپاشى این نهضت را، باید در ساخت سیاسى آن جست و جو نمود.
گرایش ها و عملکردهاى سران سربداران از همان آغاز قیام ، باعث دو دستگى و انشقاق در بین آنان گردید و آنان را به دو جناح شیخیان و سربداران تقسیم کرد، این دو جناح ، از همان اوایل به مخالفت با یکدیگر پرداختند و باعث تضعیف درونى دولت سربداران شدند. از سوى دیگر، مبارزه بر سر قدرت در میان گروه سربداران نیز، مزید بر علت شد. سربداران دوازده نفر بودند که همراه سران شیخیان به نحوى از انحاء و در اثر اختلافات خانگى ، از بین رفتند. جنگ هاى سربداران با مخالفین خارجى خود، نیز (طغاتیموریه ، جاى قربانى ها - ال کرت و غیره ) نقش مهمى در انحطاط آنان داشت .
سربداران هرگز فرصت نیافتند، تا دولت یکپارچه اى تشکیل دهند و آرمان هاى اجتماعى و اقتصادى خود را پیاده کنند، لیکن حاکمیت نیم قرنى آنان ، مختصاتى را عرضه کرد که تا به آن روزگار، سابقه نداشت .
بالاخره علت اصلى زوال و فروپاشى دولت سربداران را، بایستى در روح پرآشوب و پرغوغاى آن زمانه جست و جو کرد. حکام ملوک الطوایفى ، براى کسب قدرت به جان هم افتاده بودند و در صحنه سیاست از یکدیگر مبارزه کرده و در عین حال ، سبب تصمیم یکدیگر مى شدند تا زمانى که یکى از سخت کشان تاریخ ، باز از میان مغولان - این بار از قبیله تاتار - سر در آورد و همه ى این سلسله هاى مخلى را سر به دار کرد.
قیام مرعشیان  
مى توان گفت ، قیام مرعشیان ، محصول و نتیجه قیام سربداران بود که از آمل آغاز شد و این منطقه را نیز زیر چتر خود گرفت . چون شیخ خلیفه ، مقتداى مذهبى سربداران - مرد پاکیزه روزگارى که از اهالى آمل بوده ، پس از سیر و سلوک ، راهى سبزوار شد و نطفه ى قیام سربداران را در آن جا به بار نشاند و بعدها قیام مرعشیان ، به عنوان شعبه اى از قیام سربداران در مازندران ایجاد شد.
ایدئولوژى قیام مرعشیان ، شیعه اثنى عشرى بود که با الهام گیرى از تعلیم مذهبى - سیاسى رهبران مذهبى سربداران توانست از آن به عنوان مکتبى براى قیام خود استفاده کند.
یکى از اصول اساسى این قیام مبارزه با ظلم و ستم بود. ظلم و ستم در این دوره جنبه اجتماعى ، اقتصادى و گاهى سیاسى داشت که بر رعایا اعمال مى شد. هیچ نوع امنیتى در جامعه وجود نداشت و جامعه جولانگاه خانان و حکام بود و اینان بارى رسیدن به خواسته هاى خود، رعایا و فرودستان را تحت فشار قرار مى دادند.
سید قوام با استفاده از بعد ستم ستیزى تشیع توانست بر این حکام ظالم و ستمگر منطقه پیروز شود، از ویژگى هاى دیگر این قیام بسط عدالت و مساوات اجتماعى بود لیکن باز با انشقاق از هم رزم و هم کشى خود افراسیاب چلاوى ، پیروزى از آن جناح شیخیان گردید فتوت ، راستى ، صداقت و راست کردارى از جمله خصوصیات پیروان سید قوام و کلا، حاکمیت وى بود. اکثر پیروان سید قوام را افراد پیشه ور و روستایى و بیش تر رعایا تشکیل مى دادند. علل فروپاشى این نهضت را، بایستى در جنگ هاى متعدد آنان و نیز ظهور امیرتیمور، در شرق دانست که به هیچ یک از قیام ها و سلسله هاى محلى رحم نکرد و گویى وى براى سرکوبى این قیام ها آمده بود.
از سوى دیگر، دنیاگرایى رهبران بعدى مرعشیان ، که به تجمل پرستى گرایش یافته بودند سبب گردید که تدریجا مردم از آنان دورى نمایند.
قیام محمد تارابى  
این قیام ، در واقع واکنشى در مقابل ظلم و وحشى گرى هاى عناصر مغول و تاتار بوده است . جوینى ، صاحب تاریخ جهانگشا، پس از حمله ى مغولان به شهر بخارا و نابودى کامل آن مى نویسد:
اهل بخارا به سبب ویرانى شهر همچون ستارگان هفت دختران ، پراکنده شدند و به روستاها رفتند و عرصه ى آن جا با زمین یکسان گردید یک نفر که از واقعه ى بخارا گریخته بود و به خراسان آمده بود در مقابل سوال احوال بخارا گفت : آمدند، کندند، سوختند، بردند و رفتند .در چنین شرایطى ، در سال 636 ه .ق . در سه فرسنگى بخارا، در دهى به نام تاراب ، مردى به نام محمود الک ساز با عنوان نمودن شفاى محرومان از کلیه دردها، توانست تعداد زیادى از محرومین را به دور خویش گرد آورند. آن گاه با سلطان خواندن خویش و با حمله به فئودال ها و اشراف و مصادره اموال آنان و بخشیدن آن ها به محرومین ، توانست دقیقا یک جنبش ضد فئودال و ضد مغولى را تدارک ببیند. تا این که در نبرد با مغولان ، این قیام همچون - ابر قیام هاى دیگر نابود گردید. صاحب جهانگشا، نه تنها این نهضت را فتنه مى داند بلکه حرکت مردمى آنان را حرکتى با حمایت اوباش ‍ تلقى مى نماید. در حالى که این جنبش بیش تر پایگاه دهقانى داشت تا شهرى ، و خصلت ضد فئودالى آن نیز از همین جا ناشى مى شد

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢

 

الگوی قهرمان

 

 

 کهن الگو های اسطوره شناختی الف:الگوی جنوسیس(نیز به نام کهن الگوی آفرینش شناخته می شود) ب:الگوی باروری یا سیکل باروری ج:الگوی نجات یا رستگاری د:الگوی قهرمان

کهن الگوی چهارم... قهرمان شاید نام آشنا ترین و ملموس ترین کهن الگو بین دیگران است، البته در همه جا دیده می شود. هر داستانی برای خودش قهرمانی دارد. مخصوصا در دوران ما که در آن شاهد نزول اسطورها هستیم بررسی این الگو شکل حیاتی تری به خود می گیرد... مخصوصا در همین دوران الزام وجود قهرمان برای شکل گیری داستان بر محور وجود اوست که هر چه بیشتر موجبات سقوط آن را فراهم می آورد. داستان ها از روند ماجرا محوری خارج شده به قهرمان محوری روی می آورند. در این مقاله سعی شده به شکل نیمه طبقه بندی به بررسی عناصر کلیدی شکل گیری قهرمانان پرداخته شود و به تعدادی از نمونه های شاخص در ضمینه ی این الگو پرداخته شده. سپس به مقوله ی مدرن و حساس نزول اسطوره ی قهرمانی می پردازیم و قهرمانان امروز و دیروز را در ارانای تفکر مصاف می دهیم. ۱. کلید ها قهرمانان چگونه ساخته می شوند. در حقیقت چطور متولد شده و در تاریخ جاودانه می شوند؟ عوامل مختلفی باید دست به دست هم دهند تا شخصیتی چون پرسیوس قاتل گورگونایت را بسازد. این عوامل، حضور یا غیابشان، کم و کیف شان و حدود و مرزهایشان پیش از هر چیز به میزان پیشرفتگی داستان باز می گردد. مردم باستان...پدران ما...در دنیایی ساده تر از دنیای امروز ما زندگی می کردند. بی شک الگوی قهرمان دیروز بارها ساده تر از چیزی است که امروز با آن رو به رو هستیم. برای مطالعه ی هر چه دقیق تر این عوامل کلیدی سازنده بد نیست افسانه ی پرسیوس را از نزدیک بررسی کنیم. آکریسیوس شاه از پیشگویی می شنود که نوه اش وقتی بزرگ شود او را خواهد کشت.

پس او دانائه، دخترش را، سیاهچال زندانی می کند تا از آبستن شدن احتمالی او جلو گیری کند. ولی زئوس در سیاهچال بر دختر ظاهر شده او را صاحب پسری به نام پرسیوس می کند. چون شاه خبردار می شود مادر و پسر را در درون صندوقی به دریا می اندازد. البته به مدد زئوس پولیدکتس که حاکم جزیره ایست که ایشان در آن به ساحل می رسند...نجاتشان می دهد. زمان می گذرد و پسر بزرگ می شود و بین او و پولیدکتس در گیری هایی به وجود می آید. حاکم که با وجود پسر نمی تواند به مادر دسترسی یابد، پرسیوس را به ماموریت خطیر کشتن مدوسا که یک گورگون است می فرستد، هیولایی که می تواند با یک نگاه ساده هر کسی را تبدیل به سنگ کند. پرسیوس موفق شده سر گورگون را از تن جدا می کند و در راه بازگشت هم دختری زیبا به نام اندرومدا را از چنگ هیولای دریایی آزاد می کند.

او به نزد مادرش باز می گردد و حاکم ظالم را توسط سر قطع شده ی مدوسا به سنگ تبدیل می کند و با اندرومدا ازدواج می کند. او بلاخره پدربزرگش را به طور اتفاقی در مسابقات عمومی پرتاب دیسک می کشد... همانطور که می بینید داستانی پخته و کامل با درونمایه ای پسندیده در نزد اکثر اقوام و در عین حال ساده و بدون آرایش های اغراق آمیز. بی شک گورگون موجودیست خیالی و هیولای دریایی نیز. این پرهیز از اغراق نه به ژانر که به محور چرخش باز می گردد. ما در جهان کنش و واکنش زندگی می کنیم و تقریبا هر تفکری که شکل کلام می گیرد، چون میتوس(افسانه) یا لوگوس(پیام اصلی هر سخن) شد چنانچه زاده ی تفکری جمعی یا دست کم ذهنی سلیم باشد، به ناچار از قاعده ی معروف عمل و عکس العمل پیروی می کند. به دیگر سخن عمل در سطح تماس به عکس العمل منتج می شود. این سطح تماس را باید هدف دانست. در حقیقت پرسیوس در راه کشتن مدوساست که به پرسیوس تبدیل می شود. و چون هر عملی عکس العملی دارد...دشمن اصلی او پلیدکتس نیز کشته می شود. این الگو در رابطه با آکریسیوس و پلیدکتس هم صادق است. این هر دو به واسطه ی اعمال و نیات شیطانی شان علیه دانائه و فرزندش به سرنوشت شومی دچار می شوند. پس پر واضح است که اولین قدم به سوی خلق یک قهرمان، هدفی قهرمانانه است. این هدف را می توان در اسطوره ی نجات دید و عبور از انفعال به سمت پویش. گاه چرخه را جان می بخشد چون ماجرای شوالیه پرسیوال و جام مقدس.

در جای دیگر داستان ادغام و تکامل است که با آن رو به رو هستیم چون تلاش هرکیلیس برای رسیدن به محبوبش مگارا. و در بخش عمده ی داستان های شامل الگوی قهرمان ما با تضاد رو به رو هستیم. یعنی عرصه ای که در آن ضد قهرمان نقش معمار اصلی را بازی می کند. از این رو قهرمانان و محیط اطرافشان...دلیل وجودشان پایه ای ترین بخش اسطوره هستند. مردوک قهرمان داستان آفرینش و عیسی، قهرمان بلا منازع عرصه ی آرماگدون است. راهب جوان معبد نمی در شاخه ی طلایی جی جی فریزر نیز قهرمانی است که سطح تماس او تداوم چرخه و واکنش به کشتن راهب پیر، باروری و محصول بهتر است. پس قهرمانان مدام در حال وجود اند و متناسب با هدف رو به رو شکل می گیرند.

مردوک خدای جوان را بیشتر شریف و خیر می بینیم و آن را در تناسب با نقش آفریدگاری اش خواهیم یافت. در جایی که ثور بی باک ترین خدایان است چون در برابر فنریر یعنی گرگ آخرالزمان قرار دارد. و در اساطیر باستان کمتر فرآیندی واژگونه را شاهد هستیم که در آن شخصیتی قبلا ایجاد شود و بعد ماجرا ها بر محور او شکل گیرند. با برگشتی به سخن معروف الیاده نیز این موضوع قابل اثبات است. امر مقدس از امر کفرآمیز ساخته می شود نه بر عکس. و اگر چون تی اس الیوت به موضوع نگاه کنیم لاجرم باید هدف را یک جور بی نظمی و امر کفرآمیز در نظر گرفت و قهرمان را ناظم این هرج و مرج و امر مقدس که گاه چون پرسیوال عدن را باز می گرداند و گاه چون اراگورن اورشلیم جدید را. و یا فئانوری که هادی بلریاند یا همان عرض موعود است. ولی از پیش در کهن الگوی سوم آمد که درک دلیل انتخاب بر همه چیز مقدم است.

در اسنای داستان و در لبه ی پرتگاه سرنوشت این سرآینده است که در حال مدلول کردن انسان است که گاهی رستم وار و بی نقص و گاهی اودیپ گونه است و از بنیاد شنیع. در حقیقت کهن الگوی چهارم قبل از هر چیز ثبت گونه ی انسان با تمامی جوانب و زوایاست. هدف اصلی پشت ساخته شدن او به تصویر کشیدن انسانی است که انتخاب کرده باشد و در ارانای اسطوره ای که سروده می شود قهرمان به دنبال فهمیدن خود است. از این رو همه ی راه ها را می توان به همین ادراک بازگرداند. تا به تعاقب به تعادل و تعالی برسد. چرا کی آس از دل کازموس خارج می شود. چرا مردوک دل تیامات را می شکافد و به چه علت خدای پیر باید کشته شود تا دیگران زنده بمانند. قهرمان و ضد قهرمان رسالت نشان دادن انسان به خودش را دارند و از این رو هر چند سایکلاپس هرگز حقیقی نبوده، رو به رویی ادیسه ی هومر با چنین غولی به انسان یادآور می شود که حتی بزرگ ترین مشکلات را با نگرش مثبت می توان مغلوب کرد. به عبارت دیگر دلیل اصلی وجود کهن الگوی چهارم چندان متفاوت از دومین و یا اولین کهن الگو نیست. سرایندگان بدوی که شمن ها باشند بی شک رسالت پاسخ به نیاز جوامع تحت پوشش خود و هدایت ایشان به سوی رستگاری در امر مقدس را دارند. پس با ساختن قهرمانی متناسب، به نیاز به گونه ای غیر مستقیم و ماندگار پاسخ می دهند. با این تفاوت که کهن الگوی چهارم هرگز قداست اولین و رازآلودگی دومین را به همراه ندارد. ساده تر و عام تر است و معمولا جزء ای از کل تلقی می شود. در حقیقت رویکرد به واقعیت قهرمانی باید عوض شود. قهرمان ها همواره جنگجویانی قهار نیستند. در حقیقت آن ها نشان دادن و اشاره کردن هستند.

از این رو چوپان دروغگو نیز به همان اندازه ی جیسون و آرگونات هایش قهرمان است. چون رسالت تقبیح دروغگویی را بر دوش دارد. در واقع تفاوت چنانکه از پیش آمد در پیشرفتگی داستان است. گاهی تنها دروغ گویی مورد نظر شمن است. ولی گاه سفر قهرمان طولانی می شود و کم کم رنگ خود را آشکار می کند و به پیچیدگی یک انسان حقیقی می شود. به قول وارنر: «اسطوره ها ذره بینی به ما می دهند که با آن می توانیم هویت بشر را در بافت اجتماعی و فرهنگی او ببینیم (همان کتاب ص ۱۴).» و زمانی که این پیچیدگی رخ می دهد که شمن سازنده ی اسطوره کاملا به طبیعت پیچیده ی انسان آگاه باشد یا به زمان ما که در آن مطالعات دقیقی در امر انسان شناسی شده نزدیک تر. قهرمان در واقع نماد فرهنگ است و هیولا را طبیعت رام ناشدنی خواهیم یافت.

سفر قهرمان در واقع به درازای زمانی است که فرهنگ شکل گرفته است. این زمان سپس توسط سرآینده در قالب الگویی خاص حفظ می شود تا به مردم وحشی و آثئیست، فرهنگ بیاموزد و ترس ها را توجیح کند. و این تابیدگی در بیان را باید نتیجه ی هوش سرشار شمن ها دانست. شمن قدر این تلاش برای نبرد با طبیعت را می فهمد و با تمام وسایل در دست رس سعی در حفظ آن می کند. از این رو چون همه ماجرای یک جنگجوی عادی را هر چند پندآمیز فراموش می کنند، ثور را می سازد و او را به مرتبه ی خداوندگاری می رساند. جایگاهی که هرگز در آن فراموشی راه ندارد مگر گذر ایام بر تمامی قوم پیروز شود و یا مسیحیت پگن برانداز از راه رسد. و بعد چون کشتن یک گرگ هر قدر غدار در ذهن نمی ماند، فنریر زاده می شود و با رگنوراک همراه می شود تا به یاد بماند. گاهی هم این ماندگاری از طریق برانگیختن همزاد پنداری رخ می دهد. مثلا از دست دادن بره ها به علت دروغ گویی برای یک جامعه ی دامدار که ارزش دام را به خوبی می دانند دردناک است. از آن جا که ارزش ها تغییر می کنند گاهی این گونه اسطوره ها از یاد رفته و یا جایگزین می شوند. مثل جا به جایی شخصیت و منش پن، خدای مذکر آیین طبیعت با لوسیفر و یا میترا در آیین راز میترائیسم با عیسی در مسیحیت. با توجه به آنچه تا کنون عنوان شد می توان نتیجه گرفت که باید اسطوره هایی را در جرگه ی کهن الگوی چهارم دانست که ساده تر و ملموس تر اند.

به طور مثال از دو کتاب ایلیاد هومر و ثئاگونی هسیود، ایلیاد از آن روی که جنبه ی انسانی تری دارد و از خصلت نوع آدم سخن می گوید و آزمندی و ناجوانمردانگی را به تصویر می کشد بیشتر به الگوی ما نزدیک است. در حالی که ثئاگونی بیشتر رساله ایست در باب خدایان و جنبه ی زمان مقدس در آن پر رنگ تر است. اسطوره ی قهرمان را باید صرف نظر از این موضوع که الهگان هم می توانند قهرمان باشند، ماجرایی انسانی دانست. داستان ما. داستانی که دست یافتنی تر و مبشر ترس و تحجر و گمگشتگی در امر کفرآمیز است. حتی بیش از الگوی رستگاری. تفاوت قهرمان آپاکلیپسی با دیگر قهرمانان نیز در همین غیر قابل لمس بودن اوست. چون معمولا الهی تر از قهرمانان نوع چهارم تصویر می شود و اگر نه خصوصیاتی دور از انسان دارد. و اما هیولا ها هم به اندازه ی قهرمانان در الگوی چهارم حیاتی تلقی می شوند. نقش ایشان به نوعی تثبیت جایگاه و جبهه ی قهرمان است. هیولا و قهرمان مفهوم بخش یکدیگر اند. بدون یکی دیگری سلندر و مازاد جلوه می کند. این دو به نوعی همانند هستی و نیستی (بی نظمی و نظم) اند و یا در سطحی پایین تر خیر و شر اند. یکی از پایه ای ترین قوانین کائنات نیز تضاد است. بدین معنی که کلی ترین چیز ها در ایده آل ترین حالت خود صاحب ضدی هستند که در اکثریت قریب به اتفاق مواقع صفات ضدی را از خود بروز می دهند. و شاید بتوان گفت فراگیر ترین زوج متضاد کائنات نیز همان بی نظمی و نظم، کی آس و کازموس یا هستی و نیستی هستند.

نظم عبارت است از کائناتی که به سبب هستی شان شامل تعریفی متمایز اند. و نیستی و بی نظمی همان مخالف معکوس غیر قابل لمس و درک است که کازموس و امر مقدس از آن زاده می شود. که بدین ترتیب به وضوح درک می شود که قهرمان بر خلاف فرض پیشین مان با چشم داشت به تی اس الیوت، نه خود امر مقدس بلکه یهوه ایست که در ورای کی آس حرکت کرده و آن را تصحیح می کند. هیولا یک دروغ است. یک اشتباه که تصحیح می شود ولی قهرمان مسلم است و حق اوست که هیولا را نابود کند. هر چند نگاه صحیح تر این است که بگوییم هیولا نماد طبیعت و قهرمان هیولا کش نماد انسان کانسومریست بی توجه به حق حیات دیگران است. کارل یونگ از معروف ترین شاگردان زیگموند فروید در کتاب خود نماد های تحول (۱۹۱۳) به بحث درباره ی ادغام و تضاد می پردازد. او قهرمان را اگو یا ضمیر خودآگاه پرخاش گر نرینه یا ضمیر خودآگاه جاه طلب مونث می داند و هیولا یا سایه یا هزارتو را ناخوداگاهی می خواند که موروث روح جمعی و تاریخ فرهنگی یک تمدن است و توسط اگو جذب و مضمحل می شود. او همچنین در کنار اگوی خودآگاه ضمیر راهنمایی نیز قرار می دهد که مهم ترین ویژگی آن تضاد جنسی اش با اگوست و آن را انیما می خواند. انیما برای اگوی مونث، مذکر در نظر گرفته می شود (که در این صورت انیموس خوانده می شود) و بالعکس.

نقش این انیما راهنمایی اگو برای گذر از هزار تو و رسیدن به مینتائوری است که باید در اگو ادغام شود تا اگو (یا با توجه به تشبیه سایه به مینتائور همان تسیوس) به ادراک، تعادل و تعالی برسد. انیما همان ضمیر مهربان و ترمیم بخش مونث و انیموس ضمیر ایده آلیست و سازنده ی مذکریست که نقش رامش گر را بازی می کند. ۲. هبوط در این مسیر گاه اگو با کمک انیما با ادغام سایه در خودآگاه مثبت به مقصد نهایی که پس از تعالی قرار دارد، یعنی رهایی می رسد. ولی گاهی نیز اگو انیما را نادیده می گیرد و بر خلاف ندای درونی اش به گونه ای غیر موثر با سایه رو به رو شده و به جای حل کردن آن، خودآگاه در ناخودآگاه حل می شود. این وضعیت را که بیشتر در داستان های عصر خودمان با آن آشنا شده ایم اصطلاحا هبوط می نامند. وضعیتی که در آن الگوی ناظم خود به بی نظمی جدیدی تبدیل می شود که باید توسط ناظمی دیگر تصحیح شود. مثال کامل الگوی هبوط ماجرای شاهزاده آرثاس منثیل فرزند شاه ترنوس دوم، وارث تاج و تخت لرداوران است.

در این داستان که بخشی از بازی وارکرفت ساخت شرکت بلیزارد است، آرثاس شاهزاده ی پاک نهاد و جزء فرقه ی پالادین های سیلورهند است. جنگ جویان افسانه ای ازوراث که در جنگ اول و دوم علیه اورک ها از خود شجاعت های بسیار نشان می دهند و بخشی از اتحاد هفت گانه ی ازوراث اند. انیمای داستان نیز جینا پراودمور، شاگرد آنتونایدس، ساحر اعظم کیرین تور در دالاران است. او ساحره ای قابل است که آرثاس را در یافتن سر منشا یک طاعون اسرار آمیز که اجساد را به ارتشی از نامردگان (آندد) تبدیل می کند، یاری می دهد. سایه ی اولیه ی داستان کیل توزاد، یکی از میج های هبوطی کیرین تور است که به فنون نکرومنسی روی می آورد و به خدمت نرزول در می آید. او که رهبر فرقه ی عشقیاست (فرقه ی نفرین ابدی) طاعون را در لرداوران پخش می کند. آرثاس با راهنمایی و کمک انیمای خود موفق می شود سایه را در خود ادغام کند ولی این کار به رهایی او منجر نمی شود چرا که کیل توزاد تنها مرحله ای موقتی به سوی رهایی است. سایه اصلی ملیگاس، یک نثرزیم (نژادی از دیمن های تحت خدمت لژیون سوزان) و یکی از زندان بانان لیچ کینگ نرزول است. در این مرحله آرثاس بی توجه به انیما ی خود در شهر استراتهلم دست به قتل عام مردم می زند و با روش های خود سایه با او رو به رو می شود. و در نتیجه همانند کرونیر در سیلماریلیون و ایلیدن در شکافت (کتاب سوم از تریلوژی جنگ باستانیان) به دشمنی تبدیل می شود که با آن می جنگیده. او با باز گشت به ضمیر خودآگاه پرخاش گر، مقدمات سقوط به ناخودآگاهش را فراهم می کند.

به زودی او دیگر جز انتقام چیزی نمی بیند و اعمال او به کشته شدن مورودن برنز بیرد، دوست و آموزگار دوران جوانی اش و برادر منگی برنز بیرد پادشاه آیرون فرج منجر می شود. در آخر او در نورثرند سرگردان می شود و به شوالیه ی مرگ نرزول بدل می شود. در آخرین مرحله از هبوط او با لیچ کینگ یکی می شود و پنج سال بعد از این ماجرا خشم خود را بر سر ازوراث فرو می ریزد تا سرزمینی را که برای نجاتش جنگیده از آثار حیات پاک کند. این آخرین مرحله ی اضمحلال است و به تغییر هدف از نظم به بی نظمی باز می گردد. تراژیک-گوتیک ترین قسمت این هبوط در سینماتیک ابتدای خشم لیچ کینگ ساخت شرکت بلیزارد است که در آن آرثاس سخنان پدرش در زمان کودکی را به یاد می آورد. ترنوس می گوید مهم تر از هر چیز بدست آوردن دل مردمان است و در این لحظه تصویر ارتش عظیم نامیرایان را نشان می دهد که تحت اراده ی آهنین اویند و در آخر ترنوس زمزمه ای افتخار آمیز سر می دهد...« من مطمئنم که تو مقتدرانه و با عدالت حکم خواهی راند...» عرصه ی داستان وارکرفت از آرثاس ها پر شده است. هر چند به دلایلی متفاوت ولی سرگرس، آرکیماند، کیل جیدن، نرزول، گولدن، گرام هلسکریم، ایلیدن استورم ریج، نلثاریون، مدیو، اژارا، کیل ثاس و بسیاری دیگر یکی پس از دیگری به ورطه ای سقوط می کنند که جز مدیو و گرام کسی از آن به سلامت باز نمی گردد. تفاوت اسطوره های کهن با اسطوره های پست مدرنی که امروز با آن ها رو به رو هستیم در این مطلب خلاصه می شود که امر کفرآمیز حتمی است. امر مقدس احتمالی است که شاید رخ دهد ولی شاید هم یک دروغ بوده است. بدین ترتیب است که در روندی رو به رشد اگو ها دچار سقوط در سایه می شوند و در این شاهکار فانتزی نوین که به نظر نمی رسد به این زودی به اتمام برسد افق چندان روشنی در دست نیست.

این امر برازنده ی عصری است که در آن زندگی می کنیم. « در عصری که بیش از آنکه در باب نظم و هستی چیزی بداند با بی نظمی و هرج و مرج آشناست و کژی و کاستی را بیش از کمال می شناسد ما دیگر نمی توانیم به پیروزی معتقد باشیم. (اسطوره. لارنس کوپ. ص ۹۲) » مطلب اسف بار دیگر درباره ی قهرمانان امروز، افولی است که از جایگاه جوانمردی، انسانیت و پایبندی به ارزش ها به ماشین های بی مغز کشتار جمعی کرده اند. خدای جنگ بازی است که برای کنسول پی اس ۲ طراحی شده. افول را می توان در این بازی و بازی های مشابهی چون توتال وار اسپارتن و شاهزاده ی ایران سوم هم دید. امروزه معیار اصلی قهرمانی در تعداد دشمنانی که اگو می تواند با یک حرکت نابود کند باز می گردد نه ارزش هایی که موروث یک عمر فداکاری شمن هاست. که البته این امر نیز بی تردید شایسته ی عصر ضد ارزش هاست. این نکته که ادیسه بعد از کور کردن سایکلاپس خود را هیچ کس معرفی می کند و وقتی برادران سایکلاپس از او می پرسند چه کسی تو را کور کرده و او پاسخ می دهد «هیچ کس» یکی از کلیدی ترین تفاوت های قهرمانی واقعی چون اودیسه و قهرمانان پوشالی مدرن است. امروزه این حالت کابوی لغز گو به هیولایی وحشی بدل می شود که دلیل هیولا بودنش اولا کشتار بی هدف اوست. به طور عام اگو های امروزی یا هدفی ندارند و یا اهدافشان شایسته و به خوبی پردازش شده نیست. در واقع آن تصویر هوشمند ادیسه وار از وجود او رخت بر می بندد و از او تنها شمشیری خون ریز بر جا می گذارد. این روند به طور مثال برای اراگورن از صفحات کتاب پروفسور تالکین تا پرده ی نقره ای سینمای هالیوود می افتد.

چه تفاوت شایان توجهی وجود دارد میان شاهزاده ی میرک وود و ارلاندو بلوم. یا حتی بین الگوی سیندرلا و کسانی چون مرلین مونرو، مدونا و بقیه ی مو بلوند های هالیوود. این بالا گرفتن خشونت در الگوی قهرمان مثل فیلم معروف کاپولا یعنی « آپاکلیپس همین حالا» بیشتر موید حس آپاکلیپسی است که گریبان گیر تمدن مدرن شده است. در واقع اساطیر امروز دیگر از امکان و احتمال آرماگدون سخن نمی گویند بلکه به قول کاپولا در فیلم پست مدرنش، آپاکلیپیس از همین ثانیه شروع شده است و حتمی است. در جریان است. و نیز موید حس حقیقی جوامع انسانی ایلومیناتیده و به بن بست رسیده ایست که بار دیگر به نقطه ی حساس تولد امر مقدس رسیده اند. البته دنیای جدید و موج نوی روانکاوی و انسان شناسی و انسان گرایی این حسن را داشته است که به ریشه ها و دلایل نگاهی عمیق تر داشته باشیم و قهرمان و ضد قهرمان تنها گلادیاتور هایی نباشند که یا باید بکشند و یا کشته شوند. در آثار بهتر و ارزشمند تر عصر ما چون وارکرفت ما با کسانی چون سیلواناس و ثرال رو به رو هستیم که جایگزین تئوری دشمن احمق و دشمن صرفا قاتل هستند. این کاوش در تمدن هیولا ها ایشان را از قصاب های خون خوار به متحدانی قابل اعتماد تبدیل می کند. البته نقش مناسبات سیاسی در جهان واقع غیر قابل انکار است. بعد از پایان جنگ جهانی دوم و جنگ سرد از پی آن بسیاری از معادلات سیاسی در پی تلاش برای برقراری ارتباط بین شرق و غرب یعنی کومونیست ها و امپریالیست(!) ها بسیاری از تفکرات عجیب و غریب و سوء تفاهم ها از میان رفت

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧

 

Iran is not a Nazi stateKourosh-e-Kabir 'Cyrus the Great' During Battlecyrus_ii_le_grand_et_les_hebreuxA bas-relief found at Pasargadae shows a winged-figure thought to be Cyrus, depicted with four Assyrian wings, and wearing a horned Egyptian-like crown and a Persian dress.

  نظرات ( 0)  
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
تگ ها : عکس

 

 

 

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
تگ ها : عکس

عک

 

   

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

  

 
           
           
 
  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
تگ ها : عکس

 

در زمانی که احمدشاه بدست سردار سپه به خلع می‌شود، سردار اسعد، بسرعت با سپاه خود، به همراه امیر مجاهد بختیاری (که در رامهرمز نشیمین داشته) اهواز را اشغال می‌کند. سرهنگ ارغون (فرمانده سپاه قجری خوزستان مستقر در اهواز) نیز به دلایلی به آنها می‌پیوندد. شیخ خزعل نیز بخاطر رابطه دوستانه‌ای(نیاز به سند دارد) که با سردار اسعد بختیاری داشت، او نیز به اهواز می‌آید و عضوی از جلسه شور حمایت از مشروطه می‌شود. تعدادی دیگر از سران الوار(لر کوچک) که در ناحیه اندیمشک سکونت داشتند نیز به آنها می‌پیوندند. در نهایت نام شورا را کمیته قیام سعادت خوزستان می‌نامند. از اینجا روشن است که کاربرد نام عربستان نزد مردم خوزستان رایج نبوده‌است. در غیر اینصورت این نام گذاری که در تمامی تلگرافهای این کمیته به تهران و اصفهان و تبریز و سایر شهرها مشخص است به اینصورت انجام نمی‌گرفت. نام عربستان توسط برخی استعمارگران و برخی سیاحان ناآگاه تا قبل از این واقعه و در یک دوره زمانی کوتاه بکار برده می‌شده‌است. حتی متن نامه خزعل هم در این زمان به رضا خان موجود است که او نیز کمیته قیام سعادت خوزستان را بکار برده. سرانجام رضا شاه که در فکر کوتاه نمودن دست اجانب بود به خوزستان می اید مدتی در شوشتر که خارج از کنترل کمیته قیام سعادت خوزستان بود اقامت می کند سپس اهواز را اشغال کرده و کمیته را منحل می کند.از این پس نام عربستان را به کلی از فرمان‌ها و مکاتبات دولتی حذف کرد و طی اطلاعیه‌ای نام عربستان را بطور کلی ممنوع شد. «ابن منظور» به سال ۷۱۱ ه. ق. در «لسان العرب» اشاره دارد: و الخوز جیل من الناس، اعجمی معرب، یعنی: «خوز» قوم یا قبیله‌ای از مردم عجمند. از سوی دیگر «خوز» را به معنی «شکر» و «نیشکر» نیز معنا می‌کنند. زیرا خاک حاصلخیز و بارور خوزستان، استعداد ویژه‌ای برای رشد این گیاه داشته و آنجا بهترین محصول نیشکر را به دست می‌داده‌است.

در کتاب «مجمع التواریخ و القصص» خوزستان به نام «حجوستان» و «حبوجستان و اجار» آمده‌است که به نظر می‌آید، برگرفته از زبان پهلوی با عناوین «حبوجستان» و حوجستان است. همچنانکه در بعضی از گویشهای رایج در این استان «بختیاری» برای ادای حرف «خ» از «ح» نیز بهره می‌گیرند. بنابراین واژگان «اوج»، «هوز»، «هوج»، «حوز» و «خوز» در سیر تحول و تطور لفظی با پسوند «ستان» و «اوجستان» به تدریج بر اثر سایش تلفظ، از «هوجستان» به «خوزستان» تغییری یافته‌است در متون پارتی نیز واژه هوزستان اشاره به همان نام خوزستان در دوران نوین دارددر گویشهای فارسی باستان و زبان پهلوی «او» به «هو» قابل تغییر است؛ مانند «اورمزد» - «هورمزد» و «اوشمند» - «هوشمند» همچنانکه «هورداد و حورداد» را «خرداد» و «خورتات» نیز گفته‌اند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸