از جمله مهم ترین مسائلی که در عهد سلطنت محمدشاه قاجار پیش آمد و عواقب آن تا زمان ناصرالدین شاه ادامه یافت، ماجرای هرات بود. این شهر که از جمله مهم ترین شهرهای خراسان بزرگ محسوب می شد، در زمان شاه اسماعیل صفوی بخشی از ایران بود. پس از انقراض سلسله صفویه، هرات مدتی استقلال داشت تا به تصرف نادرشاه افشار درآمد. در پی قتل نادرشاه، احمدشاه ابدالی به آنجا مسلط شد و به تدریج حکومتی مستقل در افغانستان به وجود آورد. اما انسجام این حکومت در سال ۱۱۸۷ ه.ق. از میان رفت و هر یک از شهرهای افغانستان، از جمله هرات، تحت تسلط حاکمی مستقل درآمد.
ناحیه خراسان ایران در دوره جنگ های ایران و روس، در اثر ضرورت تمرکز قوای کشور در آذربایجان به شدت ناامن شد و ایلات و طوایف به سرکشی و غارت مشغول شدند. چنین بود که شاهزاده عباس میرزا و سپاهیانش بلافاصله پس از پایان دوره دوم جنگ های ایران و روسیه، برای بازگرداندن نظم به ولایات مرکزی و خراسان به آن سو شتافتند. از آنجا که هرات یکی از کانون های فتنه در خراسان شناخته می شد، عباس میرزا دو بار این شهر را به محاصره درآورد و کوشید آنجا را به چنگ آورد. بار نخست به توصیه و اصرار وزیرمختار بریتانیا دست از محاصره برداشت ولی سال بعد شاهزاده محمدمیرزا (محمدشاه بعدی) را مامور فتح هرات کرد. اما محمدمیرزا نیز در پی مرگ ناگهانی پدرش ناچار از محاصره هرات منصرف شد و بازگشت. نامه ای که شاهزاده جوان و شجاع در دومین محاصره هرات (پیش از مرگ پدرش) برای میرزا ابوالقاسم قائم مقام نوشته است، میزان دلبستگی او را به این شهر نشان می دهد: «جناب قائم مقام!... هر قدر زودتر بیایید، دیر است!... خاطرجمع دارید که بحمدالله تعالی عنقریب فتح هرات خواهد شد و تا لب گور بر سر آنیم. مردن برایم بهتر از نگرفتن هرات است.» (نامه شماره ۵۷ از مجلد ۲۲۰۴ بایگانی وزارت خارجه، نقل شده در «انفصال هرات» منصوره اتحادیه- نظام مافی)
•عزم
با این توصیف، عجیب نیست که محمدشاه قاجار در نخستین فرصت پس از تثبیت نسبی سلطنتش به فکر هرات افتاد و به آنجا لشکر کشید. علاوه بر دلبستگی و تعهدی که شاه جوان برای گشودن هرات احساس می کرد، دلایل دیگری نیز برای این کار وجود داشت. نخستین دلیل نقشی بود که افغان ها در ناامنی خراسان ایران داشتند. کامران میرزای افغان (حاکم وقت هرات) نمی خواست یا نمی توانست جلوی شبیخون هایی را که از محدوده حکومت او علیه ساکنان سرحدات ایران انجام می شد بگیرد. مسئله دیگر وضعیت جمعیت شیعه ساکن هرات بود. شیعیان در این شهر اکثریت داشتند اما حاکمان، سنی مذهب بودند و این امر مشکلاتی به وجود می آورد. حتی گویا شیعیان هرات با فرستادن پیام و نامه از محمدشاه یاری خواسته بودند. آنها طبیعتاً از اینکه شهرشان تحت حکومت یک سلطان شیعه قرار گیرد استقبال می کردند. چنین بود که محمدشاه در بهار سال ۱۲۵۴ه.ق. برای عزیمت به سوی هرات مصمم شد.
•انگلیسی ها
شاه قاجار روز ۱۹ ربیع الثانی (مطابق ۲۰ تیر ۱۲۱۷ه.ش. و ۱۱ ژوئیه ۱۸۳۸م.) تهران را به مقصد هرات ترک کرد. هنگامی که به نزدیکی خراسان رسید، الله یارخان آصف الدوله (دایی شاه و حکمران خراسان) به استقبال او شتافت و کوشید با این استدلال که هنوز مدعیان سلطنت کاملاً سرکوب نشده اند او را از ادامه سفر باز دارد. محمدشاه نپذیرفت و به راه خود ادامه داد. حاجی میرزا آقاسی که بدون پذیرفتن عنوان «صدراعظم» یا «وزیر»، عملاً همه کاره حکومت بود در این سفر شاه را همراهی می کرد. او چنانکه مشهور و مورد قبول اکثر مورخان است، لیاقت و کفایت لازم برای این کار را نداشت. نخستین اختلاف نظر میان او و میرزا آقاخان نوری که در آن هنگام وزیرلشکر بود، بر سر تصرف قلعه غوریان پیش آمد. حاجی معتقد بود تسخیر قلعه لازم نیست اما میرزا آقاخان عقیده داشت باقی گذاشتن دشمن پشت سر دور از احتیاط است. سرانجام نظر میرزا آقاخان پذیرفته شد. سپاه محمدشاه پس از فتح قلعه غوریان به سوی هرات رفت و روز ۲۳ شعبان ۱۲۵۴ه.ق. (۲۰ آبان ۱۲۱۷ه.ش.) به آنجا رسید. چهار روز بعد محاصره شهر آغاز شد. عدم صلاحیت حاجی میرزا آقاسی باز مشکل آفرید. او دستور داد سه دروازه شهر را ببندند و سه دروازه دیگر را باز بگذارند تا اهالی قلعه امکان فرار داشته باشند. این کار باعث شد محاصره قلعه تا مدت ها فشاری بر مدافعان آن وارد نکند چون راه رسیدن آذوقه باز بود. سرانجام به اصرار میرزا آقاخان محاصره هرات کامل شد. اما مشکل بزرگ تر، مخالفت انگلیسی ها با این کار بود.
آنها اقدام دولت ایران را ناشی از تحریک روس ها می پنداشتند و عقیده داشتند نفوذ ایران به افغانستان به معنی راه یافتن روس هاست و امنیت مرزهای هندوستان را تهدید می کند. مک نیل، وزیر مختار بریتانیا حدود شش ماه پس از آغاز محاصره خود را به اردوی محمدشاه رساند و کوشید او را از ادامه کار باز دارد. او در عین حال با حاکم هرات ارتباط داشت و به او اطلاعات و مشاوره می داد. سرانجام نیز بی احترامی به یکی از پیک های سفارت را بهانه کرد و به حالت قهر اردو را ترک گفت. او از مشهد نامه ای تهدیدآمیز به شاه نوشت و به او اطلاع داد انگلستان از تمام قدرت خود برای مقابله با نیات ایران استفاده خواهد کرد. در همین شرایط خبر اشغال جزیره خارک توسط ناوگان بریتانیا به عنوان مقابله به مثل به محمدشاه رسید. او ناچار شد محاصره هرات را پس از حدود ده ماه رها کند و به تهران باز گردد، اما غائله هنوز ادامه داشت.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

عهدنامه ترکمانچاى که در پنجم شعبان ۱۲۴۳ه.ق. (فوریه ۱۸۲۸م.) در روستایى به همان نام میان ژنرال پاسکویچ (حکمران گرجستان و فرمانده سپاه قفقاز ارتش روسیه) و شاهزاده عباس میرزا (ولیعهد و نایب السلطنه فتحعلى شاه) به امضا رسید شامل شانزده فصل بود. فصل اول معاهده که پس از مقدمه اى نسبتاً طولانى آمده است، بر استقرار صلح میان دو کشور و برقرارى روابط دوستانه میان پادشاه ایران و تزار روس تأکید دارد. فصل دوم بر ابطال تعهدات عهدنامه گلستان دلالت دارد. فتحعلى شاه در فصل سوم از سوى خود و جانشینانش خان نشین هاى ایروان و نخجوان را «به ملکیت مطلقه» دولت روسیه واگذار مى کند و فصل چهارم به تعیین سرحدات میان دو کشور اختصاص دارد.
مطابق این فصل «خط سرحدى مابین دولتین از این قرار ترسیم مى شود: این خط از نقطه سرحد دولت عثمانى که به خط مستقیم نزدیک ترین راه به قله کوه آغرى کوچک است شروع شده به قله مزبور رسیده و از آنجا به سرچشمه رود قراسوى سفلى که از دامنه جنوبى آغرى کوچک جارى است فرود مى آید. پس از آن خط سرحدى طول مجراى این رود الى محل التقاى آن با رود ارس که محاذى (روبه روى) شرور است طى نموده و از اینجا مجرى رود ارس را متابعت کرده و به قلعه عباس آباد مى رسد. از استحکامات خارجى این قلعه که در ساحل راست ارس است، خطى که طول آن نیم آقاج (فرسنگ) یعنى سه ورست و نیم روسى (حدود سه و نیم کیلومتر) بوده باشد به تمام جهات کشیده خواهد شد و تمام اراضى که در حدود این خط واقع مى شود منحصر به دولت روس بوده و در ظرف دو ماه از تاریخ امروز به طور دقت تخطیط خواهد شد. از محلى که در طرف شرقى این خط متصل به رود ارس مى شود، خط سرحدى مجراى رود مزبور را الى گدار «یدى بلوک» متابعت مى کند و خاک ایران از این نقطه اخیر الى سه آقاج یعنى بیست و یک ورست روس در طول مجرى ارس ادامه مى یابد، بعد از وصول به این محل خط سرحدى جلگه مغان را به طور مستقیم گذشته به محلى از مجراى بالها رود خواهد آمد که در سه آقاجى یعنى بیست و یک ورست پائین تر از ملتقاى دو رود آدینه بازار و سارى قمیش واقع است. پس از آن خط سرحدى از ساحل چپ بالهارود الى ملتقاى دو رود مزبور آدینه بازار و سارى قمیش صعود کرده و از آنجا در ساحل راست رودخانه آدینه بازار شرقى الى سرچشمه آن ممتد و از سرچشمه مزبور الى قله تپه هاى جگیر مى رسد به طورى که تمام آب هایى که به طرف دریاى خزر جارى است متعلق به روسیه بود و تمام آب هایى که جریانشان به طرف ایران است تعلق به دولت علیه [ایران] خواهد گرفت. چون در اینجا (از سرچشمه آدینه بازار تا قله جگیر) حدود دولتین به وسیله تیزه کوه ها محدود مى شود، لهذا مقرر است که دامنه هاى این کوه ها که به سمت دریاى خزر تمایل دارد متعلق به دولت روس بوده و دامنه هاى آن طرف کوه ها اختصاص به ایران خواهد داشت. از تپه هاى جگیر، خط سرحدى کوه هایى را که فاصل بین طالش و ارشق است متابعت نموده و به قله کمرقوئى مى رسد و قللى که فاصله دامنه و طرف کوه هاى مزبور است در اینجا تحدید حدود مى نماید به همان قسم که در باب مسافت بین سرچشمه آدینه بازار و قله هاى جگیر ذکر شد. پس از آن سرحد از قله کمرقوئى تیزه کوه هایى که بلوک زوند را از ارشق جدا مى نماید متابعت نموده و به محلى که حدود بلوک ولیکیج است مى رسد و ترتیبى که در باب جریان آب ذکر شده است مراعات خواهد شد و از این قرار بلوک زوند به استثناى قسمتى که در آن طرف قله کوه هاى مزبور است متعلق به روسیه خواهد بود. از محلى که حدود بلوک ولیکیج است خط سرحد بین الدولتین قلل کوه کلوپوتى و قلل سلسله عمده کوه هایى که از بلوک ولیکیجى مى گذرد متابعت نموده و به سرچشمه شمالى رودخانه مذکور به آستارا مى رسد و اینجا هم مسئله جریان آب چنانکه در فوق ذکر شده است مرعى مى باشد. از آنجا خط سرحدى مجراى آستارا را الى مصب آن در دریاى خزر طى نموده و حدود خاک دولتین را به اتمام مى رساند.»
جانشینى
شاه ایران در فصل پنجم به صراحت از سوى خود و وارثانش «ممالک و جزایرى که مابین خط تحدیدى فصل اخیر (فصل چهار) و تیزه جبال قفقاز و دریاى خزر است» به همراه «اهالى بدوى و غیره» به دولت روسیه وامى گذارد.
فصل ششم معاهده به موضوع غرامت جنگى مى پردازد و طى آن فتحعلى شاه قاجار متعهد مى شود مبلغ ده کرور تومان یا بیست میلیون مناط نقره براى جبران ضررهایى که روس ها در دوره دوم جنگ ها دیده بودند، به آنها بپردازد.
متن فصل هفتم - یکى از مهم ترین فصول معاهده ترکمانچاى- به این شرح است: «چون اعلیحضرت شاهنشاه ایران چنین صلاح دیدند که حضرت اشرف عباس میرزا فرزند خود را وارث و ولیعهد فرمایند، لهذا اعلیحضرت امپراتور کل روسیه محض اینکه نیات دوستانه خود را مکشوف و میلى را که در مساعدت به استحکام این نوع وراثت دارد مشهود خاطر اعلیحضرت شاهنشاه ایران نمایند، متعهد مى شوند که از امروز شخص حضرت عباس میرزا را وارث و ولیعهد دولت ایران شناخته و ایشان را از حین جلوس به تخت سلطنت، سلطان حقه این مملکت بدانند.»

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 


مفاد هفت فصل نخست معاهده ترکمانچای را در شماره گذشته مرور کردیم. دیدیم که فصل اول معاهده در مورد صلح میان دو کشور بود، فصل دوم فسخ معاهده گلستان را اعلام می کرد، فصول سوم تا پنجم به موقعیت تازه مرزهای ایران و روسیه مربوط می شد، فصل ششم خسارت جنگ و ترتیب تادیه آن را توسط فتحعلی شاه تعیین می کرد و فصل هفتم به تضمین حمایت دولت روسیه از ولیعهدی شاهزاده عباس میرزا می پرداخت.فصل هشتم این معاهده به موضوع کشتیرانی در دریای خزر اختصاص داشت. این فصل تأکید می کرد: «سفاین تجارتی روس مثل سابق حق خواهند داشت که به طور آزاد در دریای خزر و در امتداد سواحل آن سیر کرده و به کناره های آن فرود آیند و در موقع شکست و غرق در ایران معاونت و امداد خواهند یافت. سفاین تجارتی ایران هم حق خواهند داشت که به قرار سابق در بحر خزر سیر نموده و به سواحل روس بروند و در صورت غرق و شکست هم به آنها کمک و امداد خواهد شد. اما در باب کشتی های جنگی چون آنهایی که بیرق نظامی روس دارند از قدیم الایام بالانفراد (اختصاصاً) حق سیر در بحر خزر را داشته اند، حال هم بدین سبب این امتیاز منحصر به همان کشتی ها خواهد بود، به طوری که به غیر از دولت روسیه دولت دیگری حق نخواهد داشت که سفاین جنگی در دریای خزر داشته باشد.»
•بازرگانی
در فصل نهم معاهده ترکمانچای ترتیب مبادله نمایندگان سیاسی میان ایران و روسیه مشخص می شود. این فصل مقرر می دارد «سفرای کبار و وزرای مختار و شارژدافرهایی که خواه برای انجام ماموریت موقتی و خواه به جهت اقامت دائمی به دربار یکدیگر فرستاده می شوند، به فراخور مقام خود و موافق شأن و حیثیت طرفین و مطابق مودت و اتحاد بین الدولتین و نیز بر حسب عادات مملکتی مورد اعزاز و احترام شوند.»دو طرف در فصل دهم توافق می کنند که موافقتنامه ای تجاری به منظور تسهیل و افزایش دامنه روابط بازرگانی میان دو کشور، بعداً توسط وزرای مختار منعقد و به عنوان متمم ضمیمه عهدنامه ترکمانچای شود. همچنین دو طرف حق اعزام کنسول و نماینده تجاری به هر یک از شهرهای طرف مقابل را پیدا می کنند با این ملاحظه که همراهان چنین کنسول هایی بیش از ده تن نباشند و از احترامات و امتیازات فرستاده رسمی بهره ببرند. در پایان این فصل آمده است: «در صورت شکایت حقه دولت ایران از یکی از مامورین یا قنسول های روس، وزیرمختار یا شارژدافری که در دربار دولت علیه ایران اقامت و به این اشخاص ریاست بلافاصله دارد مشارالیه را از ماموریت خود خلع کرده و موقتاً کفالت کار او را به هر کس صلاح داند واگذار خواهد کرد.»فصل یازدهم معاهده به موضوع تسویه دعاوی و مطالبات معوقه به واسطه وقوع جنگ می پردازد و مقرر می کند اتباع دو کشور که نسبت به شهروندان طرف مقابل یا دولت مقابل ادعا یا طلبی داشته اند و رسیدگی به آن به دلیل وقوع جنگ به تعویق افتاده است، باید پس از انعقاد صلح مطالبه خود را دریافت کنند یا به ادعای آنها «از روی عدالت» رسیدگی شود.فصل دوازدهم مشکلاتی را که تغییر سرحدات برای مرزنشینان فراهم می کرد مورد توجه قرار می داد: «طرفین معظمین معاهدین نظر به منافع اتباع خود متفق الرأی شدند که برای اشخاصی که در دو طرف رود ارس دارای اموال غیرمنقوله هستند مهلتی سه ساله قرار دهند که مومی الیهم (مشارالیهم) بتوانند آن را به طور دلخواه به مبایعه و معاوضه برسانند. ولی اعلیحضرت امپراتور روسیه تا حدی که این شرط راجع به خود اوست حسین خان سردار سابق ایروان و برادرش حسن خان و کریم خان حاکم سابق نخجوان را از انتفاع مدلول شرط مزبوره مستثنی می دارد.»
•اسرا
فصل سیزدهم معاهده ترکمانچای به موضوع مبادله اسرا می پردازد. مطابق این فصل کمیسرهایی از سوی طرفین در عباس آباد مستقر می شدند که کار تحویل گرفتن اسرا را به عهده داشتند. مبادله اسرا می بایست در چهار ماه به انجام رسد و هر یک از دولتین حق مطالبه اشخاص موردنظر خود را از طرف مقابل داشتند. اما دو طرف در فصل چهاردهم حق درخواست اخراج فراری ها و «به دشمن پیوسته» ها را از خود سلب می کردند. با این حال طرفین متعهد می شدند فراریانِ برجسته و صاحب نفوذ طرف مقابل را از اقامت در مناطق مرزی منع کنند تا امکان تحریک و فساد نداشته باشند.شاه ایران در فصل چهاردهم فرمان عفو عمومی ساکنان ایالت آذربایجان را به واسطه رفتاری که در هنگام جنگ - و به ویژه در دوران اشغال توسط روس ها- انجام داده بودند را صادر می کرد و به آنها اجازه می داد در مهلتی یک ساله «از ممالک ایران با کسان خود به ممالک روسیه بروند و اموال منقوله خود را به خارج حمل نموده و به فروش برسانند.» آنها در مورد اموال غیرمنقول نیز پنج سال مهلت داشتند که آنها را به فروش یا معاوضه برسانند.
متن فصل پایانی معاهده چنین بود: «وزرای مختار طرفین به مجرد امضای این عهدنامه صلح عاجلاً به تمام نقاط اعلام و احکام لازمه خواهند فرستاد که مخاصمه را بلاتأخیر ترک نمایند. این عهدنامه که به نسختین و به یک مدلول نوشته شده و به امضا و مهر وزرای مختار طرفین رسیده است به تصویب و تصدیق شاهنشاه ایران و اعلیحضرت امپراتور کل روسیه خواهد رسید و تصدیق نامه جات معتبره که دارای امضای ایشان بوده باشد در ظرف چهار ماه و در صورت امکان زودتر به توسط وزرای مختار طرفین مبادله خواهد شد.»

..

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

«پیشروى و تهدید لشکریان روس [در آذربایجان ایران] سرجان ماکدونالد نماینده بریتانیاى کبیر را مضطرب کرده بود. وى به خوبى متوجه بود که این همه فتوحات و موفقیت هاى ارتش روس در ایران بالنتیجه امنیت مستعمره بریتانیاى کبیر را در هندوستان تهدید مى کند (نامه ۱۲ مارس ۱۸۲۸ ماکدونالد به فرمانفرماى هندوستان). بنابراین براى جلوگیرى از پیشرفت روس ها، نماینده انگلستان میانجیگرى خود را به فتحعلى شاه پیشنهاد کرد و حتى پرداخت دویست هزار تومان از غرامات جنگى را تعهد کرد مشروط بر اینکه مواد ۳ و ۴ معاهده ایران و انگلیس مورخ سال ۱۲۲۸ه ق (۱۸۱۳م.) لغو شود. فتحعلى شاه با پیشنهاد نماینده دولت انگلستان موافقت کرد... گرفتارى هاى دولت روسیه در یونان و در بالکان که در آن نقاط مسیحیان از حمایت و پشتیبانى دول معظم اروپایى برخوردار بودند وظیفه نماینده دولت انگلستان را آسان مى کرد، به خصوص انعقاد پیمان اتحاد مثلث لندن در تاریخ ۱۶ ژوئیه ۱۸۲۷م. که مسیحیان بالکان را از قید اسارت دولت عثمانى نجات داد باعث شد که نمایندگان دولت روس با پیشنهادهاى سرجان ماکدونالد موافقت کنند. پس از حصول توافق میان فرماندهى کل قواى روس و نماینده بریتانیاى کبیر، مک نیل عضو سفارت انگلستان به تهران آمد تا موافقت و رضایت فتحعلى شاه را براى امضاى پیمان صلح جلب کند. فتحعلى شاه بالاخره حاضر شد مبلغى را که به عنوان غرامات جنگى از طرف دولت روسیه تعیین شده بود بپردازد به شرطى که نماینده بریتانیاى کبیر تضمین و تعهد نماید که ژنرال پاسکویچ شرایط قرارداد را مراعات کرده و محترم خواهد شمرد. سرجان ماکدونالد تقاضاى فتحعلى شاه را قبول کرد و مقرر گردید مذاکرات مجدداً در میانه در قریه ترکمانچاى که محل ملاقات نمایندگان مختار دو دولت تعیین شده بود، آغاز شود.» («تاریخ سیاسى و دیپلوماسى ایران» على اکبر بینا)
•شایعه عزل
میانجى گرى نمایندگان سیاسى بریتانیا میان دو طرف، علاوه بر دلایل بین المللى که ذکر آن رفت، یک علت داخلى هم داشت. فتحعلى شاه هنگامى که خبر سقوط تبریز را شنیده بود، احتیاطاً فورى به احضار سپاهیان از گوشه و کنار کشور اقدام کرد. به نوشته محمدتقى لسان الملک سپهر، «مردم دارالخلافه طهران چون شجاع السلطنه [شاهزاده] حسنعلى میرزا با انبوه لشکر خراسان برسید و کلمات او را در اصرار جهاد با روسیه اصغا نمودند و تجلد تنمر او را در کار جنگ بدیدند با خود اندیشیدند که سزاوار آن است که شهریار تاجدار او را ولیعهد دولت کند و نایب السلطنه (عباس میرزا) را که مقهور روسیان گشته معزول فرماید. اندک اندک این ترهات چنان شایع گشت که ینارال دالخسکى (نماینده روسیه در مذاکرات صلح) باور داشت و چنان پنداشت که نایب السلطنه از ولایت عهدى معزول است و از این پس نایب سلطنت شجاع السلطنه خواهد بود. لاجرم بسقاویج (پاسکویچ) را نامه اى کرد که کارداران روس را سخن مصالحت و مسالمت با نایب السلطنه بود و شرایط مواثیق عهدنامه با او محکم گشته، از پس آنکه ولیعهد دولت ایران شجاع السلطنه شد و او را جز کاوش با روسیان سخنى بر زبان نیست، این رنج بردن و عقد مصالحه استوار کردن باد به چنبر بستن است.» (ناسخ التواریخ)به این ترتیب روس ها اطمینان خود را به ثبات و استمرار صلح از دست دادند و با ترک مذاکرات خود را براى ادامه نبردها آماده کردند. پاسکویچ که در دهخوارقان انتظار رسیدن میرزا ابوالحسن خان شیرازى، وزیر امور دول خارجه فتحعلى شاه را مى کشید، با شنیدن شایعه عزل عباس میرزا، آصف الدوله را (که در تبریز به اسارت گرفته بود و او را با خود به دهخوارقان آورده بود) برداشت و به تبریز بازگشت. رواج یافتن این شایعه و عقب کشیدن روس ها نیز از جمله دلایل میانجى گرى نمایندگان انگلستان بود.
•خانه محقر
هر چه بود سرانجام با تکذیب شایعه عزل نایب السلطنه ایران و پذیرش شرایط روس ها توسط فتحعلى شاه کار مصالحه قرار گرفت. «این نوبت در قریه ترکمانچاى از توابع تبریز بسقاویج به اتفاق آصف الدوله حاضر شد و نایب السلطنه نیز بدانجا شتافت و منوچهرخان ایچ آقاسى با معادل هشت کرور زر مسکوک نیز راه ترکمانچاى گرفت و میرزا ابوالحسن خان از زنجان بدان سوى رهسپر گشت.»
گویا دو اتاق از خانه مشهدى محمد نامى از ساکنان روستا را براى پذیرایى از نمایندگان دو طرف آماده کرده بودند و عهدنامه معروف ترکمنچاى در همین دو اتاق تدوین و امضا شد. «در همین خانه محقر بود که سرنوشت کشور ایران در قرن نوزدهم تعیین شد، زیرا پس از امضاى قرارداد صلح ترکمانچاى در تمام معاهداتى که دولت ایران با دول بیگانه منعقد کرد مواد معاهده ترکمانچاى مورد استناد قرار گرفت. پس از تهیه و تنظیم پیمان صلح بلافاصله یک معاهده تجارتى مکمل فصل دهم همان پیمان و یک صورت مجلس دایر به چگونگى تشریفات پذیرایى سفرا و مأمورین دیپلماسى خارجى - مکمل فصل نهم پیمان صلح- به امضاء رسید.» (تاریخ سیاسى و دیپلوماسى ایران)معاهده ترکمنچاى شانزده فصل دارد که در شماره آینده مفاد آن را از نظر خواهیم گذراند. مختصر آنکه تضمین حمایت از ولیعهدى عباس میرزا و نسل او توسط روس ها در این معاهده و همچنین اعطاى حق قضاوت کنسولى به روس ها از جمله مهمترین و اثرگذارترین نکات آن براى آینده ایران بود. نکته اول دست روس ها را براى دخالت مداوم در امور داخلى ایران باز مى گذاشت و پیامدهاى نکته دوم حتى تا هنگام حکومت پهلوى ها ادامه داشت.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

پس از بازگشت فتحعلى شاه قاجار از آذربایجان به سمت تهران (پائیز ۱۲۴۲ه.ق.)، هراس و سستى در میان سپاهیان ایران راه یافت و نایب السلطنه نیز با قطع کمک هاى پدرش، براى تأمین هزینه هاى جنگ و مایحتاج سپاهیان به دردسر افتاد. این در شرایطى بود که ژنرال پاسکویچ (حکمران گرجستان و فرمانده سپاه قفقاز) قلعه عباس آباد را به ژنرال آریستوف سپرده و به سوى ایروان حرکت کرده بود. شاهزاده عباس میرزا نیز قلعه سردارآباد را (در کنار ایروان) به حسن خان سارواصلان سپرده و خود به طرف عباس آباد (در قراباغ) به راه افتاده بود. آریستوف در نزدیکى نخجوان با قواى عباس میرزا درآویخت ولى وقتى متوجه شد حریف سپاه او نمى شود به قلعه عباس آباد بازگشت و پناه گرفت. شاه پیش از رفتن آصف الدوله وزیراعظم را به همراه عده اى از سردارانش به محافظت قلعه تبریز گماشته و مبلغى زر نقد نیز به عباس میرزا داده بود. آصف الدوله تبریز را به سرداران سپرد و خود به همراه میرزا ابوالقاسم قائم مقام در خوى به اردوى شاهزاده پیوست تا براى مشکلات چاره اى بیندیشند و سپاه را بار دیگر به سامان آورند. در این هنگام پاسکویچ قلعه سردارآباد را که مهمترین سنگر شهر ایروان محسوب مى شد به محاصره درآورد. حسن خان سارواصلان که حفاظت از قلعه را به عهده داشت به سبب سستى و هراسى که در سپاهیان مشاهده مى کرد خروج از قلعه و نبرد با روس ها را به مصلحت ندید و پس از محاصره شدن قلعه، نیمه شبى دیوار قلعه را سوراخ کرد و به ایروان گریخت. به این ترتیب قلعه سردارآباد به راحتى به دست روس ها افتاد و آنها بلافاصله به سوى ایروان حرکت کردند. سرانجام اواسط محرم ۱۲۴۳ه.ق. قلعه ایروان نیز شکسته شد و سارواصلان نیز به اسارت روس ها درآمد.
به این ترتیب شهر ایروان که در طول ده ها سال جنگ همواره سنگرى محکم در برابر نفوذ قواى روسیه به شمار مى آمد سقوط کرد. هنگامى که نایب السلطنه خبر از دست رفتن ایروان را شنید، بلافاصله براى تبریز احساس خطر کرد و آصف الدوله را به همراه شاهزاده على نقى میرزا رکن الدوله به آنجا فرستاد. او همچنین رحمت الله خان فراهانى را با فوجى از سرباز مامور حفاظت از دره «دزکرکر» کرد تا جلوى عبور روس ها از آنجا و حرکتشان به سوى تبریز را بگیرد.
•میرفتاح
«هم در این وقت مسموع افتاد که ینارال ارستوف با لشکر فراوان و توپخانه درخور از دره دزکرکر عبور کرده به جانب تبریز شتافت. نایب السلطنه فتحعلى خان رشتى بیگلربیگى تبریز را به نزد بسقاویج (پاسکویچ) فرستاد و پیام داد که: «در این وقت اگرچه لشکر ایران در آذربایجان اندک است و این قلیل مردم نیز از جنگ دهشت زده و شکسته خاطرند، اما نیکو آن است که از این جنگ و جوش بازنشینى و از عاقبت کار بیندیشى که اگر صدهزارتن از روسیه یا دول دیگر در بلدان و امصار ایران درآید و هیچ کس از در مدافعت بیرون نشود، همان اهل صنعت و حرفت از در دیندارى بر خود واجب کنند و یک شب جهان از وجود جمله بپردازند» و خود بار دیگر [از مرند] مراجعت به خوى فرمود و حاجى محمدخان قاجار و اسفندیارخان نایب سپهدار را به اتفاق بهرام میرزا در آنجا گذاشته خود طریق تبریز گرفت.» («ناسخ التواریخ» محمدتقى لسان الملک سپهر)
عباس میرزا در میانه راه تبریز مطلع شد که آریستوف در قلعه اى بیرون تبریز توقف کرده و براى مردم شهر پیام فرستاده و آنها را به امن و ایمنى وعده داده تا بعد به گشودن قلعه تبریز اقدام کند. «نایب السلطنه به تعجیل آهنگ تبریز کرد. از آن سوى چون نظرعلى خان یکانلوى حاکم مرند به جرم آنکه قلعه گنجه را بى زحمت مقاتلت به روسیان گذاشت و هزیمت جست به فرمان نایب السلطنه عرضه هلاک آمد، این وقت که ارستوف نزدیک شد، مردم مرند که رنجیده خاطر بودند بدو پیوستند.»
در تبریز نیز روحانى اى به نام میرفتاح، پسر حاجى میرزا یوسف مجتهد، گمان کرد که کار از کار گذشته است و مردم به زودى به سوى روس ها گرایش خواهند یافت، بنابراین بر منبر رفت و به دعا کردن براى امپراتور روسیه پرداخت و مردم را به خدمت او دعوت کرد.
«به یک باره مردم برشوریدند و غوغا درانداختند و حفظه و حرسه برج و باره را به زیر انداختند. چون رکن الدوله و آصف الدوله نگاهبانان برج و باره را مقهور عامه شهر یافتند از در چاره بیرون شدند، رکن الدوله از شهربند تبریز به در شد و آصف الدوله زنان و پردگیان نایب السلطنه را از شهر بیرون فرستاد تا در قریه باسمنج به رکن الدوله پیوستند و خود در شهر بماند و چندانکه در اطفاى نیران فساد جنبش کرده، مفید نیفتاد.»
ضعف حیرت انگیز دولت قاجار در اینجا آشکار شد. مردم خسته از سال هاى طولانى جنگ، با کمترین وعده اى از سوى روس ها، رو به سمت آنها کردند. چون صداى توپ از آجى چاى در دو فرسخى تبریز برخاست، «میرفتاح عَلَمى افراشته کرد و مردم شهر را برداشته به استقبال روسیه رهسپر شد. روز جمعه سیم شهر ربیع الثانى در سال ۱۲۴۳ه.ق جماعت روسیه را به ارک شهر تبریز درآورد و در حال آصف الدوله را مأخوذ داشته به ارک در بردند و به نگاهبانان سپردند.»
به این ترتیب شهر تبریز، مرکز آذربایجان و ولیعهدنشین ایران، بدون کمترین مقاومتى به دست روس ها افتاد.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

 قند در تهران گران شد و تندی صدراعظم عین الدوله آتش را دامن زد. علاءالدوله حاکم تهران، که مرد بیپروایی بود، به دستور صدراعظم در روز دوشنبه 14 شوال 1323 ه. ق. هفده نفر از بازرگانان و دو نفر از سادات را به جرم گران کردن بهای قند و شکر به چوب بست. این کار بهانه به دست مدعیان داد و کشمکش میان دولت و مردم در گرفت. علاوه بر بازاریان جمعی از روشنفکران و علمای روحانی و اهل منبر، هر یک به جهتی خاص، به گروه مخالفان پیوسته در رأس جنبش قرار گرفتند و در مساجد و منابر و مکتبخانه ها و زیارتگاهها و بازار به تبلیغ و اشاعه اصول اداره جدید برخاستند. این حادثه مقدمه و پیش درآمد انقلاب بود.

انقلاب بر سر مظالم شاه و درباریان و وابستگی شاه قاجار به دربار روسیه پدید آمد و عنوان برکناری عین الدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی و حاکم تهران و تأسیس "عدالتخانه" داشت و به صورت تعطیل عمومی آغاز شد.



صدور فرمان مشروطیت

مردم و علما در 16 شوال سال 1323 ه. ق. به زاویه حضرت عبدالعظیم روی آوردند (هجرت صغری) و جنبش به مشهد، کرمان، فارس و جاهای دیگر سرایت کرد. شاه وعده عزل عین الدوله و تشکیل عدالتخانه را داد و سروصداها خوابید. اما نه تنها به قول خود عمل نکرد، بلکه تظاهر کنندگان را در فشار گذاشت و در نتیجه این عهد شکنی بر دامنه جنبش مردم افزوده شد و کار به زد و خورد کشید. سال بعد - در 23 جمادی الاول 1324 ه.ق. - بازارها بسته شد و علما به قم مهاجرت کردند (هجرت کبری) و عاقبت سه روز بعد، گروهی از مردم تهران در سفارت انگیس متحصن شدند.

نهضت به تبریز و اصفهان و شیراز هم بسط یافت. عین الدوله استعفا کرد و میرزا نصرالله خان مشیرالدوله "با رویی نرم و دم گرم" به جای او آمد. علما به شهر برگشتند و شاه، که از هیجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهی نخواهی در 14 جمادی الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطیت و تأسیس مجلس شورای ملی، مرکب از برگزیدگان ملت، تن داد.

حقیقت آنکه مظفرالدین شاه با همه بیکارگی و درماندگی مرد پاکدل و کم آزاری بود و خود از ته دل مشروطه را میخواست و آرزومند استقرار آن بود، اگر چه نه به کنه آن واقف بود و نه تهور اجرای آن را داشت. هر چه بود مشروطه را داد و از این نام خود را در تاریخ به نیکی مخلد ساخت.



مظفرالدین شاه هنگام افتتاح مجلس شورای ملی

با اعطای مشروطیت، بست نشینی موقوف گردید و روحانیان، که ایران را ترک کرده و عازم خاک عثمانی شده بودند، با استقبال باشکوهی مراجعت کردند.

مجلس یکم در 18 شعبان 1324 هـ. ق. با حضور شاه در کاخ گلستان گشایش یافت و در آخرین روزهای زندگی مظفرالدین شاه (14 ذیقعده 1324 ه. ق.) پنجاه و یک اصل قانون اساسی به امضای شاه رسید.

مظفرالدین شاه روز 24 ذیقعده 1324 ه.ق. درگذشت و محمدعلی میرزا در ماه ذیحجهً همان سال به جای پدر نشست.



محمد علی شاه

نسبت به پادشاه جدید سوءظن مردم زیاد بود و هر روز آثار نگرانی و جوشش نمایان می گشت. وکلای آذربایجان، محمد علی شاه را از تبریز می شناختند و به او اطمینان نداشتند. انقلاب و هیجان و کشمکش ملت و مجلس با دربار و عناصر استبداد در تهران و ولایات ادامه داشت. علما و روحانیون تکیه گاه مردم بودند. انجمنهای ایالتی و ولایتی در تهران و شهرستانها پی در پی تشکیل می شد و هر روز تزاید می یافت؛ و وقتی در نیمه دوم سال 1324 ه.ق. شمار آنها به 140 یا بیشتر رسید، هر روز روزنامه ای پیدا می شد ولی غالب آنها مردم را به تندروی و آشوب تشویق می کردند. مجلس جوان و پر آرزو و بی حوصله بود، و دولت بر خود مغرور و اطرافیان بیکاره و نا آشنا و انواع تحریک از طرفین در کار. مجلس اول، با اینکه بهترین مجالس قانونگذاری ایران بود و قوانین نسبتا خوبی گذراند، چون در میان اعضای آن کسانی از روحانیون و بازرگانان وارد شده و بطور کلی نمایندگان اطلاع کافی از سیاست و اوضاع دنیا نداشتند و به ارزش و اهمیت انقلاب و نتایج آن درست پی نبرده بودند، چنان می پنداشتند که انقلاب وظیفه خود را به پایان داده است. این بود که به تدریج در مبارزه سستی کردند و محمد علی شاه با استفاده از این سستی و اهمال به هوس برانداختن مشروط افتاد.

از اواخر سال 1324 ه.ق. ارتجاع اولین آثار مخالف را نشان داد و شاه آشکارا به گردآوری و تجهیز نیرو پرداخت. اتابک، امین السلطان را، که یک ربع قرن بر ایران حکومت رانده و بعد از مشروطیت معزول شده بود و اکنون در اروپا میزیست، به ایران خواست و به صدارت نشاند و از امضای قانون اساسی سر باز زد.

در 21 ذیحجه 1324 ه.ق. مردم تبریز بازار را بستند و در انجمن و تلگرافخانه گرد آمدند و از بی اعتنایی دولت در امر مشروط شکایت کردند. چند روز بعد دستخط صریح صادر شد که شاه مشروطیت را قبول و به مقتضیات آن عمل خواهد کرد و بدین ترتیب آرامشی حاصل گردید.

با اینهمه شاه و اتابک همچنان با مشروط و آزادیخواهان دشمنی می ورزیدند و مخالفت خود را پنهان نمی داشتند. روز شنبه 21 رجب سال 1325 ه.ق. پاسی از شب گذشته، هنگامی که اتابک به اتفاق بهبهانی از مجلس بیرون می آمد، جوانی بنام عباس آقا از مردم آذربایجان با ششلول سه تیر بر او انداخت که هر سه تیر کارگر افتاد و جوان تیری نیز به خود زد و در دم جان سپرد.

در 29 شعبان متمم قانون اساسی، که مهمترین قسمت اصول قوانین مشروطیت بود، مشتمل بر 107 اصل تدوین و بر پنجاه و یک اصل قانون اساسی اضافه شد و با این اصول اساس مشروطیت تحکیم و حقوق ملت و سلطنت و قوای سه گانه مملکتی تفکیک و اصول مربوط به عدلیه و مالیه تعیین گردید.



اصالت نهضت مشروط خواهی

کسانی برآنند که مشروط ایران یک متاع کاملا انگلیسی بود که در بازار ایران رواج یافت. این اشخاص با استدلال به اینکه در جامعه آن روزی ایران موجبات تاریخی به اندازه کافی برای وقوع چنین حادثه شگرفی وجود نداشت، میخواهند سهم مردم ایران را در جنبش مشروط خواهی ناچیز و سران انقلاب را آلت بی اراده ای در دست سیاستمداران انگیسی جلوه دهند. این نظر پاک بیجاست و با فداکاریهای مردم ایران، به خصوص در دوره مشروطیت دوم پس از بمباران مجلس و تصویب مواد بسیار مترقی و مفید متمم قانون اساسی که در واقع "لقمه بیش از حوصله" بود، درست در نمی آید. این مواد مسلماً به نفع امپریالیسم انگلستان نبود. چنانکه بعدها به دست طبقه حاکمه از اجرای کامل آنها جلوگیری شد و همیشه ملت ایران خواستار استرداد این حقوقق ضایع شده بود.

در دسته بندیهای مذهبی و بست نشینی و تظاهر در مساجد و منابر و مطالبات پیشروان آزادی نشانهایی از کوششهای دیپلماسی انگلیس برای استفاده از نهضت مشروطیت ایران به چشم می خورد، اما به هر حال نمیتوان اراده انگلستان را عامل انقلاب مشروطه ایران دانست.

در آن روزگار مطامع امپریالیستها طوفانی در جهان بر پا کرده بود: روسه تزاری در صدد راه یافتن به خلیج فارس، معبر هند، بود و انگلستان می خواست مانع راه یافتن روسها به جنوب شود. دربار قاجاریه بیشتر تحت تاثیر و نفوذ روسیه بود. روسها می خواستند وضع موجود را نگه دارند و انگلیسها میل داشتند با تغییر وضع از قدرت آنها در ایران بکاهند و تا می توانند بر نفوذ خود بیفزایند. روسیه استبدادی طبعا نمی توانست با زمزمه آزادی در ایران موافق باشد و دربار استبدادی شرقی قاجاریه را برای اجرای مقاصد خود مناسبتر می دید و از طرف دیگر دیپلماسی انگلیس جنبش آزادیخواهی را دامن می زد. در نتیجه تزاریسم در جناح حمایت از طبقه حاکمه و امپریالیسم انگلستان به ظاهر در جناح حمایت از ناخشنودان قرار می گرفت. بدین قرار دولت انگلیس برای از بین بردن نفوذ روسیه در ایران، که با عهد نامه ترکمن چای آغاز و روز بروز گسترش می یافت، با قشری از آزادیخواهان ایران یک نوع اتحاد پنهانی برقرار کرد.

لیکن در اساس مشروطیت ایران محصول بیداری افکار و رشد بورژوازی ایران بود و به دست رادمردان و دلیران از جان گذشته ای تحصیل شد. اکثر مبارزان مشروط، مردمان شرافتمند و با عقیده و پاکدامنی بودند که می خواستند از وضع مساعد تاریخ برای نجات ملت خود استفاده کنند. کلمات وطن، آزادی، برادری و برابری ورد زبان انقلابیون بود.

چندی نگذشت که سازش انگلستان با روسیه پرده از روی کریه دیپلماسی انگلیس برگرفت و ملت ایران تا اندازه ای به حقیقت دلسوزیهای این استعمارگر کهنه کار پی برد.



کودتای شاه

در دوم شوال سال 1325 شاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. در 9 ذیقعده گروهی از اشرار و الواط و اشخاص وابسته به دربار در اطراف مجلس با مشروط خواهان به زد و خورد پرداختند و چون نتیجه ای حاصل نشد، شاه ناچار قرآن مهر کرد و به مجلس فرستاد.

در اواخر محرم سال 1326 ه.ق. به کالسکه شاه بمب انداختند و وضع به کلی عوض شد و شاه مصمم به ادامه مبارزه شد.

روز چهارم جمادی الاولی سال 1326 ه.ق. شاه با غوغا و جنجال به باغ شاه رفت و شهر را به حالت نظامی درآورد و پس از بسیج نیرو به کار پرداخت. بامداد روز سه شنبه 23 جمادی الاولی سال 1326 ه.ق. قزاقها به فرماندهی سرهنگ لیاخف مجلس و مسجد سپهسالار را محاصره و گلوله باران کردند؛ و فردای آن روز چند تن از آزادیخواهان را در باغشاه کشتند و عده ای را زندانی یا تبعید کردند و جمعی از آنان نیز به سفارت انگلیس پناه بردند و سفارت برای اینکه حیثیت خود را در انظار مردم پاک از دست ندهد، پناهندگان را به خود راه داد.

تاریخنویسان دوره ای را که از روز گلوله باران مجلس تا روز پیروزی ملت و خلع محمد علیشاه، سیزده ماه و چند روز، طول کشید، "استبداد صغیر" نامیده اند. در این مدت اگر چه مشروطیت تعطیل و خودکامگی بر کشور غالب بود، اما کشمکش در میان شاه و مشروطه خواهان همچنان ادامه داشت.



قیام آزادیخواهان

تبریز بلافاصله پس از گلوله باران مجلس کانون انقلاب شد و آزادیخواهان آذربایجان به رهبری ستارخان سردار ملی، پرچم انقلاب را برافراشتند.

شورش به سراسر کشور سرایت کرد. اما جنبش آزادیخواهی در آذربایجان به علت نزدیکی به روسیه و بخصوص قفقاز، نسبت به سایر نقاط ایران نیرومندتر و عمیقتر بود.

انقلابیون روس برادرانه و با وسعت قلب به انقلاب ایران کمک می کردند. کمیته حزب نیرومند سوسیال دمکرات قفقاز اصولا از هر گونه تمایلات استقلال طلبانه در مناطق نفوذ خارجی تزاریسم پشتیبانی می کرد. یک دسته داوطلب از انقلابیون قفقاز به سر پرستی "س. اورجو نیکیدزه" گرجی به یاری آزادیخواهان ایران فرستاده شده اینها بودند که ساختن بمب و به کار بردن آن را به ایرانیان آموختند.

از ایرانیان قفقاز کسانی به تبریز آمدند و به نام مجاهدان قفقازی شناخته شدند و آمدن آنان، که مردان ورزیده و آزموده ای بودند، به دلیری آزادیخواهان افزود و به پیروی آنان علی مسیو و همدستان او دسته مجاهدان را در تبریز پدید آوردند.

شاه برای سرکوبی تبریزیان پیاپی نیرو می فرستاد، اما سپاهیان برگزیده تهران در برابر قهرمانان آزادی عاجز و درمانده شده بودند. سرانجام شه به تزار نیکلای دوم، که خود را "پاسبان اروپا" می دانست، پناه برد و به اشغال رسمی آذربایجان تن داد.

محاصره شهر و مدافعه دلیرانه تبریزیان آغاز شد. شورشیان، با وجود قحطی و گرسنگی، قریب ده ماه مبارزه کردند و در نتیجه ایستادگی تبریز، ملیون ایران، که مأیوس و ناامید شده بودند، جرئت یافته به گردآوری نیرو پرداختند.

در ذیحجه سال 1326 ه.ق. عده ای در اصفهان بست نشستند و چند روز بعد دسته ای از بختیاریها به اصفهان وارد شده به بست نشینان پیوستند و به تدریج اردوی عظیم بختیاری و پس از آن صمصام السلطنه ایلخان به اصفهان وارد و استقبال شدند. برادر او علیقلی خان سردار اسعد نیز، که در پاریس بود مراجعت کرد.

روز دهم محرم سال 1327 ه.ق. انقلابیون گیلان به مقر حکومتی حمله ور شده، حاکم شهر را کشتند و شهر را به تصرف درآوردند. گ

اوضاع تهران مشوش شد و مشروطه خواهان به کوشش برخاستند. جمعی از محترمین در سفارت عثمانی متحصن شدند و جمعی از علما در زاویه شاه عبدالعظیم بست نشستند و مشروطه خواهان ایرانی در خارج از کشور دست به کار زدند.



ورود نیرهای بیگانه به کشور

در چنین وضعی بود که امپریالیستهای روس و انگلیس دست به مداخلات مسلحانه زدند و سپاه به ایران آوردند. انگلیسیها عده ای در جنوب پیاده کرده، انجمن بوشهر را منحل و اعضای آن را دستگیر کردند. سپس بندرعباس و لنگه و بنادر دیگر خلیج فارس را نیز تصرف کردند و ژنرال کنسول انگلیس در بوشهر قدرت را در دست گرفت. در آذربایجان، در پی بسته شدن راه تبریز - جلفا، و محاصره کامل شهر از طرف قوای شاه، گرسنگی و قحطی هولناکی بر مردم روی آورد و کار بر آزادیخواهان سخت شد. در اوایل ربیع الثانی سال 1327 ه.ق. دولتین روس و انگیس موافقت کردند که قشون روس به بهانه شکستن خط محاصره و حمایت از اتباع بیگانه، و رساندن خواربار به آنان وارد تبریز شود. انجمن تبریز ناچار حاضر شد که از تمام خواسته های مردم دست کشیده "دست توسل به دامان نامهربان بزند"، ولی کار از کار گذشته بود و سپاه روس از مرز گذشته بود.

با ورود سپاهیان روس محاصره تبریز شکست و نیروهای شاه دسته های ارتجاعی از شهر دور شدند. اما خاتمه کار تبریز به معنی پیروزی ارتجاع نبود و کوشش آزادیخواهان ایران همچنان ادامه داشت.



فتح تهران

در پیشروی به سوی پایتخت، نخستین قدم را اردوی شمال به فرماندهی سپهدار اعظم برداشت که انقلابیون قفقاز هم در صفوف آن بودند. اردوی شمال و جنوب در بیست و چهار کیلومتری تهران به هم ملحق شدند. در این موقع نیروی روی، از انزلی وارد شده بود، به قزوین رسیده بود و اردوی انقلابی را از پست سر تهدید می کرد.

در 27 جمادی الاخر سال 1327 ه.ق. اردوهای ملیون و مجاهدین گیلان و بختیاری وارد تهران شدند و شاه همان روز به سفارت روس پناهنده گردید. اما برقرار کردن تخت شاهی برای محمد علی میرزا دیگر از قدرت امپراطور هم خارج بود. شاه به حکم مجلس عالی از سلطنت خلع شد و پسر خردسالش احمد میرزا که بیش از 13 سال نداشت، به جای وی به سلطنت ایران و علیرضاخان عضدالملک رئیس ایل قاجار به نیابت سلطنت او برگزیده شد.

مشروطه دوم

مشروطه و قانون بار دیگر در کشور ایران استقرار یافت، اما پیش از آنکه به ثمر برسد کسانی به نام "رجال" رشته امور را از دست آزادیخواهان در ربودند و قانون و آزادی را در مشیمه خود خفه کردند و وقتی فدائیان و جانبازان واقعی آزادی به مطلب پی بردند که بسیار دیر شده بود.

مجلس دوم در 2 ذیقعده سال 1327 ه.ق. یک سال پس از بسته شدن مجلس اول، با حضور شاه جوان گشایش یافت. در هنگام گشایش مجلس نگرانی از توقف سپاهیان روس در کشور و اینکه وعده صریح داده اند که هر چه زودتر به این تشویش و نگرانی پایان دهند، در بیانات رسمی دولت انعکاس یافت، ولی این نیروها همچنان باقی ماندند و هر روز فساد تازه ای بر پا کردند. مجلس که اکثر اعضای آن اشراف و خوانین بودند، در تمام دوره تشکیل خود کاری انجام نداد. سپهدار، که یکی از اشراف گیلان بود از انقلاب طرف بربسته بود، نه تنها برای بهبود وضع کشور قدمی برنداشت، بلکه با سیاست مرتجعانه خود باعث نفرت و انزجار مردم شد. او با یک دست انقلاب را خفه کرد و با دست دیگر اوضاع را برای نفوذ بیشتر بیگانگان در کشور مساعد ساخت.

خلاصه انقلاب مشروطیت ایران، اگر چه ضربت سنگین خود را بر پیکر استبداد وارد کرد و مجلس و قانون را در کشور برقرار ساخت، ولی از فئودالیزم و امپریالیزم شکست خورد.

دولت مستوفی الممالک، که پس از سپهدار به روی کار آمده بود، در شعبان 1328 ه.ق. به دستیاری قوای بختیاری و یفرم (یپرم) ارمنی، یکی از افراد حزب داشناک که ریاست پلیس را داشت، آخرین دسته فدائیان را خلع سلاح کرد و از "هوارد تافت"، رئیس جمهور آمریکا، خواست که کسی را برای مرمت خرابیهای مالیه به ایران گسیل دارد. "مرگان شوستر"، که مرد کاردانی بود، در جمادی الاول سال 1329 ه.ق. با هیئت مستشاران مالی آمریکایی وارد ایران شد و با تحصیل اختیارات فوق العاده به کار پرداخت.

تحریکات همچنان ادامه داشت. روسها شاه مخلوع را دوباره به ایران برگرداندند تا مجلس را از کار و کوشش بازداشته و سازمان شوستر را براندازند. شاه مخلوع در ماه رجب ناگهان در گمش تپه (پهلوی دژ کنونی ) پای به خشکی نهاد و با دسته ای از ترکمانان به تهران حمله کرد. اما چون ملت و مجلس و سران آزادی همآواز بودند، این همه تشبثات نقش بر آب شد و در پائیز سال 1329 ه.ق. نیروی محمد علی میرزا درهم شکست و او باز به روسیه گریخت.

در خلال زد و خورد ملیون با اردوی محمد علی میرزا و در هنگامی که به نظر می رسید کار او یکسره شده و چاره ای جز فرار ندارد، روس و انگلیس یکباره پرده از مقاصد نهانی خود برداشته و انگلستان آزادیخواه، واحدهای هندی را برای تصرف نقاط مهم جنوبی ایران در بندر بوشهر پیاده کرد و حتی حکم تصرف اصفهان (در منطقه روسی) و شیراز و بوشهر (در منطقه بیطرف) را به این واحدها داد. روسیه نیز سپاهیان دیگری به ایران آورد و به بهانه عجیب حمایت از املاک شعاع السلطنه نیروی خود را از رشت تا قزوین پیش آورد.



اولتیماتوم روس

روسیه تزاری با مشورت انگلستان روز چهارشنبه 7 ذیحجه سال 1329 ه.ق. اولتیماتوم سختی به دولت ایران تسلیم کرد و به موجب آن از دولت ایران خواست که شوستر و همراهان هر چه زودتر ایران را ترک کنند؛ و دولت متعهد شود که در آینده برای استخدام مستشاران خارجی رضایت قبلی دولتین روس و انگلیس را جلب کند و نیز مخارج لشکر کشی روس را به ایران عهده دار گردد. توسل ایران به انگلستان سودی نداشت و دولت مذکور، ضمن نامه ای به وثوق الدوله وزیر خارجه ایران، توصیه کرد فوراً تقاضای روسها را بپذیرد. اما مجلس ایران اولتیماتوم را به اکثریت قریب به اتفاق رد کرد و مردم در تبریز و گیلان به ایستادگی خود افزودند. روسها نیروی جدیدی به ایران آوردند و در تبریز و رشت و مشهد و شهرهای دیگر کشت و کشتار به راه انداختند. عاقبت در غره ماه محرم سال 1330 ه.ق. دولت ایران اولتیماتوم را پذیرفت و روز دوم محرم ناصرالملک در مجلس را بست و سازمانهای ملی را با اعلان حکومت نظامی ممنوع کرد و به دست او و حسن وثوق الدوله ریشه آزادی کنده و هرگونه فریاد اعتراض نسبت به بیگانگان در امور کشور و سیاست ارتجاعی دولت در گلوی مردم شکسته شد. روز دهم محرم سال 1330 ه.ق. روسها جمعی از بزرگان و پیشروان و در آن میان ثقةالاسلام، مجتهد معروف، را در تبریز به دار کشیدند. کشتار تبریز ماهها ادامه یافت. روسها صمدخان شجاع الدوله، قصاب و جانی معروف مراغه ای، را به حکمرانی آذربایجان گماردند و به دست او از هیچ گونه شقاوت و وحشیگری درباره مردم آذربایجان فروگذار نکردند.

بدین قرار آن جوش و خروش هفتساله خاموش گشت و اندیشه ها پست و کوتاه شد. مردان نیکوکار و غمخوار به کنار رفتند و گروهی از سررشته داران خودخواه و کهنه کار، که هر چه گفتند و کردند به سود بیگانگان و زیان ایران بود، قدرت و اختیار در دست گرفتند و حتی پس از پیس آمدن جنگ جهانگیر اول و رفع فشار اجانب باز در جلد آزادیخواهی و میهندوستی بر سر کار ماندند و اعمال حقیر و ننگین خود را ادامه دادند.

بعد از برانداختن مجلس و اخراج شوستر دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران به حد اعلی رسید. روسها امتیاز راه آهن تبریز - جلفا و انگلیسها امتیاز راه آهن محمره - خرم آباد را گرفتند و دولت ایران را وادار کردند که سیاست خود را با پیمان 1907، که هیچیک از دولتها آن را به رسمیت نشناخته بودند، هماهنگ سازد. روسها در قزوین و تبریز از مردم مالیات می گرفتند و مانع حرکت نمایندگان آذربایجان به تهران می شدند و انگلیسها در ازاء وام مختصری که به ایران پرداخته بودند، گمرک بوشهر را تصرف کرده بودند. ناصرالملک، نایب السلطنه، که به "دیپلمات مکار" معروف بود، بار سنگین سلطنت را بر دوش ناتوان شاه جوان گذارده، رهسپار اروپا شده بود.

سلطان احمد شاه آخرین پادشاه دودمان قاجار در 27 شعبان سال 1332 ه.ق. تاجگذاری کرد. چند ماه از تاجگذاری وی نگذشته بود که جنگ بزرگ اروپا، که از مدتها پیش زمینه آن فراهم می گردید، درگیر شد. این جنگ که آن همه بدبختی و سیه روزگاری برای دنیا و ایران داشت، به مردم ایران که از مظالم همسایگان به تنگ آمده بودند، نوید نجات داد و شکست روسیه در جنگ و انقلاب اکتبر 1917، کشور ما را که در نتیجه قرارداد 1907 تجزیه شده بود، از چنگ استعمار رهایی بخشید.

بر گرفته شده از کتاب "از صبا تا نیما، تاریخ 150 سال ادب فارسی، جلد دوم" تألیف یحیی آرین پور.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

منابع نوشته کهن مربوط به دوران ماد ، به زبانهای گوناگون مانند بابلی ، آشوری ، ایلامی ، اورارتویی ، پارسی باستان ، اوستایی ، ارمنی قدیم ، عبری قدیم ، یونانی ، لاتینی ، آرامی و … می باشند که به دلیل تنوع آنها ، و مشکلات فراوان در خواندن کامل برخی از این زبانها و انجام نگرفتن یک بررسی تطبیقی بر روی آنها نمی توان بهره لازم را از این منابع گرفت . از سوی دیگر ، در نوشته های آشوری با توجه به همجواری آن سرزمین با ایران در دوران ماد و تعداد فراوان کتیبه های به جای مانده در آن زبان که به اعتباری باید بیشترین اطلاعات را درباره این دوران در برداشته باشند ، از سال سی ام قرن هفتم پیش از میلاد به بعد هیچ چیز درباره ماده ها وجود ندارد .
در میان نوشته های مختلف ، بیش ازهمه رساله مختصر هرودوت است که با وجود همه ایرادهای وارد بر آن، آگاهیهای قابل ملاحظه ای درباره مادها به دست می دهد، به ویژه درباره دوران مهم شکل گیری و گسترش آن دولت یعنی زمانی که منابع آشوری آن را مسکوت گذارده اند .
در قرنهای آغازین هزاره اول پیش از میلاد تا زمان استقرار دولت قدرتمند ماد در دهه آخر قرن هفتم ق.م. در بخش وسیعی از شمال ، غرب ، جنوب غربی و قسمتی از جنوب فلات ایران ، با نام قومها و دولتهایی چون مانایی ها ، سکاها ، کاسپی ها ، اورارتوها ، کاسی ، ایلامیها ، سومریها ، پارسها و … برمیخوریم که در جریان درگیریهای منطقه غرب فلات ایران بین خود و یا با آشوریها – به عنوان حکومتهای منطقه ای و قومها و طایفه های قدرتمند – حضوری فعال داشته اند . در همان هزاره اول ق.م. برخی از این قومها را با نامهای دیگری که از پیشینه ای بسیار کهن در منطقه برخوردار بودند ، می خواندند ، چنانکه " اورارتوییان" و مردم ماننا ، ماد را " گوتی " می نامیدند .
گوتی ها در کنار لولوبی ها ، میتانیها ، ایلامیها ، کاسی ها و کاسپی ها از جمله ساکنان کهن فلات به شمار می رفته اند که با نام و آثار آنان از هزاره سوم پیش از میلاد ، در منطقه آشنا هستیم .
برای شناخت جامع فرهنگ و تمدن دوران ماد که تاثیری بنیادین بر دورانهای بعد و به ویژه عهد هخامنشیان گذارده است ، آگاهی بر وضع این اقوام و دولتهای منطقه ای گریز ناپذیر می باشد . به ویژه آنکه گروهی از تاریخ نویسان بر حسب گرایشهای خاص خود درباره اصل و منشاء هر یک از این قومها و منطقه حکمروایی، زبان و تمدن و رویدادهای مربوط به آنان ، به گونه ای مطلب را عنوان کرده اند که خواننده بدون توجه به موقعیت جغرافیایی آنان و وسعت حوزه اقتدارشان چنان می پندارد که هر یک به صورت جزیره ای جدا از دیگران و با اصل و منشئی متفاوت ، صاحب فرهنگ و تمدنی از ریشه ویژه و مستقل بودنده اند. ولیکن در اصل، عمده آنان اقوامی بوده اند که در منطقه هایی نه چندان وسیع – در مجاورت هم – هر یک در زیر چتر قدرتهای سیاسی قومی و قبیله ای خود – توانسته بودند حکومتهای محلی کوچک یا متوسطی را تشکیل دهند .
شکی نیست که قدرتهای چون ایلامی ها، کاسی ها و میتانی ها در طی دورانی طولانی از توانمندیهای فراوان سیاسی و تمدنی شکوفا برخوردار بوده اند . چنانکه اورارتوها از حدود 900 ق.م. نزدیک به سه سده توفیق یافتند که به مرحله ایجاد یک دولت مطرح با آثاری ارزشمند در منطقه برسند و با نیرویی چون آشور، درگیر شوند .
حال، با این مقدمه جا دارد تا مرور کوتاهی بر چگونگی حضور و زندگی و پیوندهای برخی از این اقوام نامدار منطقه داشته باشیم . اقوامی که از آخر سده هفتم ق.م. به بعد ، از وحدت و اجتماع آنان گسترده ترین و مقتدرترین دولت زمان به نام دولت ماد پدیدار گشت . دولتی که مهرف فرهنگ و تمدنی شکوفا ، با برخورداری از یکدستیها ، هماهنگیها و پیوندهای چشمگیر است .

لولوبی

لولوبی ها در بخش وسیعی از بالای رود دیاله تا دریاچه اورمیه اسقرار داشتند ، که در کتیبه های آشوری از ناحیه حکمرانی آنان ، با نام "زاموا" یاد شده است . آنان از هزاره دوم ق.م. از این قوم کهن ترین نقش بر جسته ایران در سر پل زهاب پدیدآمده است که به نام نقش " آنوبانی نی" معروف است .
از مهمترین ویژگیهای این نقش ، تصویر اولین نفر از شش شخصیت کنده شده در زیر تصویر است که لباس و کلاه آن به طور کامل همان است که در نقش برجسته های تخت جمشید ، شخصیتها و افسران مادی در بردارند . به عبارت دیگر، در طول نزدیک به دو هزار سال ، فرهنگ بخش وسیعی از فلات در زمینه هنر پوشاک ، تداوم داشته است .

گوتی ها

گوتی نام مردانی بوده است که در همان هزاره سوم و دوم پیش از میلاد در شرق و شمال غربی منطقه سکونت لولوبی ها ( در منطقه آذربایجان و کردستان ) می زیسته اند . از این مردم ، نقش برجسته معروف " هورین شیخان " در بالای رودخانه دیاله شناخته شده است که ترکیب و موضوع صحنه ، شباهت بسیار به نقش کنده " آنوبانی نی " داشته و حدود زمانی آنها نیز ، به هم نزدیک دانسته شده است . از دیگر آثار مربوط به گوتی ها ، سر مجسمه مفرغی به دست آمده در همدان است که آن را به یکی از شاهان گوتی در حدود سده های پایانی هزاره دوم ق.م. نسبت داده اند . از نظر انسان شناسی ، ریخت چهره این مجسمه و تصویر کماندار هورین شیخان را " کسون " با تیپ کردان منطقه زاگرس و " ا.ت.آمی " انسان شناس فرانسوی با آذربایجانیان و " ژرژکنتنو" با کاسی ها یکسان دیده اند .

میتانی ها

این قوم در هزاره دوم ق.م. در قسمت غرب فلات ، از موقعیت برجسته ای برخوردار بوده و در حدود 1500ق.م. دولتی قدرتمند که از دریای مدیترانه تا کوههای غربی آذربایجان و زاگرس امتداد داشته است، تشکیل می دادند . سپس ، آنان شمال بین النهرین را نیز به سرزمین خود پیوند دادند .
نخست ، پایتخت آنان شهر واشوگانی ( Vashuganni ) در محل راس عین ( در خابور امروزی ) بود . سپس به آرپخا ( Arrapkha ) در کرکوک انتقال یافت . میتانی ها را آریایی دانسته اند .
یک دسته از اقوام هند و اروپایی که ظاهرا" بیشتر آنان از افراد جنگجو بودند ، از قفقاز عبور کردند و تا انحنای بزرگ شط فرات پیش راندند . این عده با هوریان ( بومیان آن ناحیه که قومی از اصل آزیانی بودند ) ممزوج شدند و پادشاهی میتانی را تشکیل دادند . این دسته ، محل سکونت خود را تا بین النهرین شمالی توسعه دادند و آشور را محدود کردند و مساکن قوم گوتی را نیز ( که در دوره های شمالی زاگرس واقع بود ) به قلمرو خویش افزودند. همچنین ، مصر را متحد گردانیدند و مقتدرترین فراعنه ، با دختران پادشاهی میتانی ازدواج کردند. میتانی ها نه فقط از نظر قدرت سیاسی و نظامی ، بلکه از نظر سامان دهی اوضاع اجتماعی و تدوین قوانین نیز، از موقعیت چشمگیری برخوردار بودند . متنهای حقوقی به دست آمده از " نوزی " یا " یورگان تپه " ( Urgantepe ) در جنوب غربی کرکوک درباره قوانین مربوطه به زناشویی ، بچه دار بودن یا نبودن ، هبه و واگذاری اموال ، ارث و قوانین کیفری و مجازاتها و مذهب آنان ، اطلاعات جالبی در اختیار می گذارد.

کاسی ها

از حدود هزاره سوم ق.م. به بعد ، این مردم به اعتباری ، نخست در زمینهای جنوب غربی دریای کاسپین ( خزر ) و بعد در دامنه های سلسله زاگرس ، ساکن بودنده اند. مردم ناحیه لرستان کنونی را بازماندگان کاسی ها می دانند. در نوشته های عاشوری ، از آنان با نام " کاسی" ( Kassi ) یاد شده است. نام هگمتانه یا همدان را آشوریها پیش از دوران مادها " کار- کاسی" به معنی شهرکاسیان می نامیدند . همچنین ، نام شهرهای قزوین و کاشان و دریای کاسپین را بر گرفته از نام این قوم می دانند.



وسعت منطقه حضور کاسی ها در بخشهای غربی فلات ، تا همدان امتداد داشته است . کاسیان در برخی از نواحی "ماد آینده" سکونت گزیده و به احتمال قوی ، نواحی مزبور به وجهی استوار جزو قلمرو دولت کاسی شده است . زیرا ، آثار نقاط مسکونی کاسیان در نواحی دور دست ماد نیز تا هزاره اول پیش از میلاد محفوظ مانده و عنصر نژادی کاسی در حدود جنوب غربی ماد به طور قابل ملاحظه ای انتشار یافته است .
درباره نژاد کاسی ها و پیوندشان با آریاییها، نظرات مختلفی وجود دارد . برخی ، آنان را " آریایی" و برخی دیگر " آزیانی" گفته اند . توده جمعیت ( کاسی ) که در اصل آسیایی بودند، در آغاز هزاره دوم ق.م. به توسط هند و اروپاییان که حکومتی اشرافی و نظامی با جمعیت اندک تشکیل داده مجاز شدند که خود را در میان طبقه حاکم جای دهند .
همچنین ، از نام بعضی خدایان کاسی پیداست که ارتباط خاصی میان آنان و نژاد هند و اروپایی وجود داشته است .

اورارتوها

در سده های آخرین هزاره ق.م. نیز با نام پرآوازه حکومتها و اقوامی در غرب فلات و منطقه ای که بعد مرکز عمده دولت بزرگ ماد را تشکیل دادند، برخورد می کنیم که همه در جریان یک رویداد مهم تاریخی دنیای کهن ، از دهه آخر قرن هفتم پیش از میلاد به بعد ، با نام دولت و تمدن ماد به زندگی خود ادامه داده اند. عمده آنان عبارت بودند از : اورارتوها ، مانایی ها ، سکاها و سیمری ها . از این چهار گروه ، اورارتوها از نظر تشکل سیاسی و سازماندهی به صورت یک دولت و به جای گذاردن آثار تمدنی ، به ویژه معماری ، از دیگران شرایط ممتازتری داشته اند . این دولت در حدود سده نهم ق.م. از اتحاد تعدادی از طایفه ها در پیرامون دریاچه وان با مرکزی به نام " توشیا " سامان گرفت . در زمانهای بعد ، از یک سو تا دریاچه وان و از سوی جنوب تا حوضه های رودخانه های دجله و بخش بالای فرات و گه گاه بخش هایی از آذربایجان کنونی را در برداشت .
زبان اورارتویی را از گروه زبانهای " آسیانی " دانسته اند که با زبان " هوریها " همگروه بوده است . مهمترین ایزد آنان " خالدی " نام داشت . اورارتوها در کار معماری ، فلزکاری و ایجاد کانالهای آبیاری توانمندیهای بسیار داشتند . ساکنان سرزمین اورارتو در شکل بخشیدن به هنر دوران ماد و سپس هخامنشی ،چون دیگر اقوام ساکن فلات نقش موثری را بر عهده داشته اند . دولت اورارتو ، در آغاز دهه آخر قرن هفتم پیش از میلاد به اطاعت اتحادیه مادها در آمد .

مانایی ها

مانایی ها از اقوام صاحب نام و نشانی بودند که در ناحیه ماد آتروپاتن یا آذربایجان کنونی، در سده های نخستین هزاره اول پیش از میلاد تا زمانی که جزیی از دولت بزرگ ماد گردیدند، از جمله دولتهای منطقه ای به شمار می رفتند. ویژگیهای قومی جامعه مانایی را چنین دانسته اند : مقارن هزاره نخست ، مخلوطی از طوایف مهاجر و بومی – قفقازی و آریایی – به نام مانای در نواحی جنوب شرقی دریاچه اورمیه تا حدود جنوب غربی خزر ، به خصوص بین حدود مراغه تا بوکان و سقز امروزی سکونت داشتند .
بیشتر پژوهشگران برآنند که مانایی ها شامل اتحادای از طوایف منطقه بودند و خود از گذشته جزئی از سازمانهای حکومتی لولوبی – گوتی را تشکیل می دادند . آنان با پیروزی بر دیگر اتحادیه های منطقه، دولت مانا را پایه گذاری کردند . آشوریها به طور بی امان ، در فرصتهای مختلف برای حمله و غارت ، به سرزمین مانا حمله می بردند و در هر یورش در پی ویرانگری خود ، جمعی را به اسارت می گرفتند که حضور صنعتگران و هنرمندان مانایی در میان آنان، غنیمتی گرانبها برای آشوریان به شمار می رفت. آنان از وجود این اسرا در کار رونق شهرهای آشور ، به ویژه نینوا بهره می جستند . میان مانایی ها و اورارتوها نیز با وجود پیوندهای بسیار نزدیک فرهنگی ، بر سر گسترش منطقه نفوذ سیاسی درگیریهایی وجود داشت .
مانایی ها ، هم از نظر اقتصادی ، هم از نظر آفرینش آثار هنری ، صاحب توان و رشد فرهنگی والایی بودند . به همین دلیل ، در زمان ایجاد حکومت قدرتمند ماد ، سرزمین مانا به اعتباری قلب و مهمترین کانون فرهنگ و تمدن امپراتوری را در بر گرفت .
مسلماً مانای پیشین ، مرکز اقتصادی و فرهنگی حکومت ماد بود . این ناحیه از دیگر نواحی ماد از لحاظ اقتصادی پررونق تر بود و در آن ، آبادترین کشتزارها و بیشه ها وجود داشت .
مبنای اقتصاد مانا را دامپروری و گله داری تشکیل می داد . مانایی ها در خلق آثار هنری ، در زمینه معماری و فلزکاری وسفالگری و به ویژه آثار تزیین طلا و آجرهای نقش دار ، از اعتبار و هنروالایی برخوردار بودند . تاکنون ، در سه محل با انجام کاوشهای باستان شناسی آثار با ارزشی که به نام مانایی شهرت دارد به دست آمده است . این سه محل ، عبارت اند از : زیویه ، حسنلو وقلایچی . قلعه زیویه در 54 کیلومتری جنوب شرقی سقز و در شمال روستایی به همین نام ، حسنلو در 9 کیلومتری شمال شرقی نقده و 12 کیلومتری جنوب غربی دریاچه اورومیه و قلایچی در حومه بوکان واقع شده اند.
آثار هنری پرارزش و مشهور به دست آمده در زیویه و حسنلو ، از نظر نشان دادن پیشرفتهای خیره کننده فرهنگ و تمدن فلات ایران در هزاره اول ق.م. دارای اهمیتی بنیادین هستند . کاوشهای انجام شده چند سال اخیر در قلایچی و به دست آمدن بنایی که به احتمال نیایشگاه مردم منطقه بوده است ، از نظر بیان ارزشهای هنر معماری ، از جمله کاربرد آجرهای نقش دار گوناگون، حکایت از تواناییهای آفرینش هنری ساکنان بخش غربی ایران در هزاره اول ق.م. دارد. در حقیقت ، این شیوه را از تمدن کهن تری در فلات، ( ایلامیان ) به ارث برده و آن را به اوج شکوفایی رسانده بودند .
دولت مانا دردهه نخست سده هفتم ق.م. جزئی از دولت بزرگ ماد به شمار می رفت . دو گروه دیگر یعنی سکاها و سیمری ها از نظر نژادی و زبانی ، با مادها از یک بن و ریشه بودند . در حال حاضر با توجه به اطلاعات کمی که در دست داریم ، غیر ممکن است بتوانیم مادی ها را از سکایی ها و سیمری ها جدا نماییم . زیرا فرهنگ و تمدن این اقوام کاملا" به هم بستگی داشته است . این عقیده را هر تسفلد پس از مطالعه نقوش برجسته تخت جمشید اظهار کرد و از آن دفاع نموده ، ولی امروزه ما با کمال اطمینان می توانیم آن را بیان کنیم .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

نام سرزمین باستانی ایلام به صورت Hat\Hal-tam-ti و صورتهای مشابه آمده است. این نام در خط سومری در صورت هزوارشی Nim.ki نوشته شده که به صورت Elam(a) (در سومری) و Elamtu (در اکدی) خوانده می شده است از واژه Hal-tam-ti و نام امروزی ایلام یا عیلام که در جهان مرسوم شده است ، برگرفته از گونه نوشتاری در عهد عتیق است متاسفانه شیوه نگارش سومری ونوشتاری عهد عتیق بی توجه به اصل واژه برای برخی این گمان را ایجاد کرده است که ایلام یا عیلام را واژهای سامی، هم ریشه با علی –یعلوا عربی بپندارند و آن را به نادرست و ناروا سرزمین بلند معنی کنند.

محدوده جغرافیایی
هل تمتی ، ایلام ، در معنای اعم خود ، بر سرزمینهایی در جنوب و جنوب غربی ایران زمین گفته می شده است که در برگیرنده دشت خوزستان و پارس، از شرق دریاچه های تختگان و تشک تا رود مارون، و نیز شاید در برگیرنده سرزمینهای در شمال دشت خوزستان و پارس بوده باشد.
متاسفانه آگاهیهای ما از جایها و سرزمینهایی که در تاریخ هل تمتی سهم بسزایی دارند اوان(Awan )، سیمشکی (Simashki ) و حتی سرزمین هل تمتی (ایلام ) در معنای اخص خود اگر هیچ نباشد بسیاربسیار اندک است .به سبب بزرگی و شکوه شهر شوش ، دشت نیز شوش خوانده شده است . البته ، بخشی از سرزمینهای پارس، منطقه تل بیضا و مرودشت و شاید هم بخش بزرگتری از پارس را ( An-za/sha-an ) می خوانده اند و مرکز آن شهر انشان /انزان بوده که ویرانه های آن در ملیان تل بیضا در نخستین سالهای دهه 50 حفاری شده است . شهرهای باستانی هل تمتی ، هوهنوری / خوخنوری (Huhnuri ) هیدلو / هیدلی (Hidalu/I ) پایتخت سوم هل تمتی در زمان آشوریان را به ترتیب درناحیه باشت بابویی و دژ سپید می توان در نزدیکی فهلیان جای داد . البته لیان (Liyan =بوشهر ) و چند شهر در دشت خوزستان بوده است و برای جاهای دیگر جایها و شهرهایی که فراسوی خوزستان و پارس قرار داشته اند تنهامی توانیم به حدس و گمان متکی باشیم .
خط وزبان

در مقایسه با بین النهرین آنچه از ایلام تا کنون به دست آمده بسیار اندک می باشد . این امر سبب شده است که آگاهی ما درباره زبان ایلام پیش از داریوش بزرگ ،بسیاراندک باشد.

خط ایلامی

آنچه ایلامیان برای ما برجای نهاده اند ، به دو بخش اصلی تقسیم می شود:

- ایلام متقدم و ایلام نوشته شده به خط مرسوم میخی .

1 . ایلام متـقدم : نوشته های به دست آمده از ایلام متقدم ، در بردارنده سه گروه متمایز از یکدیگر است. نخستین گروه ، به احتمال از آن قرون پایانی هزاره چهارم و آغاز هزاره سوم پیش از میلاد است که در شوش پیدا شده اند . این گروه در بردارنده عددها و رقمهایی همراه با شکل حیوانی اهلی است .گروه دوم ، به احتمال نوشته های دیوانی بوده است . در این نوشته ها، در حدود پنج هزار شکل یافت شده اند که به نظر می رسد 400 تا 800 مورد از آنها شکل اصلی بوده که به صورت شکل نگاری Logogramme به کار برده می شده اند . از سومین گروه ، نوزده نوشته به دست آمده که هفده نوشته آن از شوش است و یکی از شهداد کرمان و دیگری از تپه ای روبه روی تخت جمشید . این نوشته ها ، بر روی تندیسها وظروف و یا به صورت گل نبشته هایی بزرگ است. ازاین 19 نبشته ، 3 نبشته آن افزون بر خط ایلام دارای نبشته أی به زبان اکدی نیز هستند . شیوه خواندن شادروان هینتز( W.Hinz ) و برداشت وی از این نوشته ، هنوز مقبولیت تام نیافته است .

2. نوشته های خط میخی : نخستین نوشته های به دست آمده از ایلامیان به خط میخی مرسوم ، همزمان با سلسله اکد است . مهمترین نوشته این دوره ، پیمانی میان نرام سین (Naram-sin ) پادشاه اکده (2218-2254 ق.م. ) با پادشاهی از ایلام – که به نظر بیشتر ایلام شناسان نام وی هیت ( Hita ) یازدهمین فرمانروای سلسله اوان (Awan ) می باشد.از زمان سرنگونی سلسله اکد تا میانه قرن سیزدهم پیش از میلاد، نوشته أی به زبان ایلامی به دست نیامده است. همه نوشته های به دست آمده از این چند سده ، به زبانهای سومری و اکدی است. با روی کار آمدن خاندان ایگی هلکی ( lgi/e-Halki ) بار دیگر به کارگیری خط و زبان ایلامی رونق گرفت و تا سالهای پایانی هخامنشیان ، ادامه یافت .

زبان ایلامی
زبان ایلامی ، زبانی است که تاکنون پیوند مستقیم آن با دیگر زبانهای منطقه دقیقا" مسجل نشده است . زبانی است که از نظر دستوری پیوندی با افزودن پسوندهای گوناگون به پایان واژه و نیز ، میان وندهایی خاص و پسوندهای ضمیری به ریشه فعل در سه صورت اصلی آن و بدون در نظر گرفتن جنس و یا حالت واژه در جمله ، مقصود خود را بیان می کرد . زبان ایلامی گرچه از نظر دستوری ساختار آسان را نشان می دهد ، ولی از نظر محتوایی به علت کمبود نبشته ها بجز از ایلام هخامنشی و نیز نبود فرهنگی تطبیقی با دیگر زبانهای همزمان ، از درک و فهم معنای راستین آن ناآگاهیم .

نگاهی به تاریخ ایلام

از آغاز و چگونگی برپایی حکومت و نیز پیدایش تاریخ در ایلام، اطلاعی در دست نداریم. با نام ایلام KUR.NIM.KI.=Elam(a) نخستین بار در نامنامه شاهان سومری که در حدود سالهای 2100 ق.م. تنظیم شده است . برخورد می کنیم. بر اساس این نامنامه در حدود سالهای 2600 ق.م. فرمانروایی از شهر کیش ( Kish ) ایلام را فتح کند . در حماسه ای دیگر از سومریان فروانروای شهر اوروک ( Uruk ) از فرمانروای ارت Aratta ( شهداد کرمان ) در خواست فلزهای گرانبها و سنگ لاجورد وصنعتگر کرده است . در حماسه أی از لوگل – بند ( Lugal-banda ) یکی دیگر از فرمانروایان اوروک آمده که وی از راه انشان Anshan/Anzan (بیضای فارس ) بر ارت تاخته است . در زمان همین فرمانروا و دموزی (Dumuzi ) – پادشاهی نیمه خدا – ایلامیان نیز بر بین النهرین تاخته اند .
بر اساس همین نامنامه ، در حدود سالهای 2500 ق.م. ایلامیان بین النهرین را به تصرف در آورده و سه فروانروا از سلسله اون به مدت 356 سال( تعداد سالها را اسطوره ای باید به شمارآورد ) بر آن سرزمین فرمانروایی کرده اند . در حدود سالهای 2450 ق.م. یکی از فرمانروایان شهر لگش (Lagash) از پیروزی خود بر ایلامیان سخن گفته است. در حدود 80 سال از این یکی دیگر از فرمانروایان همین شهر مدعی پیروزی بر سپاهی مرکب از 600 سرباز ایلامی که شهر را مورد حمله قرار داده بودند ، شده است .
باروی کار آمدن شروکین اکدی ( Sharru-kin =سارگون اول) 2279 –2334 ق.م. واقعه های تاریخی بیشتر صورت حقیقی به خود گرفته اند تا حماسی محض و اسطوره ای .
از زمان این پادشاهان بین النهرینی خاندان شروکین، نخستین بار با نام فرمانروایان واقعی جنوب ایران روبه رو می شویم . بر اساس دو نوشته شروکین ، وی بر ایلام و ورهشی و رخشی Warahshi - مرهشی مرخشی Marahshi وپرش (Parashe ) ( قرنهای بعد ) – تاخته غنیمتهای بسیار از شهرهای شوش و اون ( مکان نامعلوم ) بر گرفته است . در میان شکست خوردگان ایلامی دوباره با نام سنم – شیموت ( Sanam –Chimut ) ، یک بار با عنوان حکمران ( Ensi ) و بار دیگر با عنوان نایب السلطنه (GIR/NITA ) و لوه- ایشن ( Luh-ishan ) پسر پادشاه ایلام که هیشپ- رشینی ( Hishep-Rashini ) نام داشته و نیز یک داور و برادر پادشاه ورهشی و چند حکمران جزء دیگر ، برخورد می کنیم.
گل نبشته ای یکتا که زمان نسخه برداری آن بایستی در حدود میانه سالهای 1800 تا 1600 ق.م. بوده باشد به دست آمده است که در بردارنده نام دوازده پادشاه سلسله اوان می باشد . بر اساس این نبشته ، بنیانگذار سلسله اوان ، پلی ( Peli ) نام داشته است که متاسفانه نه از وی و نه از شش پادشاه پس از او ، هیچ گونه آگاهی در دست نداریم . فرمانروای هشتم این نامنامه ، لوه ایشن ( Luhishan ) است که به احتمال زیاد باید همان لوه –ایشن ( Luh-ishan ) نام برده شده در نبشته شروکین باشد. اگر این احتمال درست باشد ، آغاز سلسله اوان به حدود 2500 ق.م. می رسد .
فرمانروایان اکدی پس از شروکین نیز ، هر یک مدعی حمله به جنوب ایران و تصرف شهرهای آن بودند. سومین فرمانروای اکد ، من – ایشتو – سو ( Man-ishtu-su ) در نبشته أی می گوید که سپاهیان وی انشان (در فارس ) شری خوم / هوم ( Sherihum ) ( مکان نامعلوم به احتمال در محدوده فارس ) و سی و دو شهر را که بر کناره دریای پارس بوده اند ،به تصرف خود در آوردند. حکمران شوش ( Ensi ) در این زمان به نام اشپوم ( Eshpum ) خود را بنده من – ایشتو – سو خوانده است . فرمانروای دیگر اکد ، نرام سین ( Naram-Sin ) نیز بر جنوب ایران تاخته تا شورش همگانی ملوخ ( Meluthha ) =ارت ( شهداد کرمان ) ، ورهشی و همه سرزمین انشان را سرکوب نموده است . نخستین گل نبشته زبان ایلامی به خط میخی مرسوم ، پیمان نامه أی میان وی و فرمانروایی نامعلوم از ایلام – شاید هیت ( Hita ) یازدهمین فرمانروای سلسله اوان – می باشد . آخرین فرمانروای سلسله اوان پوزور- این شوشینک ( Puzur-In-Susinak ) و یا تعبیر شادروان هینتز ، کوتیک – این شوشینک ( Kutik-In-Shushinak ) است که از وی سه نبشته به اکدی همراه با متن ایلامی متقدم ، به دست آمده است وی در دو متن اکدی خود را " نیرومند " ( Diannum ) و پادشاه اوان ( LUGAL/Shar Awanki ) نامیده و در سومین متن ،خود را نایب السلطنه GIR.NITA= Shakkanakkom خوانده و نیز خود را فاتح هفتاد جای از جمله کیمش ( Kimash ) ( میان جبل حرمین و زاب کوچک ) و سیمشکی ( Simashki ) ( جای نامعلوم ) ، شهر یا سرزمینی که در آن قرن بعد خاستگاه سلسله جدید فرمانروایان ایلامی بوده ، شمرده است .
پس از سرنگونی اکدیان به دست گوتیان و تا برقراری سلسله سیمشکیان در ایلام ، در نبشته های بین النهرینی تنها دو مورد از ایلام یاد شده است : گودا ( Gudea ) فرمانروای لگش ( به احتمال حدود 2124 –2143 ق.م.) یک بار برای آراستن پرستشگاه شهر لگش به آن شهر رفته بودند یاد کرده است .
با به قدرت رسیدن سلسله سوم اور در بین النهرین ( 2004 – 2112 ق.م. ) بار دیگر دشت خوزستان را زیر نفوذ و چیرگی پادشاهان این سلسله می یابیم . از زمانی شولگی ( Shulgi ) ، دومین پادشاه سلسله سوم اور ( 2047 – 2094 ق.م. ) ، فرمانروایان شوش از سوی پادشاهان این سلسله تعیین می شده اند و همچنین ، مسافران بسیار میان شهر لگش در بین النهرین و شهرهای شوش ، ادمون ( Adamdun ) ( جای نامعلوم ) ، سبوم ( Sabum ) ( جای نامعلوم ) ، ورهشی ( جای نامعلوم ) ، هوهنوری ( Huhnuri ) = هنر ( Hunar ) زمان داریوش بزرگ ، به احتمال زیاد در نزدیکیهای باشت امروزی ، سیمشکی ( جای نامعلوم ) ، انشان ( بیضای فارس ) و سرزمین سو ( KUR.SU ) ( جای در همین زمان ،پادشاهان اور با دادن دخترانی از خانواده خود به همسری حکمرانان شوش ، آنان را همپیمانان خود نگاه می داشتند . شولگی در سال هیجدهم پادشاهی خود یکی از دخترانش را به زنی فرمانروای انشان داد . شو- سین (Shu – Sin ) ( 2029 – 2037 ق.م. ) و ایبی – سین ( Ibbi – Sin ) نیز دختران خود را به همسری فرمانروایان زبشلی ( Zabashli ) ( جای نامعلوم ) و انشان دادند.
با مهاجرت هجوم گونه آموریان به بین النهرین و پدید آمدن سستی و ناتوانی در سلسله اور سوم ، ایلامیان برای رهایی از چیرگی بین النهرین ، سر به شورش برداشتند . از این رو ، ایبی سین وادارشد که در سالهای نهم و چهارده هم سلطنت خویش به هوهنوری ( منطقه فهلیان ) و ادمدون و اوان بتازد . سرانجام در سال 2004 ق.م. سپاهی از ایلامیان و مردم سو- به فرماندهی فرمانروای انشان که داماد – ایبی سین بوده – اور را به تصرف در آوردند و آخرین فرمانروای اور سوم را با خود به انشان بردند .
از شوش ، نامنامه أی ب بابلی کهن به دست آمده است که در بردارنده نام دوازده پادشاه سلسله سیمشکی در شوش است . سه فرمانروای نخست این سلسله ، گیرنم ( Girnamme ) ، تزیت ( Ebarti ) به گواهی مدارک سومری می بایست همزمان با پادشاهان سلسله سوم اور بوده باشند و به احتمال ، تا حدود سال 1928 ق.م. در شوش فرمان می رانده اند . در این سال ، یکی از فرمانروایان شهر لارسا ( Larsa ) به نام گونگونوم (Gungunnum ) ( 1906 – 1932 ق.م.) به جنوب ایران تاخته و تا انشان را به تصرف خود در آورده و به احتمال زیاد ، این حمله سبب سرنگونی سلسله سیمشکی ها شده است .





سلسله سوکل مخ ( SUKKAL.MAH ) ( حدود سالهای 1900 تا 1500 ق.م. )

عنوان سومری سوکل مخ ( SUKKAL.MAH ) در اکدی (Sukkalmahhu ) متشکل از دو بخش ( SUKKAL ) پیامبر و فرمانروا و ( MAH ) بزرگ است . عنوان sukkal عنوانی بوده که فرمانروایان منصوب شده از سوی شاهان اور سوم در شوش به کار می برده اند که در ضمن اندک تشابهی نیز با واژه ایلامی sun***,suk***,sunki = شاه دارد . این دوره در تاریخ ایلام ، یکی از مستندترین دوره های تاریخی است . افزون بر نوشته سنگ بنا ها ، هدایا و نسخه های باز نویسی شده این دوره در دوره ایلامی میانه ، صدها نبشته حقوقی و اقتصادی به زبانهای سومری و اکدی نیز از این دوره بر جای مانده که به یاری آنها ، هم می توان از شیوه فرمانروایی سوکل مخ ها آگاهی پیدا کرد و هم، روزنه أی به درون جامعه ایلامیان آن زمان باز کرد .
در نبشته های حقوقی ، پس از طرح دعوا و نتیجه ، دو دعوا می بایستی به جان خدایان و سپس به جان سوکل مخ و سپس سوکل ایلام و سیمشکی ( اغلب برادر کهتر سوکل مخ ) و سوکل شوش ( اغلب پسر یا نوه سوکل مخ ) سوکند یاد می کردند . با مرگ سوکل مخ ، سوکل ایلام و سیمشکی جای وی را گرفت . سوکل شو شبه سوکل ایلام و سیمشکی می رسید و سوکل جدیدی ( معمولا" پسر سوکل مخ جدید ) بر شوش گمارده می شد. زمان تقریبی برخی از سوکل مخ را می توان با توجه به نوشته های بین النهرینی تعیین کرد :

1 . شیروکتوه / شیرو کتدوه ( Shirtukt/duh ) همزمان با شمشی ادد/ ادو( Shamsi-Adad/Addu ) .

2 . سیوه – پلر- هوپک ( Huppak-Siwe-Palar ) و کودوزولوش اول همزمان با حمورابی پادشاه بابل ( 1750-1792 ق.م. ) .

3 . کوک نشور ( Kuk-Nashur ) با سال اول پادشاهی امی صدوق ( Ammisaduqa ) ( 1646 ق.م. ) .

سر سلسله سوکل مخ ها اپرتی ( Eparti ) ( ابرت Ebarat ) نام داشته است که تشابه اسمی بسیار با ششمین فرمانروای سیمشکی ها دارد . به یقین نمی توان گفت که آیا این دو ، یک شخص بوده اند یا نه ، اما احتمال یکی بودن آن دو ضعیف است . در نبشته أی از اپرتی به عنوان پادشاه انشان و شوش ، از شیلهه ( Shilhaha )سوکل مخ ، پدر سرزمین (؟) انشان و شوش ، ازاد / تهوشو (Add/ ttahushu ) سوکل و Magitrate فرمانروای مردم شوش نام برده شده است . در نبشته های سالهای بعدی شاهان سوکل مخ و همچنین در دوره های ایلامی میانه ، خود را پسر خواهر ( Rohushak ) شیلهه خوانده اند . به نظر می رسد که شیلهه توانسته است بار دیگر قدرت ایلامیان را بر شوش پس از تاخت و تاز گونگونوم تثبیت کند ( اندکی پیش از 1900 ق.م. ) همچنین ، به احتمال انتقال قدرت از سیمشکیان به سوکل مخ ها بدون پدید آمدن تغییراتی شدید بوده باشد . همزمان با روی کار آمدن سوکل مخ ها در ایلام ، در میان فرمانروایان به دو شخص به نامهای ورد – سین ( Warad-sin ) ( 1823 – 1834 ق.م.) وریم – سین ( Rim-Sin ) ( 1763- 1822 ) از لارسا بر می خوریم که از نوادگان شخصی به نام پسر ( Kudur-Mahuk ) و شیمتی – شیلهک ( Shimti-Shilhak ) بوده اند. نمی توانیم منکر نفوذ ایلامیان این دوره بر بین النهرین در میان فرمانروایان قبیله أی شویم .
با ارتقای سیوه- پلر –هوپک و کودوزولوش ، قدرت ایلام گسترش یافت . بر اساس نوشته های شهر ماری ( Mari ) ( تل الحریری امروزی ، در سوریه و نزدیک مرز عراق و بر کناره رود فرات ) ، سیوه –پلر – هوپک ( که به صورت Seplarpak نوشته شده ) شاه انشان و سوکل ایلام ، اشنونا ( بر کناره رود دیاله ) را به تصرف در آورد . در حالی که نواحی گوتیوم ( Gutium ) – در کوههای زاگرس و بر کناره رود زاب کوچک – را نیز در تصرف داشت .
در زمان کودوزولوش اول ، دارنده مهری که به احتمال از شهر مرزی ملگیوم ( Malgium ) ( به احتمال بر کناره رود دیاله ) خود را غلام کودوزولوش ( نوشته شده به صورت Kudusulush می خواند . در این زمان ایلامیان با در اختیار داشتن رودهای دیاله و زاب کوچک ، پس از مرگ شمشی ادد – پادشاه آشور – سرزمینهای شمالی بین النهرین و کناره های دجله را به تصرف خود در آوردند و به رودهای بالیخ و خابور رسیدند.
در بابل ، حمورابی قدرت بسیار یافت و در سال سی ام ( 1764 ق.م. ) نیروهای متحد ایلام ، اشنون ( Eshnunna ) و سوبرتو ( Subartu ) و ملگیوم را شکست داد و پس از آن دیگر شهر های بین النهرین را به تصرف خود در آورد . جانشین وی ، سمسو – ایلون ( Samau-Iluna ) ( 1712 – 1749 ق.م.) نیز مدعی باز پس راندن ایلامیان و گوتیان به مرزهایشان شده است . پس از نیمه نخست قرن هیجدهم ق.م. مدارک بین النهرینی مربوط به فعالیتهای سیاسی سوکل مخ ها به گونه أی چشمگیر کاهش یافته است . بر اساس نوشته های یافت شده در شوش وبرخی مدارک بین النهرینی همزمان ، می توان گفت که فرمانروایی سوکل مخ ها ، تا اوایل سده پانزدهم ق.م. به درازا کشیده است و از این رو طولانی ترین سلسله در ایلام بوده است .

ایلامی میانه ( حدود 1100 – 1450 ق.م. )

از چگونگی به پایان رسیدن سلسله سوکل مخ ها و نیز از چگونگی بر روی کار آمدن خاندان ایگی هلکی، آگاهی چندانی در دست نیست . سه شخص که دارای عنوان پادشاه شوش و انشان هستند ، به نامهای کیدینو ( Kidinu ) وتن / دن روهوراتیر ( دوم ) ( Tan/Dan –Ruhuratir ) و این شوشینک – شر – ایلانی (In-shusinak-shar-Ilami ) می باشند . مدارک یافته شده در هفت تپه متعلق به زمان تپتی – اهر
( Tepti-Ahar ) پادشاه شوش و انشان است . البته ، بیشتر گمان برده می شود که وی یکی از فرمانروایان سلسله سوکل مخ ها بوده است ، اما به کارگیری نام سالی از آن کدشمن _ انلیل اول Kadashman-Enlil = ( Kadashman-d.DUR.GL ) ( مرگ در 1374ق.م. ). در مهری که دارای نام تپتی اهر است ، زمان فرمانروایی وی را به حدود سال 1360 ق.م. می رساند. بر اساس یک گل نبشته تاریخ نگاری بابلی ، کوری گلزوی دوم (Kurigalzu ) ( 1324 –1345 ق.م.) پادشاه کاشی بابل یورش برده و هورپتیل ( Horpatila ) پادشاه ایلام ( Elammat ) را شکست داده است .



از قرنهای سیزدهم و دوازدهم ق.م. نوشته های بسیارارزشمندی از شاهان این دوره بر جای مانده است . از نخستین پادشاهان ایلامی میانه ، تنها نامهایی بر جای مانده است که بزرگترین پادشاه تاریخ ایلام به نام شیلهک – این شوشینک ( Shilhak-In-shushinak ) در فهرستهای خود به هنگام بازسازی پرستشگاه خداوند "این شوشینک " در شهر شوش ، از آنان نام برده است . وی نخست از دو پسر ایگی –هلکی ( lgi/e-Halki ) به نامهای پهیر – ایشن ( Pahir-Ishshan ) و اتر – کیته (Attar-Kitah ) بلافاصله پس از شاهان سلسله سوکل مخ ها یاد می کند که به احتمال ، سه نسل پیش از کیدن – هوترن ( Kidin-Hutran ) بوده اند . دو نوشته یافت شده از ده نو ، گواه بر فرمانروایی ایگی – هلکی پیش از دو فرزندش است .
پس از اتر کیته – پسروی هومبن –نومن ( Humban-numena ) به پائشاهی رسید که پرستشگاهی در لیان ( بوشهر ) بنا می کند. از وی ، نوشته أی اهدایی به اکدی و پاره آجری که برآن تنها بخشی از نام او باقی مانده ، برجاست . شیلهک این شوشینک از وی به عنوان سازنده ( بازسازنده ) پرستشگاه خداوند این شوشینک پیش از خود یاد کرده و او را از فرزندان سوکل مخ بزرگ ، شیلهه خوانده است .
پس از هومبن – نومن ، پسر وی به نام اونتش – گل / نپیریش ( Untash-d.Gal/Napirisha ) به پادشاهی رسیدو به احتمال ، پادشاهی وی همزمان با پادشاهی شولمانو- اشریداول ( Shulmanu-Asharid ) , ( 1245 – 1247 ق.م. ) پادشاه آشور ، و کدشمن – انیل دوم ( Kabashman ) ( 1256-1264 ق.م. ) پادشاهان کاشی بابل بوده باشد.
وی در 42 کیلومتری جنوب شرقی شوش پرستشگاه بزرگ چغازنبیل را در شهر آل – اونتش – گل / نپیریش ( شهر اونتش گل / نپیریش ) ک امروز بزرگترین و سالمترین زیگورات بر جای مانده در ایران و بین النهرین است . برای خدایان شوش و ایلام ، به ویژه خداوند این شوشینک ساخت . همچنین ، از کارهای ساختمانی و بازسازی شوش نیز –غافل نبود . با پیدایش سستی در فرمانروایی کشتی – لییش چهارم ( Kashti-Liliash ) ( 1235 – 1242 ق.م. )پادشاه بابل ، اونتش گل / نپیریش بر بین النهرین تاخت و با غنیمتهای بسیار که در بردارنده تندیسهای خدایانی چند نیز بود، به شوش باز گشت .
در بیست سال پادشاهی اونتش گل/نپیریش ، ایلام از انزوای تاریخی خود بیرون آمد و بار دیگر ، در پهنه سیاست روز منطقه فعال شد .
پس از مرگ اونتش- گل /نپیریش ،شخصی به نام اونپتر / گل نپیریش ( GAL/Napirisha – Unpatar ) به پادشاهی رسیده که گفته شده پدرش پهیر ایشن ( Pahir-Ishshan ) نام داشته است . ب احتمال زیاد ، این پهیر – ایشن نمی توانسته عموی هومبن – نومن – پدر اونتش – گل / نپیریش بوده باشد، شاید از نوادگانش باشد . در زمان فرمانروایی این پادشاه در آشور توکولتی – نینورت ( Tukulti-Ninurta) ( 1208-1244 ق.م.) به گسترش قلمرو خود پرداخت و در حمله به بابل کشتی لییش چهارم را به اسارت به آشور برد وشاهی دست نشانده خود را به پادشاهی بابل منصوب کرد. در بازگشت از بابل ایلامیان وادار به باز پس نشینی از کناره های رودخانه کرخه شدند که در تسلط خود داشتند .
گفته شده که پس از مرگ اونتش – گل / نپیریش به مدت یکسال همسر وی به نام نپیر – اسو ( Napir-Asu ) که پیکره أی مفرغی به وزن 2200 کیلو ( بدون سر ) از وی برجای مانده، پادشاه ایلام شده است. اما ، مدرکی که این را تایید کند وجود ندارد .
پس از او نپتر – گل / نپیریش ، برادرش به نام کیدین هوترن ( Kidin –Hutran ) به پادشاهی رسید که به احتمال ، حدود بیست سال پادشاهی کرده است . کیدین هوترن با استفاده از ناتوانی پادشاهان کاشی بابل ، دو بار بر بین النهرین تاخت و با غنیمتهای بسیار ، به شوش بازگشت .با وجود این دو یورش موفقیت آمیز ، بابل همچنان زیر سلطه آشور باقی ماند.
پس از کیدین هوترن ،شخصی به نام " هلوتوش/ هلودوش – این شوشینک " سلسله جدید و نیرومندی را در ایلام پایه گذاری کرد که به مدت حدود پنجاه سال ،نیرومندترین نیروی سیاسی و نظامی منطقه بوده است .
شوتروک – نهونت ( Shutruk-Nahhunte ) پس از هلو دوش – این شوشینک به پادشاهی رسید. وی با استفاده از زمان مناسب به همراه پسر خود ، کوتیر – نهونت ( Kutir-Nahhunte ) بربابل تاخت ( 1160 ق.م. ) و شکست سختی را بر پادشاه آن زبت – شوم- ایدی (Zababa-shum-iddina ) وارد کرد وسبب سرنگونی وی شد. شوتروک – نهونت در بازگشت به شوش ، انبوهی از غنیمتهای جنگی را چون ستون قانون حمورابی ، سنگ یادبود من – ایشتو – سو اکدی و با خود به شوش آورد.
سه سال بعد ، 1157ق.م. کوتیر – نهونت موفق شد آخرین پادشاه سلسله کاشی ها به نام انلیل – نادین-آخ ( Enlil- nadin-ahe ) را دستگیر و به همراه تعداد زیادی از بینالنهرینیها به ایلام بفرستد . کوتیر- نهونت که پس از پدر به پادشاهی رسیده بود ، با غنیمتهای بسیار ، از جمله : پیکر خداوند مردوک ، خدای بابل و پیکره های دیگر خدایان بین النهرین به شوش باز گشت . ب اسارت بردن خداوند مردوک ، تا"ثیر بسیاری بر روحیه مردم بین النهرین گذاشت و سبب شده که چهار دهه بعد ، بین النهرینیها بر ایلام بتازند و آن پیکره را بار دیگر به بابل بازگردانند .
پس از مرگ کوتیر – نهونت در حدود سال 1140 ق.م. برادرش شیلهک این ش.شینک ( Shilhak-In-Shushinak ) که بی گمان بزرگترین پادشاه تاریخ ایلام بود، به پادشاهی رسید. وی با هشت بار لشکرکشی ، دامنه سلطه ایلام را تا نواحی کرکوک و کوههای غربی زاگرس گسترش داد. به احتمال زیاد وی، سبب اختلال در حکومت آشور شد ومسبب قتل" آشور-دان " اول ( Ashshurdan ) ( 1134-1179 ق.م. ) گشت . همچنین ، یک بار نیز به بابل که به احتمال شورشهایی در آن پدید آمده بود تاخت و تا بابل و فرات پیش رفت . شیلهک – این – شوشینک پس از مرگ برادر ، با همسر وی نهونت – اوتو ( Nahhunte-Utou ) ازدواج کرد و در همه نوشته ها ، همواره برای وی و فرزندانی که از برادرش بودند در خواست طول عمر وشادی و خوشی کرده است .
از شیلهک – این – شوشینک نوشته های بسیاری بر جای مانده است .نبشته های پیروزیها و آبادانیهایش . وی ، به هنگام نو سازی پرستشگاههای گوناگون ، از شاهان گذشته أی که برای نوسازی آن پرستشگاه کوشش کرده بودند نام برده است . از این رو ، فهرست طویلی از پادشاهان گذشته ایلام برای ما به یادگار گذاشته است .
پس از مرگ شیلهک این شوشینک ، پسر وی " هوتلودوش – این شوشینک " ( Hutelludus-In-Shushinak ) به پادشاهی رسید. وی نیز همانند پدر، به نوسازی پرستشگاهها پرداخت . در زمان وی ، بابل و نواحی دجله از زیر چیرگی ایلام خارج شد و پادشاه بابل ، " نبوکدوری- اوصور" ( Nabu-kudurri-usur ) ( 1103 –1124 ق.م.) دو حمله به خوزستان و شوش می کند که دومین آن ،در گرمترین روزهای تابستان خوزستان بود .
در این حمله ، هوتلودوش این شوشینک را وادار به گریز از شوش شد و نبوکدوری اوصور ، تندیس خداوند مردوک را از شوش به بابل بازگرداند . شاید با بازگشت نبوکدوری اوصور ، هوتلودوش – این- شوشینک به شوش باز گشته و آنجا را در اختیار خود گرفته باشد .
با پایان یافتن پادشاهی هوتلودوش این شوشینک، یک باره با سکوت کاملی در مورد ایلام و نیز بیشتر سرزمینهای خاور نزدیک روبه رو می شویم که کم و بیش نزدیک به دویست سال به درازا می کشد .
نوشته های ایلامی میانه قرن هشتم پیش از میلاد ، برادر هوتلودوش این شوشینک را به نام " شیلهین –همرو-لگمر " ( shilhina-Hamru-Lagamar ) پادشاه بعدی ایلام خوانده ، ولی در مورد این پادشاه ، سندی از زمان خود وی به دست نیامده است .


ایلامی نو از 814 ق.م. تا کوروش بزرگ
در نبردی که میان ایلامیان و بابلیان با سپاهیان سین – اخ –اریب ( Sin-ahhe-eriba ) ( سناخریب، 681-704ق.م. ) پادشاه تازه آشور رخ داد ، آشوریان پیروز شدند و پسر سین – اخ – اریب به نام آشور- نادین – شومی ( Assur-nadin-shomi ) به پادشاهی بابل منصوب گشت ( 700ق.م. )
پس از شوتروک – نهونت دوم ، برادرش هلوشو- این شوشینک ( Hallush-In-Shushinak ) ( 693-698 ق.م.) به پادشاهی ایلام رسید .
هنگامی که سین اخ اریب سرگرم سرکوب آخرین یاران مردوک – اپل – ایدین بود هلوشو – این –شوشینک به شمال بابل تاخت و به یاری بابلیان ، پسر سین – اخ – اریب را دستگیر کرد و به ایلام فرستاد ( 694 ق.م.) و یکی از متحدان بابلی خود را به پادشاهی بابل نشاند .
در سال 693 ق.م. آشوریان به بابل تاختند و پس از به دست گرفتن بابل ، دست نشانده ایلامیان را به اسیری گرفتند .در پایان سال 693 ق.م. گفته شده که براثر شورشی ، هلوشو – این شوشینک کشته شد و کودور – نهونت دوم به پادشاهی نشست . کودور – نهونت ، پایتخت ایلام را به مدکتو ( Madakto ) ( به احتمال در شرق یا جنوب شرقی خوزستان ، جایی تا حدی دورتر از دسترس آشوریان ) و سپس ، به هیدلو ( Hidalo ) ( هیدلی Hidali ) در گل نبشته های تخت جمشید و بی گمان دژسپید در نزدیکی نور آباد فهلیان ) منتقل کرد.
در سال 692 ق.م. سین – اخ – اریب به ایلام تاخت . بنابرگزارشی ، کودور – نهونت ، سه ماه پس این حمله مرد و بنابر گزارش دیگر ، وی دستگیر و دو ماه پس از آن کشته شد. پس از کودور – نهونت، هومبن – نیمن ( Humban-nimena ) ( 689-692ق.م.) به پادشاهی رسید.
در سال 691 ق.م. وی فرماندهی سپاهیان ایلامی ، بابلی و کوه نشینان زاگرس را نبردی با آشوریان ، بر عهد داشته که بنابر نوشته های بابلی ، پیروزی از آن هومبن – نیمن شده است . سال بعد – به تلافی- سین – اخ – اریب بابل را تصرف و ویران کرد .
اندکی پس از سقوط بابل ، هومبن – نیمن در گذشت و هومبن – هلتش اول ( Humban-haltash ) ( 681-688 ق.م.) به پادشاهی رسید . د رزمان وی ، به نشان دوستی گویا برخی از پیکره های خدایان بابلی که در زمانهای گوناگون به شوش برده شده بودند ، به بابل بازگردانده شدند. هومبن – هلتش اول بر اثر بیماری در سال 681 ق.م. مرد .
پس از وی ، هومبن – هلتش دوم ( 675-680 ق.م. ) به جای وی نشست . با کشته شدن سین – اخ – اریب در سال 681 ق.م. ، بار دیگر بابلیان کوشیدند تا از پشتیبانی ایلامیان برخوردار شوند . در سال 675ق.م. هومبن – هلتش دوم به شمال بابل تاخت و شهر سیپر( Sippar ) را تصرف کرد.
اندکی پس از این رویداد ، گویا بر اثر سکته در گذشت و برادرش اورتکی ( Urtaki ) به پادشاهی رسید . با روی کار آمدن اورتکی ، رابطه أی دوستانه میان وی و پادشاه آشور ، آشور – اخ – ایدین ( Ashshur-an-Issin ) ( اسارها دون 669 –680 ق.م.) پدید آمد و ایلامیان از یاری دادن به شورشیان بابلی بر ضد آشوریان ، خوداری نمودند . این پیوند دوستی در زمان پادشاهی آشور – بانی – اپلی ( Ashsur-bani-apli ) ( آشوربانی پال ، 627-668 ق.م. ) و تا سال 665 ق.م. ادامه یافت .
در سال 665 ق.م. اورتکی حمله ای به بابل کرد ، اما سپاه آشور او را وادار به باز پس نشینی کرد . اندکی بعد اورتکی مرد.
بر اساس نبشته های آشوری ، پس از اورتکی ، تپتی – هومبن – این – شوشینک ( Tepti-Humban-In-Shushinak ) که از پسران شیلهک – این – شوشینک دوم بود به پادشاهی ایلام رسید . در این نبشته ها از وی به ت او من ( Teuman ) یاد شده است . بنابر گفته آشوریان ، سه تن از فرزندان اورتکی به دربار آشور پناهنده شدند . مدت ده سال جنگی میان ایلام و آشور رخ نداد و در این مدت ، ت اومن به بازسازی پرستشگاههای سرگرم شد. درسال 653 ق.م. آشور – بانی – اپلی به ایلام تاخت و پس از تصرف در ، در کناره رود اولایی ( کارون و یا شائور امروزی ) در نزدیکی شوش با ایلامیان درگیر شد. نبرد ، تپتی هومبن این شوشینک به قتل رسید . آشوربانی اپلی ، یکی از پسران پناهنده اورتکی را به نام هومبن – نیکش دوم ( Humban-nikash ) به پادشاهی شوش و مدکتو نشاند . با این حال ، مدارکی دیگر نشان دهنده آن است که شخصی به نام ات – همیتی –این شوشینک ( Atta-Hamiti-In-Shushinak ) فرزند هوترن – تمپی – به فرمانروایی شوش رسیده است . در میان سالهای 652 تا 648 ق.م. که میان آشوربانی اپلی و برادرش شمش – شوم – اوکین ( Shamash-shum-ukin ) پادشاه بابل جنگ و کارزار بود، هومبن نیکش دوم به یاری پادشاه بابل رفت که در نزدیکی شهردر ، از سپاهیان آشوربانی اپلی شکست خورد. در پی این شکست و در پی شورشی ، شخصی به نام تمریتو ( Tammaritu ) ( 649 –652 ق.م. )ب جای هومبن نیکش دوم نشست . وی با نبوبل شوماتی ( Nabu-Bel-shumati ) کلدانی بر آشوربانی اپلی متحد شد. او نیز در نبردی از سپاهیان آشور شکست خورد و در پی شورشی ،از پادشاهی بر کنار شد و به دشمن خود – آشور – پنا برد که پناه هم داده شد. با گریز تمریتو ، شخصی به نام ایندبی بی ( یا ایندبی کش 648-649 ق.م.م) به سلطنت رسید که در پی تـهدید آشوریـانـی پـال در حمله بـه ایلام ، کشته شد و به جای وی هومبن – هلتش سوم ( ؟- 648 ق.م.) به پادشاهی رسید .
در سالهای 646 –647 ق.م. آشوریان بار دیگر به ایلام تاختند . هومبن – هلتش سوم ناگزیر به گریز گشت . همزمان با بازگشت آشوریان ، هومبن – هلتش به مدکتو مراجعت نمود که با بازگشت آشوریان روبه رو شد و به دور – اونتش پناه برد . آشوریان ، این بار کم و بیش همه دشت خوزستان و کوههای شرقی را به تصرف در آوردند و در بازگشت ، شوش را غارت و ویران کردند و بار دیگر ، تمریتورا به پادشاهی شوش نشانند. چنین به نظر می رسد که با بازگشت آشوریان ، هومبن – هلتش به مدکتو بازگشته باشد ، اما مدتی بعد دستگیر و به آشور برده شده .
شاهان آشور هماره در همه گزارشهای خود درباره کشتارها ،چپاولگریها و غارتها ، بیش از اندازه غلو و خودستایی کرده اند و آشور – بانی – اپلی هم مدعی است که شوش را جایگاه ماران و گژدمها کرده است . با این حال ، می بینیم که ایلامیان اندک اندک از میان همان ویرانه ها سر بر آورده و به بازسازی خود سرگرم شده اند . با مرگ آشور بانی اپلی و پدیدار شدند سستی روز افزون در آشور ، بابل نبواپل – اوصور( nabu- apal – usur‌) ( 605 – 625 ق.م. ) به سلطنت نشست و برای بدست آوردن پشتیبانی نیروهای ایلامی ، در کارزاربا آشوریان ، خدایان ایلامی را که سپاهیان آشوبانی اپلی به اوروک ( در جنوب بین النهرین ) برده بودند به شورش باز گرداند . به نظر می آید که ایلامیان مرکزیتی در شوش پدید آورده و به تقویت نیروی نظامی خود پرداخته اند چه در نسل بعدی ، در زمان نبوکد دوری – اوصور دوم ( بخت نصر عهد عتیق 562 – 604 ق.م. ) در سال 596 ق.م. میان ایلامیان و بایلیان در کرانه دجله درگیری پیش آمد . مدارک دیوانی ایلامی به دست آمده از شوش که درباره جامه ، سلاح و دیگر کالاها ( که بر اساس خط و شیوه نگارش می توان گفت متعلق به سالهای پایانی قرن هفتم و نیمه نخست قرن ششم پیش از میلاد می باشد ) ، به درستی نشانگر تجدید حیات شهر شوش در این دوران است . با برقراریی فرمانروایی هخامنشیان در پارس ، بخش شرقی – انشان – از حوزه تصرف فرمانروایان ایلامی خارج گشت . کوروش اول ، پدر بزرگ کوروش دوم ، به گواهی نقش مهری برگل نوشته های با روی تخت جمشید ، " مهر 93 " خود را از " انشان " و " فرزند چیش پیش " خوانده است . کوروش بزرگ نیز در گل خوزستان به تصرف کوروش بزرگ در آمد ،‌مدرکی در دست نیست . اما، آنچه از زمان کوروش بزرگ در می یابیم ،‌این است که سرزمینهای ایلامی از آن زمان تا به امروز همواره بخشی از ایران زمین بوده اند .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

از جمله اقدامات مهم و اساسی اسکندر در کشورهای تحت استیلا و تسلط خود می توان به موضوع شهر سازی اشاره کرد. بطوریکه روایت کرده اند او هفتاد شهر ساخته ولی احتمال می رود که این رقم قدری مبالغه آمیز باشد. البته کلیه شهر هایی که اسکندر آنرا ساخته است به معنای حقیقی شهر نبوده است، بلکه قسمت اعظم آنها دژهای نظامی به سبک مقدونی بود که در اراضی پادشاه ساخته شده ...



امپراطوری اسکندر
در هر حال در دوران سلطنت مقدنی در مشرق، مراکز جدید شهری بوجود آمدند که از "اسکندریه" در مصر شروع و به "اوپیان" در ساحل شرق هند خاتمه می پذیرد.


در ایران و آسیای میانه چند شهر به نام اسکندریه معروف است، اسکندریه در شوش در تلاقی دجله و ابله، اسکندریه در کرمانی، اسکندریه در آراخوسیا (قندهار کنونی)، اسکندریه در آریا (هرات کنونی)، اسکندریه در مرغیان (مرو) و ...

سیاست شهر سازی اسکندر مبنی بر مقاصد جنگی وی بود و نه اقتصادی یا دولتی. ولی اهمیت این سیاست به تدریج از حدود نیات اسکندر تجاوز کرد و در یک مقیاس نافذتر و منظم تری به وسیله قائم مقامهای اسکندر و وارثان حکومت وی تکیه گاه نیرومندی برای آنها شد.

باید خاطر نشان ساخت که هزاران بازرگان و ضنعتگر یونانی به امید جلب منافع بیشتر در کشورهای مشرق زمین به دنبال قشون اسکندر به راه افتادند. اغلب آنها در شهر های جدید رحل اقامت افکندند و دست به فعالیت زده، تجربیات پر ارزش خودشان را به کار انداختند، و روابط و مناسبات گذشته آنها با مراکز بازرگانی یونان موجب توسعه و گسترش میزان مبادله کالا بین مشرق زمین و یونان گردید.

کشفیات جغرافیایی که در موقع لشکرکشی صورت میگرفت و هم چنین بهبود طرق بازرگانی، در توسعه روابط اقتصادی و تجاری بسیار نافذ بود. یکی از مسائلی که در دوران حیات اسکندر محسوس نبود، ولی بعدا" ثمرات و نتایج زیادی از آن عاید شد، موضوع نفوذ زبان یونان و هنر و دانش آن کشور در مشرق زمین بود که در ایجاد و تاسیس یک تمدن مختلط و ممزوج نقش مهمی ایفا کرد.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

پیشینه حاکمیت زنان در سطوح پادشاهی و فرمانروایی در ایران به دوران پیش از اسلام برمی گردد. پادشاهی زنانی چون پوراندخت و آذرمیدخت دختران خسرو پرویز ساسانی که بر اریکه تخت شاهی تکیه زدند، اگر چه مدت کوتاهی بود، اما نشانگر تسامحی بود که در پذیرش زنان در عرصه های پادشاهی در ایران آن دوران وجود داشته است . پس از ورود اسلام به ایران ، در بخارا ملکه ای پادشاهی می کرد که در کتاب تاریخ بخارا از وی تحت عنوان (خاتونی ) [1]ذکرگردیده که با اقتدار و شکوه مدت سی سال فرمانروایی کرد. (

در سرزمین بخارا سلسله فرمانروایان محلی به نام (بخارا خدات ) [2]حاکمیت داشتند که تا دوره اسلامی حاکمیتشان ادامه یافت .) (فرای ، 1348). در پروسه تطابق ایرانیان با آیین جدید، حکمرانان و فرمانروایان محلی مقاومتهایی می کردند اما خاتون بخارا از طریق مصالحه و سیاست تلطیف آمیز و دادن خراج توانست با تسامح و مدارا به حکمرانی ادامه دهد.

(نرشخی ) می نویسد: ملکه به واسطه خردسال بودن فرزندش (طغشاده )نایب السلطنه شد زیرا همسرش (بندون ) فرمانروای بخارا فوت کرده بود و ملکه ختک به نیابت به سلطنت می رسد. (ختک یا قبخ که تلفظ آن نامعلوم است به ملکه اطلاق می شد).

ملکه شخص بسیار مقتدری بود و درباری با شکوه داشت ، چنانکه هر روزجوانان ، کمربند زرین بسته و شمشیر حمایل کرده و ملک زادگان و دهقانان وغلامان و خواجه سرایان به خدمت وی می رسیدند، وقتی اعراب به فرماندهی حاکم خراسان (عبیدالله بن زیاد) در سال 54 ه” . ق / 673 م برای نخستین بار به بیرون دروازه های بخارا رسیدند، خاتون پیکی به سمت ترکان فرستاد و از آنان کمک خواست و از طرفی پیکی نیز به عبیدالله بن زیاد فرستاد و هفت روزمهلت خواست و همراه پیک هدایای زیادی برای دشمن فرستاد که این از زیرکی سیاست ورزی زنانه او بود.

به دنبال جنگی که بین ترکان و مسلمانان در گرفت ، مسلمانان کشتار زیادی ازترکان کردند و پیروز شدند و غنایم فراوان از سلاح و زر و برده بدست آوردند.نرشخی می نویسد: (یک پای موزه خاتون ، با جورب گرفتند، و جورب و موزه از زر بود، مصرصع به جواهر. چنانکه قیمت کردند، دویست هزار درهم .(نرشخی ، ص 45)

بانوی بخارایی با دیدن خرابی هایی که اعراب بوجود آورده بودند کسانی فرستاد و امان خواست و تن به صلح داد. در شرح خرابی ها نرشخی می نویسد: (عبیدالله زیاد فرمود تا درختان می کندند،ودیه ها را خراب می کردند، و شهر را نیز خطر بود، خاتون کس فرستاد و امان خواست صلح افتاد برهزار بار هزار درم ) (یعنی یک میلیون سکه نقره )

دو سال بعد سعیدبن عثمان در سال 56 ه” . ق / 675 م ) از جیحون گذشت و به بخارا آمد. باملاقات ملکه عاشق او شد زیرا خاتونی زنی زیبا و با کمال بود اما عملکرد سعید بن عثمان در بخارادر جریان اسارت گرفتن جوانان بخارایی و انتقال آنان به مدینه منجر به قتل وی توسط بردگان تحقیر شده گردید. چند سال بعد در دوران خلافت یزدبن معاویه ، مسلم بن زیاد امیر خراسان شد وبه بخارا آمد، باز همین خاتون برای جلوگیری از جنگ و خونریزی با سیاست تلطیف آمیز خود راه صلح و گفتگو را باز گذاشت . چنانکه نرشخی می نویسد (… کس فرستاد و قید خواست ، و مسلم باوی صلح کرد. و مال عظیم بستند.) خاتون بخارا در شرایطی که فرمانروایان عرب به طور متوالی به بخارا آمد و شد می کردندهمچنان مقاومت می کرد و با راهکار از تسلط آنان بر سرزمینش جلوگیری می کرد و کار بخارابدانجا کشید که نرشخی می نویسد در هر سال دویست هزار درم خلیفه را دهند، و ده هزار درم امیرخراسان را و از خانه ها و ضیاعها، یک نیمه بر مسلمانان دهند، و علف ستوران عرب ، و هیزم . و آنچه خرج گردد…)

خاتون بخارا با تسامح و گفتگو سی سال بر بخارا حکمرانی کرد. علی رغم تمامی داستان پردازیهای ناموسی که جامعه مردانه به وی نسبت داده بودند (وامبری ، 1380، ص 37). بااقتدار تمام توانست در برابر دشمنان پایداری و مقاومت کند. با درگذشت این بانو نخستین خاندان فرمانروای بخارا پایان یافت و فرمانروایی اسلامی برای کسانی که از این خاندان به جا مانده بودند.لقب امیر را نگاه داشت ، بی آنکه نفوذ یا پادشاهی داشته باشند. بخارا در سال (89 ه” . ق / 709 م ) توسطقتیبه ابن مسلم به تصرف کامل درآمد.

منابع

1 ـ باستانی پاریزی ، محمدابراهیم ، گذر زن از گدار تاریخ ، انتشارات کیانا، تهران 1382 2 ـ فرای ، ریچارد. بخارا دستاورد قرون وسطی ، ترجمه محمد محمودی ، انتشارات ترجمه و نشر کتاب ،تهران 1348. 3 ـ نرشخی ، ابوبکر محمد بن جعفر، تاریخ بخارا، تصحیح مدرس رضوی ، انتشارات کتابفروشی سنائی ،تهران 1319. 4 ـ وامبری ، آرمینیوس ، تاریخ بخارا از کهن ترین روزگاران تاکنون ، انتشارات سروش ، تهران 1380. 1کارشناس ارشد تحقیقات پژوهشکده تاریخ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ، عضو انجمن زنان پژوهشگر تاریخ 2- خاتون واژه ای ترکی است که از ریشه (خت ) گرفته شده که به معنای در آمیختن ودر هم کوبیدن است . به نوشته دیوان لغات الترک کاشغری ، این کلمه ترکی جغتای و به معنای (بانوی عالی نسب است ). 3- این واژه به نوشته استاد مدرس رضوی ، باید (خدا) باشد و حرف (ت ) در آخر آن ،اثر زبان عربی است .

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

در سال 1917 درست یک سال مانده به پایان جنگ اول جهانی، روسیه شاهد دو انقلاب پیاپی بود یکی انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک فوریه و دیگری انقلاب بلشویکی اکتبر. در جریان انقلاب اول رژیم تزاری سرنگون شد و نظام انقلابی کوشید از طریق دموکراسی ـ لیبرالیسم با جامعه سنتی فئودالی روسیه مبارزه کند. از این رو تغییری در سیاست خارجی دولت روسیه پدید نیامد ولی انقلاب دوم که در اکتبر 1917 انجام شد، سوسیالیست بلشویکها زمام امور را در دست گرفتند و کل نظام و ساختار روسیه تزاری را دگرگون کردند و با نام جدید شوروی سوسیالیتی خود را به جهانیان معرفی نمودند.



این تحول عمیق تغییرات زیادی در سیاست خارجی روسیه شوروی با سایر دولتها خصوصاً ایران ایجاد نمود و دولت انقلابی روسیه با پیروی از ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم، تمامی قراردادهای استعماری زمان تزارها را لغو نمود و استقلال و تمامیت ارضی ایران را با پایان عملیات نظامی خشونت آمیز و استعماری لغو ساخت.1



بدیهی است که این امر برای ایرانیان که سالیان سال مورد استعمار و استثمار این دولت غاصب قرار گرفته بودند امری خوشایند بود. ولیکن دولت ایران در این زمان دستخوش ناامنی و اغتشاش داخلی بود و حدود اختیارات و قدرت دولت مرکزی بسیار اندک. دولت انگلستان که با بروز انقلاب بلشویکی 1917 منافع خود را در ایران در خطر می‌دید برای جلوگیری از نفوذ تدریجی بلشویسم در ایران به فکر افتاد تا با ترفندی جای خالی روسیه را پر کند و نفوذ خود را بر تمامی ایران بگستراند. در این میان پاره‌ای از دولتمردان نیاز مبرم به اعادۀ نظم در مرکز و ولایات را احساس می‌کردند و همگی بر این نظر بودند که این مهم نیازمند ساماندهی دوبارۀ نظام مالی کشور و تشکیل یک نیروی نظامی یکپارچه و متحد الشکل است، اما این که چگونه و از کدام بودجه به چنین امری دست یابند هنوز مشخص نبود.



در این میان میرزا حسن خان وثوق الدوله که گرایش سیاسی به انگلیس داشت و مانند تعدادی از رجال دیگر همعصر خویش تنها راه بقای کشور در آن زمان را در همکاری با انگلیس می‌دانست با کمک انگلیسها به صدارت رسید. وی توانست در اولین سال حکومتش با استفاده از همان نیروهای ژاندارمری و قزاق تا حدی نظم و امنیت حداقل در ایالات مرکزی ایران برقرار نماید. با وجود این هنوز نظم و امنیت در ولایات اطراف مرزهای ایران چون آذربایجان، شمال، شیراز و فارس و نواحی جنوب شرقی ایران برقرار نشده بود و حکم دولت مرکزی در آنجا چندان نفوذی نداشت.



با پایان جنگ جهانی اول در اول نوامبر 1918 ایران که در دوران جنگ با وجود اعلام بیطرفی همچنان مورد یورش و هجوم قوای روسیه و عثمانی، انگلیس و حتی آلمان2 قرار گرفته بود و در دوران جنگ عرصه نبرد و حتی چپاول طرفین جنگ شده بود، طبیعی بود که می‌بایست پیگیر حقوق تضییع شده خود باشد. بنابراین هیئتی از سوی دولت ایران به ریاست علی قلی خان مشاور الملک انصاری و میرزا علی خان فروغی ذکاءالملک و عده‌ای دیگر روانه کنفرانس صلح پاریس نمود تا برای جلب کمکهای بین المللی جهت اعاده خسارتهای وارده بر ایران در زمان جنگ تلاش کنند.3



هیئت ایرانی در 25 آذر 1297از تهران عازم پاریس شدند اما انگلیس تمام تلاش خود را به کار بست تا آن هیئت را از شرکت در کنفرانس صلح محروم سازد. انگلیس حتی با اعمال فشار از مسافرت حسن پیرنیا از تهران به آمریکا و طرح دعاوی ایران در آنجا ممانعت به عمل آورد. بر اثر تلاش انگلیسیها، اعضای کنفرانس صلح پاریس به این بهانه که ایران در ابتدای جنگ اعلام بیطرفی نموده است و رسماً درگیر جنگ نشده است از شرکت ایران در کنفرانس جلوگیری کردند. این در حالی بود که در تهران وثوق الدوله مشغول مذاکرۀ پنهانی با سرپرسی کاکس وزیر مختار موقت انگلیس جهت عقد یک قرارداد جدید بود.4



در این مذاکرات محرمانه دو تن از اعضای کابینه وثوق الدوله نصرت الدوله فیروز و صارم الدوله نیز شرکت داشتند. بالأخره این قرارداد در 9 اوت 1919/ 17 اسد 1297 بین ایران و انگلیس بسته شد.5 به موجب این قرارداد مستشاران انگلیسی برای اداراه امور مالی ایران و مستشاران نظامی برای سازماندهی و ادارۀ یک نیروی یکپارچه و متحدالشکل دست به کار می‌شدند و البته در جهت اجرای قرارداد مبلغ 2 میلیون لیره به دولت ایران وام داده می‌شد. مدیر کل امور مالی یک نفر انگلیسی می گشت سازمان گمرک، راه آهن و سایر تأسیسات اقتصادی ایران تحت نظارت مستشاران انگلیسی قرار می‌گرفت و در نهایت ایران تحت الحمایه انگلیس می‌گردید.6



طراح اصلی این قرارداد که از سالها پیش درصدد سلطۀ کامل انگلیس بر ایران بود، کرزن بود. او که قبل از حوادث روسیه رویای تسلط بر ایران را در سر داشت و با تقسیم ایران با یک دولت دیگر به شدت مخالفت می‌کرد پس از سقوط رژیم تزاری و کنار کشیدن روسیه از تمامی منافع استعماریش، به فکر انعقاد قراردادی افتاد. به خصوص آنکه پس از تأسیس جامعه ملل و امضای منشور آن، تجاوز مستقیم به کشورها و الحاق خاک آنها به خاک کشور فاتح رسماً ممنوع بود و در کشوری مثل ایران که بیش از هزار کیلومتر مرز مشترک با روسیه داشت، اقدام به چنین عملی به منزله اشغال دائم و تقسیم کشور و در حکم انتحار سیاسی بود.7



وثوق الدوله که از یک سو انگلیس را تنها پناهگاه ایران می‌دانست و از سوی دیگر از مخالفت ملت و رجال سیاسی با این قرارداد به خوبی آگاه بود در صدد برآمد تا با وادار کردن انگلیس به لغو قراردادهای پیشین چون قرارداد 1907 و 1915 و الغای کاپیتولاسیون و پلیس جنوب و سپردن فرماندهی لشکر قزاق به افسران ایرانی تا حدی محبوبیت کسب کند.8



ولیکن خبر انتشار قرارداد 1919 موجی از مخالفت را برانگیخت علی الخصوص که در ماده اول آن محترم شمردن استقلال و تمامیت ارضی ایران گنجانده شده بود یا به تعبیری « در قاموس سیاست اروپایی معنی جمله (ضمانت استقلال و تمامیت مملکت یک دولت از طرف یک یا چند دولت خارجی) این است که آن مملکت ضمانت شد بالمآل ضمیمه مملکت دولت ضامن گردد یا این که اگر در این ضمانت یک یا چند دولت دیگر هم مشترک باشند بین آنها تقسیم شود و قدم دوم این ضمانت نامه تعیین منطقه نفوذ است و بعد از آن الحاق».9



مرحوم سید حسن مدرس در مخالفت با قرارداد 1919 در مجلس شورای ملی این سخن تاریخی را ایراد کرد: «بنده خیال می‌کنم هر کس متن قرارداد را مطالعه کرده باشند چون من اهل سیاست نبودم مرور نمی‌کردم. اگر چه یکی از مخالفین بودم، لیکن هر چه می‌گفتند که این قرارداد کجایش بد است گفتم من سر درنمی‌آورم. من سیاسی نیستم، آخوندم. فقط چیزی که می‌فهمم بد است آن ماده اولش است که می‌گوید استقلال ایران را می‌شناسیم (خنده نمایندگان) این مثل این است که یکی به من بگوید من سیادت تو را می‌شناسم».10



در نهایت انتشار مفاد این قرارداد که کشور ایران را به مانند یتیمی بی کس تحت قیومیت انگلیس در می‌آورد، روح وطنخواهان روشن اندیش را به جوش می‌آورد و هوشیاری و بیداری آنان و اعتراض گسترده مردم، نقشۀ شوم آنها را بر هم ریخت. گفتنی است که سیاستمداران انگلیسی چندان از استحکام قرارداد مطمئن بودند که بلافاصله دو هیئت یکی نظامی به ریاست دیکسن و یکی مالی به ریاست ارمتیاژ اسمیت به ایران فرستادند و بی درنگ آغاز به کار کردند.11 دیکسن به منظور گفتگو در چگونگی اجرای امور نظامی قرارداد و ایجاد ارتش واحد، کمیسیونی با افسران ژاندارمری و قزاق تشکیل داد. از اعضای این کمیسیون کلنل فضل الله خان آق اولی، ماژور عزیز الله خان ضرغامی سالار لشکر و چند تن دیگر بودند. این امر چندان بر ایرانیان بزرگ اندیش گران آمد که کلنل فضل الله خان که مردی وطن پرست و آزاده بود چون در آغاز کار دریافت که کمک به اجرای این قرارداد خیانت به ایران و ایرانیان است و برای عدم شرکت در این کمیسیون نیز راهی نداشت برای اینکه دامانش به لوث این گناه عظیم آلوده نشود به نشان اعتراض خودکشی نمود. خودکشی این جوانمرد مردم را چنان منقلب نمود که آماده قیام شدند.12



مقارن ورود هیئتهای انگلیسی به ایران سید حسن مدرس و شیخ حسین لنکرانی بر علیه قرارداد سخنرانیهایی نمودند و مردم را به مخالفت با این قرارداد برانگیختند حاج اقا جمال اصفهانی از مجتهدین محافظه کار و بنام تهران نیز که به طور معمول در سیاست مداخله نمی‌کرد به مخالفت با این قرارداد پرداخت.13 احمد علی سپهر یکی از شاهدان واقعه در خاطرات می‌نویسد:



«میزبان محترم [شیخ حسن لنکرانی] اظهار داشت من مصمم هستم امشب ملاقاتی از دو مجتهد بزرگ بنمایم. از حاج امام جمعه خوئی استدعا کنم دستور دهند مسجد ترکها برای ایراد وعظ و خطابه در اختیار آزادیخواهان قرار گیرد و از آقا سید حسن مدرس تمنا کنم رابطه شخصی خود را هم با وثوق الدوله قطع و پیشوایی نهضت مخالفین قرارداد را بپذیرد ...».14



مخالفین قرارداد در این خصوص حتی حزبی بر علیه تشکیلات وثوق الدوله و افرادی که مانند آن با گرفتن رشوه به دفاع از قرارداد می‌پرداختند، تشکیل دادند. حسن اعظام الوزراه قدسی یکی دیگر از شاهدین وقت در این باره می‌گوید: «که با تلاشها و کوششهای علما و آقا سید موسی مجتهد حزبی به نام جامعه ملیون اسلامی تشکیل گردید و پس از تنظیم مرامنامه و نظام نامه کاغذهایی به نام جمعیت و حزب جامعه ملیون اسلامی طبع و مهری نیز حاضر شد و شروع به پخش اعلامیه و اطلاعیه و شبنامه کرد و از اشخاص برجسته معروف چون آقا میرزا رضا خان نائینی، حاج شیخ حسین یزدی، حاج شیخ زین العابدین شاه حسینی، مستشار الدوله، ادیب السلطنه، آقا سیف اله خان نواب و سید حسن مدرس و ... برای عضویت در حزب دعوت گردید». همچنین این جمعیت بیانیه‌ای بر علیه قرارداد انتشار داد و مقدمات مراجعت احمد شاه به ایران را فراهم کرد.15



شعرای آزادیخواه نیز چون میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ایرج میرزا و عارف اشعار بسیار گزنده‌ای بر علیه وثوق الدوله و قرارداد سرودند.16



اما از آنجا که سرپرسی کاکس و وثوق الدواله عاقدان قرارداد به خوبی می‌دانستند که یکی از شرایط اصلی تنفیذ قرارداد تصویب آن در مجلس شورای ملی است پس لازمه قانونی کردن قرارداد را روی کار آوردن مجلسی می‌دانستند که اکثریت اعضای آن حامی قرارداد باشند و سند امضا شده را عینآً تصویب نمایند. لذا به محض این که احمد شاه از ایران خارج شد (شاه سه روز پس از امضای قرارداد راهی اروپا شد) وثوق الدوله دست به کار انجام انتخابات که قسمت تهران آن در کابینه‌های قبلی انجام شده بود گردید و با شدت عمل با مخالفان قرارداد، توقیف و تبعید آنان و توقیف جراید مخالف در یک محیط وحشت انتخابات را شروع کرد.



محتشم السلطنه، مستشار الدوله، مختار الدوله، ممتاز الملک و معین التجار بوشهری به کاشان تبعید شدند و میرزا حسین خان صبا مدیر روزنامه ستاره ایران را به قزوین فرستادند بدین ترتیب جلوی اجتماعات و تظاهرات گرفته شد. اندکی بعد شعرای مخالف نیز به جرگه توقیف شدگان پیوستند.



احمد شاه نیز یکی از مخالفین قرارداد بود. او وقتی که در انگلستان از این قرارداد مطلع شد امضاء و تنفیذ آن را منوط به موافقت مجلس کرد و از این طریق خواست خود را از ننگ امضای این قرارداد خلاص کند. به طوری که وقتی ناصرالملک دومین نایب السلطنه احمد شاه که از طرفداران قرارداد بود، نزد احمد شاه رفت و از او خواست تا با این قرارداد که تنها راه بقای حفظ سلسلۀ قاجاریه است موافقت کند گفت: «آیا این شما نبودید که در سالهایی که نیابت سلطنت داشتید مرتباً به من یادآوری می‌کردید که در حکومت مشروطه پادشاه مقامی تشریفاتی دارد ونبایست در کارهایی که مربوط به مجلس است دخالت کند و در مورد آنچه بر سر پدرم آمد به من هشدار می‌دادید؟ ناصرالملک در حالی که اشک در چشمانش آمده بود گفت: آری همینطور است. ولی .. در این لحظه ناچار صریحاً گفتیم. احمد شاه گفت: من سلطنتی را که متضمن بندگی مملکت و مملکتم باشد نمی‌خواهم و کلم فروشی را به سلطنتی که در آن تابع انگلیسها باشم ترجیح می‌دهم».17



امان الله اردلان یکی دیگر از نزدیکان و همراهان احمد شاه در سفر به اروپا مقارن قرارداد 1919 در خاطرات خود می‌گوید: «شاه مدتی است به عنوان این که احتیاط از میکروب می‌کند، دست به قلم و کاغذ نمی‌زند. اشخاص هم نباید نزدیک شاه بشوند... ».18



در حالی که مبارزه با قرارداد به مثابه یک قیام ملی مذهبی هر روز گسترده تر می‌شد، نهضتهای میرزا کوچک خان در گیلان و شیخ محمد خیابانی در آذربایجان بر مخالفت با قرارداد و دولت وثوق الدوله پای می‌فشردند. خیابانی از انقلاب مجلس مردم تبریز شش کرسی از 9 کرسی انتخابات را از آن خود کرده بود اما وثوق الدوله که وجود این افراد از حزب دموکرات را بر علیه قرارداد و تصویب آن را در مجلس خطرناک می‌دانست، در صدد انحلال حزب دموکرات برآمد. بدین گونه مبارزۀ خیابانی با قرارداد 1919 و وثوق الدوله شدت یافت و در اوایل سال 1299 نه تنها تبریز بلکه کل آذربایجان به دست دمکراتها به رهبری خیابانی افتاد و خیابانی آذربایجان را آزادستان نامید.19 در همین اوان میرزا کوچک خان که از آزادیخواهان زمان مشروطیت بود و در استان گیلان و مازندران تسلط داشت، از سلطۀ روس و انگلیس بر ایران به تنگ آمده، به رشت رفته سازمانی به نام سازمان اتحاد اسلام به وجود آورد تا با به وجود آوردن حکومتی مستقل، دست بیگانگان را از ایران کوتاه کند.



نواحی شمالی به دلیل همجواری با بلشویکها برای وثوق الدوله از اهمیت بیشتری برخوردار بود پس سعی کرد تا با وعده و وعید میرزا کوچک خان را بفریبد و با دولت خود همراه سازد. بدین منظور یک هیئت برای مذاکره نزد میرزا کوچک خان فرستاد و حتی در صدد ایجاد دو دستگی بین سران آنها برآمد و در این بین گروهی را به ریاست سپهسالار تنکابنی به جنگ جنگلیان فرستاد اما این نیرو در برخورد با سردارحشمت نابود شدند. درنهایت وثوق الدوله عده‌ای را از طرف خود به جنگل فرستاد و گفت که در صورت اطاعت امر، فرمانروایی سواحل گیلان و دریای خزر را به او واگذار خواهد کرد. اما میرزا نپذیرفت و پیغام داد من با دولتهای دست نشانده اجنبی کار نخواهم کرد.20



در چنین احوالی حکومت آذربایجان و قفقاز سقوط کرد و کشتیهای جنگی ارتش سرخ در تعقیب نیروهای فراری روسهای سفید که از جانب انگلیسها حمایت می‌شدند وارد گیلان شدند و در انزلی بر قوای انگلیسی چیره گشتند. قشون انگلیسی و قزاقان ایرانی تحت فرماندهی استاروسلسکی به منجیل عقب نشستند (شعبان 1338) بدین ترتیب شرایط جدیدی برای دولت وثوق الدوله عاقد قرارداد 1919 پیش آمد.21



مبارزات خارجی با قرارداد:

انتشار این قرارداد در خارج از ایران واکنشهای شدیدی را در پی داشت و کشورهای فرانسه، امریکا، شوروی و محافل ایرانی خارج از کشور، هیئت اعزامی ایران به کنفرانس صلح پاریس و سفارت ایران در فرانسه از مخالفین صد در صد آن بودند.



فرانسه اولین کشوری بود که در مقابل قرارداد 1919 موضع گیری نمود. وقتی احمد شاه با وجود ضیافتهای مفصلی که به افتخارش در انگلستان داده شده بود، زیر بار تأیید قرارداد نرفت و با بدرقۀ سرد انگلستان که طبق اصول نزاکت بین المللی نبود رو به رو شد و به پاریس آمد دولت فرانسه از وی در بندر کاله و پاریس تجلیل فراوان به عمل آورد. هنگامی که نصرت الدوله فیروز وزیر امور خارجه دولت وثوق الدوله صمد خان ممتاز السلطنه سفیر ایران در پاریس را معزول نمود و سفارتخانه را به محل دیگری منتقل کرد و شخصاً به کار در سفارت مشغول شد پلیس فرانسه پرچم ایران را از محل جدید پایین آورد و مانند گذشته صمد خان را وزیر مختار ایران در فرانسه ‌شناخت. این اقدام در جهت حمایت از احمد شاه بر علیه نصرت الدوله که مأمور و امضای قراداد بود به عمل آمد. دولت فرانسه از موضعی که احمد شاه در قبال قرارداد 1919 اتخاذ نمود و انعقاد هر نوع قراردادی را منوط به تصویب و موافقت مجلس شورای ملی ساخته بود، بسیار خشنود بود. 22 در داخل نیز تماسهایی با دول بیگانه به ظاهر بی طرف گرفته می‌شد. احمد علی سپهر در خاطرات خود می‌نویسد:



شیخ حسن لنکرانی از نگارنده خواست تا توجه سفارتین آمریکا و فرانسه را به منظور مساعدت با ملت ایران در الغاء قرارداد جلب نمایم . یکی دیگر از حضار به نام کازرونی به عهده گرفت تا روسای تجار را آماده قیام کند. چند روز بعد من به دیدن کالدول وزیر مختار آمریکا رفتم. دو برادر که به وطن پرستی معروف بودند، الهیار صالح و علی پاشا صالح زحمت ترجمه را قبول کردند و از وزیر مختار آمریکا قول گرفتیم که مراتب نفرت ایرانیان را از مندرجات قرارداد به سمع اولیاء دولت در واشنگتن رسانده و استمداد نماید. پس از دو روز جواب مساعد وزیر خارجه آمریکا به امضاء لانسینک مشعر بر تشویق اهالی میهن پرست ایران رسید و برای انتشار به من داد. چون هیچ روزنامه‌ای جرئت درج آن را ننمود ناچار به وسیله دست، نسخه‌هایی بسیار از روی آن استنساخ کرده برای غالب رجال فرستادم بعد نزد وزیر مختار فرانسه بونین رفتم و پیشنهاد کردم عریضه جمعی از جوانان ایرانی را به مجمع اتفاق ملل در ژنو برساند. قبول نموده ولاکن گفت امضاء شما را در آنجا نمی شناسند خوب است به امضاء رجال معتبر و مشهور برسانید، چنان کردم. ابتدا از سعد الدوله و سپس مختار الدوله و حاج معین بوشهری و مستشار الدوله امضاء گرفتم و به فوریت تسلیم وزیر مختار فرانسه نمودم.23



ملک الشعرا بهار می‌نویسد کالدول سفیر خارجه آمریکا در ایران به او گفت: «قرارداد را به هم بزنید و دولت انگلیس را جواب بگویید، آن وقت به دولت آمریکا مراجعه کنید، قول می‌دهم هر قدر پول بخواهید به شما خواهد داد و مستشار هم می‌فرستند و مالیه و نظام و معاون شما را اداره خواهد کرد».24

البته بدیهی بود که همه این طرفداریها و اعتراضات دولتها در جهت کسب منافع بیشتر برای دولتهای تابع خود در ایران بود. به طوری که کلبی معاون وزیر خارجه آمریکا در تلگرافی سفیر آن کشور در ایران نوشت: «وزارت امور خارجه آمریکا نگران است که چنانچه پیمان به تصویب ایران برسد. کمپانیهای نفتی آمریکا برای به دست آوردن امتیازهای نفتی در ایران دچار مشکلات فراوان خواهند شد».25



دو هفته بعد پس از عقد قرارداد، کاکس کانونهای مبارزه را به شرح زیر گزارش می‌دهد: «مدرس، شیخ حسن لنکرانی و امام جمعه خونی، مخالفان سیاسی وثوق الدوله، افسران ایرانی و روسی لشکر قزاق و سفارتخانه‌های آمریکا و فرانسه و روسیه تزاری».



سفارت روسیه که کماکان در تهران پا برجا بود با همکاری استاروسلسکی و سفارت فرانسه علیه قرارداد تلاش می‌کردند. مطبوعات آمریکا، بلژیک، سویس بلژیک، فرانسه مقالاتی بر ضد قرارداد منتشر می‌کردند. سفارت فرانسه اخباری حاکی از مخالفت شدید مردم ایران و مطبوعات با قرارداد منتشر می‌کرد. کار به جایی رسید که نصرت الدله فیروز وزیر خارجه دولت وثوق الدوله دست به دامان مقامات انگلیسی شد تا از انتشار اخبار مطبوعات آمریکا و فرانسه در ایران جلوگیری کند.



دولت شوروی در پیامی خطاب به کارگران و دهقانان ایران اعلام داشت که قرارداد 1919 ایران را از زمرۀ کشورهای مستقل جهان محو کرده و ملت ایران را به نابودی کشانیده است و دولت شوروی این قرارداد را به رسمیت نمی‌شناسد.26 در تهران مبارزه با قرارداد گسترش می‌یابد یحیی دولت آبادی مقاله‌ای با نام مستعار در روزنامۀ نیمه رسمی منتشر کرد. وعده زیادی از وعاظ در منابر و مجالس روضه خوانی قرارداد را نکوهش می‌نمایند.



اما درست زمانی که مستشاران مالی و نظامی انگلیسی سرگرم اجرای قرارداد 1919م بودند و ظاهراً لرد کرزن در انگلستان به آروزی دیرینه خود مبنی بر استیلای بلامنازع در ایران دست یافته بودند، در آوریل 1920 بلشویکها در باکو به قدرت رسیدند و همسایه دیوار به دیوار ایران گشتند. نیروهای گارد روس سفید که از جانب انگلیسها تقویت می‌شدند از برابر بلشویکها گریختند و به بندر انزلی که در اشغال سربازان انگلیسی بود پناهنده شدند. نیروهای انگلیسی و گارد سفید به مدت دو سال از این بندر به عنوان پایگاهی برای حمله به خاک شوروی و خرابکاری در این کشور استفاده کرده بودند. دولت ایران نه می‌خواست و نه می‌توانست مانع عملیات ضد شوروی این نیروها شود از این رو دولت شوروی برای پایان دادن به اقدامات خرابکارانه وارد عمل شد و در 18 ماه مه 1920 بندر انزلی را اشغال کرد و انگلیسها مقدار زیادی اسلحه، مهمات، مواد خوراکی، پوشاک و بنزین را بر جای گذاشتند و شتابان از رشت و انزلی عقب نشستند و پل منجیل را پشت سر خود منفجر کردند. این اقدام به اعتبار بریتانیا ضربه سهمگینی زد و وثوق الدوله و یارانش دریافتند که این قرارداد در ایران قابل اجرا نیست. وثوق الدوله بلافاصله با ارسال یادداشتی برای دولت شوروی خواهان برقراری روابط سیاسی و بازرگانی با آنها شد. در این بین میرزا کوچک خان در 4 ژوئن 1920 با بلشویکها متحد و دست به تشکیل «جمهوری سوسیالیستی گیلان دست زد».27



این اوضاع متشنج احمد شاه با اقدامات و نامه‌های سید حسن مدرس و حزب ملیون اسلامی به ایران بازگشت. در همان روز تظاهراتی از سوی حزب ملیون بر علیه وثوق الدوله ترتیب داده شد. احمد شاه که به ایران بازگشت از وثوق الدوله هزینه سفرش را مطالبه کرد و به دلیل ناتوانی دولت در پرداخت آن و در خواست مردم وثوق الدوله را از کار برکنار نمود. وثوق الدوله به ناچار از ایران خارج شد و غائله قرارداد 1919 با روی کار آمدن دولت مشیر الدوله فرو ‌نشست. مشیر الدوله اجرای قرارداد را تا تصویب مجلس به تعویق انداخت.



انگلستان که به دلیل مخالفت شدید داخلی و عکس العمل کشورهای بیگانه چون آمریکا، فرانسه و روسیه در نهایت متوجه عدم اجرای این قرارداد شد، در اکتبر 1920 ژنرال آیرونساید را به ایران فرستاد تا با برکنار کردن افسران قزاق روسی شخصی مطمئن را به کار گمارد و میر پنج رضا خان را به فرماندهی لشکر برگزید و با او در مورد یک کودتای نظامی به گفت و گو نشست. وی از سید ضیاء الدین به عنوان قطب فکری و از رضا خان به عنوان قطب نظامی در کودتای سوم حوت 1299 استفاده نمود. سید ضیاء الدین پس از تشکیل دولت کودتای 1299 قرارداد 1919 را لغو نمود البته لغو پیمان 1919 به وسیله سید ضیاء الدین جنبه نمایشی داشت، زیرا کودتای 1299 هنگامی در ایران انجام گرفت که استقرار نظام مستشاری در ایران از برنامه وزارت امور خارجه حذف شده بود. سعی و کوشش انگلیسها این بود که نقش خود را در کودتا پنهان دارند. بنابراین رضا خان سردار سپه با انتشار بیانیه‌ای معروف با جمله « با حضور من مسبب کودتا را تجسس کردن مضحک نیست؟» خود را عامل کودتا معرفی نمود.28 عبدالله مستوفی در خاطرات خود در این باره می‌نویسد: «در یکی از همین روزها به دیدار سید حسن مدرس رفته بودم. سید مخصوصاً از این شرایط خیلی عصبی بود و می‌گفت انگلیسها حاضر بودند دو ملیون خرج کنند تا این وصله را از خود بکنند. این مرد به رایگان تمامی این گناهان را به گردن گرفت و آنها را در این مخمصه بین المللی فارغ کرد. که در آینده دولت ایران نتواند گله گذاری در این زمینه بنماید».منابع  .._____________________________

1. جواد شیخ الاسلامی، سیمای احمد شاه قاجار، تهران، گفتار، 1368، ج1، ص 98 ـ 102.

2. جاسوسان آلمانی در نواحی جنوب، جنوب شرقی و شرق ایران به فعالیت و مبارزه با انگلیس مشغول یودند و نیروی پلیس جنوب نیز به همین دلیل ایجاد شد. برای آگاهی بیشتر رک فلوریدا سفیری، پلیس جنوب ایران، ترجمه منصوره اتحادیه و منصوره جعفری، تهران، نشر تاریخ ایران، 1364.

3. حسین مکی، زندگانی سیاسی احمد شاه، تهران، امیر کبیر، 1357، ص 86 ـ 87.

4. ملک الشعرا بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج1، ص 43.

5. باقر عاقلی، روز شمار تاریخ معاصر ایران، ج1، ص 93.

6. مجله یغما سال 1358 (28) مقاله مفاد قرارداد 1919م ، ص 84 الی 90.

7. جواد شیخ الاسلامی، اسناد محرمانه وزارت خارجه بریتانیا درباره قرارداد 1919م ـ پیشگفتار، ج1، ص12.

8. سیروس غنی، ایران، برآمدن رضا خان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسها، ترجمه کامشاد، تهران، نیلوفر، 1377، ص 45.

9. محمود محمود، تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم، ج1، ص 340.

10. حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، جلد سوم (چاپ قدیم)، ص 151.

11. روزنامه طوفان، سال 6، ش4، ص 3.

12. اقبال یغمایی، کارنامۀ رضا شاه کبیر، ص 29ـ 30.

13. مجله اطلاعات سیاسی و اقتصادی، ش 137 ـ 138 مقاله مبارزه با قرارداد 1919 ایران و انگلیس نوشته دکتر محمد علی همایون کاتوزیان، ترجمه علیرضا طیب، ص 8.

14. مجله آینده سال 14 (1367) ص 587 ـ 599 مقاله قرارداد 1919 نوشته سهیل روحانی.

15. حسن اعظام الوزراه قدسی، خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله، تهران، حیدری، 242، ص 505.

16. ر.ک کلیات عشقی تألیف علی اکبر مشیر سلیمی، تهران، جاویدان، 1357، ص 309 ـ 311 و 334 ـ 336. و دیوان فرخی یزدی به قلم حسین مکیف تهران، امیر کبیر، 1357، ص 194ـ 196.

17. ابونصر عضد قاجار، بازنگری در تاریخ قاجاریه و روزگار آنان، تهران، دنیای کتاب، 1376، ص 215.

18. امان الله اردلان، خاطرات حاج عزالممالک اردلان، زندگی در دوران شش پادشاه، بی جا، نامک، رک 1372، ص 155.

19. علی آذری، قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، تهران، صفی علیشاه، 1362.

20. حسین مکی، تاریخ بیست ساله، ج اول، ص 530.

21. زرگر، علی اصغر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دورۀ رضا شاه، ترجمه کاوه بیات، تهران، بردین، 1372، ص 55.

22. جلال عبده، چهل سال در صحنۀ سیاسی و قضایی ایران، ویرایش و تنظیم مجید تفرشی، تهران، ص 113.

23. مجله آینده، سال 13 پیشین، ص 416.

24. ملک الشعرا بهار، تاریخ احزاب سیاسی، پیشین، ج1، ص 39.

25. حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران (پیشین)، ص 77.

26. ماهنامه اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، نظری به کودتای سوم اسفند 1299، جواد شیخ الاسلامی، سال 5ـ ش 41ـ 42، ص 8.

27. گریگور یقیکیان، شوروی و جنبش جنگل، تهران، نوین، 1363، ص 43ـ 44.

28. جواد شیخ الاسلامی، سیمای احمد شاه، ج2، ص 271.

29. عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من ... ، ج3، ص 491.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

شاه عباس اول سه بار به تخت پادشاهى نشانده شد. در هر سه بار که او خردسال و سپس نوجوان بود اراده‏اى از خود نداشت و بازیچه قدرت‏نمایى سران گردنکش قزلباش بود. شاه عباس به علیقلى خان شاملو حاکم هرات که نخستین بار عباس میرزا را پشت قلعه نیشابور پادشاه اعلام کرده بود دلبستگى خاص داشت[1]. علیقلى خان از طرف شاه اسماعیل دوم - عموى شاه عباس - به‏ حکومت هرات - مرکز خراسان بزرگ - برگزیده شده بود و دستور داشت به محض رسیدن به هرات، عباس میرزا را که در آن زمان کمتر از هفت سال داشت به قتل برساند. شاه اسماعیل دوم بسیارى از شاهزادگان صفوى را به قتل رسانده بود و چون عباس میرزا از دسترس او دور بود و در هرات به سر مى‏برد علیقلى‏خان را که مورد عنایت قرار داده بود بدین مقام برگزید و خواهرش را نیز به عقد ازدواج او درآورد تا مطمئن شود که دستور او سریعاً به مورد اجرا گذاشته مى‏شود.

علیقلى خان شاملو سردار برجسته‏اى بود که کشتن کودکى را برنمى‏تافت. به ویژه آنکه دودمان صفویان به نادرست خود را از اعقاب امامان شیعه اعلام داشته بود و علیقلى خانِ شیعه کشتن کودکى از آن خاندان را ناصواب مى‏دانست. او مسافت قزوین تا هرات را به کندى طى کرد و هنگامى که به مقر فرمانروایى خود رسید با ممانعتى که مادرش نیز که همراه او بود نمود از کشتن او در روز ورود خوددارى کرد. مادرش زمانى دایه عباس میرزا و به او شیر داده بود. علیقلى خان با وجود شهرت شاه اسماعیل دوم به بى‏رحمى و توجهى که به اجراى فورى دستورهایش داشت تا پنج روز در کشتن عباس میرزاى خردسال درنگ کرد. روزى که او از بیم غضب شاه تصمیم گرفت شب‏هنگام به زندگى عباس میرزا پایان دهد پیکى که از قزوین به شتاب روانه هرات شده بود به آن شهر رسید و خبر مرگ شاه اسماعیل دوم را - که بر اثر توطئه بزرگان دربار و مسموم شدن او روى داده بود - به اطلاع علیقلى خان رساند. خان شاملو از شادى مجلس جشن بیاراست؛ عباس میرزاى خردسال را در آن جشن به دوش گرفت و خود را لله او نامید و از آن پس، علیقلى خان - حاکم هرات و امیرالامراى خراسان - چون پدرى از عباس میرزا نگهدارى کرد و احترام او را نیز پاس داشت.

در جنگى که بین علیقلى خان شاملو حاکم هرات با یکى از زیردستان خود، مرشد قلیخان استاجلو حاکم مشهد روى داد، عباس میرزا که در اردوى علیقلى خان بود به دست مرشد قلیخان افتاد و خان استاجلو او را با خود به مشهد آورد و در کوه سنگى مشهد براى بار دوم او را به تخت پادشاهى نشاند. در آن هنگام عبدالله خان امیر ازبکانبا نیروى عظیم براى تسخیر خراسان به هرات حمله کرد و قلعه آن را محاصره نمود. مرشد قلیخان چون به درستى پیش‏بینى کرد که بعد از هرات نوبت مشهد خواهد بود و او تاب پایدارى در برابر ازبکان را ندارد، با شرایط مساعدى که روى داد، و با دورى شاه محمد - پدر شاه عباس - از قزوین و اقامت او در اصفهان، با نیروى اندکى به شتاب روانه قزوین شد و آن شهر را به تصرف درآورد و عباس میرزا را که در آن موقع اندکى بیش از هفده سال تمام داشت در پایتخت ایران به تخت پادشاهى نشاند.

مرشد قلى خان خود را وکیل - نایب شاه - نامید و بدون کسب اجازه از شاه در بسیارى امور مستقلاً تصمیم گرفت و آنها را به مورد اجرا گذاشت. افزون بر آن، با وجود پافشارى شاه عباس در اعزام نیروى نظامى به هرات براى کمک به علیقلى خان که مورد علاقه‏اش بود، او از اجراى تمایل شاه و نجات رقیب از محاصره ازبکان خوددارى کرد. سرانجام علیقلى خان با وجود دلاوریها که ابراز داشت ناگزیر به تسلیم قلعه هرات گردید و کشته شد. مرشد قلیخان بعد از شنیدن سقوط هرات نیرویى بسیج کرد و با شاه عباس قزوین را به سوى هرات ترک نمود. هنگامى که اردوى شاهى در بسطام شاهرود توقف کرد، شاه عباس که از طرز عمل مرشد قلیخان ناراضى و خواهان به دست آوردن قدرت پادشاهى بود او را کشت و خود مستقلاً زمام امور کشور را در دست گرفت. او اردو را به سوى خراسان حرکت داد و پس از ورود به مشهد راه هرات را در پیش گرفت، ولى با شنیدن خبر هجوم مجدد ترکان عثمانى که در زمان پدرش نیز به ایران حمله کرده و بسیارى ناحیه‏ها از جمله تبریز را تصرف کرده بودند در نیمه راه متوقف شد و به سوى قزوین بازگشت.

اندکى پس از بازگشت شاه عباس از خراسان، عبدالمؤمن خان پسر عبدالله خان امیر ازبکان به مشهد حمله کرد و آن را محاصره نمود. حاکم مشهد که از طرف شاه عباس گمارده شده بود و جمعى از عالمان مذهبى شهر از شاه عباس کمک فورى خواستند. او بار دیگر با سپاهیانى که در اختیار داشت از قزوین روانه مشهد شد ولى در تهران بیمار گردید و بیمارى او طولانى شد. در آن مدت، عبدالمؤمن خان ازبک قلعه مشهد را تسخیر کرد و به قتل‏عام مردم شهر و غارت دارایى آنان پرداخت. او گنجینه‏هاى نفیس، گوهرها و فرشهاى گرانبهاى آرامگاه امام هشتم شیعیان را چپاول نمود. شاه عباس با وجود ارادت و علاقه عمیق قلبى که به امام هشتم شیعیان داشت و مایل نبود که آرامگاه آن حضرت زیر تسلط ازبکان سنى باشد، و با آنکه از شنیدن خبر قتل‏عام مردم مشهد و غارت اشیاء نفیس آرامگاه اندوهگین و میل به سرکوبى ازبکان در او شدت داشت از رفتن به مشهد خوددارى کرد و از تهران به قزوین بازگشت.

شاه عباس با زیرکى و هوشیارى که ذاتى وجود او بود دشواریها و مزاحمتهایى را که سران گستاخ قزلباش در دوران پادشاهى پدرش شاه محمد به وجود آورده بودند به یاد آورد. آنان مادرش را در حرمسرا که بیگانه نمى‏بایست وارد آن شود در حضور پدرش کشته بودند؛ با شاه و حمزه میرزا ولیعهد کشور به جنگ پرداخته بودند و حمزه میرزا برادرش را، هنگامى که ترکان عثمانى تبریز را متصرف شده و قلعه‏اى در آن ساخته بودند با توطئه به قتل رسانده بودند. او همچنین آنچه را که بر وى رفته و خطرهایى که هستى وجود او را به مخاطره افکنده بود، شرایط خود و امکانات دربار صفوى را با مخالفان داخلى و خارجى مورد بررسى واقع‏بینانه قرار داد.

در آن زمان نیروى مقتدر عثمانى که از زمان شاه محمد به حمله به ایران مبادرت ورزیده بود سراسر شمال غربى ایران، بخش بزرگ آذربایجان و بخشهایى از غرب ایران را در تصرف داشت و تا نهاوند مرکز ایران پیش آمده بود و در آنجا قلعه‏اى ساخته بود. ازبکان نیز بر هرات و مشهد و بسیارى از شهرهاى خراسان استیلا یافته بودند. حاکمان بسیارى از ولایتها نیز با توجه به ناتوانى شاه محمد در اداره کشور به سرکشى پرداخته و در آغاز پادشاهى شاه عباس همچنان از تابعیت از حکومت مرکزى سرپیچى نموده بودند.

شاه عباس با اندک بودن امکانات و نیرویى که در اختیار داشت خود را در برابر سه خطر عمده؛ عثمانى و ازبکان و سران طغیانگر و خودسر قزلباش روبه‏رو دید. او در دوراهى توجه به عامل خارجى - عثمانى و ازبکان - و عامل داخلى - سران یاغى قزلباش - تصمیمى گرفت که تاریخ درستى آن را تأیید کرد.

شاه عباس که در ربع آخر قرن 16 میلادى - آخرین دهه قرن دهم هجرى (995 ه’. - 1587 م.) به تخت پادشاهى نشست، در آن زمان که رابطه دولتها، به ویژه در شرق اندک و کمتر تجربه تاریخى براى ارزیابى عامل داخلى و برترى عمومى اهمیت آن نسبت به عامل خارجى در دست بود تصمیم تاریخى سرنوشت سازى گرفت و توجه به عامل داخلى را بر عامل خارجى مقدم دانست. شاه عباس در آن زمان که ناآگاهى و بى‏خبرى از خطهاى اصلى سیماى آن روزگاران بود به فراست دریافت که عامل داخلى مهمتر و برتر از عامل خارجى است و مادام که پایه‏هاى قدرت او در داخل کشور استوار نگردیده، نادانى مرگبارى است که توجه به خارج از کشور را برتر شمارد و با نیروهاى عظیم بیگانگان به نبرد اشتغال ورزد. او به درستى تصمیم گرفت که در آغاز پادشاهى از مبارزه با بیگانگان دورى کند و تمام توجه خود را به داخل کشور و تثبیت قدرت خویش معطوف دارد. این تصمیم واقع‏بینانه و خردمندانه جایگاه والا و ارجمند در تاریخ ایران دارد. این تصمیم که افزون بر درست بودن، در جهت منافع کشور و مردم و مصون داشتن آنان از زیانهاى اجتناب‏پذیر بود به عنوان نمونه درخشان واقع‏بینى و خردمندى در صفحه‏هاى تاریخ ایران ثبت گردیده است.

شاه عباس با تصمیم تحسین‏انگیز خود، تجربه تاریخى آموزنده‏اى در اختیار مردم ایران قرار داد تا نسلها همواره آن را به یاد داشته باشند و آن را به کار گیرند. تجربه‏هاى تاریخى که با بهاى بس سنگین به دست آمده، سرمایه‏هاى ملى ماست. تأکید خِرد است از این سرمایه‏ها با موقع‏شناسى و دقت بهره گیریم. خردورزیهاى پیشینیان ما در طول سده‏ها و هوشیارى آنان در هدایت درست کشتى کشور از میان توفانهاى سهمگین تاریخى یار و راهنماى ما در اتخاذ تصمیم‏هاى درست در لحظه‏هاى حساس است. ما باید درست‏اندیشى آنان را در آن روزگار ناآگاهیها با تمام قدرت احساس و اندیشه خود ارج بگذاریم و آنها را همواره مدنظر داشته باشیم.

اصل برترى عامل داخلى بر عامل خارجى - اصل حاکى از لزوم توجه به قوى بودن موقعیت زمامدار در داخل کشور که در زمانه ما مستلزم جلب رضایت مردم در اجراى خواستها و تامین حقوق آنان است - اصلى است که شاه عباس بیش از چهارصد سال پیش با هوشیارى و خردمندى به آن پى برد و آن را عملى کرد.

شاه عباس در رویارویى با سه خطر عمده‏اى که بنیان پادشاهى او را تهدید مى‏کرد، افزون بر لزوم تثبیت قدرت پادشاهى، تصمیم گرفت مبارزه را از ضعیف‏ترین خطر آغاز کند. از لحاظ نظامى، نیروهاى سران گردنکش قزلباش و حاکمان یاغى ولایتها که هر یک جداگانه و بدون اتحاد با دیگرى، و بدون برخوردارى از نیروى نظامى مقتدر علیه دربار صفوى قیام کرده بودند، ضعیف‏تر از نیروهاى عثمانى و ازبکان بود و قدرت نظامى شاه عباس بر آنها برترى داشت. او تصمیم گرفت با دولت مقتدر عثمانى که یاراى مقابله با آن را نداشت، و براى جلوگیرى از پیشروى بیشتر نیروى آن به داخل ایران پیمان، صلح منعقد کند و موافقت آن را براى داشتن رابطه‏اى غیرخصمانه جلب نماید. آنگاه، و پس از سرکوبى قیامهاى داخلى و تثبیت قدرت پادشاهى و تحکیم بنیان آن، به بیرون راندن ازبکان از خراسان و هرات بپردازد. پس از آن، و با ایجاد ارتش نیرومندى که توانایى رویارویى با نیروى عثمانىِ مجهز به توپ و تفنگ - و شاه عباس در آغاز پادشاهى فاقد آنها بود - را داشته باشد به نبرد با عثمانى مبادرت ورزد.

شاه عباس با وجود حادثه‏هایى که روى داد و احساس او را با خشم و میل به اقدام سریع تلافى‏جویانه برمى‏انگیخت در تصمیم تاریخى خود تغییرى نداد و آن را دقیقاً دنبال نمود. این امر نیز که شاه عباس خود را به جریان حادثه‏ها نسپرد و به دنبال آنها کشیده نشد، گواه تحسین‏انگیز دیگرى - از این نقطه نظر - از خردمندى و قدرت اراده پادشاه جوان صفوى در سالهاى ربع آخر قرن 16 میلادى است. او از آغاز به تفکر و ارزیابى شرایط موجود پرداخت؛ راه مبارزه خود را معلوم نمود و تا به آخر به آن پایبند ماند و توفیق یافت.

شاه عباس با این تصمیم واقع‏بینانه - و به اصطلاح امروز تعیین استراتژى خود - و پیروزى‏هایى که به دست آورد تجربه تاریخى مهمى را در اختیار مردم ایران قرار داد. او به نسلهاى بعدى آموخت که براى نبرد با دشمنان، پیش از هر امر و مهمتر از هر عاملى، به ارزیابى نیروهاى خود و نیروهاى دشمنان بپردازند و مادام که قدرت لازم براى غلبه بر نیروهاى دشمنان نداشته‏باشند از نبرد باآنان خوددارى‏کنند. شاه‏عباس با تصمیم تاریخى خود به نسلهاى بعدى آموخت که در تصمیم‏گیرى از نفوذ احساسات برانگیخته که راه را بر ورود خِرد تنگ و بسته مى‏کند جلوگیرى نمایند و با مهار کردن احساسات برآشفته، در تحکیم مبانى داخلى بکوشند و سپس به خارج و نبرد با دشمنان توجه نمایند.

این تصمیم واقع‏بینانه و منطبق با مصلحت پادشاهى و منافع کشور از این لحاظ مهم است که شاه عباس ذاتاً شخص آرام، خونسرد و صبورى نبود، و افزون بر آنها، تمایلات شدید برترى‏طلبى و انتقامگیرى داشت. ناآرام بودن او حتى در میهمانیها نیز او را آرام نمى‏گذاشت. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایى که مدت پنج سال در ایران اقامت داشت و بارها شاه را از نزدیک دیده و در میهمانیهاى او حضور داشته است تایید مى‏کند که شاه در میهمانیها عموماً در حرکت و انجام کارى بوده است. آنگاه چنین شخص ناآرام و کم‏حوصله که هیچ قدرتى را برتر از خود و هیچ خفتى را نمى‏توانست تحمل کند قبول کرد که بخش پهناورى از سرزمین ایران شامل ولایتهاى مهم و زرخیز گرجستان شرقى، ارمنستان شرقى، شکى، شروان، قراباغ، بخش بزرگ آذربایجان و حتى تبریز، بخشهایى از غرب و مرکز ایران از جمله نهاوند را به عثمانیان بدهد و تحمل کند که ازبکان هرچه مى‏خواهند در خراسان انجام دهند؛ مردم مشهد را قتل‏عام کنند؛ نفیسه‏هاى آرامگاه امام هشتم شیعیان را غارت نمایند؛ زیر فشارهاى مالیاتى هستى مردم خراسان را به یغما برند و او هیچ واکنشى نشان ندهد و تمام وقت و نیروى خود را صرف عامل داخلى و تحکیم پایه‏هاى قدرت خود نماید، و سپس در زمان مناسب به دشمنان، هجوم آورد.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

در سال 1291ق دولت مرکزی جهت برقراری نظم و امنیت جامعه تصمیم به استخدام مستشاران در ادارات نظمیه گرفت. در ابتدا کشورهای فرانسه و ایتالیا مورد توجه قرار می‌گیرند، اما به دلیل اینکه آنان نمی‌خواستند در درگیریهای دو قدرت بزرگ عصر (انگلیس و روسیه) وارد شوند، از قبول این امر خودداری می‌ورزند. بدین جهت دولت ایران به آمریکا و سوئد مراجعه نموده از آمریکا مستشار عالی و از سوئد مستشار نظامی خواست. بدین ترتیب مستشاران سوئدی جهت ترتیب بخشیدن و منظم نمودن نظمیه وارد ایران شده. این گروه مستشاران به ریاست وستداهل به ایران آمدند.




در ابتدا، ورود این مستشاران با مخالفت روبه‌رو شد و قاسم خان پوروالی سردار همایون که در آن زمان ریاست نظمیه را داشت و عده‌ای از صاحب‌منصبان آن با ورود سوئدیان مخالفت کردند و حتی عده‌ای استعفای خود را نوشتند، اما عین‌الدوله وزیر کشور وقت خواهان انسجام بخشیدن به امور نظمیه بود. بدین ترتیب وستداهل و همراهانش به ایران وارد شدند و مدت سه ماه درباره نظمیه ایران مطالعه کردند و سپس طرح خود را ارائه دادند.


وستداهل در یک اقدام فوری 60 تن از صاحب‌منصبان نظمیه را اخراج کرد و پلیس سوار و دسته موزیک را به یالمارسن ریاست ژاندارمری تحویل داد. کمیسرهای موجود را در یکدیگر ادغام و محافظت از منطقه تجریش و شاهزاده عبدالعظیم را به ژاندارمری واگذار نمود. سپس دو ساخلو یکی در یوسف‌آباد و دیگری در باغشاه آماده ساخت. ساخلوی اول جهت تعلیم پاسبانهای جدید و ساخلوی دوم محل آموزش افسران بود. بدین ترتیب به طور همزمان و ظرف مدت شش ماه ششصد نفر نیروی جدید آموزش دیده برای نظمیه فراهم شد. ریاست این دو آموزشگاه برعهده ارفانس قرار داشت. در این دو دوره شش ماهه صاحب‌منصبان سوئدی به کمک مترجم به پاسبانها و افسران ایرانی آموزش می‌دادند. پس از تهیه نیروی جدید ارفانس ریاست پلیس، برگدال ریاست تأمینات ویژه و وستداهل ریاست نظمیه را برعهده گرفت. اندکی بعد بین ارفانس و وستداهل اختلاف افتاد و ارفانس کشور را ترک کرد.



وستداهل نیروهای جدیدی از سوئد وارد نمود. اریسکون، بیورلینگ، فوگل کلو، مادمورل گاد (تشخیص هویت) و شوبرگ (زندانبان). اداره تأمینات شامل دوازده کمیسری می‌شد که هر یک از آنها حداقل ده نفر مأمور داشت و حوزه استحفاظی آنها مشخص بود. این حوزه ها بنابر تقاطع کوچه‌ها و خیابانها پایه‌گذاری شده بودند. بدین ترتیب افراد متخلف در هر یک از این حوزه‌ها دستگیر و به زندان نظمیه که در آن زمان در زیرزمین اداره نظمیه در میدان سپه واقع بود برده می‌شدند و پس از تنظیم پرونده به دادگستری ارجاع می‌گشتند. این سیستم همچنان تا پایان عصر قاجار ادامه داشت.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

در۷۹۰ه.ق ۲۷ اوت ۱۳۸۷ میلادی تیمور لنگ اصفهان را فتح کرد ولی به سبب آنکه عده ای از مردم اصفهان بر ضد او شورش کردند و مامورین وصول باج را کشتند، دستور قتل عام مردم را صادر کرد. مورخین نوشته اند که هفتاد هزار نفر از مردم کشته شدند و از سرهای آنها مناره های زیادی ساخت. تیمور تا نوامبر ۱۳۸۷ میلادی آذرماه به مدت سه ماه در اصفهان باقی ماند و سپس در دسامبر ۱۳۸۷ به سمت شیراز رهسپار شد تا سلسله آل مظفر را از میان بردارد. حال ببینیم که تیمور که بود و چه کرد و با چه بهانه و انگیزه ای در اصفهان قتل عام به راه انداخت و چگونه رخت از این جهان بربست. «تیمور» Timur را ایرانیان به سبب لنگی پای چپش، تیمورلنگ می خوانند اروپائیان به او «تامرلان» می گویند. تیمور فرزند «ترغای» از قوم تاتار بود که آن قوم نیز شاخه ای از مغولان آسیای مرکزی بودند. تیمور به زبان مردم آسیای مرکزی به معنی «آهن» است. او در ۸ آوریل ۱۳۳۵ میلادی در شهر «کش» شهر سبز کنونی در جنوب سمرقند بر سر راه این شهر و بلخ به دنیا آمد. طایفه ای که تیمور متعلق به آن بود «برلاس» نام داشت.
ابن عربشاه مورخ معروف در کتاب «عجایب المقدور» می نویسد: تیمور در نوجوانی وقتی که مشغول دزدیدن گوسفندی بود، پایش مجروح شد و چون به خوبی نمی توانست راه برود به تیمورلنگ معروف شد. تیمور در جوانی به حکومت «کش» نائل شد و به تدریج بر همه ماوراءالنهر چیره شد و شهر سمرقند را پایتخت خود قرار داد. تیمور وقتی بر ماوراءالنهر غلبه کرد متوجه ایران شد. او از ۱۳۸۱ میلادی ۷۸۳ ه ق حمله به شهرهای خراسان را آغاز کرد و تا ۱۸ فوریه ۱۴۰۵ که در شهر اترار در محل فاراب قدیم به سرماخوردگی شدید و افراط در شرب خمر، جان به جان آفرین تسلیم کرد. بخش عظیمی از جهان که مدت ۲۵ سال در اضطراب و ترس بود نجات یافت. مورخان جهان از تولد تا مرگ او برایش افسانه هایی نیز ساخته اند.
ابن عربشاه مورخی که درباره دوره تیمور قلمفرسایی کرده است در کتاب عجایب المقدور می نویسد: «در شب تولد او جسمی مانند شهاب سنگ از هوا بر زمین خورد و در نتیجه شراره هایی از آن بر هوا خاست و باز می گوید که موقع تولد دستش خون آلود بود. خون آلود بودن دست را برای چنگیز نیز گفته اند.» در زمان تولد او طاعون مرگ سیاه اکثر نقاط اروپا و بخشی از آسیا را فرا گرفت به طوری که مورخین نوشته اند، نیمی از مردم انگلستان به کام مرگ فرو رفتند و دو سوم دانشجویان دانشگاه آکسفورد نیز طعمه طاعون شدند. تیمور وقتی که به قصد کشورگشایی به ایران و ممالکت مجاور حمله برد، کمتر از طاعون نبود. «گیبون» (Gibbon) مورخ انگلیسی می گوید که: «او تازیانه عبرت خدایی بر مخلوق زمین بود. نه بانی خیر بود و نه مرهم جراحات آنها.» سر جان ملکم گفته است که تیمور از بزرگ ترین جنگاوران عالم ولی از بدترین پادشاهان روزگار بود. او از ماوراءالنهر جنگ و غارت را آغاز کرد و تمام خراسان، سیستان، هند و به خاک ایران از شمال تا جنوب شام، آسیای صغیر، غرب ایران و بالاخره هر جایی که انسانی زندگی می کرد به ضرب شمشیر گرفت و ساختن کله مناره از ابداعات او است. هارولد لمب نویسنده کتاب تیمورلنگ می نویسد: موقع محاصره هر شهری در روز اول پرچم سفیدی جلو سراپرده خود برمی افراشت و این علامت آن بود که اگر مردم شهر تسلیم شوند، آزاری نمی بینند. در روز دوم پرچم سرخ می شد و این علامت آن بود که اگر شهر تسلیم شود فقط سرداران آن شهر مجازات می شوند. در روز سوم پرچم سیاه می شد به این معنی که تمام اهل شهر باید بمیرند. ولی در مورد هرات خلف وعده کرد و در مرحله دوم که پرچم قرمز را برافراشته بود به شهر حمله برد و ضمن کشتار همه مردم، آن را ویران ساخت. اگر شکوه و جلال تیمور را می خواهیم بدانیم باید سفرنامه «کلاویخو»Clavigo سفیر اسپانیا در دربار تیمور را مطالعه کنیم تا به اخلاق و روش زندگی او آگاه شویم. کلاویخو در هشت سپتامبر ۱۴۰۳ تیمور را در چادر سلطنتی ویژه در سمرقند ملاقات کرد. تیمور به سبب آنکه از نسل صحرانوردان بود با آنکه قصر باشکوه شاهی در سمرقند داشت درون یک چادر به سبک ایلی زندگی می کرد که شکوه و جلال و عظمت و زیبایی آن از یک قصر سلطنتی بیشتر بود.
اخلاق و روش زندگی امیرتیمور
تمام مورخین و سفرنامه نویسان، هارولد لمب و کلاویخو و سایرین در این نکته متفق القول هستند که تیمور همه جا را غارت می کرد تا بتواند سمرقند را چون یک شهر رویایی بسازد.
ثروت امیرتیمور از طلا و نقره و سنگ های قیمتی و جواهرات، آن قدر زیاد بود که می توانستند سطح زمین را با سکه طلا فرش کنند و هر روز هزار مثقال طلا خرج آشپزخانه و شربت خانه خصوصی او بود. بی رحم تر از این مرد در جهان یافت نمی شد و اگر مقابل چشم او صد هزار مرد و زن و کودک را سر می بریدند کوچک ترین تاثیری در او نمی کرد. او چون می خواست در یک جامعه اسلامی مورد توجه مردم و علما و دراویش قرار گیرد، خیلی به دینداری تظاهر می کرد. اما در خفا شراب می خورد. تیمور به رسم ایلیاتی درون چادر و یا اگر هم در قصر سلطنتی بود روی زمین غذا می خورد. چون از نسل صحراگردان آسیای مرکزی بود غذای او اکثرا کباب گوشت کره اسب بود. او برای ساختن سمرقند و قصرها و مساجد آن از تمام شهرهای ایران هنرمندان و صنعتگران را به آنجا برد. وقتی می خواست شهر زادگاه خویش کش را تجدید بنا کند دو تن از معماران که به او قول داده بودند که در موقع معینی ساختمانی را تمام خواهند کرد، موفق نشدند آن دو را گردن زد. در اداره کشور و انتصاب فرماندهان ویژگی هایی داشت که خوی وحشیگری او را نمایان می ساخت. کسی را به فرماندهی سپاه انتخاب می کرد که از نظر منش و شخصیت سنگدل تر، بدخوتر و بی رحم تر و فرومایه تر باشد.
در سخن گفتن از لغات فارسی، ترکی و مغولی استفاده می کرد. به مجرد اینکه درباره کسی قضاوت می کرد اگر بمیرد بهتر است ملازمان او در کشتن آن فرد بیچاره اقدام می کردند. در ۱۹۴۱ همزمان با حمله هیتلر به شوروی که نزد روس ها به جنگ میهنی مشهور شد، خاورشناسان شوروی قبر تیمور را شکافتند تا ببینند که از روی شکل جمجمه اش مجسمه او را بسازند. بعد از ۵۷۵ سال اسکلت او سالم بود و پای چپش کوتاه تر از پای راستش بود و روی جمجمه اش هنوز مقداری از ریش او که حنایی رنگ بود وجود داشت. او طی سه حمله همه ایران را تسخیر کرد. ادوارد براون در تاریخ ادبیات خود وقتی از دوره تیموریان صحبت می کند از اعمال سبعانه او چند فقره را ذکر کرد که از آن جمله است «قتل عام مردم سیستان در ۷۸۵ ه ۱۳۸۳ م که در آن واقعه دو هزار نفر را زنده زنده درون جرز دیوار گذاشتند. در دهلی صد هزار اسیر هندی را سربرید ۸۰۱ ه دسامبر۱۳۹۸ و نیز زنده به گور کردن چهار هزار نفر ارمنی در ۸۰۳ ه ۱۴۰۰ م و دیگر بر پا کردن بیست کله مناره در همان سال نزدیک حلب و دمشق و دیگر قتل عام سکنه اصفهان در ۷۸۹ ه اوت ۱۳۸۷و اینها اندکی از بسیار حوادث خونین است که در آن بی اعتنایی او را به جان ابنای نوع انسانی نشان می دهد.»
از مورخین دوره تیموری شرف الدین علی یزدی صاحب ظفرنامه در نوشتن تاریخ تیمور چاپلوسی را به حداکثر رسانید با تمام چاپلوسی هایی که از تیمور کرده نتوانسته است که قتل عام ها و کله مناره های امیرتیمور را ناگفته بگذارد و آن قدر حیا و ملاحظه نداشته که او را از طرف خداوند موید و منصور هم می شمارد. ولی حقایق را سرجان ملکم در کتاب تاریخ ایران این گونه می گوید: با هفتصد هزار نفر لشکر که او را می پرستیدند، اعتنایی به خیالات سایر طبقات مردم نداشت. مقصود او بلندی نام و فتح بلاد بود و به جهت تحصیل اسباب این دو مطلب پروا نداشت که ملکی با خاک یکسان شود یا خلقی با تیغ بی جان شود. او جبار و متکبر و ظالم بود. حیات و عافیت جمیع افراد بشر را در مقابل ترقی و استیفای خواهش خود به پر کاهی نمی سنجید.
وقتی که لرستان را در ۱۳۸۵ م ۷۸۷ ه ق فتح کرد مبارزینی را که در خرم آباد و بروجرد در برابر او مقاومت کرده بودند زنده از پرتگاه های بلند به درون دره ها پرتاب کرد.
قتل عام مردم اصفهان
شهر اصفهان از نظر آبادی و صنعت و هنر در مرکز فلات ایران برای کلیه کسانی که به ایران هجوم می آوردند مورد توجه بود. تیمور دنبال بهانه ای بود که اصفهان را فتح کند.
تیمور زمانی که در خراسان بود دچار یک نوع بیماری شد که پزشکان تشخیص دادند که این بیماری در نتیجه گرمی مزاج است و تنها آبلیموی شیراز است که رفع این بیماری را می کند. تیمور از این جهت نامه ای به شاه منصور از آل مظفر فرستاد و از او درخواست کرد که چندین ظرف بزرگ آبلیموی شیراز به سرعت به خراسان بفرستد. شاه منصور در جواب تیمور نوشت: «من دکان عطاری ندارم که تو مرا تحقیر می کنی و خیال می کنی که از نسل چنگیز هستی و من برای تو آبلیمو بفرستم. این کار خیال باطلی است. اگر هم آبلیموفروش بودم برای تو نمی فرستادم.» در آن زمان آل مظفر بر کرمان، شیراز، اصفهان و خوزستان فرمانروا بودند و مرکز حکومت آنان شیراز بود. حاکم اصفهان عموی سلطان زین العابدین پادشاه مظفر بود و نظر داشت که اگر تیمور به اصفهان حمله کند ما باید دروازه های شهر را روی او باز کنیم ولی شاه منصور مظفری اعتقاد داشت که باید در مقابل تیمور ایستادگی کرد. در آن موقع اصفهان دارای دیوار و برج و باروی محکمی بود که قطر آن آن قدر پهن بود که یک گاری می توانست روی دیوار شهر حرکت کند. تیمور لنگ از راه همدان و گلپایگان خود را به سده اصفهان رسانید و در آنجا پس از کسب اطلاعات وسیعی از وضعیت اصفهان شهر را از بهار سال ۷۸۹ محاصره کرد. علمای شهر به اتفاق حاکم شهر توافق کردند که از تیمور امان بخواهند و در عوض به او باج و خراج بدهند تا شهر دچار قتل و کشتار نشود. در این موقع امیرمنصور مظفری برای جمع آوری سپاه از طریق شیراز به خوزستان به ویژه دزفول رفت. اما حاکم وقت به تیمور قول پرداخت باج و خراج داد و سه هزار سرباز تاتار برای گرفتن باج و مالیات وارد منازل مردم اصفهان شدند. یکی از اهالی اصفهان به نام «علی کچه پا» گروهی را دور خود جمع کرد و به آنها گفت که به محض شنیدن صدای طبل در نیمه شب به همه سربازان تاتار حمله برده و آنان را بکشید. فردای آن شب تیمور شنید که سه هزار سرباز او کشته شده اند، لذا دستور قتل عام صادر کرد و برای آوردن هر سر از کشته شدگان بیست دینار جایزه تعیین کرد. سربازان تاتار آن قدر با خود سر آوردند که تیمور دیگر نمی خواست پول بدهد و قیمت هر سر را به نیم دینار رسانید. لذا وقتی که تعداد سرها به هفتادهزار نفر رسید، کشتار را متوقف کرد ولی بچه های یتیم زیادی در شهر به جا ماندند. تیمور ابتدا مردم باقی مانده را وادار کرد که کشته شدگان تاتار را دفن کنند. در نزدیک مسجد جامع اصفهان در یک منطقه مرتفع تمام بچه های کشته شدگان توسط یکی از بزرگان شهر جمع آوری شدند. امیرتیمور وقتی که به سمت کودکان نظر کرد، پرسید که این نگون بختان خاک نشین کیستند آن مرد بزرگ گفت: کودکان بینوا هستند که پدر و مادرشان به تیغ سربازان تو هلاک شده اند و تو به خاطر خدا به این موجودات بی گناه رحم کن. تیمور چیزی نگفت و به آن سویی که کودکان بودند راند و چنان نمود که ایشان را ندیده است. سواران از پی او شتافتند و بر آنان گذشتند و کودکان را به سم اسبان کوفتند و خرد کردند و در زیر پای اسبان با خاک یکسان کردند.
پس از این قتل عام، تیمور با سپاهیان خود به سمت شیراز حرکت کرد. اهالی شهر دروازه ها را گشودند در حالی که ملک منصور از آل مظفر در دزفول بود. او بعد از آنکه هر کس از آل مظفر را که در شیراز اسیر نموده بود کشت به مردم صدمه ای وارد نکرد و شاعر بزرگ شیراز یعنی حافظ را خواست و به او گفت که من قسمت بزرگی از جهان را به ضرب شمشیر گشودم و هزاران شهر را ویران کردم تا پایتخت های خود را آباد و زیبا کنم و تو آن را که سمرقند باشد به خال هندویی می بخشی. خواجه فی البداهه جواب داد، ای سلطان این بخشش های بی جا بود که مرا به این روزگار فلاکت بار انداخت. تیمور از این جواب حافظ خوشش آمد و او را بخشید و انعامی به او داد. تیمور سپس به تعقیب بقیه سلاطین آل مظفر روانه خوزستان شد و به اتفاق شاهرخ به جنگ شاه منصور رفت و او را کشت و با کشته شدن او سلسله آل مظفر منقرض شد. بالاخره تیمور بعد از این همه کشتار و وحشیگری به اترار رفت و در آنجا مرد. او در مقبره ای به سال ۱۴۰۵ میلادی دفن شد که تیمور قبلا دستور داده بود به صورت یک ساختمان مجلل بسازند و مادر او بی بی خانم در آن دفن شده بود و بعدا عده دیگری از خاندان تیموری نیز در آن دفن شده بودند. وقتی تیمور در آن مدفون شد، این مکان به گور امیر معروف شد.
منابع:
۱ جهان گشایی تاریخ، تیمور فاتح نوشته امیر اسماعیلی، انتشارات شقایق، تهران ۱۳۶۹،
۲ تاریخ پنج هزارساله ایران جلد دوم، دکتر صفی زاده، انتشارات آرون، تهران ۱۳۸۲
۳ تیمور لنگ نوشته هارولد لمب، ترجمه علی جواهرکلام، امیرکبیر، تهران ۱۳۳۴
۴ سفرنامه کلاویخو نوشته مسعود رجب نیا، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ۱۳۳۷
۵ تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، به تصحیح علی اصغر حکمت، از سعدی تا جامی، چاپخانه بانک ملی ایران، تهران، ۱۳۲۷
۶ منم تیمور جهان گشا، نوشته مارسل بریون فرانسوی ترجمه ذبیح الله منصوری، کتابخانه مستوفی، تهران ۱۳۷۴
منبع:

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

مرحوم سیداشرف‌الدین حسینی سهم و نقشی مؤثر و انکارناشدنی در تاریخ مشروطیت و مطبوعات ایران دارد. در روزهایی که روزنامه‌نگاری در ایران علمی نوپا بود و امکانی بسیار و روابطی گسترده طلب می‌کرد، این سید بزرگوار ساده و بی‌غل و غش، تنها به پشتوانه خلاقیتهای فردی و پذیرش مردم، بنیادی نو از روزنامه‌نگاری در ایران گذاشت که می‌توان ادعا کرد حتی تا روزگار ما هم تجربه‌ای منحصر به فرد است. آن زمان نه هیأت تحریریه‌ای بود، نه شبکه توزیعی، نه امکانات درخورتوجهی و نه ارتباطات گسترده‌ای. مردی تنها در حجره‌ای محقر مسائل مبتلا به جامعه را در کارگاه ذهن خود به سوژه‌های جذاب و مردم پسند تبدیل می‌کرد و بدون استفاده از امکانات دولتی با کودکانی که افتخار این داشتند که موزع «آقا نسیم شمال» باشند، به اجتماع عرضه می‌کرد. در جامعه آن روزگار ایران که هنوز خرید روزنامه و مجله در سبد مصرف مردم جایی نداشت، نشریه بالنسبه گران قیمت نسیم شمال را چون کاغذ زر از دست موزعان ساده‌دل و خادمان بی‌نام و نشان مطبوعات مردمی می‌ربودند و دست به دست می‌چرخاندند و همگان، از وضیع و شریف، کوچک و بزرگ، زن و مرد، دولتمرد و تاجر و دهقان، گوش به سخنان صمیمی و ساده این سید یک‌لاقبا می‌سپردند و هر یک به فراخور حوصله ذهن و فکر و پایگاه اجتماعی خود از این گنج زربهره می‌گرفتند. زمامداران و حاکمان در زبان تند و گزنده او، منتقدی دقیق و موشکاف و صریح می‌یافتند و جباران و ظالمان، افشاکننده‌ای بی‌ترس و بیم و مجاهدان و مبارزان، هنرمندی دیندار و مبارز که در عقبه‌های دشوار مجاهده، اندک ضعف و سستی و رخوتی در کارش نمی‌توان مشاهده کرد؛ اهالی مطبوعات و فرهنگ‌دوستان، در سیمای او نجابتی دوست‌داشتنی و اعتقادی جدی و عمیق به فرهنگ می‌یافتند. امروز نیز کارنامه سید اشرف‌الدین برای اهالی فرهنگ کارنامه‌ای شایان اعتنا و شایسته نظر و توجه است.
پرداختن به آثار و زندگی‌ نسیم شمال برای ما از زوایای مختلف حائز اهمیت است و شایسته است تأمل و درنگی جدی در این خصوص داشته باشیم.
این سید بزرگوار که از میان مردمی تهیدست برآمد و سرانجام در اعماق اجتماع آنان گم شد، چنان که تا مدتها کسی حتی آرامگاهش را به یاد نمی‌آورد، در هفته‌نامه‌ای که همه مطالب آن را به دست و قلم خود می‌نوشت با شیرین کاریهای آخوندی بیدار دل و پیراسته از هر گونه آلودگی که در سراسر زندگی‌اش حسرت یک وعده فسنجان را در شعرش فریاد می‌زد، با چنان صمیمت و صداقتی از درد محرومان گفت و با چنان دردی از ناداری و بیچارگی سخن راند که مردمی‌ترین شاعر انقلاب مشروطیت ایران شد. اگر بتوان از میان شاعران بزرگ آن روزگار، یکی را به‌عنوان شاعر ملی برگزید بی‌گمان آن شاعر کسی جز آقا نسیم شمال نیست.
نسیم شمال درجوانی از قزوین به کربلا مهاجرت کرد:
در جوانی با هزاران ابتلا
رفتم از قزوین به سوی کربلا
مدتی در کربلا و در نجف
معتکف بودم به صد وجد و شعف
سپس به قزوین و تبریز رفت و جغرافیا، هندسه، منطق و کلام خواند تا:
مدتی در رشت بنمودم درنگ
از شراب عاشقی مست و ملنگ
رشتیان بر گردنم دارند حق
گر نویسم می‌شود سیصد ورق
در هزار و سیصد و بیست و چهار
چون که شد مشروطه این شهر و دیار
کردم ایجاد این نسیم نغز را
عطر بخشیدم ز بویش مغز را
بدین ترتیب بر مبنای گزارشی که سید از روزگار خود داده، مبانی فکری او را باید در نهادهای سنتی آموزش و تولید علم جستجو کرد و شگفتی کار او از جمله در عصر مشروطه دو تن بودند: نخست میرزا علی اکبرخان دهخدا که تعلق خاطر او به قلمروهای جدید آموزشی البته بیشتر از نهادهای سنتی است. دوم سیداشرف‌الدین که در قلمرو شعر فارسی خلاقیت بسیار نشان داد. این خلاقیت چه در به کارگیری قالبهای شعری مختلف و بعضاً مهجور و چه در مضامین و موضوعات مردمی و چه در دایره واژگان و نحو زبان توده‌های مردم به راستی پدیده‌ای قابل بررسی است.
پاکیزگی زبان و آلوده نکردن ساحت شعر به هرزه‌درایی و بی‌عفافی موجب شده که کل آثار او در همه عرصه‌ها قابل عرض باشد. از مجموعه آثار او نمی‌توان بیتی یافت که آن را به دلیل رعایت نکردن حدود اخلاقی حذف کرد، این درحالی است که در همان روزگار حتی اخوانیات شعرا نیز از زهر هزل و هجو مصون نمانده است، تا چه رسد به خود هزل و هجو که طبیعتی پرده در و بی‌اعتنا به قلمرو اخلاق دارد. حتی در برخی شاعران روزگار او، به کارگیری مضامین و واژگان مذموم به نام «ویژگی سبکی» شناخته می‌شود. شاعرانی که بدیهی‌ترین و ساده‌ترین مفاهیم را بی‌اینکه جوهره موضوع‌ طلب کند به واژه‌های غیراخلاقی می‌آلودند.
یکی از علتهای اساسی پذیرش شعر او در میان توده مردم همین جنبه بود. او با اخلاق و به زبان مردم سخن می‌گفت و توده‌ها برای فهم کلام او نیازمند هیچ واسطه‌ای نبودند. به همان راحتی و روانی که در کوچه و بازار سخن می‌گفتند، کلام منظوم او را درمی‌یافتند. کلامی که اسیر فرم نشده، بلکه به طبیعت جاری زبان نزدیک بود. یکی از جوهره‌هایی که به پاکیزگی زبان سید کمک کرده است همین بوده است. منتقدان برجسته شعر مشروطیت برآنند که زبان نسیم شمال یکی از سالمترین زبانها در میان شاعران این دوره است. علت این پاکیزگی زبانی در همین امر است. او هیچ اصراری نداشت در زمره ادبای رسمی درآید. به همین دلیل موضوعاتی هم که برای طنز بی‌ریا و ساده خویش برمی‌گزید موضوعاتی بود که فرودستان اجتماعی با آن درگیر بودند: فراهم کردن تن‌پوشی که آنان را از گزند سرما و گرما مصون بدارد، دسترسی به طعامی ساده که بر گرسنگی غلبه کنند، داشتن حکومت و امنیتی که امکان زیستی سالم و طبیعی را فراهم و دست جباران داخل و خارج را از سر مردم کوتاه کند. موضوعاتی از این دست که درونمایه شعر او هستند، حیاتی اما دست‌یافتنی‌اند. مردم هم در سروده‌های این سید یک‌لاقبای شجاع و تیزبین، مجموعه درخواستهای خود را متجلی می‌دیدند و بی‌دلیل نیست که او شاعر توده‌ها باقی ماند و در غوغای پس از مشروطیت که رهبران فکری و اجتماعی و ادبی هر یک در پی دوختن کلاهی از نمد مشروطیت برای خود بودند، او همان شاعر مردم ماند؛ با سلطنه‌ها و دوله‌ها و الملک‌ها پیوندی برقرار نکرد. پناه و آرامجای او سینه مردم بود و از این حیث او در تمام تاریخ فرهنگ مشروطیت بی‌نظیر است. مردم‌دوست و دوستدار اسلام و ایران بود. این دوستداری حتی در شمائل ظاهری او هم تا آخر باقی ماند، پوست‌اندازیهای ظاهری جامعه نتوانست بین سید و اصول او فاصله بیندازد.


آنچه در تحلیل سبکی این دو نمودگار نظم و نثر مشروطیت شایسته توجه است این است که استادمیرزا علی‌اکبرخان دهخدا، با ترکیب دانش وسیع و ذوق خدادادی نوعی خاص از نثر را بنیاد گذاشت که در نوع خود بی‌نظیر بود و موجب شد صوراسرافیل صدای پرطنین مشروطیت ایران باشد؛ اما آنچه او را به چنین مقامی رساند کوشش جمعی پاکبازان عصر مشروطیت بود. میرزا جهانگیرخان، قاسم‌خان شیرازی و میرزا علی‌اکبرخان دهخدا معروفترین این چهره‌ها هستند، اما کاری که سیداشرف‌الدین در حوزه نظم انتقادی کرد، یک تنه بود. ضمن اینکه سادگی و طراوت زبانی هم در حوزه کار او بیشتر چهره نشان داد. گرچه روحانیت مدتها بود که برای ارتباط با توده‌های مردم گرایش به زبان ساده و طبیعی پیدا کرده بود و حداقل از عهد آقا جمال خوانساری (صاحب رساله عقاید النساء) در نثرنویسی انتقادی این زبان را به‌کار گرفته بود، اما در حوزه شعر این نسیم شمال بود که این قابلیت زبانی را به گونه‌ای درست به‌کار گرفت. حتی گروهی از ادبای مشروطه هم که در سلک روحانیت بودند آنگاه که به زبان شعر سخن می‌گفتند، همان زبان مطنطن گذشته را به‌کار می‌گرفتند؛ ادیب‌الممالک فراهانی و ادیب نیشابوری از این زمره‌اند.
اما اینکه سیداشرف‌الدین از کجا و چگونه با روزنامه‌نگاری آشنا شد نیز شایسته توجه است. اقامت پنج ساله او در کربلا و نجف به منزله کارگاهی است که نسیم شمال می‌تواند در آنجا با این پدیده نوظهور آشنا شده باشد، علی‌الخصوص او خود تصریح می‌کند که اقامت او در تبریز صرف آموزش علوم مختلف شده است که ارتباط منطقی بین آنها بنابر نقل او و آنچه روزنامه‌نگاری می‌نامیم، کمتر وجود دارد.
در دوره‌ای که در کربلا و نجف زندگی می‌کرد این دو شهر کانون مبارزات حق‌طلبانه ملت ایران و کشورهای مسلمان بود. گرچه رشت و تبریز نیز در این حوزه، کارنامه پربرگ و باری داشته‌اند، اما همان طور که گفتم در تبریز وقت او بیشتر به علوم متداول در آن زمان می‌گذشت و در رشت بودکه عملاً کار روزنامه‌نگاری را آغاز کرد.
نگاه انتقادی او فراگیر و عام بود. نه یکسره پریشان احوالی را به دیگران و اجانب حوالت می‌داد و نه شیفتگی و شیدایی به آنها داشت. وی بر خلاف عموم هم‌عصران خود که برای آبادی ایران به یکی از سه قدرت مسلط زمانه دل بسته بودند، به درستی باور داشت که ایرانیان برای آباد کردن میهن خود باید خود کمر همت بربندند و به بیگانگان نه تنها هیچ امیدی نیست، بلکه بر ستمکاری می‌افزایند و خود بر جای ستمکاران می‌نشینند.
پیش از این بود یکی فیل کبود
هیکلش را ملک‌الموت ربود
اندر این شهر دگر فیل نبود
حال از سعی و تقلای رنود

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

عباس بزرگ یا شاه عباس اول نامدارترین شهریار دوران صفوی – و حتی پس از اسلام – فرزند سلطان محمد خدابنده و پنجمین شاه از دودمان صفوی بر ایران به مدت بیش از ۴۲ سال با اقتدار آمیخته با استبداد شهریاری نمود.



زاده : ۱ رمضان۹۷۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۵۷۱ میلادی
زادگاه : هرات
تاج گذاری : ۹۸۹ هجری قمری
مکان تاج گذاری : شهر هرات در ایالت خراسان (اکنون در افغانستان)
درگذشت : ۲۴ جمادی‌الاول سال ۱۰۳۸ هجری قمری؛ برابر با ۱۶۲۹ میلادی
مکان درگذشت : اشرف (بهشهر کنونی در استان مازندران)
جانشین : شاه صفی (سام میرزا پسر صفی میرزا)
کودکی شاه عباس

در کودکی به عباس میرزا معروف بود و والی هرات بود؛ شاه اسماعیل دوم صفوی که مردی خشن و نا نجیب بود؛ همانند دیگر برادر زادگان و برادران فرمان قتل او و پدرش ( سلطان محمد خدابنده ) را صادر کرده بود ولی این امر وقتی که شاه اسماعیل دوم به قتل رسید کان لم یکن باقی ماند.

تاج‌گذاری شاه عباس در ۱۴ سالگی

سپس وی به یاری علیقلی خان شاملو در خراسان تاج گذاری کرد و حکومت خراسان در زمان شهریاری پدرش در دست وی بود تا آنکه مرشد قلی خان استاجلو با غلبه بر علیقلی و با مساعدت های خویش؛ قزوین را فتح نمود و در آن شهر عباس میرزا در سن ۱۸ سالگی به تخت سلطنت ایران نشست و پدر او را خلع نمودند . شاه عباس همانند بسیاری از شاهان در ابتدای کار ۱۸ نفر از سران قزلباش را به بهانه خونخواهی کشت و پس از آن مرشد فلی خان را نیز به همین سرنوشت دچار ساخت.

صلح موقت با سلطان عثمانی

ترکان عثمانی که با استفاده از آشفتگی پس از شاه اسماعیل به خاک ایران دست اندازی نمودند و نواحی ارزروم؛ عراق عرب؛ کردستان؛ ارمنستان؛ گرجستان؛ بخش هایی از آذربایجان و حتی لرستان را تحت سیطره خویش در آوردند؛ به مصلحت شاه عباس در آن هنگام؛ ایران شرایط آنها را پذیرفت. سپس شاه عباس صفوی با استفاده از فرصت پیش آمده اوضاع آشفته ایران را سر و سامان داد.

برادران شرلی

در سال ۱۰۰۰ هجری قمری پایتخت را به اصفهان منتقل کرد و ولایلت شرقی را نظم و آرامش داد و در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در قزوین با آنتونی و رابرت شرلی مواجه گشت و از وجود آنان برای تجهیز و ایجاد نظم قشون ایران استفاده کرد و نیز توسط آن ها روابط ایران و ممالک اروپایی را با داشتن یک وجه مشترک و آن دشمنی با عثمانی گسترش داد. در مقابل قزلباش ها گروهی از ترکان به نام «شاهسون» را به وجود آورد و با گسترش ایل آنها؛ سعی به تضعیف قزلباش ها نهاد. برادران شرلی را به کمک الله وردی خان گماشت تا توپخانه و اسلحه خانه قدرتمند بسازند.

تا آنکه در سال ۱۰۰۷ به عثمانی تاختند و تبریز و ایروان و شکی را از آنها ستاندند




اقدامات شاه عباس در جهت آبادانی ایران

اصفهان
دشمنی ایران و عثمانی به نفع اصفهان تمام شد و اصفهان باید بسیار خوش بخت بوده باشد تا شاه عباس سبب خیر در آن شهر که قرن ها مورد توجه نبود؛ شد. میدان نقش جهان، مسجد امام (نام پیش از انقلاب آن به مدت چند قرن مسجد شاه بوده)، عالی قاپو، بخش هایی از عمارت چهل ستون، چهارباغ، پل های رود زاینده رود، کانال کشی آب های کوه کوهرنگ به سمت زاینده رود از آثار نیک اوست. اگرچه نزدیک به نیم هزاره از زمان او گذشته است ولی هنوز اصفهان به بناهای فرهنگی و هنر عصر صفوی می بالد چنانچه که امروزه « پایتخت فرهنگی دنیای اسلام » گشته است.


مشهد
شاه عباس همانطور که بسیاری از جهانگردان و مورخین اظهار داشته‌اند فردی وطن پرست بود، برای همین و برای آنکه فرهنگ زیارت را در بین مردم قرار دهد، در سال ۱۰۰۹ پیاده عزم مشهد کرد و به دستور وی فقط ۹۹۹ کاروانسرا در آن سال و تعداد بسیار بیشتر در سال های پس از آن احداث گردید. وی مشهد را به طور رسمی «شهر مقدس ایران» قرار داد تا آنکه مردم به زیارت امام هشتم شیعیان بروند و از رنج و مشقت های سفر حج و سخت گیری های حکام ولایات عثمانی دیگر خبری نباشد.


مازندران
دیگر سرزمین خوش وقت مازندران است؛ زیرا شاه عباس همیشه به اینکه از طرف مادری مازندرانی بود افتخار می ورزید؛ مادر او از اهالی ساری - و یا به روایت برخی، از اهالی اشرف - بود. بدین سان شاه عباس در سال ۱۰۳۲ شهر اشرف ( بهشهر امروزی ) را به وجود آورد و عمارت های کلاه فرنگی و بناهای زیبای عباسی را به وجود آورد و شاه که فردی گردشگر بود همیشه به آن جا برای شکار می رفت. در سال ۱۰۳۳ نیز شهر فرح آباد را احداث کرد و آن را مرکز حکومت مازندران کرد - تا پیش از آن بارفروش ( بابل امروزی ) مرکز مازندران بود - و برای آن شهر کوشش بسیار نهاد - که بدبختانه آن شهر و ساری در هجوم روسها در دوران پطر کبیر در آتش خاکستر شد و ساری باری دیگر مرکز ایالت مازندران گشت- شاه عباس از جاجرم در خراسان تا دشت مغان در اردبیل شاهراهی ایجاد کرد تا به وسیله آن مازندران به رونق سابق بازگردد. همچنین دیواری عظیم در نزدیکی بندر گز ایجاد کرد تا به‌وسیله آن مازندران از هجوم ترکمن ها در آرامش بسر برد؛ پیتر دلاواله در سفرنامه خویش از فرهنگ و تمدنی در مازندران وصف می‌کند که تا به آن زمان در هیچ کجای دنیا نظیر آن را ندیده بود.


سایر نواحی ایران
وی راه‌ها را ایمن ساخت و همچنین برای تعمیر و احداث راه‌های جدید همت گماشت؛ گرجی ها و ارامنه را که در جنگ گرجستان به اسارت گرفت اختیار داد تا آزادانه در فرح آباد زندگی کنند و همچنین در کنار اصفهان زمین به آنها داد و آنها شهر جلفا را ساختند؛ بندر گمرو را در سال ۱۰۲۳ و جزیره هرمز را به سال ۱۰۳۱ از تصرف پرتغالی ها خارج ساخت.

اقدامات فرهنگی شاه عباس
او به شعر و نقاشی و موسیقی و معماری توجه داشت؛ و به علما و هنرمندان علاقه می ورزید. ملاصدرا؛ میرداماد؛ میرفندرسکی؛ شیخ بهایی و ... از فاضلان عهد وی بودند. شاه عباس مردی دیندار بود و به ویژه به علی سخت ارادت میورزید. گویند نسبت به رعایا و زیر دستان مهربان بود. فرهنگ معماری هنوز نیز متأثر از آن دوره می‌باشد.

اقدامات او در پیشبرد تجارت با دول اروپایی

شاه عباس با خردمندی رقابتی بین مملکت های اروپایی در سواحل خلیج فارس ایجاد کرد تا به وسیله آن دولت دیگر نتواند فرمانروای آنجا گردد و نیز به این وسیله بود که دست پرتغالی ها را از بندر عباس کوتاه کرد؛ نه فقط آنتونی شرلی را با حسینعلی بیک راهی اروپا کرد که هیچ نتیجه نداد و آنتونی شرلی به فیلیپ سوم پناه برد، بلکه بعد از آن رابرت شرلی و سپس نقدعلی بیک را به نزد شاهان اروپا راهی کرد؛ همچنین او برخلاف اجداد خویش فقط با اهل تسنن دشمنی داشت ولی با مسیحیان و پیروان سایر ادیان با گرمی برخورد می کرد و آنها را در انتخاب اسلام آزاد می گذاشت و اگرچه بسیاری در زمان او اسلام آوردند دلیل بر آن نیست که با زور به این کار مبادرت می ورزید.

سختگیری های وی

شاه عباس اگر چه با مردم و رعایا مهربان بود ولی آنچه که معلوم است حکایت از آن دارد که فردی دقیق و سخت گیر - به ویژه در خانواده اش – بود. پدر خویش را به زندان محبوس ساخت، دو برادرش را نابینا کرد، پسرش را به ظن آنکه علیه وی شورش کند کشت، دو پسر کوچکش را نابینا کرد و پسر دوم او نیز در زمان حیات وی مرد. گویند در جنگ گرجستان، گرجی ها را قتل عام کرد، و بیست هزار خانوار گرجی را به اسارت گرفت و در ظرف ۲۰ روز هفتاد هزار تن از آنان را کشت. شاه عباس یک دسته جلاد خام خوار داشت که به فرمان شاه مقصرین را زنده می خوردند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

 

زندیان یا زندیه یا دودمان زند نام خاندانی پادشاهی است که میان فروپاشی افشاریان تا برآمدن قاجار به درازای چهل و شش سال در ایران بر سر کار بودند. این سلسله به سردمداری کریم خان زند از ایل زند که از سال ۱۱۶۳ هجری قمری در ایران به قدرت رسید او فردی مدبر و مهربان بود.کریم خان خود را وکیل الرعایا نامید و از لقب (شاه) پرهیز کرد. شیراز را پایتخت خود گردانید و در آبادانی آن کوشش نمود ارگ بازار حمام و مسجد وکیل شیراز از کریمخان زند وکیل الرعایا به یادگار مانده است.

کریمخان زند وکیل الرعایا (۱۱۹۳ – ۱۱۶۳ ه.ق): از سوابق زندگی خان زند تا سال ۱۱۶۳ ه.ق. که جنگ های خانگی بازماندگان نادر شاه بی کفایتی آنان را برای مملکتداری آشکار ساخت و آن عرصه را برای ظهور قدرت های جدید مستعد گردانید، خبری در دست نیست. به دنبال اغتشاشات گسترده و عمومی این ایام خان زند به همراه علی مردان خان بختیاری و ابوالفتح خان بختیاری اتحاد مثلثی تشکیل دادند و کسی را از سوی مادری از تبار صفویان بود را به نام شاه‌اسماعیل سوم به شاهی برداشتند. ولی چون هیچ یک از آنان خود را از دیگری کمتر نمی‌شمرد، ناچار به نزاعهای داخلی روی آوردند. سرانجام کریم خان توانست پس از شانزده سال مبارزه دائمی بر تمامی حریفان خود از جمله محمدحسن خان قاجار و آزاد خان افغان غلبه کند و صفحات مرکزی و شمالی و غربی و جنوبی ایران را در اختیار بگیرد. وی به انگلیسها روی خوش نشان نداد و همواره میگفت آنها می‌‌خواهند ایران را مانند هندوستان کنند. برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه.ق. بصره را از حکومت عثمانی منتزع نماید و به این ترتیب، نفوذ اوامر دولت ایران را بر سراسر اروندرود و بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.

زندیان پس از کریم‌خان
پس از در گذشت کریم خان زند دگرباره جانشیانان او به جان هم افتادند و با جنگ و نزاع های مستمر ،‌ زمینه تقویت و کسب اقتدار آغا محمد خان و سلسله قاجار را فراهم آوردند. در سال ۱۲۰۹ هجری قمری لطفعلی خان آخرین پادشاه زند پس از رشادت های بسیار آن به دست آغا محمدخان قاجار معروف به اخته خان کشته شد.

آغامحمدخان با به دست آوردن شهر شیراز دست به کشتار کسانی که از دودمان زند بودند زد،پ سران لطفعلی خان را اخته نمود و دستور تجاوز جنسی به زن باردار و دختر لطفعلی خان زند و دیگر زنان این دودمان را داد. وابستگان این خاندان یا به عثمانی گریختند یا در گوشه‌ای در گمنامی زیستند و یا کشته شدند. از میان تبار شاهان این دودمان تنها از پشت علیمراد خان زند فرزندانی به جا ماند که امروزه دنباله آنان در ایران زندگی نمی‌کنند. دسته‌ای از زندیان نیز که از دوده فرمانروایان این خاندان نبودند تا سالها به پیشه کاروانداری پرداختند.

البته دستگاه دیوانی زند به رهبری مرد زیرکی به نام حاج‌ابراهیم‌خان کلانتر که به لطفعلی خان خیانت کرده بود یکراست به قاجارها پیوست و به جز تنی چند که به واپسین فرمانروای زند تا دم مرگ وفادار ماندند دیگران رویه ابراهیم خان را پیش گرفتند.


فرمانروایان زند
کریم خان زند ۱۱۷۹-۱۱۹۳ (هجری)

محمدعلیخان زند؛پسر کریم خان بود که زکی‌خان زند او را زمانی کوتاه به پادشاهی برداشت.

ابوالفتح ‌خان زند؛ ۱۱۹۳-۱۱۹۳؛ او فرمانروایی هفتاد روزه‌ای را پس از مرگ پدرش کریم خان داشت ولی زکی خان به عنوان نایب او کنترل همه چیز را در دست داشت.

صادق خان زند؛۱۱۹۳-۱۱۹۳؛وی در کرمان فرمانروایی به راه انداخته بود و دعوی پادشاهی داشت.با ترور زکی خان خود را به شیراز رساندو فرمانروایی را به دست گرفت.ولی از علیمرادخان شکست خورد و نابینا و کشته شد.

علیمرادخان زند ؛ ۱۱۹۳ ،۱۱۹۹ ؛ وی خواهرزادهٔ زکی خان بود. او در آغازاصفهان فرمان می‌راند و توانست بسیاری از رقیبان را کنار بزند و بر پایتخت شیراز دست یابد.

شیخ‌ویس‌خان زند ؛ پسر علیمراد خان و جانشین وی بود.وی به فریب جعفرخان کشته شد.

جعفرخان زند ؛ ۱۱۹۹-۱۲۰۳؛پسر صادق خان بود.وی به دست هواداران صیدمرادخان ترور گشت.

صیدمرادخان زند؛او از بزرگان زند بود که پس از ترور جعفرخان هفتاد روز در شیراز فرمان راند.

لطفعلی‌خان زند؛۱۲۰۳-۱۲۰۹؛ پسر جعفر خان و واپسین شاه زند.در آغاز بر شیراز و آنگاه در کرمان و طبس با آغا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت ولی سرانجام به دام افتاد و پس از کور شدن و تجاوز و شکنجه بسیار کشته شد.


رابطه با بیگانگان
زندیان با انگلستان دارای پیوندهای بازرگانی بودند و برخی سران این دودمان همچون واپسین شاهشان لطفعلی‌خان برخوردهای نزدیک و دوستانه‌ای با نمایندگان این کشور داشتند. هرچند برخورد کریم خان با انگلیسی ها در تاریخ پُرآوازه است ؛ وی چینیهای پیشکشی انگلیسیها را در پیش رویشان شکست و ظرفهای مسی ایرانی را به زمین زد و گفت که می‌بینید مال ما بهتر است و نیازی به ظرفهای شما نداریم ؛ ولی می‌نماید این از عاقبت اندیشی بنیانگذار این دودمان بوده باشد چه که هندوستان به تازگی به استعمار انگلیسی ها درآمده بود. ولی با این همه وی به شرکت انگلیسی هند شرقی پروانه زدن تجارتخانه در بوشهر را داد و تسهیلاتی بدیشان بخشید. انگلیسی ها پارچه‌های پشمی به ایران می‌آوردند و در برابر کریم خان ایشان را از حق گمرک معاف نمود. ولی بازرگانان انگلیسی حق بیرون بردن طلا و نقره را از ایران نداشتند و ناچار بودند برای بهای کالاهای خویش کالاهای ایرانی خریداری کنند.

فتح بصره در سال ۱۷۷۵ (میلادی) نیز از سوی کریم خان برای از رونق انداختن بازرگانی عثمانی و رونق بخشیدن به بندرهای ایران بود چه که پنج سال پیش از آن بازرگانان انگلیسی تجارتخانه خویش را در بوشهر بسته و در بصره برپا نموده بودند و با چیرگی بر بصره آنها چاره‌ای نداشتند جز اینکه شرط های ایران را در راه بازرگانی بپذیرند.

هلند نیز در آن زمان هماورد بازرگانی انگلستان بود، این کشور در این زمان جزیره خارک را اشغال کرد و آن را محور بازرگانی خویش با ایران و عثمانی قرار داد ولی دیری نگذشت که در سال ۱۷۷۶ (میلادی) راهزنی به نام میرمهنا ظاهرا به اشاره زندیان خارک را گرفت و هلندی ها را بیرون راند.

همچنین روس ها نیز پیوندهای بازرگانی گسترده‌ای در این روزگار با زندیان داشته‌اند.

در نیمه دوم سده هجدهم اروپاییان حرکتهای استعماری خویش را در خاور آغاز کرده بودند و کریم خان از این جنبش اینان هشیار بوده و به پیروانش نیز هشدار می‌داده است.




وضعیت مردم در زمان پادشاهی کریم‌خان
او که مرد ساده‌زیی بود به تجملات و انباشتن دارایی کششی نداشت و بیشتر سرمایه کشور را به مصرف نیازهای درونی کشور می‌رساند. او دوست داشت مردم در آرامش و آسایش و شادی زندگی بکنند و در راه این آرزوی خویش می‌کوشید. او که انسانی بی‌آلایش بود در توده مردم حاضر می‌شد و از روزگار آنان آگاه می‌شد و گاه در انجام کارهای پست نیز بدانها یاری می‌رساند. از مهربانی و بخشش او داستانها گفته شده است.


وضعیت مردم پس از پادشاهی کریم‌خان
با مرگ کریم خان اوضاع کشور باز به هم ریخت و نبرد بر سر قدرت بازماندگان زند فشار بسیاری به مردم آورد. حتی در برافتادن این خاندان مردمان بسیاری قربانی قاجارهایی شدند که فرمانروایی را از زندیان ربوده بودند، برای نمونه بلایی که بر سر مردم کرمان آمد را می‌توان نمونه آورد.

کریم خان زند (وکیل الرعایا)

او را نیکوترین فرمانروا پس از تازش عربها به ایران دانسته اند. کریم‌خان از ایل لر زند بود .پدرش ایناق خان نام داشت و رئیس ایل بود. کریم خان در آغاز سرباز سپاه نادرشاه افشار بود و پس از مرگ او به ایلش پیوست و کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر نیرویی به هم زد و چندی پستر با دو خان بختیاری به نام های ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی را فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی می‌‌دانستند به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برداشتند.در این اتحاد علیمردان خان نایب السلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان ابوالفتح خان را کشت و بر دیگر همراهش کریم خان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریم خان بود.چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر داودار پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند. او بازمانده افغان های شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود. سر انجام با لقب وکیل الرعایا به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان که آن را به احترام نادرشاه آن را در دست نوه او شاهرخ میرزا باقی گذاشت.

کریم خان لری بی سواد اما هوشمند و با تدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت می‌‌داد و به دانشمندان ارج می گذاشت. وی کارخانه‌های چینی سازی و شیشه گری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت.

تنها کشورگشایی دوران فرمانرواییش گشودن شهر بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود که البته آن هم رویه بازرگانی و اقتصادی داشت. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسی‌ها دل خوشی نداشت و همیشه می گفت که انگلیسی‌ها می‌‌خواهند ایران را مانند هند کنند بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی می‌‌پرداخت. با این همه انگلیسی‌ها از هر دری که رانده می‌‌شدند از در دیگری می‌‌آمدند.

کریم خان در ۱۱۹۳ هجری قمری درگذشت. فرزندان او هفت تن بودند.چهار پسر و سه دختر. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتح خان به فرمانروایی رسید.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها : تاریخ زندیه

جنگ چالدران

جنگ چالدران در ماه رجب سال 920 هجری قمری در دشت چالدران بین سپاه ایران و سپاه عثمانی به وقوع پیوست. چالدران دشتی است در شمال غربی ایران که در شصت و چهار فرسخی تبریز و شمال غربی خوی واقع شده است این دشت بین دو رشته کوه قرار دارد.
مورخان علت اساسی جنگ چالدران را شرایط جدید ایجاد شده می‌دانند که می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
1- شرایط سیاسی و مذهبی:
در این زمان شاه اسماعیل -مؤسس حکومت صفویه- که فرماندهی سپاه ایران را بر عهده داشت، مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران قرارداد و سلطان سلیم پاشا، خلیفه حکومت عثمانی که فرماندهی لشگر عثمانی را عهده‌دار بود، ادعای خلافت کلیه مسلمین رانیز داشت؛ و طبیعی است که تاسیس چنین حکومتی را در همسایگی خود در تعارض با منافع سیاسی و مذهبی خود قلمداد نماید، به خصوص این که وجود مراکز مذهبی شیعه درسرزمین های تحت سلطه عثمانی (عراق امروزی) موجب تشدید این تنش ها می شد.
2- شرایط نظامی و امنیتی: دول استعماری که در صدد تضعیف، تجزیه و انقراض دولت عثمانی بودند، بنابراین دست به ایجاد تنش و تقویت اختلافات مذهبی می زدند؛ از سوی دیگر دولت ایران در تلاش بود با اتحاد با دشمنان امپراطوری عثمانی در اروپا و آفریقا، موقعیت امیتی و نظامی خود را در برابر تهدید های احتمالی از سوی عثمانی تقویت نماید.
مجموعه این عوامل و دیگر شرایط، باعث شد سلطان سلیم پاشا، حاکم عثمانی احساس کند که یک نوع اتحاد سیاسی در مرزهای آسیایی بر ضد سلطنت عثمانی شکل گرفته و موقعیت حکومت او را به خطر انداخته است، لذا برای دفع این خطر تصمیم گرفت به ایران حمله کند. پناهنده شدن سلطان مراد-رقیب سلطان سلیم در خلافت-به ایران باعث گردید بهانه‌های لازم برای سلطان سلیم ایجاد گردد تا به مرزهای شرقی لشگر کشی کند و جنگ چالدران با تجاوز عثمانی به ایران آغاز گردد.
مورخین سپاه عثمانی را برجسته ترین سپاه دنیا در آن زمان می‌دانند، این سپاه به سلاح گرم و نیروی دریایی مجّهز بود. در این جنگ سپاه عثمانی از توپ وتفنگ استفاده کردند و اولین جنگی بود که سپاه ایران با تسلیحات گرم و آتشین و ابزار جدید جنگی همچون توپ و تفنگ آشنا شدند، تعداد سربازان سپاه عثمانی ده برابر سربازان ایرانی بود و از آمادگی بیشتری برخوردار بودند، امپراطور عثمانی توانست با غافلگیر کردن شاه اسماعیل فرصت تجهیز و آمادگی سپاه را از او بگیرد.
در این جنگ دو سپاه از شرایط نابرابری برخوردار بودند. اگر چه سربازان ایرانی توانستند توپ‌های سپاه عثمانی را از کار بیندازند ولی این شرایط نابرابر باعث شکست سپاه ایران شد. سریازان ایرانی با ایمان و فداکاری تا پای جان ایستادگی و مقاومت کردند و همه کشته شدند و هیچ کسی تسلیم نشد و هیچ اسیری ندادند. جنگ چالدران را جنگ میهنی ایرانیان می‌خوانند چرا که سربازان ایرانی افتخار آفریدند و در راه سرزمین خود از جان گذشتند.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها : جنگ چالدران

 

 باید به عواملی پرداخته شود که در شکست ایران از قوای روسیه تاثیرگذار بودند؛: در تکاپوی‌ هرج‌ و مرجی‌ که‌ با برافتادن‌ سلسله‌‌ صفویه‌ و از بین‌ رفتن‌ اقتدار مرکزی‌ نادرشاه‌، بر سراسر ایران‌ سایه‌ افکنده‌ بود، آقا محمد خان‌ که‌ از سال‌ 1193ق‌/1779م‌ رهبری‌ خود را مرحله‌ به‌ مرحله‌ بر ایل‌ قاجار مسجل‌ کرده‌ بود، به‌ دنبال‌ کشمکش‌هایی‌ که با خاندان‌ زندیه‌ و دیگر مدعیان‌ حکمرانی‌ بر ایران‌ را داشتند و برای‌ ایجاد آرامش‌ و یکپارچگی‌ ولایت‌های‌ ایران‌، در سال‌ 1210ق‌/1796م‌ سلسله‌‌ قاجاریه‌ را رسماً در کل‌ سرزمین‌ ایران‌ بنیان‌ گذاشت‌ و به‌ دنبال‌ آن‌، به‌ فرو نشاندن‌ آشوب‌های‌ محلی‌ و گشایش‌ روابط‌ با دیگر کشورها بر پایه‌‌ وضعیت‌ تازه‌ به‌ وجود آمده‌ پرداخت‌. در میانه‌‌ آشفتگی‌ ایران‌ و بر اساس‌ مسایلی‌ که‌ میان‌ حاکم‌ گرجستان‌ ـ ارایکلی‌ ـ و حکومت‌ ضعیف‌ ایران‌ به‌ وجود آمده‌ بود، وی‌ خود را در سال‌ 1214ق‌/1800م‌ به‌ تحت‌الحمایگی‌ امپراتوری‌ روسیه‌ ـ کاترین‌ کبیر ـ درآورد؛ (برای اطلاع بیشتر، ر.ک: کارترین کبیر، جان ت. الگزندر، ترجمه حسن افشار) این‌ مساله‌ موجب‌ آغاز درگیریهایی‌ شد که‌ با جنگ‌های‌ ایران‌ و روسیه‌ در زمان‌ فتحعلی‌ شاه‌ در سال‌ 1243ق‌/1828م‌ به‌ قرارداد گلستان‌ و سپس‌ قرارداد ترکمنچای‌ و از دست‌ رفتن‌ مناطق‌ وسیعی‌ از سرزمین‌ ایران‌ ختم‌ شدند. با روی کار آمدن الکساندر اول روسیه عملا گرجستان را تحت حکمرانی خود گرفت و در سال 1218/1803م دستور حمله به ایران صادر شد. این حمله موجب شد تا روسها در منطقه اصلاندوز، ایران را مجبور به انعقاد عهد نامه گلستان در قره باغ کنند. برای این که در این عهد نامه مرزهای ایران دقیقا تعیین نشده بود، این مساله بهانه آغاز مرحله دوم جنگهای روسیه شد و اختلافات تازه ای سر برآوردند. اقدامات‌ متجاوزانه‌‌ کاترین‌ و تزار پاول‌ که‌ بخشی‌ از سرزمین‌های‌ قره باغ- گنجه- شکی- شیروان- بادکوبه- گرجستان‌ ـ داغستان‌ و قفقاز را در تصرف‌ خود داشتند و در صدد ایجاد آشوب‌ در دیگر مناطق‌ همجوار با ایران‌ بودند، منجر به‌ شروع‌ جنگ‌های‌ منظم‌ و دامنه‌دار در 1217ق‌/1803م‌ گردید. مرحله‌ دوم‌ جنگ‌های‌ ایران‌ با روسیه‌ به‌ دنبال‌ تحریکات‌ صاحب‌ منصبان‌ نظامی‌ روسیه‌ و تائید این‌ اقدامات‌ از سوی‌ تزار پاول‌ تا سال‌ 1241ق‌/1826م‌ بود. در این‌ دوران‌، قوای‌ ایرانی‌ با شجاعت‌ جنگیده‌، ولی‌ به‌ واسطه‌‌ ضعف‌ در توازن‌ نظامی‌ و خیانت‌ بعضی‌ از سران‌ قشون‌ و حاکمان‌ محلی‌، تن‌ به‌ انعقاد قرارداد ترکمنچای‌ دادند.
در این‌ گیرودار، سفارت‌ انگلیس‌ به‌ فعالیت‌های‌ میانجیگرایانه‌ پرداخت‌ و سرانجام‌ فعالیت‌های‌ سر گور اوزلی در طراحی قرارداد گلستان و سر جان‌ ماکدونالد ـ وزیر مختار بریتانیا در تهران‌ ـ در انعقاد قرارداد ترکمانچای نتیجه‌ داد و وی‌ با اطمینانی‌ که‌ از طرف‌ ژنرال‌ پاسکویچ‌ مبنی‌ بر رعایت‌ شرایط‌ قرارداد به‌ دست‌ آورده‌ بود، میرزا ابوالقاسم‌ قائم‌ مقام‌ را در ماه‌ رجب‌ 1243ق‌/1828م‌ از تهران‌ به‌ سمت‌ ترکمنچای‌ راهی‌ کرد. مذاکرات‌ اولیه‌ میان‌ صاحب‌ منصبان‌ ایران‌ و روسیه‌ در منطقه‌‌ دهخوارقان‌ نزدیکی‌ تبریز آغاز و با طی‌ چندین‌ مرحله‌ سرانجام‌ در روستای‌ ترکمنچای‌ ـ که‌ بنابه‌ نوشته‌‌ شمیم‌ «قرارگاه‌ اردوی‌ پاسکیویچ‌ بود» ـ به‌ انعقاد قرارداد ترک‌ مخاصمه‌ میان‌ قوای‌ روسیه‌ و ایران‌ در سرمای‌ زمستان‌ شب‌های‌ 21 و 22 فوریه‌ 1828/5 و 6 شعبان‌ 1243 در روستای‌ ترکمنچای‌ نزدیک‌ میانه‌ انجامید. (برای آگاهی از پیشینیه نظامیگری روسها در سرحدات ایران که به قرارداد گلستان و ترکمانچای انجامید، ر.ک: سیاست نظامی روسیه در ایران- 1790- 1815، خانک عشقی)
با انعقاد این‌ قرارداد که تکمیل کننده قرارداد گلستان و در ادامه تجاوزات روسیه به ایران بود:
1) بخش‌ وسیعی‌ از سرزمین‌های‌ حاصلخیز ایران‌ نظیر ایروان‌، نخجوان‌، بخشی‌ از دشت‌ مغان‌ و... از دست‌ رفت‌.
2) غرامت‌ سنگینی‌ به‌ مبلغ‌ 000/000/5 تومان‌ عاید امپراتوری‌ روسیه‌ تزاری‌ گردید.
3) موقعیت‌ تازه‌ای‌ برای‌ قدرت‌های‌ خارجی‌ در امور تجاری‌ و سیاسی‌ ایران‌ گشوده‌ شد.
4) در سیاست‌ خارجی‌ این‌ قرارداد باعث‌ شد تا نظام‌ حق‌ قضاوت‌ کنسولی‌ یا کاپیتولاسیون‌ به‌ ایران‌ تحمیل‌ شود.
5) حق‌ کشتی‌رانی‌ در دریای‌ خزر منحصر به‌ روسیه‌ شد.
6) ادوات‌ و مقرهای‌ جنگی‌ ایران‌ در منطقه‌‌ قفقاز در دست‌ نیروهای‌ روسیه‌ ماند.
7) موجب‌ کاهش‌ قدرت‌ حکومت‌ ایران‌ در مهار امور کشور شد.
پیامدهای‌ بعدی‌ این‌ قرارداد نیز عبارت‌ بودند از:
8) تجار روسی‌ از بهره‌‌ کم‌ گمرکی‌ برخوردار شدند.
9) افزایش‌ دخالت‌های‌ سفارت‌ روسیه‌ در دربار و رژیم‌ تزاری‌ در معاهدات‌ و قراردادهای‌ خارجی‌ ایران‌.
10) زمانی‌ که‌ محمد علی‌ شاه‌ بعد از به‌ توپ‌ بستن‌ نخستین‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ ایران‌ و پس‌ از آن‌، اعاده‌‌ مشروطیت‌ به‌ دست‌ مجاهدان‌ مشروطه‌خواه‌، به‌ پشتوانه‌‌ ماده‌‌ هفتم‌ قرارداد ترکمانچای به‌ سفارت‌ روسیه‌ پناهنده‌ شده‌ و با خارج‌ شدن‌ از کشور، در ماههای‌ بعدی‌ با کمک‌ و پشتیبانی‌ دولت‌ روسیه‌، برای‌ بازگرداندن‌ تاج‌ و تخت‌ خود دست‌ به‌ اقدامات‌ آشوب‌طلبانه‌ زد.
با این مقدمات بایستی عامل اصلی شکستهای ایران را در عدم آگاهی دولتمردان ایرانی از دگرگونی روش دیپلماسی جهان دانست که به دنبال انقلاب صنعتی، نظام مالیه را به سیستمی یکپارچه و جهانی تبدیل کرد و با هجوم به سرزمینهای شرقی و کشف و اکتشاف منابع آنان ( همان نگره فرانسیس بیکنی در سلطه بر جهان یا روحیه فاوستی مدرنیته)، آزمندانه چهره ای نوین از تمدن و ارزش صنعت و مالیه در روابط بین المللی عرضه نمود؛ از طرفی ضعف ملموس قوای نظامی ایران در مقابل ارتش پیشرفته روسیه هم از دیگر عوامل شکست در جنگ بشمار می رود؛  اولین نوگرای ایرانی که متوجه این دگرگونی و ظهور دیپلماسی مدرن در جهان و روابط بین المللی شد، میرزا ملکم خان ناظم الدوله بود که از خطرات آن برای ایران زمین هشدار داد و اهمیت همسویی و ادغام فعالانه در آن را از سران کشور خواستار شد؛ اما با این حال زمان گذشته بود و ایران باستانی در چنبره آموزه های سنتی گرفتار و یارای درک و دریافت شرایط نوین جهانی را که در گسست از دنیای سنتی و مبادلات خارجی معنی می داد، نداشت.

 عنصر پادشاهی با همه اهمیتی که در اجتماع آن روز ایران داشت، یکی از علل عقب ماندگی بود؛ ناآشنایی با اصول دیپلماسی نوین، غلبه فرهنگ سنتی عیاران و سیطره دینمداری که جنگها را به جهاد علیه کفار تعبیر می کردند، از دیگر عوامل عقب ماندگی ایران در عصر قاجاریه و آغاز رویارویی با تمدن مدرن بودند؛ بنابراین سخن از علل و عوامل عقب ماندگی ایران، سخنی فراتر از عوامل شکست ایران از روسیه است و به تعبیری، تحلیل علل شکست در آن جنگها، بخشی از تأمل در عوامل عقب ماندگی ایران بشمار می رود. روحیه قضاوقدری از دیگر عوامل شکست ایران از روسیه و فراتر از آن، عقب ماندگی ایران زمین از کاروان مدنیت و مدرنیته بود؛ عارضه ای که در دویست سال گذشته گریبانگیر فرهنگ و اجتماع ایرانی بوده و راه برون رفت از آن، دستیابی به فردیت و اختیار آدمی بر پایه آموزش مدنیت و شناخت مؤلفه های اندیشگی مدرنیته را می طلبد. اگر در همان سرآغازها، ندا و سخن نخبگان آگاهی چون میرزا قائم مقام و عباس میرزا و... را وجدان نگون بخت ایرانی می شنید و به کار می بست، نه در جنگ با روسیه، تاوان سنگینی می پرداخت و نه در دویست سالی که بر این سرزمین گذشته است، شاهد به حاشیه رانده شدن اندیشه های مدنی نوین می شدیم؛ بنابراین با گذار از مقطع تاریخی جنگهای مورد گفتگو که به واقع یکی از عوامل شکست، وجود سست عنصری پادشاه بود، هراس از نوگرایی و ترس از ورود به مدنیت جدید، با زیرساختهای فرهنگی و فکری و سیاسی آنها را می توان به صورت فهرستی از علل عقب ماندگی ایران عصر قاجاریه تا دوره معاصر بشمار آورد.

همچنان که تا دهه هایی بعد از آن جنگها، تلقی درست و واقع بینانه ای از هیچ کدام از مؤلفه های تمدن مدرن در عرصه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی در میان ایرانیان به وجود نیامد. داده های تاریخی نشان می دهند که همان جنگها، اولین تکانه های آگاهی از دیپلماسی نوین را برای دربار ایران به ارمغان آوردند؛ در کنار آن ظهور مردان سیاسی که آشنایی از مناسبات جدید به هم رسانده بودند، در دهه های بعدی کم کم توانستند دیپلماسی نوین را به کار گیرند و البته باید از نظر دور نداشت که کشورمان به لحاظ شرایطی که به وجود آمده بود و تحمیلهای سیاسی که از سوی روسیه و بریتانیا بر آن در قراردادهای گلستان- ترکمانچای و قرارداد پاریس وارد شد، به صورت منفعل در صحنه جهانی حضور داشت؛  می دانیم که 1- قدرت مالی (اقتصاد)، 2- قدرت نظامی، 3- دانش پیشرفته، 4- منفعت ملی و 5- تدبیر سیاسی، عواملی هستند که با به آزمون گذاشتن آنها می توان از فعال یا منفعل بودن کشوری در عرصه دیپلماسی سخن گفت. و از دیدگاهی که من دارم، برخورد تمدنها بر اساس سیطره قوی بر ضعیف منجر به عقب ماندگی اندیشه می شود و انحطاط و زوال جامعه و فرهنگ را باعث شده و در نهایت به حذف جغرافیایی سرزمینی می انجامد! با لحاظ این موارد ایران زمین نیز از آن دوران به انفعال غلتیده و حضوری منفعل در روابط بین المللی داشته است؛ حضوری که تا سده ای بعد و تاکنون نیز از آن نتوانسته است رهایی یابد؛ می دانیم که دیپلماسی نوین بدنبال انعقاد پیمان وستفالی و عصر صلح دائمی شروع می شود که بر اساس آن همانطور که گفتم، کشورهای صنعتی – که به صورت دولت- ملت درآمده و رسمیت یافته اند- به گسترش قدرت خود برای دستیابی به بازارهای تازه و منابع دیگران (شرق در عصر استعمار) روی می آورند؛ این هجوم ریشه در تحول ذهنیت، وقوع انقلاب صنعتی و ظهور اقتصاد سیاسی داشت که روابط بین المللی را مبتنی بر نظام مالیه ای قرار داد که رشد آن در بازاریابی در شرق و حفظ منافع آن کشورها بود؛ در رابطه با ایران که در معادلات جدید جهانی، از موقعیت ژئوپلیتیک برخوردار بود، (برای بریتانیا به علت همجوار بودنش با گنجینه امپراتوری یعنی هند، که ماجرای هرات را به ایران تحمیل کرد؛ و برای روسیه به لحاظ دست یابی به منابع طبیعی ایران و همسایگی با آبهای گرم) دو قدرت اصلی آن زمان به انواع و اقسام روشها، متعرض ایران می شدند؛ گاهی این تعرض با هجوم نظامی و ترفندهای دیپلماتیک بود و گاهی هم با پرورش افرادی در داخل دستگاه حکومتی، خود را نشان می داد. دربار قاجار که از اصول اولیه این دیپلماسی بی اطلاع بود، به لحاظ عدم رشد صنعتی کشور و نبود قوای نظامی تعلیم دیده، در عرصه دیپلماتیک نیز، کشوری منفعل خوانده می شد. این دورانی است که ایران رو به سوی انزواطلبی می آورد. در ادامه این سیاست، ایران دوره ای دیگر بی طرفی (دوران جنگ جهانی اول) پیشه کرد و در دورانی سخن از پایبندی به موازنه منفی ( و موازنه مثبت) راند که متأسفانه هیچ کدام از این روشها به علت ناآشنایی با دیپلماسی نوین نتوانستند ایران زمین را به مقام کشوری فعال در روابط بین المللی برسانند. اولین اثرات این عدم آگاهی-در دوران مورد بحث ما- فریب خوردن از نیروی سوم (فرانسه در مقطعی و بریتانیا در مقطع دیگری) بود و تن دادن به قراردادهای گلستان- ترکمانچای در برابر روسیه بود که از دست رفتن سرزمینهایی از کشور را باعث شد و قرارداد پاریس در مقابل بریتانیا که جدایی هرات را به دنبال داشت.


آنگونه که تحلیلگران مسائل سیاسی و اقتصادی ایران در عصر قاجاریه نوشته اند، ایران در آن دوران از اقتصاد معیشتی برخوردار بود و چونان قرنهای گذشته، همانطور که از نظر فرهنگی و سیاسی راکد مانده بود، از نظر اقتصادی هم از شرایط دنیا، عقب مانده بود و تجار و کسبه ایرانی فقط به معاملات پایاپا و در سطح خرد اکتفا می کردند که از آن به «اقتصاد کوچه» هم نام برده اند؛ برای آگاهی از وضعیت اقتصادی ایران دوران قاجاریه، نگرش ای بر پایه اقتصاد سیاسی لازم است که من ورودی تخصصی در آن ندارم. بنابراین به صورت اجمالی و کوتاه این مساله را از دیدگاه فلسفی و تاریخی برایتان می گویم؛ طبیعی است که وقوع جنگها، بر اقتصاد ضعیف ایران جز ویرانی و رکود، چیز دیگری به ارمغان نداشت و با هر جنگی که درمی گرفت، همانطور که بخشی از خاک کشورمان به یغما برده می شد و گروهی از رعیت ایرانی، به اسیری می رفتند، ارتباطات تجاری چه در داخل و چه با خارج، دچار اختلال می شد و سر بیرون آوردن از آن، توان بالاتری را از تجار و بازرگانان ایرانی میگرفت؛ عنصری که از آن برخی از محققان به عنوان «عامل خارجی» یاد کرده اند و در تحلیل نقش بازدارنده آن به تفصیل نوشته اند؛ یکی از مهم ترین نوشته ها در این زمینه، کتاب «تاریخ اقتصادی ایران» تألیف چارلز عیسوی است که برپایه اسناد و متون اصلی، اقتصاد ایران را در میانه سالهای 1215 تا 1332 قمری به بحث و بررسی گذاشته است؛ آنگونه که از این کتاب و دیگر نوشته هایی نظیر «گنج شایگان» محمد علی جمالزاده و ... برمی آید، عمده ترین محصولات تولیدی ایران، تنباکو و توتون- تریاک- ابرایشم- حبوبات و... بود که تعداد انگشت شماری از تجار ایرانی در سطح محدود و با کشورهای اطراف ایران، از آنها برای صادرات استفاده می کردند و دیگر اجناس روزمره ایرانیان را بازهم به صورت خرد و محدود، وارد می کردند؛ بیشترین تولید اقتصادی ایران در فرش بود و کشاورزی محور اقتصاد سنتی ایران را تشکیل می داد؛ عده ای از آن به عنوان «شیوه تولید آسیایی» نام برده اند که در حقیقت ناظر به نوشتارهای کارل مارکس در رابطه با «فراموسیونهای اقتصادی ماقبل سرمایه داری» است؛ می توان در این راستا، از ماجرای انعقاد قرارداد رژی و لاتاری نام برد که فرصتهای از دست رفته را برای اقتصاد سنتی ایران می توانستند فراهم سازند و تکانی بر چرخ های گرفتار در مرداب ساده زیستی و قناعت ورزی ایرانیان بیاوردند؛ متأسفانه این دو قرارداد در میان هیاهوی سنتگرایان و باز ناآگاهی برخی از نخبگان سیاسی و فرهنگی ایران و دخالت همان عنصر خارجی، به صورتی دیگر ارائه شد و شد آنچه که نمی بایست می شد. طبیعی است که اقتصاد آن دوران ایران در همراهی با فرهنگ و همسویی با سیاست اجرایی آن قرار داشت و در واقع با تغییری که در سیاست و فرهنگ ایران زمین در دهه هایی بعد از آن به وقوع پیوست، اقتصاد ایران هم دچار تحول شد و با ظهور شیوه های تولید و ابزارهای جدید، شکل و شمایلی دیگر به خود گرفت.

 عباس میرزا یکی از آگاه ترین تمامی سلسله قاجاریه بود و حضور در دارالسلطنه تبریز که در آن زمان، یکی از مراکز تجددخواهی ایران بود و درگیری او با عناصر سازنده تمدن مدرن، او را یکی از پیشگامان نوسازی کشور معرفی می کند؛ با این حال چه در دوران جنگهای ایران با روسیه و چه در دوران غیر جنگی، بازیگر اصلی در حکومت شخص شاه بود. فراموش نکنیم که یکی از دلایلی که در تضعیف قوای عباس میرزا برشمرده اند، خست و بی مایگی فتحعلی شاه است که قوای نظامی کشور را در تأمین هزینه هایش به فلاکت کشانده بود؛ حوزه نفوذ عباس میرزا بیشتر در هدایت و نوسازی قوای نظامی رسمیت می یافت و با توجه به ساختار حکومتی قاجاریه، قدرت اصلی و تصمیم گیرنده نهایی در امور حکومتی و نظامی، شخص پادشاه بود؛ در حقیقت عباس میرزا بیانگر روح زمانه ای بود که در تلاقی دنیای سنتی ایران و جهان مدرن غرب، به هم رسیده بودند و شناختی که عباس میرزا از این وضعیت بدست آورده بود، او را به یکی از پیشگامان عصر بیداری و نخبگان سیاسی مدرن اندیش ایران تبدیل کرده بود؛ عباس میرزا در همان گفتگوی مشهور خویش با فرستاده فرانسوی آمده ژوبر می گوید: «مردم به کارهای من افتخار می کنند؛ ولی چون من از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب زمین را داشته باشم؟ یا چه شهری را تسخیر کرده ام و چه انتقامی توانسته ام از تاراج ایالت خود بکشم؟... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی (روسی) سرگرم داشته مانع پیشرفت کار می شوند... نمی دانم این قدرتی که شما اروپایی ها را بر من مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتیه را در نظر می گیریم. مگر جمعیت و حاصل خیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است، یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما، به ما می تابد، تاثیرات مفیدش در سرما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است، خواسته شما را بر ما برتری دهد؟گمان نمی کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هوشیار نمایم؟» این سخنان عباس میرزا گذشته از اینکه حکایت موقعیت منحصر بفرد اوست در شرایط بحرانی ایران زمین، سرآغاز تلاطماتی است که عصر بیداری و از آن پس عصر مشروطیت را به ارمغان آورد و شاهزاده عباس میرزا را به عنوان یکی از سرآمدان آگاه عصر خویش ثبیت کرد؛ دوره ای که دوست همشهری ام دکتر طباطبایی از آن با عنوان «مکتب تبریز و مقدمات تجددخواهی» ایرانیان نام می برد. به تعبیری که ایشان در رابطه با دوران و مکان مورد بحث و گفتگوی ما به آن اشاره کرده اند؛ «سبب اینکه در بررسی این دوره توجهی ویژه به جایگاه تبریز در دگرگونی های فکری خواهیم داشت، و آن دوره را «مکتب تبریز» خواهیم خواند، آن است که به دنبال شکست ایران در جنگهای ایران و روس، اصلاحات و نوسازی ایران از تبریز، دارالسلطنه ولیعهد ایران، عباس میرزا، آغاز شد و در همین شهر جنبش مشروطه خواهی مردم ایران به پیروزی رسید و حکومت قانون برقرار شد. بدین سان، «تبریز» به این معنا نه اسم خاص، بلکه مفهومی عام به عنوان «آستانه» دوران جدید، آزادیخواهی و حکومت قانون است. بدیهی است که نه اندیشه تجددخواهی، در آن دوره، به تبریز اختصاص داشت و نه همه پیشگامان فکری جنبش تجدد و آزادیخواهی از تبریزیان بودند، بلکه تبریز خاستگاه این جنبش بود، تجددخواهی در آن شهر آغاز شد و دوره ای از آن با پیروزی مشروطیت به انجام رسید.»(برای تفصیل بیشتر،ر.ک: مکتب تبریز، تأملی درباره ایران، جلد دوم، جواد طباطبایی) بنابراین اهمیت عباس میرزا از این لحاظ است که اقدامات اصلاحی را در امر سپاه بر عهده گرفت. برای نوسازی سپاه و دیگر مراکز اجرایی، نخستین محصلان ایرانی را برای آشنایی با علوم وفنون جدید، روانه غرب کرد. اهتمام به عمران و آبادانی کشور را در دستور کار خود قرار داد. برای اولین بار وضع مالیات را به صورت تازه ای درآورد و محاکم را به سوی قوانین عرفی کشاند. 

اولا اینکه ارتش به معنای قوای نظام منتظم و دائمی آن زمان در این سرزمین وجود نداشت؛ می دانید که این آرزوی پیشگامان تجدد در زمان رضا شاه پهلوی عملی گردید؛ تفصیل این مطلب را می توان در به صورت مستقل در کتاب ارزنده «سیری در تاریخ ارتش ایران از آغاز تا پایان شهریور 1320» تألیف سرتیپ میر حسین یکرنگیان خواند؛ نویسنده با آگاهی از شرایط آن روز ایران، بدرستی آغاز انحطاط ارتش ایران را با ظهور پادشاهی عیاش و خسیس و بی حال می داند و توالی فاسده آن را در شکست ایران از ارتش روسیه در جنگهای ده ساله به بررسی می گذارد؛ در این کتاب با اشاره به نوشته ای از ناپلئون آمده است:«... همه مردم یکدیگر را لازم دارند، مشرق زمینی، هم ، هوس دارد و هم، شجاعت. ولی آنان از ترقیات امروزه و انضباط که اساس قدرت ارتش است، بی اطلاعند. لذا این امر، آنان را از ارتش اروپا عقب انداخته...» این همان موردی است که از دیدگان ژوبر هم پنهان نمانده و او در بخشی از سفرنامه اش به ارمنستان و ایران، از بی نظم و ضعیفی قوای نظامی ایران سخن گفته است؛ (ر.ک: مسافرت به ارمنستان و ایران، آمده ژوبر، ترجمه علیقلی اعتماد مقدم) در آن دوران نیروهای مسلح به صورت مقطعی و در صورت بروز جنگ برای انجام وظیفه حاضر می شدند و هر وقت جنگی درمی گرفت، با فراخوانی که از ایلات و اقوام و ایالات، افراد قوای نظامی به صفوف جنگی خوانده می شدند؛ قوای جنگی ایران در حد خیلی ساده و سطحی شکل می گرفت و با اتمام جنگ، افراد آن قوا به زیست معمولی خود بازمی گشتند؛ بهر حال، قوای نظامی ایران در دوران مورد گفتگوی ما تا سالیانی بعد از آن، از این افراد و مشخصات برخوردار بود: الف) سواران بومی یا نامنظم که از میان افراد ایلات مختلف برگزیده می شدند؛ ب) چریک که وظیفه دفاع از شهرها را بر عهده داشتند؛ ج) دسته سواران جنگی نامنظم و سواران نیمه منظم؛ که در گروههای 50 نفری یا 100 نفری متشکل می شدند و از میان آنها شناخته ترینشان فوج اصفهان و فوج قزاق بودند. فوج قزاق هم خود شامل افراد طایفه مهاجر و فوج بومی بودند، که با شناسه های سرتیپان و افسران مشغول خدمت موقتی یا دائمی در دستگاه حکومتی می شدند. گذشته از این دسته ها، بخش دیگری از قوای نظامی ایران را افسران اروپایی تشکیل می دادند که بر اساس معاهدات میان ایران و کشور متبوعه؛ برای آموزش، تشکیلات لشکری و سازماندهی قوای ایرانی، به استخدام حکومت ایران درمی آمدند. کلمنت مارکام انگلیسی که در دوران فتحعلی شاه به ایران سفر کرده و دیده ها و شنیده هایش را در کتابی به نام «تاریخ ایران در دوره قاجاریه» تألیف کرده است، ضمن سخن از وضعیت آرایش ساده نیروهای ایرانی در افراد پیاده نظام و توپچی و زنبورک چی، از وجود پردامنه فساد و بی نظمی در آن نوشته و از آرزوی عباس میرزا در داشتن قشونی منظم همانند قشون های دول اروپ گفته است؛ بنابراین داده های تاریخی، نمی توان از ارتباط ارگانیک و دائمی میان ارتش و پادشاه در ایران عصر جنگهای ده ساله با روسیه سخن گفت و همانطور که گذشت، قوای نظامی نامنسجم ایرانی فقط در دوران جنگی و در ارتباط تعیین شده با نایب السلطنه و ولیعهد بودند. از طرفی به خاطر عدم آگاهی نخبگان سیاسی از اهمیت ارتش در معادلات سیاسی و نبود ارتش دائمی در ایران، تا دورانی بعد از آن عصر، ارتش در معادلات سیاسی و اجتماعی ایران دارای جایگاهی بااهمیتی نبود؛ حتی در وقوع انقلاب مشروطیت، دوران جنگ جهانی اول، رویداد شهریور بیست و ماجراهای بعد از آن تا مساله تجزیه آذربایجان و رخداد 28 مرداد 1332 خورشیدی، ارتش ایران تاثیر آنچنانی که مثلا ارتش در سیاست ترکیه داشت، بدست نیاورده بود و بیشتر آلت دست نیروهای مستبد و در مواقعی گریز از مرکز و در حوادثی عنصر یاری دهنده به بیگانگان بود.

رویارویی ایران با تمدن مدرن که از همان دوران جنگهای ایران و روسیه آغاز شده بود و به تعبیر واقعی، این جنگها، «نخستین آوردگاه برخورد با تمدن مدرن» بشمار می روند؛ ‌؛ از زمانی‌ که‌ نخستین‌ مسافران‌ دیار فرنگ‌ به‌ ایران‌ بازگشتند و بر تفاوت‌های‌ دو دنیای‌ پیشرفته‌‌ غرب‌ و عقب‌ مانده‌‌ ایران‌ آگاه‌ شدند، نزدیک‌ به‌ دویست‌ سال‌ می‌گذارد. در این‌ مدت‌ نه‌ تنها این‌ تفاوت‌ها کم‌ نشده‌ و نظام‌ اندیشگی‌ و زیستی‌ مدرنیته‌ نتوانسته‌ در فرهنگ‌ و جامعه‌‌ ایرانی‌ جایگزین‌ شود، بلکه‌ از یک‌ طرف‌ با شتابی‌ که‌ دنیای‌ مدرن‌ بر ترقی‌ و پیشرفت‌هایش‌ داده‌ است‌ و از طرف‌ دیگر مقاومت‌ نابخردانه‌ای‌ که‌ نیروهای‌ ضد مدرن‌ در اشکال‌ متفاوت‌ ایدئولوژیک‌ از خود نشان‌ می‌دهند، دور نیست‌ که‌ ایران‌ زمین‌ به‌ خاطره‌‌ تاریخی‌ انسان‌ها پیوسته‌ و سرگذشت‌ آن‌ در کتاب‌های‌ تاریخ‌ و باستان‌شناسی‌ خوانده‌ شود. بی‌تردید علت‌ این‌ شکاف‌ و باز شدن‌ آن‌، ریشه‌ در مؤلفه‌های‌ فرهنگی‌ و شاخص‌هایی‌ دارد که‌ بر ذهن‌ و زبان‌ ایرانی‌ از گذشته‌های‌ سنتی‌ سایه‌ افکنده‌ و با برخوردهای‌ ایدئولوژیک‌ و احساساتی‌، واقعیات‌ زندگی‌ در شرایط‌ دنیای‌ معاصر را پس‌ می‌راند؛ با این‌ حال‌ به‌ دنبال‌ آشنایی‌ ایرانیان‌ با فرهنگ‌ و تمدن‌ مدرن‌، از سپیده‌دمان‌ تغییر در اندیشه‌ها و دگرگونی‌ در روابط‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ ایران‌ با جهان‌ نوین‌، بودند اندیشمندان‌ و نخبگان‌ آگاهی‌ که‌ زنگ‌ها را برای‌ شناخت‌ عوامل‌ سقوط‌ و موانع‌ توسعه‌یافتگی‌ در اندیشه‌ و جامعه‌‌ ایرانی‌ به‌ صدا درآوردند و بر وجدان‌ خواب‌ رفته‌‌ ایرانیان‌، بانگ‌ بیدار باش‌ زدند و بر خانه‌ تکانی‌ اذهان‌ پای‌ فشردند، تا قبل‌ از اینکه‌ طشت‌ ویرانی‌ و انهدام‌ ایران‌ زمین‌ بر آفتاب‌ بگسترد، آن‌ را در بازخوانی‌ اندیشه‌ها، بازپرداخت‌ ارزش‌ها و بازسازی‌ اخلاقیات‌ و نهادها، به‌ نوسازی‌ فراخوانده‌ و به‌ راهسپاری‌ در جهان‌ مدرن‌ رهنمون‌ شوند. بنابراین تامل در انحطاط‌ و عقب ماندگی ایران‌ و بازپرداختی‌ از عوامل‌ و مؤلفه‌های‌ آن‌ که‌ از دیدگاه‌ فلسفی‌ طرح‌ شده‌ است‌، پیش‌ از این‌ در ارتباط‌ منطقی‌ و ارگانیک‌ با بحث‌ از عقب‌ ماندگی‌ ایران‌ و پیشرفت‌ غرب‌ قرار داشت‌؛ منورالفکران‌ عصر ناصری‌ و نخبگان‌ سیاسی‌ آن‌ دوران‌ ـ همان‌ طور که‌ اشاره‌ شد ـ به‌ دنبال‌ شکست‌ ایران‌ از روسیه‌ و آگاهی‌ از برتری‌ نظامی‌ ارتش‌ منظم‌ و مکانیزه‌‌ روس‌، بر عقب‌ ماندگی‌ خود شناخت‌ یافته‌ و بدون‌ توجه‌ به‌ زیر ساخت‌های‌ فکری‌ و تغییرات‌ فرهنگی‌ که‌ پدید آورنده‌‌ صنایع‌ پیشرفته‌‌ نظامی‌ بود، بر هماوردی‌ و توسعه‌یافتگی‌ ایران‌ تاکید داشتند؛ مردان‌ سیاسی‌ و نخبگان‌ آن‌ دوران‌ بر این‌ مساله‌ واقف‌ نبودند که‌ نظام‌ صنعتی‌ غرب‌ برآمده‌ از پیشرفت‌ ذهن‌ انسانی‌ از اسطوره‌گرایی‌ به‌ خردورزی‌ و شکل‌گیری‌ دولت‌ـ ملت‌ و برقراری‌ نظام‌های‌ سیاسی‌ دموکراتیک‌ و... است‌ و در حقیقت‌ پیشرفت‌ صنعتی‌ تابعی‌ از تحول‌ نگاه‌ انسان‌ غربی‌ به‌ آدم‌ و عالم‌ است‌.
با این که در برهه هایی از تاریخ کشورمان در این دویست سال گذشته، بخشهایی از مدرنیته (سیاسی) در عصر مشروطیت اول شکل گرفتند و در برهه ای دیگر، رضا شاه پهلوی، فرایند مدرنیزاسیون (اقتصادی و اجتماعی) را به وجود آورد و در ادواری از دهه های گذشته، شاهد ظهور و رواج مدرنیسم هنری و ادبی در فرهنگ ایران بودیم، اما تا با مشکل مبانی و درک و دریافت الزامات و لوازم تمدن مدرن واقع بینانه و از روی احساس نیاز به آن برخورد نکنیم، تحقق عینی و ملموس مدرنیزاسیون و مدرنیسم هم در خلاء خواهند بود. داده های تاریخی از این فرایند حکایت از این دارد که گزینشی برخورد کردن با تمدن مدرن و یا ارزشداوری بر مقولات و مفاهیم آن، دردی از عقب ماندگی ایران را حل نکرده اند و به تحقیق فرایند مدرنیته در ایران را به کج راهه های نظیر بومی گرایی- ایدئولوژیک کردن سنت- بازگشت به خویشتن و... رانده و آفتی بر آفتهای پیشین افزوده اند.

  وجود عنصر استبداد که در آمیختگی اساسی و بنیانی با فرهنگ سنتی ایران دارد (فر ایزدی شاهی)، مهمترین مانع بروز آن استعدادها در سیاستمداران و اهل فرهنگ ایرانی در عصر بیداری بود. عامل دیگری ..دوری فرهنگ سنتی ایران از نخبه پروری و گرایش آن به عوام گرایی است؛ از دیگر عواملی که می توان در این بحث مورد توجه قرار داد، والایی نخبگان سیاسی بر صاحبان جبه شاهی است که فرمانروایان را به سوی وزیرکشی و نخبه زدایی از فرهنگ و کنش سیاسی می کشاند و راهزن ابراز وجود آزادنه بیان و اندیشه و مانع فرایند اقدامات جدید از سوی نخست وزیران و نخبگان سیاسی می گردید. طبیعی است که درک ودریافت عباس میرزا از مسائل پیرامون خویش و آگاهی او به ابعاد زمانه ای که در آن زندگی می کرد، بالاتر از آگاهی فتحعلیشاه بود که سر در گریبان حرمسرا داشت و دل در گرو خوارق عادات، تا چند صباحی دیگر با دستیازی به تقویت قوه باهیه بر اریکه تخت شاهی تکیه زده و بی اطلاع از دگرگونی و گردش زمانه، در فرایند تجدید مدنیت و رواج آن در ایران زمین مانعی جدی ایجاد نماید. همچنانکه شناخت عبدالحسین تیمورتاش که عمری در دنیای مدرن زیسته و آموخته بود و در فکر اعتلای مشروطیت به دموکراسی حزبی بود، والاتر از شناخت نیم بندی بود که رضا شاه از دوران خود با واسطه برخی از پیرامونیانش به دست آورده بود

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠